آمده ایم تا با زندگی کردن قیمت پیدا کنیم؛ نه به هر قيمتي زندگي كنيم ...
تصور
مردممون از یه دختر یا خانوم چادری چیه؟ چرا بعضی
از مردم فکر می کنن یه دختر چادری نمی تونه رنگای شاد بپوشه؟ چرا فکر می کنن یه
خانوم با چادرش نمی تونه تا ایستگاهِ آخر دَرَکه رو بره؟ چرا فکر می کنن یه
دختر چادری نمی تونه از حق خودش دفاع کنه؟ چرا فکر می کنن یه خانوم چادری نمی تونه
رتبه اول رو توی دانشگاه داشته باشه؟
چرا
فکر می کنن یه دختر چادری نمی تونه بره سینما؟ چرا فکر می کنن یه خانوم چادری نمی
تونه بره پارک واسه تفریح؟ چرا یه دختر چادری که در حال عکاسیه براشون عجیبه؟ چرا
یه دختری چادری که خارج رفته باشه براشون عجیبه؟ چرا یه خانوم چادری که چت می کنه
براشون عجیبه؟ چرا یه دختر چادری که با دوستاش رفته رستوران براشون غیر
عادیه؟چرا یه خانوم چادری که سر و زبون داره واسشون غیر عادیه؟ "اصلا همين خانمهاي چادري سريالها؛ هرچه ميبينم و ميگردم روش
زندگيشان با من و امثال من سازگار نيست. يعني حتي يک مورد که بتوانم تصور کنم
وضعيت مشابه ما را دارد سخت پيدا ميشود. ما چادري هستيم؛ اما بيسواد و جنوب شهري نيستيم.
چادري هستيم؛ اما آرايش نميکنيم و چادرمان را به دست باد نميدهيم. روسريمان را
هم تا رستنگاه مو عقب نميدهيم! به خدا جلوي مادر پدرمان چادر رنگي نميپوشيم، شبها
هم با مقنعه چانهدار مشکي نميخوابيم! تحصيلکرده هستيم؛ اما تجملاتي نيستيم. دستمان به دهانمان ميرسد؛ اما نانخور حکومت
نيستيم. تازه نه افسردهايم نه سراسر سال مشکي پوش ائمهايم. وقتي چادر ميپوشيم
يعني چادري هستيم؛ نه اينکه تا در خانه را زدند با همان لباس بپريم در را باز
کنيم؛ يا در محيط کاري مختلط چادرمان را برداريم. هم درک عاطفي داريم هم قوه عاقله." ( با تلخیص ) برگرفته از : گل
دختر "فکر می کند ما چادری ها احساسات نداریم .فکر می کند ما بچه های مذهبی دل نداریم فکر می کند
ما از سنگ هستیم فکر می کند
امل هستیم نه جانم ...ما بهتر و بیشتر از شما درک می کنیم." ( با تغییر ) برگرفته
از : وب نوشت
های یک شیمیای معتقدم : چادر محدودیت نیست؛ مصونیت است. وقتی در عرض شش ماه؛ امام رضا سه دفعه دعوتت می کنن بری به مهمونیشون یعنی این سال؛ یه سال دیگه ایه ... می گی آقا هوای دل شکسته م رو دارن یا دارن منو شرمنده ی بزرگواری خودشون می کنن؟ هیچ موقع باورم نمی شد لایق همچین سعادتی باشم ... امسال، سال دیگه ای بود ... منی که رفتن یا نرفتن به مشهد برام عادی بود، امسال هر دفعه اسم آقا و حرمشونو می شنیدم؛ بغضم می گرفت. از ته دل می خواستم برم. وقتی این پستِ شهریار رو می خوندم، بغض سنگینی داشتم. به خودم گفتم "خیلی پررو شدی. آقا دو دفعه هواتو داشتن، بازم می خوای بری مشهد، اونم به این زودی. خیلی ها حسرت چند سال یه دفعه شو دارن، اون وقت تو ... " نمی دونم حکمت این سفرها چیه اما مطمئنم یه چیزی هست که آقا سه دفعه دعوتم کردن. نمی دونم؛ نمی دونم ... امیدوارم اون وظیفه ای که در قبال این سفرها دارم رو بتونم خوب انجام بدم. واسه درس روستا، من و فائزه -دوستم- روستای کنگ مشهد رو انتخاب کردیم. این شدکه جورکردیم یه چند روزی مهمون آقا باشیم و یه سری به این روستا بزنیم. کی میتونه بزرگیِ ذوق ِ الآن ِ منو درک کنه؟ ________________________ بی ربط نوشت : من اناری را می کنم دانه و به دل می گویم ، خوب بود این مردم دانه های دلشان پیدا بود روستای تاریخی توران پشت در فاصله 60 کیلومتری جنوب شرق شهرستان نفت در ادامه سلسله جبال شیرکوه واقع است. پشت روستا متصل به کوه و مقابل روستا باز و منتهی به دشت وسیع است؛ تاریخ، بنای این روستا را به توران دخت ساسانی نسبت داده است. روستای توران پشت تفت از روستاهای تاریخی، دیدنی و از مناطق آکوتوریسم استان یزد محسوب میشود. شیخ جنید، پیرمراد، بقعه سید گل سرخ، قدمگاه منسوب به علی بن موسیالرضا(ع)، چهل دختران، بقایای آسیاب آبی و قلعه بزرگ از جمله آثار و اماکن تاریخی این روستاست. قبرستان چند هزار ساله، با سنگ نبشتههای قدیمی، چشمه آب گازدار، قلعه جن، محل سکونت میراب 120ساله و غارهای تاریخی از دیگر آثار تاریخی این روستا به شمار میرود. با این وجود این روستا هنوز بر هیچ نقشهای ترسیم نگشته و مورد سوءاستفاده و غارت دزدان و سارقان اشیای باستانی قرار گرفته است. اینم روستای توران پشت به روایت تصویر (بدون شرح) : بازم اگه سوالی یه حرفی هست؛ در خدمتم. یادم نمی ره اون موقعی که داشتم با پسر عمه م* چت می کردم، یهو در اومد گفت : "من چند نفرم؟ " گفتم : "چطور؟" گفت : "چرا شناسه جمع به کار می بری؟" چندین بار تا حالا پیش اومده که افراد مختلف بهم تذکر دادن که نگم "شما" بگم "تو" اما من هنوزم خیلی از افراد رو "شما" مخاطب قرار می دم. وقتی با یکی شما شما حرف می زنم، دلیل این نیست که دارم رسمی صحبت می کنم یا مخاطبم رو غریبه می دونم یا طرف رو خیلی بزرگتر از خودم فرض کردم یا ... شاید مهمترین دلیلش همون "عادت" باشه. تربیت! این طوری تربیت شدم. این طوری بزرگ شدم. از بچگی وقتی یکی رو مفرد مخاطب قرار می دادم، بهم گفتن عیبه، زشته. باید بگی "شما". اون از تو بزرگتره. حتی یادمه بچه که بودیم. هر سه مون مامانم رو تو، تو صدا می زدیم اما بابا رو شما**. اون موقع ها مامان بزرگِ مامانم بهمون ایراد می گرفتن که زشته مامانتونو این طوری صدا می کنین و بی احترامیه. از اون زمان بود که کم کم "عادت" کردیم. مامان هم شد "شما". پس "تو" یا "شما" بودنِ شما دال بر این نیست که باهاتون چقدر صمیمی هستم یا بهتون چقدر بیشتر احترام می ذارم. ولی می تونم بگم مدتیه، این نوع حرف زدنم انتخاب خودمه دیگه. مدتی میشه این انتخاب خودمه که به یکی بگم "تو" یا بگم "شما" اما نمی تونم ادعا کنم تونستم "عادت" ها رو کنار بذارم. در راستای این پست آبجی منیره ____________________ *پسر عمه جان فقط یه سال از من بزرگتره. خیلی وقته مثل همه ی پسرای فامیل شده "تو". **علتشم اینه که مامان به بابا می گفتن "شما" ولی بابا به مامان می گفتن "تو". پ.ن : خیلی وقتا عادت، شخصیت رو تحت تاثیر قرار می ده. باید یه نگاهی به عادت هامون بندازیم.
* * *
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت
12:47 توسط محبوبه| |
سهراب سڀهری
نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت
23:59 توسط محبوبه| |
دومین رویستایی که رفتیم؛ روستای "توران پشت" بود.
نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت
23:57 توسط محبوبه| |
نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت
16:45 توسط محبوبه| |

