دل نوشته ها
آمده ایم تا با زندگی کردن قیمت پیدا کنیم؛ نه به هر قيمتي زندگي كنيم ...
1. خطاب به خودم : باید حواسم باشه از دانسته هام و تجربه هام استفاده کنم تا دیگه اشتباهات گذشته رو تکرار نکنم. یا باعث گسترش اشتباهاتم نشم. (اینو باید آویزه گوشم کنم) 2. خطاب به بقیه : قرار نیست هر کی به اینجا سر بزنه؛ از وبلاگم یا سبک نوشته هام یا زیادی خودمونی بودنم خوشش بیاد. نه؟ منم قرار نیست به هر وبلاگی سر می زنم
احساس خوبی داشته باشم بهش. اصولاً بیشتر به وبلاگایی سر می زنم که از نوع
نوشته هاشون خوشم میاد ... پس اصلاً ناراحت نمی شم چرا یکی به
وبلاگم سر نمی زنه یا می زنه. خودش می دونه. منم واسه ی همه ی اونایی که
سر می زنن یا نمی زنن. نظر می دن یا نمی دن؛ احترام قائلم. با هر نظر و
عقیده و سلیقه ای که هستن. وبلاگ نویسی باید با انگیزه باشه که خدا رو شکر انگیزه اش رو دارم. وبلاگ نویس بدون انگیزه هرگز نمی تونه وبلاگ نویس موفقی باشه. اما این چیزا هرگز باعث نمیشه از داشتن
خواننده های خوبی مثل شماها احساس شادی و مسرت نکنم. و جا داشت بین این
همه پست جور واجور که می ذارم یه تشکر خاص بکنم از تمام خواننده هایی که
هرروز؛ چند روز یه بار یا گه گاه و حتی اونایی که کاملاً اتفاقی بهم سر می
زنن، تشکر کنم. ممنون از همگی به خاطر تمام محبت ها و مهربونی هاتون. این گلا تقدیم به تک تکتون : به نظرم حالا وقتشه که هر انتقاد و
پیشنهاد و نظر و سلیقه ای که راجع به هر قسمت وبلاگ دارین، بهم بگین. حتی
اگه حس می کنین نظرتون یه چیز کاملاً شخصیه. این وبلاگ تنها واسه من نیست؛
واسه همه ی کساییه که بهش سرمی زنن. آپ کردن وبلاگش بعد از یکی دو سال باعث شد به یاد خاطرات گذشته بیافتم. اون روزایی که به صورت ناشناس واسش نظر می ذاشتم. شده بود داداشم. حرفامو گوش می داد، حرفاشو گوش می دادم. حرف می زدم، حرف می زد. کمک می گرفتم، کمک می گرفت ... روزای خوبی بود؛ تجربه های خوب! از همون اوایل از دختری بهم گفت که دوسش داشت. از کسی که وقتی ازش حرف می زد؛ معلوم بود با تمام وجود دوسش داره. ازش بی خبر که می شد؛ به هم می ریخت. خودش می گفت که تا در خونه شون و حتی در خونه مامان بزرگشونم می ره تا شاید این جوری ازش خبردار بشه. خیلی اتفاقات ریز و درشت می افتاد. اتفاقات تلخ و شیرین تا بالاخره یه روز کلی باهم حرف زدیم. دیگه وقتش بود به خانواده اش خبر بده. چند روز بعد؛ گفت به مامانش گفته. چند هفته بعد عقد کردن و چند ماه بعد هم مراسم ازدواج. همون روزای قبل از خواستگاری کارشو جور کرد. توی ایام عقد هم رفت سربازی. همون سربازی و کار که
به خاطرش کلی دغدغه داشت و نمی خواست پاپیش بذاره واسه تشکیل زندگی. بعد از اون موقع خیلی کم اومد. یه دفعه که اومد، از خانواده و زندگیش پرسیدم؛ خدا رو شکر راضی بود از همه چیز. کلی خوشحال بودم. خیلی وقته ازش خبری ندارم؛ شاید بیشتر از یه سال. اما نوشته می خواد وبلاگ نویسی رو ادامه بده. یه مطلبی نوشته بودم و اون روزا داده بودم آپ کنه توی وبلاگش؛ در مورد بچگی. ( الآنم گذاشتم ادامه مطلب ) دلم واسه اون محبوبه ی سه سال پیش تنگ شد! اون موقع ها بچه تر بودم. روز به روز خصلت هایی داره درونم نمود پیدا می کنه که اون موقع ها ازش تنفر داشتم. باید سعی کنم بزرگ نشم. باید بچگی واسم بمونه. _______________________________ پ.ن : از اون جایی که گفتم شاید دوست نداشته باشه بقیه بدونن کیه و چندتا از خواننده های وبلاگم هم می شناسنش، آدرس وبلاگشو نذاشتم. راستی؛ از سه سال پیش که پسورد وبلاگشو بهم داده بود تا حالا؛ هنوز پسورد رو عوض نکرده. تو برای چه می خندی؟!! تو که منظور مرا نفهمیدی. ______________________________ به قول خودم : یه چیزی گفتم که یه چیزی گفته باشم. به دل نگیر؛ رو دل می کنی، کار دستمون می دی. بابا با فرد خاصی نیستم. با تو ام که داری می خونی. این پست رو هم بذار به حساب دیوونه نوشت هام. :دی



ادامه مطلب
| Design By : Night Skin |



