تبليغاتX
دل نوشته ها


دل نوشته ها

آمده ایم تا با زندگی کردن قیمت پیدا کنیم؛ نه به هر قيمتي زندگي كنيم ...




به نظرتون اين گل قهره با ما؟
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 21:53 توسط محبوبه| |

از دور معصوميت را در چهره اش حس كردم. معصوميت و نجابت.   دلم مي خواست يكي از دوستانم باشد؛ نمي دانم چرا؛ من كه چيزي از او نمي دانستم.
با زينب جلو آمد. زينب را هم از همان اوايل خيلي دوست داشتم و هميشه مشتاق بودم با او هم صحبت!!! شوم. وقتي زينب با ايما و اشاره و با ته صدايي از حنجره اش او را به استاد معرفي كرد؛ فهميدم كه او نيز از نعمت شنيدن و حرف زدن بي بهره است. اما نجابت و معصوميتش مرا مجذوب كرده بود.
در بين تمام سر و صداها، آرام نشسته بود.

آرزو داشتم لحظه اي آرامشش را تجربه كنم. نه صدايي، نه كلامي. سكوت و سكوت و سكوت ...
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 19:49 توسط محبوبه| |

دوست، واژه است

واژه ای که از لب فرشتگان چکید

دوست، نامه است

نامه ای که از خدا رسیده است

نامه ی خدا همیشه خواندنی است

توی دفتر فرشته ها

واژه ی قشنگ دوست

ماندنی ست

***

راستی، دلت چقدر

آرزوی واژه های تازه داشت

دوست گل ات رسید

واژه را کنار واژه کاشت

واژه ها کتاب شد

دوستت همان دعای توست

آخرش دعای تو

مستجاب شد

 

                                       عرفان نظر آهاری

________________________________________

اميدوارم دفتر زندگيتون پر از "واژه" بشه

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 13:18 توسط محبوبه| |

من    دي    گه    دا    نش    گاه    ن    مي    رم       

______________________________

نمي تونم بگم چرا.
ب.ن :

حالا کی گفت می خوام ترک دانشگاه کنم؟

جمله بالاییم درحد درد دل بود. اتفاقاً الآنم از دانشگاه دارم اینا رو می نویسم

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 20:50 توسط محبوبه|

"خدايا! شكرت."

اگه يه كم چشمامون رو باز كنيم،  اون وقته كه روزي چندين صد بار، اين جمله رو تكرار مي كنيم.
وقتي از سه فرزند، دو تاشون سالم و طبيعي نيستند؛ اونم نه از لحاظ جسمي، بلكه از لحاظ روحي و رواني، اون وقته كه بايد قدر خانواده و سلامتيت رو بدوني.
گاهي مي مونم از اين صبر و طاقت مامان و باباي اون دو تا. از تحملي كه در برابر ديدن و شنيدن حرفا و رفتاراي نزديك تريناشون دارن. از توجهي كه بايد به رفتاراي اين دو تا بچه داشته باشن. از كظم غيظشون دربرابر رحركات نامتعارف فرزنداشون. از خرج كردن اين همه پول بابت دوا و درمون و خواسته هاي اين بچه ها.  از ، از ، از تمام لحظه لحظه زندگيشون.  
خداياااااااااااااااااا شكرت.
نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آبان 1387ساعت 20:15 توسط محبوبه| |

گاهي در كنار سختي ها و نارضايتي هايي كه از شغل پدرش داره؛ لذت هاي وصف نشدني رو تو زندگيش لمس مي كنه كه تاثيرش رو ناخودآگاه تو زندگي ميذاره.

بابا رفته تو مغازه خريد، وقتي مياد سوار ماشين بشه، يه خانومي كه معلومه يه دردي رو داره تحمل مي كنه مياد جلو و باكلي معذرت خواهي و ... ميگه كه كليه ام بدجور درد مي كنه و همون جا بابا نسخه رو واسش مي پيچه. ( آخه از شانس بد خانومه، امروز به خاطر فوت آيت ا... مدرسي، يزد تعطيل رسمي بود. ) اما بازم از شانس خوبش؛ اتفاقي مارو اونجا ديد و بابا رو به جا آورد و از شانس خيلي خوب ترش؛ مهر بابا همراهشون بود. ( البته اين اصلاً شبيه باباي گل خودم نيستا )
آخه اكثراً مهر بابا تو كيفشونه و امروزم چون مي رفتيم خونه يكي از اقوام، كيفو نياورده بودن ولي مهر تو جيبشون بود.
آخر سر هم خانومه اينجوري شده بود :

بابا، اين روزا كه مامان نيست؛ مي فهمم كه چقدر دوست دارم

_______________________________________

پ.ن
امروز اصلاً روز پزشك نيست؛ اصلاً كي گفته كه روز پزشك فقط يه روز خاصيه؟!!!
به نظرم هر روز مي تونه يه روز خاص باشه؛ مثل امروز كه روز پزشك بود. 
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت 22:21 توسط محبوبه| |

چه خوبه كه مامان نباشن و بابا باهام حرف بزنن . احساس خوبي بود وقتي ديدم بابا زنگ زدن خونه و ميگن :

 

- كي رسيدي خونه؟ خانوم كوچولو كجاست؟ هنوز خوابه؟

- الآن بهم زنگ زدن که جلسه دارم؛ يه كم ديرتر ميام. نگران نشين يهو.

- راستي؛ آقاي مدرسي هم فوت كردن. آيت ا... مدرسي.

- امروز اينقدر سرم شلوغ شده بود، مي خواستم زنگت بزنم بياي پيشم.  (واقعاً همچین شکلی رو از بابایی تو ذهنم تصور کردم)

بيخود نبود به مامان مي گفتم اين چند روز خيلي خوبه ( درسته كه من از روي مسخره بازي مي گفتم اما ديدم همين دوري مامان باعث ميشه بابا بيشتر باهام حرف بزنن )

خوش به حال بابام كه دختر به اين گلي داره! 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 18:59 توسط محبوبه| |

من دوربين عكاسي مي خوام، به مغازه دار بگين زود محصول جديدش رو بياره.
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت 19:9 توسط محبوبه| |

در پی ضربات روحی*۱ بر آن شدم تا با این بیماری روحی-روانی مبارزه نموده، بررسي هاي لازم و اقدامات خاص جهت اين پروژه عظيم؛ را انجام دهم.

 

از آن جايي كه مي بايست اين عمليات انتحاري، به صورت كاملاً سري و در وقت مناسب*۲ انجام شود تا دشمنان دوست نما*۳ از اين عمليات بويي نبرند، شبي بدون آگاهي و هماهنگي با هيچ احدالناسي؛ مطلب قبلي پست شد. از آنرو كه بنده ي حقير همواره درصدد اين بودم تا به جريانات پس از مرگم آگهي يابم؛ خواستم به تجربه اي از اين نوع؛ اما بس كوچكتر دست يابم كه بحمدا... محقق شد.

همچنين بايد اعلام نمايم كه بنده ي مسكين طي ساليان نزديك، عزم "كن فيكون" كردن وبلاگم را نخواهم جزم كرد! وگرنه بايد در همان آدينه ي گذشته كه مصائب و مشكلات بر من هجوم آورده و تمام مدارك دال بر نابود شدن "دلنوشته ها" بودند*۴، دست به چنين كاري مي زدم.

در پايان از دوستاني كه پيشاپيش و پساپس اظهار لطف و عنايت نموده و بنده را در امر خطير بازگرداني وبلاگ كمك نموده اند، كمال تشكر و قدرداني را دارم.

 

                                                                                و من ا... توفيق

                                                                        نويسنده ي وبلاگ دلنوشته ها

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

*پ.ن

۱.  ضربات در اثر عقده های روانی ناشی از تمایل شدید به تجربه ی حذف وبلاگ؛ نه هيچ چيز ديگر.

۲. قابل توجه بعضا

۳. از بين دوستان؛ كسي به خودش نگيره؛ چون مخاطب خاصي مد نظر نبوده.

۴. باور ندارين، از آبجي منيره بپرسين كه خودشم مي خواست واسم يه سايت بسازه تا درِ اين جا رو تخته كنم؛ اما قبول نكردم.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ادامه ي مطلب رو هم بخونين.

 


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 18:28 توسط محبوبه| |

دوستان تا فردا شب اين وبلاگ از سيستم بلاگفا حذف مي شود، اگه كاري داشتين؛ لطفاً تا قبل از فردا شب نظر بذارين. ممنون!
نوشته شده در جمعه هفدهم آبان 1387ساعت 22:52 توسط محبوبه| |

الهي!

نه جز از شناخت تو شادي است، نه جز از يافت تو زندگاني!

زنده بي تو، چون مرده زنداني است!

زندگاني بي تو مردگي است! و زنده به تو، زنده ي جاوداني است!

 بي جان گردم كه تو ز من پُر گردي

 اي جانِ جهان! تو كفر و ايمان مني

 

خواجه عبدالله انصاري (كشف الاسرار، ج4، ص36)    



نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت 17:8 توسط محبوبه| |

رودها در جاری شدن
و علف ها در سبز شدن معنی پیدا می کنند
کوه ها با قله ها
و دریاها با موجها زندگی پیدا می کنند
وانسان ها
همه ي انسان ها
با عشق، فقط با عشق
پس بار خدایا بر من رحم کن
بر من که می دانم ناتوانم رحم کن
باشد که خانه ای نداشته باشم
باشد که لباس فاخری بر تن نداشته باشم
باشد که حتی دست و پایی نداشته باشم
اما نباشد، هرگز نباشد
که در قلبم عشق نباشد، هرگز نباشد

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 22:26 توسط محبوبه| |

پسر و پدری داشتند در کوه قدم می زدند که ناگهان پای پسر به سنگی گیر کرد، به زمین افتاد و داد کشید: آآآی ی ی !!

صدایی از دوردست آمد: آآآی ی ی!!

پسرک با کنجکاوی فریاد زد: کی هستی؟

پاسخ شنید: کی هستی؟

پسرک خشمگین شد و فریاد زد: ترسو!

باز پاسخ شنید: ترسو!

پسرک با تعجب از پدرش پرسید: چه خبر است؟

پدر لبخندی زد و گفت: پسرم، توجه کن و بعد با صدای بلند فریاد زد: تو یک قهرمان هستی!

صدا پاسخ داد: تو یک قهرمان هستی!

پسرک باز بیشتر تعجب کرد. پدر توضیح داد: مردم می گویند این انعکاس کوه است ولی این در حقیقت انعکاس زندگی است. هر چیزی که بگویی یا انجام دهی، زندگی عیناً به تو جواب می دهد.

اگر عشق را بخواهی، عشق بیشتری در قلبت به وجود می آید و اگر به دنبال موفقیت باشی، آن را حتماً به دست خواهی آورد. هر چیزی را که بخواهی ، زندگی همان را به تو خواهد داد.


_____________________________________



نوشته شده در شنبه یازدهم آبان 1387ساعت 21:58 توسط محبوبه| |

يه تراژدي رو در ادامه ي مطلب آوردم، بايد قول بدين كه با خوندن اين داستان گريه نكنين

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

میگن امروز "روز ملی دختر"ه. راست میگن؟!

اینم دو تا مطلب از آقایون که خواستن روز دختر رو تبریک بگن، حالا قصدشون از این کار چی بوده، خدا داند : زمزم دل ، دل نوا

اينم يه مطلب بسيار عشقولانه از طرف يه خانوم تقديم به آقاشون  : من خودمم!

اي يكي هم از يه دختر خانوم گل گلاب  : نرگسانه

 

اما من تبريك نمي گم تا دلشون و دلتون و دلمون بسوزه


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه دهم آبان 1387ساعت 10:54 توسط محبوبه| |

 

   در فلق بود كه پرسيد سوار

   آسمان مكثي كرد

   رهگذر شاخه نوري كه به لب داشت به تاريكي شن ها بخشيد

   و به انگشت نشان داد سپيداري و گفت:

 

  ‹‹ نرسيده به درخت

  كوچه باغي است كه از خواب خدا سبزتر است

  و در آن عشق به اندازه پرهاي صداقت آبي است.

  مي روي تا ته آن كوچه كه او پشت بلوغ ، سر به در مي آورد

  پس به سمت گل تنهايي مي پيچي

  دو قدم مانده به گل

  پاي فواره جاويد اساطير زمين مي ماني

  و تو را ترسي شفاف فرا ميگيرد

  در صميميت سيال فضا ، خش خشي مي شنوي:

  كودكي مي بيني

  رفته از كاج بلندي بالا ، جوجه بردارد از لانه نور

  و از او مي پرسي

 

      خانه دوست کجاست      

نوشته شده در سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 10:53 توسط محبوبه| |

یکی داره واسم دعا می خونه. اینو دارم حس می کنم.

تو رو  خدا هر کی که هستی و هر جا که هستی دعاتو قطع نکن؛  عجیب بهم آرامش دادی با این دعات.

خیلی به ندرت میشد که اینطوری آروم باشم. یه حس عجیب، یه آرامش واقعی، انگار که خدا تو رو به آغوش کشیده باشه ...

نمی خوام این حسو از دستش بدم.

نوشته شده در جمعه سوم آبان 1387ساعت 20:33 توسط محبوبه| |

گوشه ی ورق می نویسم : "چه آرامشی می ده این مرد"

جناب دکتر ندیمی؛ از ته دل می خواستم به فرزندی قبولم کنی.  تا آخر عمر مدیونت می شدم. من به اون آرامشی که حتی با دیدن چهره ات حس میشه، نیاز دارم.

* * * * * * *

یکی آقای دشتی، یکی هم آقایی، تو شیرین سخنی حریف ندارن

* * * * * * *

وقتی صداتو شنیدم و بعد عطرتو استشمام کردم؛ انگار یه چیزی تو دلم به تالاپ تولوپ افتاد.

وقتی بفهمی هنوزم واسه ی یکی خیلی عزیزی، انگار دنیارو بهت دادن. ممنون که گهگاه  بهم سر می زنی تا با دیدنم بفهمی حالم چه طوریه. (حتی اگه به خاطر اون طعنه هاییه که بهت می زنم). می دونم خیلی وقته می خوای باهات حرف بزنم، اما باور کن نمی تونم. حتی دیگه نمی تونم بغلت کنم.

مامان گفت کاری داشت که اومده بود؟ گفتم نه. خود مامان همه چیزو می فهمه. چند ساله که این چیزا رو خوب می فهمه.

* * * * * * *

حالا که رسماً دعوت شدم، واقعاً می خوام بیام نمایشگاه و یه غرفه داشته باشم؛ اما بابا همون جمله ی همیشگی رو واسم تکرار کردن. تمام خاطرات تلخ سه سال پیش تو ذهنم تداعی شد.  

* * * * * * *

دوست دارم حتی واسه ی یه ترم هم که شده،برم یه شهر دور مهمان بشم و از خونه و خانواده و دوستان و آشنایان دور باشم. خودم باشم و خدام.

* * * * * * *

ببخشین اگه به نظراتتون تک تک جواب نمی دم. اما مطمئن باشین همشونو می خونم (مثل وبلاگاتون)قول می دم جبران کنم.

* * * * * * *

خوبه منم بمیرم، شاید (شاید) یه جایی پیدا کنم تو این دنیای ...

نوشته شده در پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت 23:28 توسط محبوبه| |

سکوتم از رضایت نیست
دلم اهل شکایت نیست
هزار شاکی خودش داره
خودش گیره گرفتاره
همون بهتر که ساکت باشه این دل
جدا از این ضوابط باشه این دل
از این بد تر نشه رسوایی ما
که تنها تر نشه تنهایی ما

که کاره ما گذشته از شکایت
هنوز هم پایبندیم در رفاقت
می ریزه تو خودش دل غصه هاشو
آخه هیچ کس نمیخواد قصه ها شو

کسی جرمی نکرده گر بما این روز ها عشقی نمی ورزه
بهایی داشت این دل پیشتر ها که در این روزا نمی ارزه

سکوتم از رضایت نیست
دلم اهل شکایت نیست
هزار شاکی خودش داره
خودش گیره گرفتاره
نوشته شده در چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 9:43 توسط محبوبه| |


Design By : Night Skin