آمده ایم تا با زندگی کردن قیمت پیدا کنیم؛ نه به هر قيمتي زندگي كنيم ...
این دفعه آبجی گلم منیره، منو به بازي ۱۰ تايي دعوت كرده. الآن بايد ۱۰ تا چيزي رو كه دوست دارم و ۱۰ تا چيزي رو كه بدم مياد رو اسم ببرم !!! بازي سختيه آبجي! باور كن سخته ... ۱۰ تا از دوست داشتنيا : ـ اوني كه هميشه پيشمه و هوامو داشته! آره خودشه هموني كه همتون دارينش ... همراه هميشگي لحظه هام ... ـ مامان و بابام ـ آبجيام - دوستام ـ تمام آدماي خوب دور و برم ـ ني ني ها ( با دیدنشون کلی ذوق زده می شم، فقط مي خوام كاراشونو تماشا كنم ) ـ لبخنددائمی ـ صداقت و یکرنگی ـ گريه ـ سكوت ... و اگه بخوام تو اين زمينه ها نباشه بايد بگم : ـ غذا : از غذاهاي مامانم بادمجون و از غذاهاي بيرون پيتزا رو خيلي دوست دارم. ـ رنگ : رنگاي روشن و ملايم ـ گل : گل رز سفيد و قرمز ( یه زمانی گل مریم رو از همه ی گلا بیشتر دوست داشتم ) ـ کتاب : شاهزاده کوچولو ( این کتاب رو واسه ی تولد۴-۵ تا از عزیز ترین دوستام خریدم، به همه هم توصيه مي كنم كه بخوننش ) ـ شعر : حافظ و هر شعر دیگه ای که بهم آرامش بده ـ هنر : هر هنري كه ظريف باشه و به روحيم بخوره ( كلاً دوست دارم خيلي از هنر ها رو ياد بگيرم، از جمله ي اونا موسيقيه ) ـ وبلاگمو خیلی دوست دارم ... ـ اتاق قبلیم ( اتاق تنهایی ها ) ـ وسایل ظریف دکوری رو خیلی دوست دارم ... ـ كامپيوترم ( بد جور بهش وابسته شدم مخصوصاً نت ) ۱۰ تا دوست نداشتني ها! : ـ بي عدالتي ـ دروغ ـ غيبت و تهمت ـ دورنگي ـ حقه و فريب ـ غرور بيجا ـ از حد رد كردن شوخي و مسخره بازي ـ تعصب بيجا ـ زود عصبي شدن ـ كنترل نكردن احساسات و اگه بخوام توي اين زمينه ها نباشه بايد بگم : ـ غذا : فقط ماهي و ميگو ( تن ماهی رو می خورم اما خودش از گلوم پایین نمی ره، خيلي امتحان كردم كه بتونم ماهي رو بخورم اما چي كار كنم؟! نشد. ) ـ رنگ : رنگاي تيره ـ شعر : شعرای بدون محتوی ـ تازگیا از روزای جمعه خوشم نمیاد چون روزای دلگیر و تنهایی هستن واسم. دیگه نمی دونم چی ! اما می دونم گاهی از خودم بدم میاد. وقتایی که اونجوری نیستم که می خوام ... کسی رو دعوت نمی کنم. چون نمی دونم کی رو باید دعوت کنم در باغچه ی کوچک قلبم خورشید می کارم به نظرش با همه ي اونهايي كه تا حالا ديده بود ، يه جورايي فرق داشت . نه ماه بود كه مي شناختش . هرچند توي يه خانواده ي اهل بريز و بپاش و با فرهنگ اروپايي بزرگ شده بود ولي ، عاشق او و رفتارش شده بود . از وقتي صحبت ازدواج با او را مطرح كرده بود ، همه سخت باهاش مخالفت كرده بودند . بهش مي گفتند : دختر ، تو ديوانه شده اي ، اين مرد بيست سال از تو بزرگتره ، پول كه نداره ، ايراني هم كه هست ، حتي شناسنامه هم كه نداره !! بعضي ها هم بهش مي گفتند : اين مرد تو را رو جادو و جنبل كرده !! اما او هيچ وقت اون شبي كه چشمش به تصوير اتاقش افتاده بود و كلي اشك ريخته بود را فراموش نمي كرد ، همون تصوير زمينه سياهي كه يك شمع كوچك در آن نقاشي شده بود و زير آن به عربي نوشته شده بود : " من ممكن است نتوانم اين تاريكي را از بين ببرم ولي با همين روشنايي كوچك ، فرق ظلمت و نور و حق و باطل را نشان مي دهم " ، بعدها آن روز كه نقاش آن تصوير را از نزديك ديد ، باور نكرد كه محبوبش ، روحيه اي به اين لطافت هم داشته باشه . هميشه به يادش مونده بود كه اولين كادويي كه از او گرفته بود يه روسري گل گلي قرمز با گل هاي درشت !! بود كه براي هميشه باعث شده بود ، حجابش رو حفظ كنه . هر روز كه مي گذشت عشق و علاقه اش به او بيشتر و بيشتر مي شد... بالاخره هم تونست پدرش رو راضي كنه كه با ازدواجش موافقت كنه.... روز عقد فرا رسيد ... انگار نه انگار كه مراسمي در كار باشه ، مادرش يه گوشه با عصبانيت كز كرده بود ، پدرش حرفي نمي زد ، خواهرش مضطرب بود ، بعد از ظهر مراسم عقد بود ولي او وسايلش رو جمع كرده بود ، بره مدرسه براي تدريس ، كه خواهرش به طرفش دويد و گفت : كجا مي ري ؟ تو الان بايد بري آرايشگاه ، خودت رو درست كني ! اما او همين طور كه به طرف درب خونه مي رفت گفت: او من رو همينطوري مي خواد !! وقتي برگشت ، مهمان ها آمده بودند!! مراسم خطبه ي عقد كه برگزار شد ، همه منتظر بودند طبق رسوم اونجا ، داماد به عروس يه انگشتر كادو بده اما ، وقتي كادو رو باز كردند ، همه ديدند كه داماد يه شمع !! براي عروس كادو آورده ، همه تعجب كرده بودند اما غاده و مصطفي هر دو مي دونستند كه اين شمع خاطره ي اولين روزهاي آشنايشون هست يعني چيزي حدود 9 ماه قبل... ** تلخيص و ويرايش توسط نويسنده ي وبلاگ زمزم دل ( البته با اجازه ي !! نويسنده هاي اين چند تا كتاب ) برگرفته از وبلاگ زمزم دل ( از معدود وبلاگ های موفق؛ به نظر من ) چه خبرتونه بابا ؟! مگه اينجا ميدون جنگه ؟! من يه سوال پرسيده بودم و جواب ها رو گذاشتم اينجا تا شايد يه كم به خودتون بياين و ببينين چقدر ما آدما از خودراضي هستيم و بدون تفكر هر چي مي رسيم مي گيم. مسخره كردين خودتونو با اين حرفاتون ؟! فكر مي كنين واقعاً من جواب اين سوال رو خودم نمي دونستم ؟! باورم نمي شد همه اين قدر عقلتون رو بدين دست لجبازي ها و كم نياوردنا .... متوجه شدم اصلاً ظرفيت چنين بحثايي اين جا نمي گنجه. منو ببخشين اگه اون پست قبلي رو گذاشتم. منو به غلط كردن انداختين. نظرم نسبت به شماها تغيير كرد، فكر نمي كردم اين جوري ... ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ امام صادق (ع) : "اکثر الخیر فی النساء" رسول اکرم(ص) : " اِئتمروا النساء فی بناتهنّ " در امور مربوط به دخترانتان با زنان خود مشورت کنید. امام علی (ع) : "از مشورت كردن با زنان بپرهيز، مگر آن كه زنى به كمال عقل آزموده شده باشد; چرا كه راى زنان رو به ناتوانى دارد و عزمشان رو به سستى ."
امام علي (ع) : "انديشه كن آنگاه سخن بگو تا از لغزش بركنار باشي." پيامبر اكرم (ص) : "بهترين كارها نزد خداوند٬ نگهداري زبان است." كوله پشتیاش را برداشت و راه افتاد رفت كه دنبال خدا بگردد و گفت: تا كولهام از خدا پر نشود برنخواهم گشت نهالی رنجور و كوچك كنار راه ایستاده بود. مسافر با خندهای رو به درخت گفت: چه تلخ است كنار جاده بودن و نرفتن؛ و درخت زیرلب گفت: ولی تلخ تر آن است كه بروی وبی رهاورد برگردی. كاش میدانستی آنچه در جستوجوی آنی، همینجاست. مسافر رفت و گفت: یك درخت از راه چه میداند، پاهایش در گِل است، او هیچگاه لذت جستوجو را نخواهد یافت و نشنید كه درخت گفت: اما من جستوجو را از خود آغاز كردهام و سفرم را كسی نخواهد دید؛ جز آن كه باید. مسافر رفت و كولهاش سنگین بود هزار سال گذشت، هزار سالِ پر خم و پیچ، هزار سالِ بالا و پست. مسافر بازگشت رنجور و ناامید. خدا را نیافته بود، اما غرورش را گم كرده بود. به ابتدای جاده رسید. جادهای كه روزی از آن آغاز كرده بود. درختیهزار ساله، بالا بلند و سبز كنار جاده بود. زیر سایهاش نشست تا لختی بیاساید. مسافر درخت را به یاد نیاورد. اما درخت او را میشناخت. درخت گفت: سلام مسافر، در كولهات چه داری، مرا هم میهمان كن. مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمندهام، كولهام خالی است و هیچ چیز ندارم. درخت گفت: چه خوب، وقتی هیچ چیز نداری، همه چیز داری. اما آن روز كه میرفتی، در كولهات همه چیز داشتی، غرور كمترینش بود، جاده آن را از تو گرفت. حالا در كولهات جا برای خدا هست و قدری از حقیقت را در كوله مسافر ریخت. دستهای مسافر از اشراق پر شد و چشمهایش از حیرت درخشید و گفت: هزار سال رفتم و پیدا نكردم و تو نرفتهای، این همه یافتی! درخت گفت :زیرا تو در جاده رفتی و من در خودم و پیمودن خود دشوار تر از پیمودن جاده هاست. ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ پیامبر اکرم (ص) : زنهار از خنده زياد، كه زيادي خنده دل را مي ميراند. پیامبر اکرم (ص) : خداوند نور چشم مرا در نماز قرار داد ، و نماز را بر من دوست داشتني ساخت همانگونه كه طعام را براي گرسنه ، و آب را براي تشنه . گرسنه با خوردن سير ، تشنه با نوشيدن سيراب مي گردد، اما من هرگز از نماز سير نمي شوم . و اما از معرفی چند فروند از سمت راست به ترتیب : آبجی منیره ی گل خودم٬ حامد (پسر بزرگه ی عمه كوچيكه )٬ فنچ گل خودمون ( یکی یدونه٬ خانوم خانوما٬ گل سر سبد، نجيب و آروم و سربزير و ... ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ پ.ن.۱ از اونجايي كه شايد بعضيا خارجه درس خونده باشن شهاب ( پسر وسطیِ عمه كوچيكه)٬ دایی مهدی ( دایی کوچیکه و هم دانشکده ای بنده )٬ خاله منصوره ( خاله کوچیکه ی بنده )٬ فنچ گل خودمون ( یکی یدونه٬ خانوم خانوما٬ گل سر سبد، نجيب و آروم و سربزير و ... پ.ن.۲ يه سوال : نكنه تقلبي كرده بودين؟! آخه تقريبا همه درست گفته بودين. چون شك بر اين امر زشت مي ره٬ جايزه به "مهدي" تعلق مي گيره كه لااقل خودش گفته از منيره تقلب گرفته. اين خيلي شجاعت مي خواد! صداقت آدما خيلي مهمه ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ امام صادق (ع) : "زياد عيب رفيق خود را جستجو نکن وگرنه هميشه بي رفيق خواهي ماند زيرا احدي خالي از عيب نيست." این عکس واسه بچگی هاست. قضیه از این قرار بوده که دایی مامان بعد از ۸ سال اسارت (اگه اشتباه نکنم) وقتی دیدن این خواهر زاده ها و برادر زاده ها و نوه هاشون ردیف ردیف با هم بازی می کنن خوششون اومده و یه عکس یادگاری ازمون گرفتن. حالا اگه گفتین من کدومم ؟! اول حدس بزنین٬ دفعه ی بعد خودم همه رو معرفی می کنم عمرا اگه بتونین حدس بزنین ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ "همه مردم تشنه دوستی و محبتند دوست دارند محبوب دیگران باشند." بحارالانوار ج۱۰۳ ص ۲۳۵ چرا گفتم سه تا گل؟! خوب معلومه دیگه ... چون یکیش خودمم من دچار خودشیفتگی مزمن شدم٬ لطفاً گير ندين. رفتم تو فکر یه برنامه ریزی خفن ! ( اوه! اینم یه برنامه جهت کنترل توسط بزرگتران و صاحب نظرانِ خواننده : - ۹-۷ درس - ۱۲:۳۰-۹:۳۰ درس - ۸-۵ درس - ۱۰:۳۰-۸:۳۰ درس حتما ميگين این كه همش شد درس!!! اولا كه همه ي اين ساعت ها رو كه يه ريز درس نمي خونم. دوما درس مجاز از پروژه و مطالعه ( هر دو ) است. سوما اون ساعت های خالی بینش هم به ترتیب جایِ صبحانه٬ نماز و نهار و نت و استراحت٬ نماز و آخر شبم باز نت !! است. چهارما دنبال اون دو تا نشون می گردین که می زنمشون ؟! ( من که بچه خوبیم ... کسی رو نمی زنم پنجما نشون به اون نشون که با این برنامه هم به امتحانا و تحویلام می رسم و هم از حالا تمرین می کنم واسه ی کمتر اومدم به نت ( آخه با این برنامه ریزی روزی ۲-۳ ساعت!!! نت دارم ششما ادامه ی مطلبم خصوصیه واسه ی آبجی منیره ام. شما نخونینش. لطفاً ! ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ امام علی (ع) : "هر کس در نقطه ضعف های دوست خود دقیق شود٬ پیوند دوستی او قطع خواهد شد." این جوری که نمیشه ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ اين حديث هم تقديم به تويي كه اين روزا سخت مشغول كاري. اميدوارم موفق باشي ! اما باقر (ع) : "كسي كه براي بي نيازي از مردم، رفاه خانواده و كمك به همسايگانش در طلب روزي حلال باشد؛ در روز قيامت خداوند را در حالي ملاقات مي كند كه چهره اش مانند ماه شب چهارده مي درخشد." امروز فهميدم كه جمله ي " حلال زاده به داييش مي ره " از كجا اومده ! رسول اكرم (ص) مي فرمايند : " فرزندان انسان از نظر ويژگي هاي جسمي و روحي بيشتر به برادران زن او شباهت پيدا مي كنند. " از اين بعد آخر هر پستي يه حديث يا آيه اي از قرآن مي ذارم. اونايي كه موافقن دستا بالا !!! چونانکه بایدند نه بایدها... مثل همیشه آخر حرفم وحرف آخرم را عمری است لبخندهای لاغر خود را دردل ذخیره می کنم: باشد برای روز مبادا! اما در صفحه های تقویم روزی به نام روز مبادا نیست آن روز هرچه باشد روزی شبیه دیروز روزی شبیه فردا روزی درست مثل همین روزهای ماست اما کسی چه می داند؟ شاید امروزنیز روزمبادا باشد! وقتی تونیستی نه هست های ما چونانکه بایدند نه بایدها... هرروز بی تو روز مباداست! قیصر امین پور قبل از اين که از طعم يک غذا شکايت کني به کسي فکر کن که هيچ چيزي براي خوردن ندارد. قبل از اين که از همسرت گله کني به کسي فکر کن که با گريه از خدا يک همراه و همدم مي خواهد. امروز قبل از اين که از زندگي شکوه کني به کسي فکر کن که خيلي زود از دنيا رفته. قبل از اين که از طولاني بودن مسيري که داري با ماشين طي مي کني بنالي به کسي فکر کن که همين مسير را مجبور است پياده طي کند. و زماني که خسته اي و از شغلت ناراضي و گله مندي به کساني فکر کن که بيکار هستند، به ناتوان ها و اون هايي که آرزو مي کنند شغل تو را داشتند. اگر روزي روزگاري، نخواستي يا نتوانستي فرد گنه کاري را ببخشي، بدان که از بزرگي گناه او نيست، بلکه از کوچکي قلب توست. حضور هيچ کس در زندگي ما اتفاقي نيست خداوند در هر حضوري رازي نهان کرده براي کمال. این قدر وول خورد که نگو ... نمی ذاره که عکسشو بگیرم اینم عکس عروسکشه !!! بازم امشب از شیطون خاله عکس گرفتم که از بین همش این یکی یه کم تکون خوردنش کمتر بود ... " سکوت دردناک است. اما در سکوت است که همه چيز شکل مي گيرد و در زندگي ما لحظه هايي هست که تنها کار ما بايد انتظار کشيدن باشد. درون هر چيز در اعمال هستي، نيرويي هست که چيزي را مي بيند و مي شنود که هنوز قادر به درکش نيستيم، هر آنچه امروز هستيم، از سکوت ديروز زاده شده است. " جبران خليل جبران " بهاي عشق چيست بجز عشق ؟ " ماري لولا " اگر دیگران را با زیباترین منش ها و صفات بخوانیم چیزی از ارزش ما نمی کاهد بلکه او را دلگرم ساخته ایم آنگونه باشد که ما می گویم. " ارد بزرگ " اگر کسی تو را آن طور که می خواهی دوست ندارد، به این معنی نیست که تو را با تمام وجودش دوست ندارد. " گابريل گارسيا مارکز " براي اداره كردن خويش، از سرت استفاده كن. براي اداره كردن ديگران، از قلبت. " دالايي لاما " همه ادعاي رفاقت مي كنند، اما كسي كه كه آن را ثابت مي كند رفيق حقيقي است. " ماکسیم کورگی دل ساز من امشب بد گرفته گلویش بغض سردی سد گرفته اگر زخمش زنم فریاد سازد بزن کاین دل بسی بی حد گرفته ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ پ.ن من ... دلم واسه ي بابام تنگ شده! دلم واسه ي مامانم تنگ شده! دلم واسه ي آبجي ميترام تنگ شده! دلم واسه ي آبجي منيره ام تنگ شده! دلم واسه ي آبجي زهرام تنگ شده! دلم واسه ي خودم تنگ شده! دلم واسه ي محبوبه تنگ شده! يكي محبوبه رو واسم بياره! گمش كردم ... دلم واسه ي خدا تنگ شده! دلم واسه ي اتاق تنهايي هام تنگ شده! دلم واسه ي لحظه هاي دلتنگي تنگ شده! دلم تنگه ... مي خوام برم تو اتاق تنهايي هام ... شايد اون جا دلتنگي مو فراموش كنم ... شايد اون جا خودمو پيدا كنم ... ____________________________________ پ.پ.ن (پي پي نوشت) ببخشين اگه اين قدر دلتنگم! جز اين جا جاي ديگه اي رو واسه ي آروم شدن نتونستم پيدا كنم ... شاید همه ی اینا از فشار درسه !!!!!! ( فکر کن ! فشار درس منو این جوری کنه ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ب.ن آخیش ! ممنون آقای دانشجو ! خیلی بهم کمک کردین. این اتاق تنهایی منم جادو می کنه ها ! الکی نیست که دوسش دارم ... يكي بود يكي نبود غير از خدا هيچكس نبود . پيرمردي در دهي دور در باغ بزرگي زندگي مي كرد . اين پيرمرد از مال دنيا همه چيز داشت ولي خيلي تنها بود ، چون در كودكي پدر و مادرش از دنيا رفته بود و خواهر و برادري نداشت . او به يك شهر دور سفر كرد تا در آنجا كار كند . اوايل ، چون فقير بود كسي با او دوست نشد و هنگاميكه او وضع خوبي پيدا كرد حاضر نشد با آنها دوست شود ، چون مي دانست كه دوستي آنها براي پولش است. يك روز كه دل پيرمرد از تنهائي گرفته بود به سمت كوه رفت . در ميان راه يك خرس را ديد كه ناراحت است . از او علت ناراحتيش را پرسيد . خرس جواب داد : ” ديگر پير شده ام ، بچه هايم بزرگ شده اند و مرا ترك كرده اند و حالا خيلي تنها هستم . “ وقتي پيرمرد داستان زندگيش را براي خرس گفت ، آنها تصميم گرفتند كه با هم دوست شوند . مدتها گذشت و بخاطر محبتهاي پيرمرد ، خرس او را خيلي دوست داشت . وقتي پيرمرد مي خوابيد خرس با يك دستمال مگسهاي او را مي پراند . يك روز كه پيرمرد خوابيده بود ، چند مگس سمج از روي صورت پيرمرد دور نمي شدند و موجب آزار پيرمرد شدند . عاقبت خرس با وفا خشمگين شد وبا خود گفت : ” الان بلائي سرتان بياورم كه ديگر دوست عزيز مرا اذيت نكنيد . “ و بعد يك سنگ بزرگ را برداشت و مگسها را كه روي صورت پيرمرد نشسته بودند بشانه گرفت و سنگ را محكم پرت كرد . و بدين ترتيب پيرمرد جان خود را در راه دوستي با خرس از دست داد . ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ پ.ن اگه یه کم روی این قضیه فکر کنی شاید بفهمی که چرا این مطلب رو گذاشتم ... توی فکر این نبودم که راجع به این چیزا مطلبی بذارم توی وبلاگم اما با خوندن این مطلب : http://shahrvandemroz.blogfa.com/post-517.aspx حیفم اومد که خلاصه اش رو براتون نذارم. از من می شنوین حتما حتما حتما خلاصه متن رو توی ادامه مطلبم بخونین. البته من چیزهایی توی ادامه مطلب آوردم که از نظرم خیلی زیبا و دلنشین بود. چیزایی که همیشه آدم آرزو می کنه کاش همه همین طوری باشن. اگه اهل مطالب طولانی نیستین٬ این بارو توصیه می کنم بخونین چون واقعاً مفیده. اول از همه یکی دو مورد رو بگم : - حتما به خودتون میگین : " بابا این دیگه کیه؟! چه اعتماد به نفسی داره ! چقدر خود شیفته است ! هیچکی بهش سر نمی زنه اما از رو نمی ره ... " منم جواب می دم : "اینا حرف خودمم هست٬ نمی دونم چرا این طوری ام من ؟!! " - من این مطلب رو بدون مخاطب خاص نوشتم در عین حال همتون می تونین مخاطب خاصِ من باشین. و حالا اصل مطلب : داشتم با خودم فکر می کردم که چی میشه که بعضی از رابطه های ما این قدر صمیمی اند و بعضی هاشون این قدر سرد ؟ به نتایجی خوبی رسیدم که البته با همکاری شما به نتایج بهتری میشه رسید. به نظر من یکی از عامل های محکمش اینه که همه ی ما از گدایی محبت٬ گدایی توجه بدمون میاد. من اصلا خوشم نمیاد کسی رو مجبور کنم که نسبت به من مهربون یا خوشرفتار باشه یا مجبورش کنم بیشتر بهم توجه داشته باشه٬ هر چند طرفم خیلی واسم عزیز باشه. درسته که تلاش می کنم تا رفتارش نسبت به من اون جوری باشه که دوست دارم اما اگه متوجه بشم که طرف مقابلم داره وادار میشه به اینکه جور دیگه ای باشه و خودش نمی خواد اون طوری باشه٬ این دفعه به جای تغییر دادن اون٬ خودم رو تغییر می دم چون : " از گدایی محبت و توجه بدم میاد" به عنوان یکی که دوست نداره هیچ جای دنیا بدی و ناراحتی باشه٬ از همتون می خوام که در رابطه با اطرافیانتون صادق باشین. هیچ موقع از ابراز احساساتتون نترسین. اگه کسی رو دوست دارین٬ بهش ثابت کنین چه با رفتار چه با گفتار. نذارین هیچ موقع کسی ازتون گدایی کنه و شک نکنین اگه این کارو می کنه در کنارش داره خودشو می شکنه و این یعنی خیلی دوستون داره پس شما هم صداقت داشته باشین. پس من باید بگم همتون رو دوست دارم ... ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ پ.ن امتحاناتم داره شروع میشه. اما توی این روزای تعطیل چون همش تنهام دلم یه کم می گیره٬ دائم به این جا سر می زنم اما خبری نیست سعي مي كنم مثل هميشه زود به زود آپ كنم! ( اینم یه جور اعتماد به نفس کاذبه دیگه خوب معلومه دیگه . . . . . . . . . از طرف مامان مینا آسون بود . نه؟! یه شعر هست از فروغ فرخزاد که توی ادامه مطلب شعرش رو واستون گذاشتم، اگه اهلش شعر هستين؛ مي تونين بخونينش آن روز٬ روز شکفتن غنچه های باغ عاطفه روز بارش باران خاطره روز در هم تنیدن خورشید و ماه بود هنگامه ی سلام هنگامه ی گرفتن صدا٬ نبودن کلام از "س" تا "م" آن غرق در لرزش٬ غرق در احساس بود بیچاره او روز نگاه٬ روز سخن روز بگو بخندهای ما کر٬ کور و لال بود ناگاه از پس اتاقک خاموشی زبان آمد صدا: "گو دوستت دارم" اما زمان نداشت٬ یک لحظه وقت باز خواب دیدم آمد به سوی من در دست های او یک شاخه ی گلی محبوبه ی شبش٬ داشت می خندید چون در کنار عشق رشد کرده بود خواست آن را هدیه کند به من حیف! خوابم پرید عشق٬ این واژه ی گران او را چنین افسرده حال کرده بود او را چنان مست کرده بود آن واژه ای که در فرهنگ نامه ها دیگر ندارد جای اما من جای آن را پیدا کرده ام ! ۳۰ بهمن ۱۳۸۲ جوجه تيغي خيلي مهربان بود و دوستان زيادي داشت؛ اما هيچ وقت نميتوانست دوستانش را بغل کند. هروقت يکي از دوستانش را بغل ميکرد، دوستش جيغ ميکشيد و فرار ميکرد. اين جوري شد که بالاخره جوجه تيغي همه دوستانش را از دست داد. خيلي ناراحت شد. از جنگل بيرون آمد و رفت يک جاي دور؛ به يک بيابان. همانطور که ميرفت، وسط بيابان، چشمش به يک کاکتوس افتاد. خوشحال شد. رفت که او را بغل کند. کاکتوس تا فهميد فرياد زد: "من را بغل نکن؛ وگرنه..." اما ديگر دير شده بود. جوجه تيغي کاکتوس را بغل کرده بود. ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ پ.ن حالا من جوجه تيغي هستم،يا تو كاكتوس؟! مسئله اين است او جانشین تمام نداشته های من است. ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ چقدر سنگینه وقتی به روت نیاری که خیلی چیزا رو می فهمی ... چقدر سنگینه وقتی هر چی دوست دارن بهت می گن و آخر هم انتظار دارن تو کوتاه بیای ... چقدر سخته وقتی همیشه کوتاه بیای و خودتو بزنی به اون راه که من نفهمیدم چي شده ... چقدر سخته وقتی کم کم خورد شی اما نتونی یه کلمه هم بگی چون می دونی اگه چیزی بگی کسی رو ناراحت می کنی ... به خدا کم اوردم ... نمي دونم بايد چي كار كنم ... كاش مي تونستم دلم رو زير پا بذارم و ... مگه من چي كار كردم كه اين جوري به سرم مياد؟! من كه نمي تونم ناراحتي كسي رو ببينم، من كه طاقت اين رو ندارم كه كسي رو ناراحت كنم ... لحظه هام خيلي سنگين شدن ... ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ب.ن محبوب كسي نيست كه بذاره غصه ها اذيتش كنن! اون غصه ها رو اذيت مي كنه تا بفهمن با كي طرفن. خدا بزرگه ! بزرگتر از اون چيزي كه بتونيم تصور كنيم. ممنون از همه ي شماها به خاطر دلگرمي ها و كمك هاتون ! از روي نظرات خصوصي و عمومي اي كه شما خواننده هاي عزيز دارين از اين بعد اولويت پست هام اين طوري خواهند بود: - دلنوشته - متن ادبي - شعر - سخناني از بزرگان، داستان - طنز، عكس - اعتقادي، معماري - علمي، عرفاني بازم ممنون از لطفي كه همگي بهم داشتين! اميدوارم بتونم اين همه لطف رو يه جوري با پست هام جبران كنم ... خدایا چنان نزدیکی که نمیتوانم ببینمت صدای تو هر لحظه با من سخن می گوید اما من آن را نمی شنوم مرا به اعماق درونم ببر تا شکوه بی مانند جمال تو را بنگرم مرا بیاموز تو را بجویم و همواره به عنوان یگانه به تو رو کنم. تا اونجایی که من اطلاع دارم یه سری خواننده ها فقط خواننده اند و نظری رو ثبت نمی کنن اما این دفعه رو از هر کسی که میاد و می خونه می خوام که لطف کنه و واسه ی بهتر شدن مطالب و یا حتی خود وبلاگ توی این نظر سنجی شرکت کنه، حتی با اسم ناآشنا ... می خوام بدونم که از کدوم موضوعات این وبلاگ یا کدوم پست های این وبلاگ بیشتر استفاده یا لذت می برین ؟! موضوعات مطالب که از این قرارند : ۱- طنز ۲- شعر ۳- متن ادبی ۴- دلنوشته ۵- معماری ۶- سخنانی از بزرگان ۷- عکس ۸- داستان ۹- معرفی سایت ۱۰- کامپیوتر ۱۱- علمی یا اگه لازمه موضوعی اضافه بشه، لطف می کنین اگه بگین. و پست ها رو می تونین به صورت گلچین با نام خودشون اسم ببرین. واقعا خوشحال می شم تا تمام نظرات، پیشنهادات، انتقادات و ... رو صادقانه و بدون هیچ نگرانی باهام در میون بگذارین ... پس منتظر می مونم . من حتی نظرات رو خصوصی کردم که راحت باشین پس خواهشا این یکی پست رو نظر بدین. موفق، سربلند، پیروز و کامروا باشین ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ب.ن من با اجازه یکی یکی نظر ها رو تایید می کنم و سعی می کنم توی پس بعدیم به همشون جواب بدم یا عملیشون کنم . اما بازم منتظر نظر بقیه هستم ... این عکس ها هم در ادامه ی عکس های قبلیه! چون تعداد عكسا زياد بود، حجم وبلاگم سنگين شده بود. اين بود كه به ۴ قسمت تقسيمشون كردم تا بتونين همشونو كم كم ببينين. پس منتظر ۳ قسمت ديگه اش باشين ... آبجی منیره ام گفت نصفشو بذارم توی ادامه مطلب. از اونجایی که من دختر خیلی خوبی هستم ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ب.ن اما حالا ديگه ادامه مطلب ندارم. ان شاا... بقيه اشو بعدا مي ذارم " وقتي قلبت بيدار شد و شعله اي از نور شد ، تو معنا و اهميت زندگي را خواهي شناخت ، و اين فيضي عظيم است . و آنگاه سپاسگزاري و حمد طلوع مي كند . آنگاه فقط هديه زندگاني كافي است تا با آن براي هميشه و هميشه راضي و خشنود باشي " . دالايي لاما " همين لحظه حاوي بهشت و دوزخ است . همه اش بستگي به تو دارد . اگر تو خوش باشي ، شاد باشي ، اگر عاشق زندگي باشي و آن را محترم بداري و جشن بگيري . در بهشت هستي ، اگر نتواني شادماني كني ، اگر چنان زنجيرهاي سنگيني برپا و دست داشته باشي كه نتواني با آهنگ زندگي به رقص در آيي ، آن وقت در دوزخ به سر مي بري " . دالايي لاما![]()
به امید روزی که نور بروید
نور را هدیه ی آسمان قلبم می کنم تا یادگاری باشد از خورشید برای همیشه
چشم به افق دور دست می دوزم ،
آنجا که زمین دست در دست آسمان ، خرامان خرامان راه می پیماید
و آنگاه انتظار نور را منتظر خواهم بود!

بس ما را مشعوف و شادمان کرد٬ این پست را اختصاص دادم به هنر پیشه٬ هنرمند و خودشیفته ی معروف
محبوبه مستعار به "فنچ خالی بند"!!!
انسان موجود در عکس:
)٬ خاله منصوره ( خاله کوچیکه ی بنده )٬ دایی مهدی ( دایی کوچیکه و هم دانشکده ای بنده )٬ شهاب ( پسر وسطیِ عمه كوچيكه)
٬ اينم معرفي از سمت چپ به راست :
)٬ حامد (پسر بزرگه ی عمه كوچيكه )٬ آبجی منیره ی گل خودم.![]()


![]()
![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
) و دیدم می تونم با یه تیر ۲ تا نشون بزنم. ( چقدر فکراتون منحرفه! نشونی خونه رو که نمیگم٬ این یه مثل معروفه.
)
یه کم بد حرف زدما ... باشه! دیگه تکرار نمیشه. )![]()
![]()
![]()
![]()
)
)![]()
ادامه مطلب
![]()


نه هست های ما
با بغض می خورم![]()




)
![]()
![]()
![]()
ادامه مطلب![]()
البته چون قول دادم که می خونم ؛ پس مي خونم.
)
![]()
![]()
![]()
![]()

ادامه مطلب
حالا آن دو حسابي با يکديگر دوست هستند!![]()
![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()





















به حرفش گوش دادم ![]()
بازم به یه بازی دیگه! چقدر این روزا بازیا زیاد شدن از انواع و اقسام مدل هاش ... !!!
نوشته شده در جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت
19:18 توسط محبوبه| |
نوشته شده در جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت
10:1 توسط محبوبه| |
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت
20:49 توسط محبوبه| |
خانوما و آقايون! بسه ديگه ...
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت
11:41 توسط محبوبه| |
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت
19:27 توسط محبوبه| |
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت
13:34 توسط محبوبه| |
از اونجایی که استقبال شما مردم پور شور و شهید پرورِ نت
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت
13:36 توسط محبوبه| |
نوشته شده در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت
15:46 توسط محبوبه| |
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت
14:10 توسط محبوبه| |
امروز کلی با خودم فکر !!! کردم ( الآن اگه همکلاسی های قدیمی بودن می گفتن : چی چی؟؟!
نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت
15:1 توسط محبوبه| |
به هر حال باید از عشق هم گفت دیگه
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت
13:43 توسط محبوبه| |
نوشته شده در دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت
18:23 توسط محبوبه| |
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت
17:36 توسط محبوبه| |
امروز قبل از اين که به گفتن حرف هاي ناخوشايند فکر کني به کسي فکر کن که نمي تواند حرف بزند.
نوشته شده در جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت
17:9 توسط محبوبه| |
اینم عکس دختر خاله ی گل منه !
نوشته شده در جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت
0:1 توسط محبوبه| |
نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت
17:45 توسط محبوبه| |
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت
15:36 توسط محبوبه| |
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت
11:54 توسط محبوبه| |
نوشته شده در سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت
18:57 توسط محبوبه| |
نوشته شده در سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت
12:25 توسط محبوبه| |
نوشته شده در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت
17:46 توسط محبوبه| |
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت
17:30 توسط محبوبه| |
شعر زیر را در حالی می سرودم که بلندترین شاخه ی اوهام و خیالاتم فریاد می زد :
نوشته شده در شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت
20:25 توسط محبوبه| |
نوشته شده در جمعه دهم خرداد 1387ساعت
22:32 توسط محبوبه| |
اگر تنها ترین تنهایان هم شوم باز هم خدا هست...
نوشته شده در پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت
18:11 توسط محبوبه| |
نوشته شده در پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت
17:30 توسط محبوبه|
از اون جایی که یه وبلاگ وقتی ساخته میشه تنها واسه ی نویسنده نیست و برای خواننده هاست٬ می خوام یه نظر سنجی کوچولو بکنم از خواننده های وبلاگ.
نوشته شده در یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت
16:11 توسط محبوبه| |
نوشته شده در جمعه سوم خرداد 1387ساعت
17:37 توسط محبوبه| |
نوشته شده در پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت
21:2 توسط محبوبه| |


