تبليغاتX
دل نوشته ها
دل نوشته ها

آمده ایم تا با زندگی کردن قیمت پیدا کنیم؛ نه به هر قيمتي زندگي كنيم ...

   نوشته زیر از یکی از آشناهه که از نظر من واقعاْ زیباست. شما نظرتون چیه؟

"زندگی سرشار است از عشق ها، نفرت ها، وصل ها و جدایی ها، تلخی ها و شیرینی ها، داستان هزار و یک شبی که شهرزاد قصه گو مدت هاست گفتنش را آغاز کرده است. روزی عاقبت شهرزاد داستانش را تمام خواهد کرد و کتاب زندگی امان پایان خواهد یافت. روزها به شتاب می گذرند و کاروان عمر آدمی در تاراج راهزنان زمان تمام هستی اش را بر باد خواهد داد و جز خاکستری از حسرت چیزی نخواهد ماند.

   بدان که عمر شاید فرصتی نیابد تا تو را به دیدار دوباره ی عزیزانت نائل کند، پس امروز که فرصت وصل است جدایی های آینده را به خاطر آور و قدر لحظه لحظه های با هم بودنت را بدان، محبوبه ی شب چون خورشید غروب می کند و از نگاه نفرت آور نامحرمان  و در دل سیاهی و سکوت مقدس و ملکوتی شب، شمیم خویش را به فضای اطرافش هدیه می کند و فضای اهورائی شب را با نفس عطر آگین خود از عشقی ناب سرشار می سازد."

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت 23:15 توسط محبوبه| |

7:30 شب بود كه منتظر اومدن مامان بودم كه بيان دانشگاه دنبالم  براي رفتن خونه ي خاله ...

ديدم مامان با عجله اومدن توي كلاس و گفتن سريع باش !!!!!

از استاد اجازه گرفتم. پرسيدم چي شده؟

-        دايي تصادف كرده...

دست و پام شل شد؛ ديگه نفهميدم چه جوري از دوستام خداحافظي كردم. چند لحظه توي شوك بودم تا بتونم وب حرف مامان رو هضم كنم.

گفتم اتفاقي واسش نيفتاده كه ؟!

-        حالش اصلاً خوب نيست، بدو كه بيرون منتظر توان كه بريم بيمارستان.

توي راه ته و توي تصادف رو در آوردم.

مقصر اصلي اون طرف بوده، دايي هم درست همون پاييش كه دفعه قبل چاك خورده بود، شكسته. اونم چقدر ناجور؛ 5 تا شكستگي داشته...

بغض داشتم و عجله واسه ديدنش تا مطمئن بشم كه اتفاق ديگه اي براش نيفتاده باشه.

وقتي ديدمش اشك توي چشمام حلقه زد، اصلاً نمي تونستم ببينم بي حال افتاده روي تخت بيمارستان.

منو بگو كه اين ترم كلي خوشحال بودم با دايي توي يه دانشكده هستم، به هر مشكلي كه بر مي خوردم سريع مي رفتم پيش اون. باورتون نميشه من چقدر خوشحال بودم بابت اين قضيه...

از زن دايي كه از توي آمبولانس تا اون لحظه پيشش بودن احوالش رو پرسيدم، گفتن توي راه از درد فرياد مي زده، حسابي ازش خون رفته...

پرسيدم، خداي نكرده كه اتفاقي واسش نميفته؟!

-        براش دعا كن ...

بعد از عمل ( عمل واسه بند اومدن خونريزيش ) رفتيم پيشش. آقا بزرگ اومده بودن و هاي هاي گريه مي كردن. هر چي خواستيم نذاريم بيان بيمارستان، نشد.

چهره ي گرفته ي مادربزرگ، كلي حرف داشت واسه گفتن...

دايي كه به هوش اومد و حرف زد، همه گريه افتادن.

گفتن يه عمل سنگين داره .

امروز تو وقت ملاقات دور و برش خيلي شلوغ شد، يه لحظه رفتم پيشش و گفتم تقصير منه كه پريروز* ياد اون دفعه كردم...

توي اين يه ساعت؛ واسه من كه تا به حال گريه داييم رو نديده بودم، چندين بار گريه اش خیلی سنگین بود ...

واسش دعا كنين ...

________________________________________________________       

*پ.ن :پریروز دایی اومد خونمون، یهو یاد اون موقعی افتادم که تصادف کرده بود و رفت بیمارستان. اون موقع من پیش دانشگاهی بودم و توی بگیر بگیر درس خوندنم، اما هر روز می رفتم ملاقاتش. اونم بهم می گفت : بچه ! مگه تو در س نداری که هر روز میای این جا؟؟

منم پریروز بهش یاد آوری کردم و به شوخی گفتم : راست می گفتیا! اگه اون ساعت ها رو درس خونده بودم، الآن توی دانشکده ای که تو درس می خونی نبودم. یه جای بهتر بودم!!!

 

نوشته شده در جمعه بیستم مهر 1386ساعت 23:10 توسط محبوبه| |

    گفتگو با خدا

در رؤياهايم ديدم كه با خدا گفتگو مي كنم.

-   خدا پرسيد: پس تو مي خواهي با من گفتگو كني؟

من در پاسخش گفتم: آري

-   خدا خنديد: وقت من در بي نهايت است ... در ذهنت چيست كه مي خواهي از من؟

پرسيدم: چه چيز بشر شما را سخت متعجب مي سازد؟

-  خدا پاسخ داد: كودكي اشان. اينكه آن ها از كودكي اشان خسته مي شوند، عجله دارند كه بزرگ شوند و بعد دوباره پس از مدت ها آرزو مي كنند كه كودك باشند ... اينكه آن ها سلامتي خود را از دست مي دهند تا پول به دست آورند و بعد از دست مي دهند تا دوباره سلامتي خود را به دست آورند! اينكه با اضطراب به آينده مي نگرند و حال را فراموش مي كنند و بنابر اين نه در حال زندگي مي كنند و نه در آينده! اينكه آن ها به گونه اي زندگي مي كنند كه گويي هرگز نمي ميرند و به گونه اي مي ميرند كه گويي هرگز زندگي نكرده اند ...!

دست هاي خدا دستانم را گرفت، براي مدتي سكوت كرديم و من دوباره پرسيدم:

به عنوان يك پدر، مي خواهيد كدام درس هاي زندگي را به فرزندتان بياموزند؟

-  او گفت: بياموزند كه آن ها نمي توانند كسي را وادار كنند كه عاشقشان باشد، بياموزند كه درست نيست خودشان را با ديگران مقايسه كنند، بياموزند كه فقط چند ثانيه طول مي كشد تا زخم هاي عميقي در قلب آنان كه دوستشان داريم ايجاد كنيم؛ اما سال ها طول مي كشد تا آن زخم ها را التيم بخشيم!

بياموزند كه آدم هايي هستند كه آن ها را دوست دارند، فقط نمي دانند كه چگونه احساساتشان را نشان دهند. بياموزند كه دو نفر مي توانند با هم به يك نقطه نگاه كنند و آن را متفاوت ببينند. بياموزند كه كافي نيست آنها ديگران را ببخشند بلكه آن ها بايد خود رت نيز ببخشند.

من با خضوع گفتم: از شما به خاطر اين گفتگو متشكرم، آيا چيز ديگري هست كه دوست داريد فرزندانتان بدانند؟

-    خداوند لبخند زد و گفت:

 

فقط بدانند من اين جا هستم، هميشه!!!

 

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 17:5 توسط محبوبه| |