تبليغاتX
دل نوشته ها


دل نوشته ها

آمده ایم تا با زندگی کردن قیمت پیدا کنیم؛ نه به هر قيمتي زندگي كنيم ...

ایرانیان باستان با این باور که فردای شب یلدا با دمیدن خورشید، روزها بلندتر می‎شوند و تابش نور ایزدی افزونی می‌یابد، آخر پاییز و اول زمستان را شب زایش مهر یا زایش خورشید می‌خواندند و برای آن جشن بزرگی بر پا می‌کردند.

________________________________

تو اين شب زيبا، بلندترين شب سال، قشنگ ترين لحظه ها، شب فال حافظ، شب خاطره ها؛ به ياد اونايي باشيم كه شايد نمي تونن كنار خانواده شون باشن. شايد دلشون گرفته. شايد احساس تنهايي مي كنن،شايد بيماري دارن. شايد خاطرشون غمگينه.

واسه ي هم بهترين چيزا رو آرزو كنيم ...


خواستم به صورت خاص به آبجي منیره گلم كه الآن بيشتر از هر كسي جاي خاليشو احساس مي كنم و ذهنمو مشغول كرده؛ اين شبو تبريك بگم و بگم هرچند انگار همه پيش هميم؛ اما جاي خالي جمال و افسانه، زهره و علي آقا و نگار، شهاب و مخصوصاْ تو خیــــــــلي خاليه. چقدر دوست داشتم كنارت باشم و حداقل دوتايي يه جشن كوچيك باهم مي گرفتيم. اينو از ته دلم ميگم. محبوبه به قربونت؛ نمي خوام حتي يه لحظه هم احساس كني تنهايي ... 

نوشته شده در شنبه سی ام آذر 1387ساعت 19:55 توسط محبوبه| |

مدتی است در صدا وسیما بخصوص اخبار ساعت 14 گزارشاتی از بانوان کار آفرین! پخش می شود و به طور ضمنی آنان را مورد تحسین و تقدیر قرار می دهند. تاثیری که این گزارشات بر روی من مخاطب مونث دارد جز این است که : ای کاش من هم می توانستم کاری کنم که هم به اقتصاد خانواده کمک کنم هم برای خودم کسی باشم؟ مگر من از آن زن جوشکار یا راننده اتوبوس یا پرورش دهنده ي اردک چه کم دارم؟


سوالی که در این جا مطرح است این است که آیا به راستی وظیفه یک زن کارآفرینی است؟! اصلا از نظر جامعه کنونی ما ملاک ارزش و برتری یک زن چیست؟  زن موفق چه کسی است؟  زنی که از تحصیلات بیشتری برخوردار باشد؟ زنی که دارای مقام و مرتبه شغلی بالاتری باشد و از نظر مالی هم دستش در جیب خودش باشد و هیچ نیازی به درآمد همسرش نداشته باشد، زن موفقی است؟ موفق ترین زنان امروز جامعه ما!! زنانی هستند که بیشتر وقتشان را در بیرون خانه بگذراند و بیشتر غذای حاضری بخورند و بچه هایشان از طفولیت به مهد کودک بروند!! زنانی که فرقی با مردها ندارند و پا به پای آنان در عرصه اجتماع حضور دارند. اینان همان الگوهای دختران جامعه مان هستند.


همیشه افراط ها و تفریط ها، کار دست جامعه ها می دهند. زمانی بود که زن آنقدر مورد ظلم و ستم قرار می گرفت و آنقدر زیر دست و تو سری خور و جنس دوم بود، که حتی برای عدم انجام کارهای خانه هم مورد عتاب قرار می گرفت. زمانی که تربیت فرزندان هم فقط جزء وظایف او بود! و امروزه که حامیان آسمانی این موجود!! کاری اساسی! کردند و احساس خود کم بینی را در زنان به وجود آوردند تا تمام تلاششان را صرف تشبه شان به مردان کنند. آنقدر ملاک برتری زن را در جامعه تغییر داده اند که باورمان شده شوهرداری، تربیت فرزند یک کارهای بیهوده و بی فایده ای ست و انواع و اقسام ظلم ها به زن شده است که مجبور نیست بار اقتصادی خانواده را بر دوش بکشد!  یا کارهای سخت و طاقت فرسا انجام دهد! آیا براستی برترین زنان متشبه ترین آنان به مردان اند؟ آیا این یک توهین به زن نیست که هرچه مردانه تر  با ارزش تر؟


از صدا وسیما که توقعی نیست ! اما آیا از یک زن که تحصیلات خاصی ندارد یا خانه دار است اما فرزندانی تربیت کرده با معنویت و انسانیت بالا، حتی در مشاغل پایین جامعه، هم تقدیر می شود؟  اگر روزی هم  این زنان  به عنوان الگو یاد شوند، علت نمونه شدنشان تحصیلات عالیه فرزندانشان است و این که چند دکتر تربیت کرده و وارد جامعه کرده  است. حالا مهم نیست! انسانیت این دکتر چقدر است یا معنویتش یا ... .


آیا تنها دلیل درس خواندن استفاده از آن برای شغل آینده است؟ آیا نمی شود به تحصیلات این گونه نگریست که بهتر بتوانیم برای فرزندانمان مادری کنیم؟ کودکی که در سنین اوج نیاز به مادر به دلیل شغل مادر یا علاقه مندی های او ( اعم از علمی،هنری، ورزشی و... ) دربهترین حالت مجبور است طعم مادربزرگ ها را به جای مادر بچشد یا مربیان مهدکودک را مادر دوم خود تلقی کند، آیا این کودک از لحاظ عاطفی کمبودی نخواهد داشت!؟؟  آیا چنین کودکی عقده مادر پیدا نمی کند؟


شاید فراموش کردیم "جهاد زن، خوب شوهر داری است". زن در خانواده کانون عاطفه است. خستگی روحی و جسمی این کانون چه ضربه ای به بنیان خانواده می زند؟ علت  روند روز افزون طلاق ها در جامعه چیست؟

قصدم بیان مخالفت با کار کردن  زن و داشتن مرتبه و شغل اجتماعی نیست. هدفم مخالفت با تحصیلات عالیه زن نیست. امروزه محاسن داشتن یک درآمد، حتی ناچیز، برای زن، که به اقتصاد خانواده کمک کند،  چیزی نیست که کسی منکر آن شود. اما آنچه اهمیت دارد این است که اولویت با این ها نباشد و ارزش تلقی نشود.


از قدیم هم گفته اند صلاح مملکت خویش خسروان دادند. نکاتی هم که بیان شد موردی است. ممکن است زنی به خوبی از عهده انجام وظایف بیرون و درون خانه بر آید و شوهرش هم بسیار راضی باشد و یا مردی کارکردن زن را موجب تقویت وشادابی روحی او ببیند، هرچند از لحاظ مالی هم نیازی به درآمد او نباشد. و یا زنی که به لحاظ اقتصادی مجبور است کار کند تا امورات روزمره زندگیشان بگذرد.


فقط متوجه تغییر ارزش ها باشیم؛ و باور کنیم آنچه باید در راس اولویت ها باشد، خانواده است ...

________________________________

پ.ن1:

منبع : ديار يار

پ.ن2 :

واسه ي دوست عزيزي كه فردا يه روز مهمه تو زندگيش، دعا كنين. واسش آرزوي موفقيت دارم.

پ.ن3 :

ممنون به خاطر تبريك عيد!

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت 12:59 توسط محبوبه| |

عيد سعيد غدير خم بر همگي مبارك ( به خصوص سادات )


نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 17:53 توسط محبوبه| |

صبح که از خواب برمی خیزیم، دو انتخاب ساده پیش روی ماست

یا به خواب برگردیم و خواب ببینیم، یا این که بیدار شویم و به دنبال رویاهایی که دیده ایم، برویم

انتخاب با شماست …


برگرفته از يه وبلاگي كه يادم نيست !!

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت 22:53 توسط محبوبه| |

          

         

         

اينم چند تا عكس از سفرمون به جنوب (دزفول؛شوش؛شوشتر)

نوشته شده در شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 19:52 توسط محبوبه| |

و بار سفر بستن چه سخت است ...



چه سخت ...
____________________________________

شعر مسافر سهراب خيلي لذت بخشه.
نوشته شده در یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 20:57 توسط محبوبه| |

مهسا! اون دختر خاله ات كه آلمانه، چه رشته اي مي خونه؟

كامپيوتر لينگوايستيك (computer linguistic)

يعني چي اون وقت؟

-   زبان كامپيوتر

اوهووووم! يعني الآن اين زبانو بلده ؟

-  ( مهسا، با يه قيافه پُر از علامت سوال و تعجب) منظورت چيه؟

  ( من، در حالي كه كاملاً قيافه رو جدي گرفتم )  مثال مي زنم برات:

وقتي به شوهرش مي خواد بگه دوسِت دارم، مي گه : 01010111 ( صفر يك، صفر يك، صفر، يك يك يك )

وقتي مي خواد بگه خفه شو، مي گه : 00000000 ( صفر صفر صفر صفر صفر صفر صفر، صـــــفر )


.

.

.

يه نگاه مي كنم به مهسا و اون يكي دوستم ..... 

..... يكي بياد اين دو تا رو  روو زمين جمع كنه.

نوشته شده در جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 20:28 توسط محبوبه| |

اين روزها همه اعلاميه مي بينند؛ شما چطور؟

به هر كجا كه سر مي زني، يه اعلاميه مي بيني. نكنه مي خواد جنگ بشه؟ اين اعلاميه ها واسه چيه آخه؟!!!



اينو وقتي رفتم تو آشپزخونه ديدم. و اين پاييني رو وقتي رفتم دستامو تو روشويي بشورم  :




آها؛ حالا فهميدم.
اين آبجي بزرگه مي خواد غوغا به پا كنه تو اين خونه.

نظر شما چيه؟!

____________________________________

پ.ن
اگه اين خواهر جان ما يه كم بي ادبي كرده؛ شما به بزرگواري خودتون ببخشين،  احتمالاً از دست ما عاصي بوده.
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 13:35 توسط محبوبه| |

از بچگي خيلي بچه گربه دوست داشتم. هميشه آروز داشتم يكي پيدا بشه و بچه گربه بهم هديه بده ( آخه مامانم هميشه مخالف بوده كه ما تو خونه گربه داشته باشيم؛ اما وقتي يكي به آدم گربه هديه بده، ديگه مامان نمي تونن چيزي بگن. )





كاش اينا مال من بودن.

______________________________________

پ.ن:
كي حاضره يه بچه گربه بهم هديه بده؟

بي ربط به موضوع :
نمي دونم دوستاي عزيز توجه كردن يا نه؛ هميشه وقتي يه پست جديد مي زنم، جواب نظرات دوستان به پست قبلي رو زير نظراتشون مي نويسم. اگه دوست داشتين، مي تونين واسه ديدن جواب نظر قبليتون، به نظرات پست قبلي سر بزنين.

نوشته شده در دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 12:56 توسط محبوبه| |

پروردگارا به من بیاموز دوست بدارم کسانی را که دوستم ندارند...

عشق بورزم به کسانی که عاشقم نیستند...

بگریم برای کسانی که هرگز غمم را نخوردند...

   محبت کنم به کسانی که محبتی در حقم نکردند
نوشته شده در یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 20:25 توسط محبوبه| |

دسامبر 2001
در سن دوازده سالگي به آدمي تبديل شدم كه حالا هستم، در روزي دلگير و سرد در زمستان 1975. آن لحظه خوب يادم هست كه پشت ديواري سست و گلي كز كرده بودم و دزدكي به كوچه ي كنار مسيل يخ بسته نگاه مي كدرم. از آن روز زمان زيادي مي گذرد، اما حالا متوجه شده ام اين كه مي گويند گذشته فراموش مي شود، چندان درست نيست. چون گذشته راه خود را با چنگ و دندان باز مي كند. حالا كه به گذشته برمي گردم، مي بينم بيست و شش سال آزگار است كه دارم دزدكي به آن كوچه ي متروك نگاه مي كنم.

                                                                                              شروع داستان "بادبادك باز"

_____________________________________

روز به روز كه از گذشته ها دور تر مي شوم، مي بينم گذشته راه خود را با چنگ و دندان به امروزم باز مي كند.

چه جوري ميشه از گذشته رها شد؟! اصلاً امكان داره؟


نوشته شده در شنبه نهم آذر 1387ساعت 17:0 توسط محبوبه| |

عشق حقیقی مثل روح است افراد زیادی درباره آن صحبت میکنند ولی تعداد کمی آن را دیده اند.

_________________________________

من نه عاشقم، نه چيزي از عشق ميدونم. ولم كنين.
نوشته شده در جمعه هشتم آذر 1387ساعت 18:20 توسط محبوبه| |

نسخه دكتر محبوب :

 

تا يك هفته

موسيقي ممنوع!

گوش دادن به حرفاي خاله زنكي ممنوع!

بي برنامگي ممنوع!

نا اميدي ممنوع!

فكر هاي بيهوده و منفي ممنوع!

 

خوندن قرآن مثل قبل!

برنامه ريزي كردن مثل قبل!

سر زدن به دنياي مجازي مثل قبل!

منتظر بودن مثل قبل!

فكر هاي آرامش بخش مثل قبل!

 

جهت بهبودي كامل.


_____________________________


بي ربط به موضوع :
ممنون از تمام دوستان به خاطر تبريكات فراوان.
سعي مي كنم عكساي خوبي بگيرم و بذارم اينجا تا شماها هم ببينين و نظر بدين. البته من هنوز نوآموزما.
نوشته شده در جمعه هشتم آذر 1387ساعت 11:8 توسط محبوبه| |

از سر کوی تو هر کو به ملامت برود
نرود کارش و آخر به خجالت برود
سالک از نور هدایت ببرد راه به دوست
که به جایی نرسد گر به ظلالت برود
گروی آخر عمر از می و معشوق بگیر
حیف اوقات که یکسر به بطالت برود
ای دلیل دل گم گشته خدا را مددی
که غریب ار نبرد ره به دلالت برود
حکم مستوری و مستی همه بر خاتمت است
کس ندانست که آخر به چه حالت برود
کاروانی که بود بدرقه اش حفظ خدای
به تجمل بنشیند به جلالت برود
حافظ از چشمه حکمت به کف آر جامی
بو که از لوح دلت نقش جهالت برود
نوشته شده در پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 22:7 توسط محبوبه| |

و براي خوردن يك سيب چقدر تنها مانده ايم ...
نوشته شده در چهارشنبه ششم آذر 1387ساعت 22:20 توسط محبوبه| |

همين الآن خبر رسيد بهم كه دوربين دار  شدم. آخ خ خ خ خ خ خ خ جـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــون!!!

رقص و پايكوبي و خوشحالي. تا صبح خواب نمي رم.
آبجي منيره گفته فردا مياد يزد و واسم ميارتش؛ (البته شرط گذاشته كه اولين عكس از خودش باشه) اما من چه جوري تا فردا صبر كنم؟!!!!

اينم از عكساش:



                                        

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ب.ن :

حالا باید یه روز دیگه هم صبر کنم٬ آخه چه جوری؟

نوشته شده در سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت 22:21 توسط محبوبه| |

بازم آبجي منيره منو به يه بازي دعوت كرده؛ اگه نامرئي بشي ...   


هيچ موقع به ذهنم خطور نمي كرد كه يه آدم مي تونه نامرئي بشه و به كاراي عجيب و غريب دست بزنه!

اما همين امروز تصميم گرفتم نامرئي بشم تا يه چند تا كار بكنم كه مرئي بودنم نمي ذاره :

 

اگه نامرئي بشم؛ مي رم يه چند تا شهر رو سر مي زنم  تا  يه چند نفري رو كه خيلي دوست دارم ببينم چه جورين و در چه وضعي اند؛ ببينم.

اگه نامرئي بشم؛ وقتي دوستام دارن از من حرف مي زنن، مي رم تو جمعشون تا ببينم پشت سرم چي ميگن.

اگه نامرئي بشم؛ وقتي مي رم بيرون، زل مي زنم به آدما تا ببينم چي كار دارن مي كنن، بدون اين كه هيچ كي بهم بد نگاه كنه.

اگه نامرئي بشم؛ دست نوازشمو رو سر خيلي از آدمايي مي كشم كه هميشه محبتم رو ازشون قايم كردم.     

اگه نامرئي بشم؛ مي رم و ماشين "يكي" رو پنچر مي كنم تا مجبور بشه كنار خيابون پنچري بگيره.

اگه نامرئي بشم؛ وسايل بچه ها رو قايم مي كنم تو كيف دوستاشون و بعد وقتي وسايلشون رو تو كيف دوستاشون پيدا مي كنن، يه عكس ازشون مي گيرم.

اگه نامرئي بشم؛ هر مغازه اي كه دوست داشتم، مي رم داخلش و جنساشو خوب خوب نگاه مي كنم.

اگه نامرئي بشم؛ هر لباسي رو كه دوست دارم مي پوشم و هر موقع كه دوست داشتم مي زنم بيرون از خونه.

اگه نامرئي بشم؛ سوار يه موتور ميشم و كل دنيا رو مي گردم.


اگه نامرئي بشم؛ ... (به خاطر حرف عزیزی؛ حذف شد) 

نوشته شده در سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت 20:58 توسط محبوبه| |

استاد مي گويد:
- اگر بناست تصميمي بگيريم، بهتر است اين تصميم را بگيريم و با عواقبش هم رو به رو شويم. پيشاپيش نمي توان عواقب تصميم را دانست. هنرهاي غيب گويي براي مشاوره با مردم پديد آمدند، نه براي پيش بيني آينده. اين غيب گوها، اندرزهاي نيك، اما پيش گويي هاي ضعيفي ارائه مي كنند. در يكي از نيايش هايي كه عيسي به ما آموخته، مي گويد: "اراده ي خداوند انجام گيرد." وقتي اراده ي خداوند مشكلي پديد مي آورد، راه حلي هم ارائه مي كند.
اگر غيب گويي قادر به پيش بيني آينده بود، هر طالع بيني، ثروتمند، خوشبخت و خشنود بود.

                                                                                                         پائلو كوئيلو؛ مكتوب

___________________________________

پ.ن
چه بسيار آدمايي كه زندگي هاشونو به خاطر عواقبي كه خودشون پيش بيني مي كنن؛ به نابودي مي كشونن و كشوندن.
مي خوام به اين آدما بگم :
" برو با اين پيش بيني هات خوش باش؛ زندگيتو از بين بردي و حاليت نيست."
نوشته شده در دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 10:35 توسط محبوبه| |

اگر روزی دشمن پیدا کردی، بدان در رسیدن به هدفت موفق بودی!

اگر روزی تهدیدت کردند، بدان در برابرت ناتوانند! 

اگر روزی خیانت دیدی، بدان قیمتت بالاست! 

اگر روزی ترکت کردند، بدان با تو بودن لیاقت می خواهد!

پیش از سحر تاریک است اما تاکنون نشده که آفتاب طلوع نکند. به سحر اعتماد کنید! 

اگر آفتاب را به نظاره بنشيني، سايه را نتواني ديد. 

امروز نخستين روز آينده ي توست. 

وقتی یکی از درهای شادی بسته می شود، در دیگری باز می شود، ولی اغلب، ما آن قدر به در بسته نگاه می کنیم،که در باز شده را نمی بینیم. 

آنقدر شكست خوردن را تجربه كنيد تا راه شكست دادن را بياموزيد.

 بادكنك ها هميشه با باد مخالف اوج ميگيرند. 

براي خود زندگي كنيم نه براي نمايش دادن آن به ديگران. 

سفري به طول هزار فرسنگ با يك گام آغاز مي شود. 

بازنده ها در هر جواب مشكلي را مي بينند، ولي برنده در هر مشكلي جوابي را مي بيند. 

به جاي موفقيت در چيزي كه از آن نفرت دارم، ترجيح مي دهم در چيزي شكست بخورم كه از آن لذت مي برم (هينزسيندي). 

آن‌چه را که در مزرعه ذهن خود کاشته‌اید درو خواهید کرد. 

اگر در جریان رودخانه صبرت ضعیف باشد هر تکه چوبی مانعی عظیم بر سر راهت خواهد شد. 

آن كه امروز را از دست مي دهد، فردا را نخواهد يافت. 

هيچ روزي از امروز با ارزش تر نيست

چنان باش كه بتوانی به هر كس بگویی مثل من رفتار كن.

 ______________________________

ممنون از دوست خوبم؛ مينا جان
نوشته شده در شنبه دوم آذر 1387ساعت 17:39 توسط محبوبه| |

سياه نمي پوشم. مشكليه؟!

تو مراسم مامان بزرگ مامان نپوشيدم، تو مراسم باباي ليلا نپوشيدم، تو مراسم هيچ كدوم از رفتگان نپوشيدم حتي تو مراسم فاطمه كه تلخ ترين لحظه هاي عمرم بود.

وصيت كردم كه بعد از مرگم كسي سياه نپوشه. اميدوارم همه روشن بپوشن تا روحم بعد از مرگم شاد بمونه.

كي گفته سياه پوشيدن رسم درستيه؟!!
من سياه نمي پوشم.  همون چادر سياه هم كه سر مي كنم، واسه هفت پشتم بسه؛ كه اونم اگه خيلي جلب توجه نمي كرد، شك نكنين روشن مي پوشيدم. اينجوري :

چيه اين رنگاي سياه؟! دل آدم مي گيره.
خب تو سياه دوست داري؟! من دوست ندارم. تو هم برو ببين چرا سياه مي پوشي؛اگه به خاطر عرفه، ديگه مشكي نپوش.
دليل مي خواي؟
مگه نه اينكه روان شناسي ثابت كرده كه روشن خيلي بهتر از تيره است؟ قبول نداري؟! برو يه كم روان شناسي مطالعه كن
تو هم كه دليل مذهبي مي خواي؛ مگه نه اينكه پيامبرت گفته سفيد بپوش كه پاك تر و پاكيزه تره؟

پس گير نده به من. من مشكي نمي پوشم.
نوشته شده در جمعه یکم آذر 1387ساعت 20:11 توسط محبوبه| |

وينستون چرچيل :

 پيروزي يعني توانايي رفتن از يك شكست به شكست ديگر بدون از دست دادن اشتياق


_______________________________

پيروز خواهم شد. تا آخر عمر مي خوام شكست بخورم تا پيروز باشم. تا كور شود هر آنكه نتواند ديد

نوشته شده در جمعه یکم آذر 1387ساعت 9:41 توسط محبوبه| |


Design By : Night Skin