تبليغاتX
دل نوشته ها
دل نوشته ها

آمده ایم تا با زندگی کردن قیمت پیدا کنیم؛ نه به هر قيمتي زندگي كنيم ...

.
.
.
اي دوست بي دوستان، اي پزشك بي پزشكان، اي اجابت كن پي جويان، اي مهربان بي مهربانان، اي همراه بي همراهان، اي دادرس بي دادرسان، اي رهنماي بي رهنمايان، اي انيس بي انيسان، اي رحم كن بي رحمان، اي يار بي ياران، منزهي تو؛ اي آنكه معبود برحقي جز تو نيست، به فرياد رس، به فرياد رس، رها كن ما را از آتش قهرت.
.
.
.
اي كه براي دعاكننده ي خود اجابت كن است، اي كه براي فرمانبرش دوست است، اي كه او براي هر كه دوستش دارد نزديك است و براي هر كه نگهدارش خواند ديده بان است، اي كه او به هر كه اميدش دارد كريم است، اي كه به هر كه نافرمانيش كند بردبار است و در بزرگواري خود مهربان است، اي كه او در حكمت خود بزرگ است، اي كه او در احسان خود قديم است، اي كه او به هر كه او را خواهد داناست، منزهي تو؛ اي آنكه معبود برحقي جز تو نيست، به فرياد رس، به فرياد رس، رها كن ما را از آتش قهرت.
.
.
.
________________________________________

پ.ن
نمي دونم چرا پريشب اين قسمت هاي دعاي جوشن كبير خيلي به دلم نشست؛ احوالم رو تغيير داد.

بازم التماس دعا!

نوشته شده در یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 18:32 توسط محبوبه| |
تو اين شب هاي قدر هر موقع دلتون باروني شد، بعض كردين يا حال و هواتون عوض شد، بقيه رو فراموش نكنين.

خوش به حالتون اگه اين حالت ها بهتون دست داد؛ من كه اين قدر دلم سياه شده كه ...

شديداً التماس دعا! اميدوارم تو اين شباي عزيز، هر آنچه كه به صلاحتونه نصيبتون بشه. واسه ي منم دعا كنين.
نوشته شده در جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 11:32 توسط محبوبه| |
حالم خوب نبود؛ قرار نبود حالا حالاها آپ كنم. و فکر هم نمی کردم حالا حالاها حالم خوب بشه.اما غروب تلويزيون روشن بود.برنامه ي "ماه محبوب" رو نشون مي داد.

 

يه خانومي به نام "كاترين" رو دعوت كرده بودن. اهل روسيه و مسيحي بوده اما از 12 سالگي به ايران اومده و حالا مسلمون بود. حرفاش خيلي به دل مي نشست. با اينكه فقط تيكه هايي از برنامه رو ديدم اما خيلي آرومم كرد.

ازش پرسيد مهريه ات چي بوده؟
گفت : " روزي يه شاخه گل" !!!!!
به خودم گفتم اين ديگه چه مهريه ي جالبيه! فكر كردم شايد واسه ي تك بودن اين مهريه رو داشته.
اما از پشت تلفن از شوهرش هم همين سوال رو پرسيد؛ گفت : "روزي يه شاخه گل"
ازش پرسيد چه جوريه؟
گفت روزي يه شاخه گل واسه خانومم مي خرم و مي برم خونه. فقط وقتايي كه مي رم ماموريت؛ وقتي برميگردم همشو يه جا مي خرم و ميارم خونه.

اين مهريه اش بدجور به دلم نشست. ديدين بعضي از آدما دعواشون ميشه كه تعداد سكه هاي مهريه به اندازه ي سال شمسي تولد خانوم باشه يا سال ميلادي و آخرشم زندگيشون به يه تار مو بسته است.

بيشتر از اين نمي گم. فقط حرفاش در مورد خدا و زندگي يه تكوني به من داد كه حالم خيلي خيلي بهتر شد.

خدایاِ خیلی خیلی ممنونم.

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 12:34 توسط محبوبه| |
من شاكي ام از آدما، از همه ي آدما، از همه ي شما؛ من از همتون شاكي ام ...

هميشه مي گفتم چرا بعضي آدما اين قدر شكايت دارن؟! از شاكي بودن بدم مي اومد اما حالا منم شاكي ام.
وقتي مي بينم واسه ي يكي از همين آدما زندگي معناي خودشو از دست داده؛ از زندگي فقط شكسته شدن و نياز رو احساس مي كنه، شاكي مي شم.

چرا آخه؟ چرا اين قدر راحت همديگه رو مي شكنيم و راحت تر مي گذريم؟ آخه چرا؟*
چشاتو باز كن تا ببيني چي كار كردي، چي كار داري مي كني.

من از همتون شاكي ام؛ از همتون. حتي به خاطر همين يه نفر هم از همه شاكي شدم.

_____________________________________________

*پ.ن
يه لحظه ترس وجودم رو گرفت كه نكنه منم يه روز اينجوري بشم؟!

_____________________________________________

... و كيست ستمگر و گمراه تر از آن كسي كه راه هدايت خدا را رها كرده و از هواي نفس خود پيروي كن. البته خدا قوم ستمكار معاند را (پس از اتمام حجت) هرگز هدايت نخواهد كرد.

                                                                               قصص؛ آيه 50  ( يه كم بهش فكر كن )

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 13:30 توسط محبوبه| |


باز باران با ترانه
با گوهرهاي فراوان
مي خورد بر بام خانه
يادم آرد روز باران
گردش يك روز دیرین
خوب و شیرین
توي جنگل هاي گيلان
كودكي ده ساله بودم
شاد و خرم
نرم و نازك
چست و چابك
با دو پاي كودكانه                                 
مي دويدم همچو آهو
مي پريدم ازلب جوي
دور ميگشتم ز خانه
مي شنيدم از پرنده
داستان هاي نهاني
از لب باد وزنده
رازهاي زندگاني
بس گوارا بود باران
وه چه زيبا بود باران
مي شنيدم اندر اين گوهر فشاني
رازهاي جاوداني، پندهاي آسماني
بشنو از من كودك من
پيش چشم مرد فردا
زندگاني خواه تيره خواه روشن
هست زيبا، هست زيبا، هست زيبا

گلچين گيلاني

_____________________________________________

پ.ن
با عرض پوزش و شرمندگي به خاطر اشتباهي كه من كردم ... معذرت مي خوام. مثل اينكه اين شعر از گلچين گيلاني بوده و من اشتباهاً فكر مي كردم براي قيصر امين پوره. بازم شرمنده!
نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 11:55 توسط محبوبه| |
بازم ترم جديد شروع شد ...

باز هم كلاس و درس ...

باز هم نياز ... شايد بيش از قبل ...

باز هم التماس دعا!


نوشته شده در شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 23:14 توسط محبوبه| |

کسانی از پول خویش بیشترین لذت را می برند که بتوانند بی آن به خوبی سر کنند.


 

نه اينكه مثل اين آقا با ديدن پول اين طوري بشن)


 



نوشته شده در جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 12:45 توسط محبوبه| |

* مرا کسی نساخت، خدا ساخت. نه آنچنان که کسی می خواست، که من کس نداشتم. کسم خدا بود، کس بی کسان.



* هر کسی را نه بدان گونه که هست احساسش می کنند، بدان گونه که احساسش می کنند، هست.



دكتر علي شريعتي


نوشته شده در چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 12:42 توسط محبوبه| |
رسماً بايد خودمان را به يك روان كاو معرفي كنيم.
اصلاً بي خيال؛ خودمان دوايش را مي دانيم.
.
.
.
اين شماره ي دارالشفاء چند بود؟
نوشته شده در دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 0:0 توسط محبوبه| |

روز مردی نزد شیوانا آمد و از او خواست تا راه رسیدن به آرامش ابدی را به او بیاموزد. شیوانا تبسمی کرد و گفت: آرامش کامل و دایمی وجود ندارد. هر یک از ما شبیه قطرات آبی هستیم که در یک رودخانه بی نهایت و ابدی در حرکتیم. مرد به شدت عصبانی شد و فریاد زد: این یعنی که ما انسان ها مجبوریم تا ابد در ناآرامی و بی قراری زندگی کنیم و هرگز روی آرامش را نبینیم!؟ شیوانا لبخندی زد و پاسخ داد: مادامی که خود را قطره ای مستقل و بی ارتباط با دیگر قطرات رودخانه هستی بدانی آری! هرگز روی آرامش را نخواهی دید. اما وقتی خود را با رودخانه یکی بدانی دیگر آرام ماندن برای تو اهمیتی نخواهد داشت. تو کل رودخانه را و تمام عظمت آن را وقتی به صورت ابر در آسمان است و به شکل باران به اعماق زمین فرو می رود و سپس به صورت چشمه از کوه ها جریان می یابد و در نهایت به دریا می ریزد تا زیر اشعه خورشید به بخار و ابر تبدیل شود یک جا حس می کنی. وقتی تو کل رودخانه را به این شکل واحد و یک پارچه و یک جا ببینی آن گاه احساس می کنی آرامش مورد نظرت ناگهان در تمام وجود تو حاکم می شود و تو ابدیت یک آرامش پویا اما ماندگار را با تمام اجزای وجودت حس می کنی. تنها در این صورت است که آرامش ابدی را درک خواهی کرد. مرد از شیوانا پرسید: چگونه می توانم کل این ارتباط یک پارچه و عظیم را به یکباره درک کنم!

شیوانا تبسمی کرد و گفت: از طریق جست و جوی دایمی معرفت! این همان روشی است که من عمری در تلاش آن هستم.

نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 13:36 توسط محبوبه| |

تولد، تولد، تولدت مبارك! بيا شمع ها رو فوت كن تا هزار سال زنده باشي.

 

تبريک دست خالي مرا با سخاوت بي حدت بپذير ...

 

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 18:40 توسط محبوبه| |

يک شبي مجنون نمازش را شکست

بي وضو در کوچه ليلا نشست

عشق آن شب مست مستش کرده بود

 فارغ از جام الستش کرده بود

سجده اي زد بر لب درگاه او

پر ز ليلا شد دل پر آه او

 

>>>  ادامه ی مطلب

                     



ادامه مطلب

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 16:53 توسط محبوبه| |

"هركس هستيم، هركجا هستيم و داراي هر شغل و عنواني هستيم، دمي دست از سرزندگي پرطعنه و طماع برداريم. خداوندگار درهاي بخشايش و بهره خوش آسماني را به روي مان گشوده است در ماه خجسته رمضان و چه گشايشي نيك تر از اين فرصت؟
فراخوان آفريدگار عالم دراين زمان استثنايي ليكن كوتاه، برخاستني ترين، پربركت ترين و بي مانند ترين خوان گسترده و بي دريغ خود است."*۱

امروز به خودم اومدم و دیدم واقعاً زشته كه فوايد روزه داري رو ندونم. اين شد كه شروع كردم به تحقيق و مطالعه كه نتايجش رو به صورت خلاصه گذاشتم تو "ادامه مطلب"؛ با ذكر لينك منابع. البته به خاطر طيف مختلف خواننده ها، فوايد پزشكيش رو واستون گذاشتم كه همه ازش بهره ببرين.

اميدوارم شما هم كوتاهي نكنين و لااقل خلاصه ي مطالب رو كه من روش وقت گذاشتم و واستون آماده كردم رو سر فرصت مطالعه كنين. اگه دوست داشتين مي تونين به بقيه هم اين مطلب رو معرفي كنين.*۲

_______________________________________________

* پ.ن۱ :

منبع : اینجا

* پ.ن۲ :

مي دونم و مي دونين كه ما آدما يه كم تنبليم و حال و حوصله ي اين جور تحقيقا رو نداريم. پس مي تونين از خلاصه مطالبي كه خوندم، شما هم استفاده كنين.

اين كم ترين كاري بود كه مي تونستم واستون انجام بدم.


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 17:27 توسط محبوبه| |
برد دزدی را سوی قاضی عسس خلق بسیاری روان از پیش و پس
گفت قاضی کاین خطاکاری چه بود دزد گفت از مردم آزاری چه سود
گفت، بدکردار را بد کیفر است گفت، بد کار از منافق بهتر است
گفت، هان بر گوی شغل خویشتن گفت، هستم همچو قاضی راهزن
گفت، آن زرها که بردستی کجاست گفت، در همیان تلبیس شماست
گفت، آن لعل بدخشانی چه شد گفت، میدانیم و میدانی چه شد
گفت، پیش کیست آن روشن نگین گفت، بیرون آر دست از آستین
دزدی پنهان و پیدا، کار تست مال دزدی، جمله در انبار تست
تو قلم بر حکم داور میبری من ز دیوار و تو از در میبری
حد بگردن داری و حد میزنی گر یکی باید زدن، صد میزنی
میزنم گر من ره خلق، ای رفیق در ره شرعی تو قطاع الطریق
می‌برم من جامه‌ی درویش عور تو ربا و رشوه میگیری بزور
دست من بستی برای یک گلیم خود گرفتی خانه از دست یتیم
من ربودم موزه و طشت و نمد تو سیهدل مدرک و حکم و سند
دزد جاهل، گر یکی ابریق برد دزد عارف، دفتر تحقیق برد
دیده‌های عقل، گر بینا شوند خود فروشان زودتر رسوا شوند
دزد زر بستند و دزد دین رهید شحنه ما را دید و قاضی را ندید
من براه خود ندیدم چاه را تو بدیدی، کج نکردی راه را
میزدی خود، پشت پا بر راستی راستی از دیگران میخواستی
دیگر ای گندم نمای جو فروش با ردای عجب، عیب خود مپوش
چیره‌دستان میربایند آنچه هست میبرند آنگه ز دزد کاه، دست
در دل ما حرص، آلایش فزود نیست پاکان چرا آلوده بود
دزد اگر شب، گرم یغما کردنست دزدی حکام، روز روشن است
حاجت ار ما را ز راه راست برد دیو، قاضی را بهرجا خواست برد

پروين اعتصامي

________________________________________

پ.ن
اين شعر رو امروز آقا بزرگم گفتن بلند واسشون بخونم. با اينكه تقريباً خيلي جاهاشو حفظ بودن. دليلشون از اينكه من اين شعر رو بلند بلند بخونم متوجه نشدم.
نوشته شده در یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 23:54 توسط محبوبه| |
کاش منم می تونستم این جوری فرشته ها رو اسیر کنم

 

____________________________________


بي ربط :

منم عجب دلي دارما؛ الكي خوشه.

نوشته شده در شنبه نهم شهریور 1387ساعت 15:12 توسط محبوبه| |

موبايل

          پاتوق

                   عروسي

                                 كامپيوتر

                                              كلاس

                                                       دل خستگي

                                                                         سينما


__________________________________________


معماي رابط اين واژه ها را بيابيد !!!

نوشته شده در جمعه هشتم شهریور 1387ساعت 10:10 توسط محبوبه| |

ممنون از ساقي به خاطر اين مطلب بسيار خوب و به جاشون :


http://www.bineshoone.blogfa.com/post-54.aspx

 

_____________________________

 

پ.ن

توصيه ام اينه كه حتماً اين مطلبشون رو بخونين.

نوشته شده در چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 14:5 توسط محبوبه| |
مگه چه اشكالي داره كه من از بحث سياسي بدم بياد و نخوام خودمو وارد اين جور بحث ها بكنم؟!خوب هر كسي از يه بحثي خوشش نمياد؛ منم از اين جور بحثا.

چرا بعضيا اين قدر اصرار دارن آدمو وارد بحث سياسي بكنن؟
واسه ي خومم دلايلي دارم كه شايد واسه ي شما قابل قبول نباشه.


شماها چقدر از بحث سياسي خوشتون مياد؟






آقا؛ خانوم! بحث سياسي تعطيل.


________________________________________

پ.ن
البته اشتباه نشه، اين پست دليل بر جدا بودن دين و سياست نيست. چون منم قبول دارم كه دين از سياست جدا نيست و توي اين پست حرفم اينه كه از بحث سياسي بدم مياد نه از سياست.

پ.پ.ن (پي پي نوشت)
اول بايد سياست رو تعريف كرد بعد گفت منظور من از بحث سياسي چه بحثيه !
بحثاي سياسي اي كه اكثراً الآن ديده ميشه؛ توأم با توهين و تحقير و ... ( زير پاگذاشتن ارزش هاي اخلاقي ) هست. من با "اين قبيل" بحثاي سياسي مخالفم.
نوشته شده در سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 12:24 توسط محبوبه| |

هوا بدجورى توفانى بود و آن پسر و دختر كوچولو حسابى مچاله شده بودند. هر دو لباس هاى كهنه و گشادى به تن داشتند و پشت در خانه مى لرزیدند. پسرك پرسید:«ببخشین خانم! شما كاغذ باطله دارین»

كاغذ باطله نداشتم و وضع مالى خودمان هم چنگى به دل نمى زد و نمى توانستم به آنها كمك كنم. مى خواستم یك جورى از سر خودم بازشان كنم كه چشمم به پاهاى كوچك آنها افتاد كه توى دمپایى هاى كهنه كوچكشان قرمز شده بود.

گفتم: «بیایین تو یه فنجون شیركاكائوى گرم براتون درست كنم.»

آنها را داخل آشپزخانه بردم و كنار بخارى نشاندم تا پاهایشان را گرم كنند. بعد یك فنجان شیركاكائو و كمى نان برشته و مربا به آنها دادم و مشغول كار خودم شدم. زیر چشمى دیدم كه دختر كوچولو فنجان خالى را در دستش گرفت و خیره به آن نگاه كرد. بعد پرسید:

«ببخشین خانم! شما پولدارین»؟!

نگاهى به روكش نخ نماى مبل هایمان انداختم و گفتم: «من اوه… نه!»

دختر كوچولو فنجان را با احتیاط روى نعلبكى آن گذاشت و گفت: «آخه رنگ فنجون و نعلبكى اش به هم مى خوره.»

آنها درحالى كه بسته هاى كاغذى را جلوى صورتشان گرفته بودند تا باران به صورتشان شلاق نزند، رفتند. فنجان هاى سفالى آبى رنگ را برداشتم و براى اولین بار در عمرم به رنگ آنها دقت كردم. بعد سیب زمینى ها را داخل آبگوشت ریختم و هم زدم. سیب زمینى، آبگوشت، سقفى بالاى سرم، همسرم، یك شغل خوب و دائمى، همه اینها به هم مى آمدند. صندلى ها را از جلوى بخارى برداشتم و سرجایشان گذاشتم و اتاق نشیمن كوچك خانه مان را مرتب كردم.

لكه هاى كوچك دمپایى را از كنار بخارى، پاك نكردم. مى خواهم همیشه آنها را همان جا نگه دارم كه هیچ وقت یادم نرود چه آدم ثروتمندى هستم.

نوشته شده در دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 20:32 توسط محبوبه| |