تبليغاتX
دل نوشته ها
دل نوشته ها

آمده ایم تا با زندگی کردن قیمت پیدا کنیم؛ نه به هر قيمتي زندگي كنيم ...

يلدا يعني :

 يادمان باشد زندگي آنقدر كوتاه است كه 1 دقيقه بيشتر با هم بودن را بايد جشن گرفت!

 

 

 

شب یلدا بر همتون مبارک

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت 23:11 توسط محبوبه| |
يكي از روزهاي سال اول دبيرستان بود. من از مدرسه به خانه بر مي گشتم كه يكي از بچه هاي كلاس را ديدم. اسمش محسن بود و انگار همه‌ي كتابهايش را با خود به خانه مي برد.
با خودم گفتم: ”كي اين همه كتاب رو آخر هفته به خانه مي بره. حتما ً اين پسر خيلي بي حالي است!“
من براي آخر هفته ­ام برنامه‌ ريزي كرده بودم. (مسابقه‌ي فوتبال با بچه ها، مهماني خانه‌ي يكي از همكلاسي ها) بنابراين شانه هايم را بالا انداختم و به راهم ادامه دادم.‌
همينطور كه مي رفتم،‌ تعدادي از بچه ها رو ديدم كه به طرف او دويدند و او را به زمين انداختند. كتابهاش پخش شد و خودش هم روي خاكها افتاد.
عينكش افتاد و من ديدم چند متر اونطرفتر، ‌روي چمنها پرت شد. سرش را كه بالا آورد، در چشماش يه غم خيلي بزرگ ديدم. بي اختيار قلبم به طرفش كشيده شد و بطرفش دويدم. در حاليكه به دنبال عينكش مي گشت، ‌يه قطره درشت اشك در چشمهاش ديدم.
همينطور كه عينكش را به دستش مي‌دادم، گفتم: ” اين بچه ها يه مشت آشغالن!“
او به من نگاهي كرد و گفت: ” هي ، متشكرم!“ و لبخند بزرگي صورتش را پوشاند. از آن لبخندهايي كه سرشار از سپاسگزاري قلبي بود.
من كمكش كردم كه بلند شود و ازش پرسيدم كجا زندگي مي كنه؟ معلوم شد كه او هم نزديك خانه‌ي ما زندگي مي كند. ازش پرسيدم پس چطور من تو را نديده بودم؟
او گفت كه قبلا به يك مدرسه‌ي خصوصي مي رفته و اين براي من خيلي جالب بود. پيش از اين با چنين كسي آشنا نشده بودم. ما تا خانه پياده قدم زديم و من بعضي از كتابهايش را برايش آوردم.
او واقعا پسر جالبي از آب درآمد. من ازش پرسيدم آيا دوست دارد با من و دوستانم فوتبال بازي كند؟ و او جواب مثبت داد.
ما تمام اخر هفته را با هم گذرانديم و هر چه بيشتر محسن را مي شناختم، بيشتر از او خوشم مي‌آمد. دوستانم هم چنين احساسي داشتند.
صبح دوشنبه رسيد و من دوباره محسن را با حجم انبوهي از كتابها ديدم. به او گفتم:“ پسر تو واقعا بعد از مدت كوتاهي عضلات قوي پيدا مي كني،‌با اين همه كتابي كه با خودت اين طرف و آن طرف مي بري!“ محسن خنديد و نصف كتابها را در دستان من گذاشت.
در چهار سال بعد، من و محسن بهترين دوستان هم بوديم. وقتي به سال آخر دبيرستان رسيديم، هر دو به فكر دانشكده افتاديم. محسن تصميم داشت به جورج تاون برود و من به دوك.
من مي دانستم كه هميشه دوستان خوبي باقي خواهيم ماند. مهم نيست كيلومترها فاصله بين ما باشد.
او تصميم داشت دكتر شود و من قصد داشتم به دنبال خريد و فروش لوازم فوتبال بروم.
محسن كسي بود كه قرار بود براي جشن فارغ التحصيلي صحبت كند. من خوشحال بودم كه مجبور نيستم در آن روز روبروي همه صحبت كنم.
من محسن را ديدم. او عالي به نظر مي رسيد و از جمله كساني به شمار مي آمد كه توانسته اند خود را در دوران دبيرستان پيدا كنند.
حتي عينك زدنش هم به او مي آمد. همه‌ي دخترها دوستش داشتند. پسر، گاهي من بهش حسودي مي كردم!
امروز يكي از اون روزها بود. من ميديم كه براي سخنراني اش كمي عصبي است. بنابراين دست محكمي به پشتش زدم و گفتم: ” هي مرد بزرگ! تو عالي خواهي بود!“
او با يكي از اون نگاه هايش به من نگاه كرد( همون نگاه سپاسگزار واقعي) و لبخند زد: ” مرسي“.
گلويش را صاف كرد و صحبتش را اينطوري شروع كرد: ” فارغ التحصيلي زمان سپاس از كساني است كه به شما كمك كرده اند اين سالهاي سخت را بگذرانيد. والدين شما، معلمانتان، خواهر برادرهايتان شايد يك مربي ورزش... اما مهمتر از همه، دوستانتان...
من اينجا هستم تا به همه ي شما بگويم دوست كسي بودن، بهترين هديه اي است كه شما مي توانيد به كسي بدهيد. من مي خواهم براي شما داستاني را تعريف كنم.“
من به دوستم با ناباوري نگاه مي كردم، در حاليكه او داستان اولين روز آشناييمان را تعريف مي كرد. به آرامي گفت كه در آن تعطيلات آخر هفته قصد داشته خودش را بكشد. او گفت كه چگونه كمد مدرسه اش را خالي كرده تا مادرش بعدا ً وسايل او را به خانه نياورد.
محسن نگاه سختي به من كرد و لبخند كوچكي بر لبانش ظاهر شد.
او ادامه داد: ”خوشبختانه، من نجات پيدا كردم. دوستم مرا از انجام اين كار غير قابل بحث، باز داشت.“
من به همهمه‌ اي كه در بين جمعيت پراكنده شد گوش مي دادم، در حاليكه اين پسر خوش قيافه و مشهور مدرسه به ما درباره‌ي سست ترين لحظه هاي زندگيش توضيح مي داد.
پدر و مادرش را ديدم كه به من نگاه مي كردند و لبخند مي زدند. همان لبخند پر از سپاس.
من تا آن لحظه عمق اين لبخند را درك نكرده بودم.
هرگز تاثير رفتارهاي خود را دست كم نگيريد. با يك رفتار كوچك، شما مي توانيد زندگي يك نفر را دگرگون نماييد: براي بهتر شدن يا بدتر شدن.
خداوند ما را در مسير زندگي يكديگر قرار مي دهد تا به شكلهاي گوناگون بر هم اثر بگذاريم.
دنبال خدا، در وجود ديگران بگرديم.
 
 
” دوستان،‌ فرشته هايي هستند كه شما را بر روي پاهايتان بلند ميكنند، زماني كه بالهاي شما به سختي به ياد مي‌آورند چگونه پرواز كنند.“
هيچ آغاز و پاياني وجود ندارد...
ديروز،‌ به تاريخ پيوسته،
فردا ، رازي است ناگشوده،
اما امروز يك هديه است
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 21:29 توسط محبوبه| |
بنده ي من!

تو هنگامي كه به نماز مي ايستي

من آن چنان گوش فرا مي دهم كه

گويي همين يك بنده را دارم

ولي

تو چنان غافلي كه

گويا صدها خدا داري

 

                                         حديث قدسي

نوشته شده در جمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت 23:15 توسط محبوبه| |
راز پنهان

 

خدایا

 

به من توفیق تلاش در شکست

صبر در نومیدی

رفتن بي همراه

کار بی پاداش

فداكاري در سكوت

خود بي نمود

مناعت بي غرور

تنهايي در انبوه جمعيت

عشق بي هوس

و

دوست داشتن، بي آن كه دوست بداند

روزي كن

                                                                               دكتر علي شريعتي

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 21:20 توسط محبوبه| |

 

 

 می دانی...؟

 

 می گویند رسم زندگی چنین است!!!!!!!

 

می آیند....... می مانند....... عادتت می دهند.......

 

 و می روند.......

 

 

 

و تو تنها می مانی.......

 

راستی نگفتی؟

 

 رسم تو نیز چنین است؟

 

 مثل همه ی فلانی ها هستی؟؟؟

 

 

 

قلب شكسته

 

 

نوشته شده در جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 12:51 توسط محبوبه| |
 
-       آسان ترین راه آشنایی ، یک سلام است ، ولی گرم و صمیمی .
-       آسان ترین راه قدردانی ، یک تشکر ساده است ، ولی خالص و صمیمانه .
-       آسان ترین راه عذر خواهی ، عدم تکرار اشتباه قبلی است .
-       آسان ترین راه ابراز عشق ، به زبان آوردن آن است .
-       آسان ترین راه رسیدن به هدف ، خط مستقیم است .
-       آسان ترین راه پول در آوردن ، آن است که همواره در کارت رعایت انصاف را بکنی .
-       آسان ترین راه احترام ، اجتناب از گزافه گویی و گنده گویی است .
-       آسان ترین راه جلب محبت ، آن است که تو نیز متقابلا عشق بورزی و محبت کنی .
-       آسان ترین راه مبارزه با مشکلات ، روبرو شدن با آنهاست نه فرار .
-       آسان ترین راه رسیدن به آرامش ، آن است که سالم و بی غل و غش زندگی کنی .
-       آسان ترین دوستی ، همیشه بهترین دوستی نیست . این را به خاطر بسپار .
-       آسان ترین بحث ، بحث در باره چیزهای خوب و امیدوار کننده است .
-       آسان ترین برد ، آن است که خود را از پیش بازنده ندانی .
-       آسان ترین راه خوب زیستن ، ساده زیستن است .
-       آسان ترین راه دوری از گناه ، آن است که همیشه بدانی چیزی به نام وجدان داری .
-       آسان ترین و در عین حال با ارزش ترین عشق ، بی ریا ترین آن است .
-       آسان ترین راه بودن ، آن است که حس بودن همیشه در وجودت شعله ور باشد .
-       آسان ترین راه راحت بودن ، آن است که خودت را همانطور که هستی بپذیری و در همه حال خودت باشی .
 
و بالاخره
 
-       آسان ترین راه خوشبخت زیستن ، آن است که همان طور که برا خودت ارزش قایلی ، برای دیگران نیز ارزش قایل شوی بدون توجه به موقعیت طرف مقابل .
 
حالا کمی مکث کنید و ببینید که
به همین راحتی می توانیدآسان و ساده
روزگار را به خوشی سپری کنید
نوشته شده در دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 23:42 توسط محبوبه| |

زندگي را دور بزن و آنگاه كه بر تارك بلندترين قله ها رسيدي، لبخند خور را نثار تمام سنگ ريزه هاي كن كه پايت را خراشيدند.

 

زندگي زيباست زشتي هاي آن تقصير ماست،

در مسيرش آنچه نازيباييسن آن تدبير ماست!

 

نبردهاي زندگي هميشه به نفع قوي ترين ها و سريع ترين ها پايان نمي پذيرد! دير يا زود برد با كسي است كه برد را باور دارد.  "ناپلئون"

 

بسياري مردم شادي هاي كوچك را به اميد خوشبختي بزرگ از دست مي دهند.  "پرل س. باك"

 

درك زندگي تنها با نگاه به گذشته ميسر است، اما زندگي كردن، تنها با نگاه به آينده.  "سورن كيركگارد"

 

وقتي اين همه اشتباهات جديد وجود دارد كه مي توان مرتكب شد، چرا بايد همان قديمي ها را تكرار كرد؟!  "برتراند راسل"

 

عاقل حرف مي زند چون چيزي براي گفتن دارد، احمق حرف مي زند كه چيزي گفته باشد.  "افلاطون"

 

به آينده فكر نمي كنم چون به زودي فرا خواهد رسيد.  "آلبرت اينشتن"

 

يك امروز ارزش دو فردا را دارد.  "بنجامين فرانكلين"

 

 

 

نوشته شده در شنبه دهم آذر 1386ساعت 23:50 توسط محبوبه| |
نمي دونم چي شد كه از اين متن زيبا خوشم اومد و گذاشتمش اين جا ...

 

عشق

 

يادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند طلب عشق ز هر بي سر و پايي نكنيم ...

نوشته شده در چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 0:8 توسط محبوبه| |

از امیرالمومنان(ع) نقل شده که فرمود از رسول خدا(ص) شنیدم می فرمود:

خداوند عزوجل فرموده : فاتحة الکتاب (سوره حمد) را میان خود و بنده ام تقسیم کردم ـ از اول سوره حمد تا "واو" و ایاک نستعین در صفات پروردگار سبحان و از "واو" به بعد از آن بنده است ـ نیمی از آن برای من و نیمی برای بنده من است و بنده ام آنچه بخواهد،دريافت خواهد داشت.

هنگامي كه بنده مي گويد"بسم الله الرحمن الرحيم"خداوند جل جلاله مي فرمايد: بنده ام به نام من شروع كرد، بر من لازم است كه كارهاي او را به پايان برسانم و تمام حالات را بر او مبارك گردانم ـ هنگامي كه مي گويد "الحمد لله رب العالمين" خداوند جل جلاله مي فرمايد: بنده ام مرا ستايش كرد و دانست نعمت هاي او از من است و بلاهايي كه از او دفه شده به تفضل من بوده، شما را گواه مي گيرم كه نعمت هاي آخرت را بر نعمت هاي دنياي او مي افزايم و همان طور كه بلاهاي دنيا را از او گردانم، بلاهاي آخرت را نيز از او مي گردانم. و هنگامي كه بگويد "الرحمن الرحيم" خداوند جل جلاله مي فرمايد: بنده ام گواهي داد كه من رحمان و رحيم مي باشم، شما را گواه مي گيرم كه بهره او از خود زياد كنم و نصيب او را از بخشش خود فراوان مي سازم. و هنگامي كه بگويد "مالك يوم الدين" خداوند متعال مي فرمايد: شما را گواه مي گيرم، همان طوري كه اعتراف كرد كه من صاحب روز جزا هستم، در روز حساب، حساب را بر او آسان گردانم و حسنات او را قبول كرده و از سيئآتش در مي گذرم. و هنگامي كه مي گويد "اياك نعبد" خداوند عزوجل مي فرمايد: بنده من راست مي گويد، مرا مي پرستد، شما را گواه مي گيرم چنان ثوابي بر عبادتش مي دهم كه تمام كساني كه در عبادت من با او مخالفت كردند، غبطه خورند! و هنگامي كه مي گويد:"اياك نستعين" خداوند مي فرمايد: بنده من از من مدد خواسته و به من پناه آورده، شما را گواه مي گيرم او را در كارش ياري كنم و در مشكلات به فريادش مي رسم و روز مصيبت و پريشاني دستش را مي گيرم. و هنگامي كه مي گويد:"اهدنا الصراط المستقيم" (تا آخر سوره) خداوند عزوجل مي فرمايد: آنچه بنده ام تقاضا كرده براي او خواهد بود، دعاي او را مستجاب كردم و آرزويش را به او دادم و از آنچه مي ترسيد، ايمنش ساختم...

 

دعا،غروب؟!

 

و ما چقدر توجه داريم به آنچه كه مي گوييم؟؟؟؟؟

اين واقعاً كوتاهي نيست؟

من يكي كه به حال خودم متاسفم

 

نوشته شده در جمعه دوم آذر 1386ساعت 18:32 توسط محبوبه| |