تبليغاتX
دل نوشته ها


دل نوشته ها

آمده ایم تا با زندگی کردن قیمت پیدا کنیم؛ نه به هر قيمتي زندگي كنيم ...

تو این دنیای مجازی؛ هیچ کی هست که حوصله ی یه دختر نق نقو و حساس و پر از احساس و پر از ایراد و بداخلاقو داشته باشه؟


از دنیای مجازی و حقیقی ناامیدم ...

_____________________________________

حرفم به زودی تغییر می کنه؛ می دونم!

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 22:18 توسط محبوبه| |

نام میخی بنده :

 

جهت دیدن نام های میخ میخی خود به این لینک مراجعه فرمایید.

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 18:15 توسط محبوبه| |

امروز روز پدر   است. وقتی که ازاتاق بیرون می آیی که به پدر - که خسته و گرسنه 3 ساعت دیرتر به خانه آمده - سلام کنی و می بینی پدر  با لباس های بیرون درحالیکه روی مبل دراز کشیده و تلویزیون را تماشا می کرده به خواب رفته و لبخندی بر روی لبانش نشسته  ... چه لبخند عظیمی ... انگار تمام دنیا را به من داده اند ...

 

هر روز روز پدر  است؛ وقتی که پدر  تنها چند ساعت از روز را در خانه است و مابقی را برای رفاه خانواده مشغول کار و زحمت ...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن1 :

در عجبم از صبر و تحمل و پشتکار و دلسوزی های پدر!

پ.ن2 :

تنها دو بار گریه های پدر   را دیده ام که صدای هق هق گریه هایش هر کداممان را گریه می انداخت و هر بار با یادآوری آن دو بار بغض شدیدی می گیرم.

پ.ن3 :

باز هم این روزها پدر باعث دلگرمی، و حامی یکی از اطرافیان است ...

 

درود و سلام و تحیت بر پدر مهربانم ...

این روزها را همه به نام پدر  می زنم تا هرگز محبت ها و زحمت هایش را از یاد نبرم.

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت 16:31 توسط محبوبه| |

نمی دونم چرا امروز یهو یه عالمه موضوع اومد تو ذهنم (واسه وبلاگ) که حتی اسم بردن از عنواناشون هم طولانیه؛ چه برسه به خودشون ...


- وقتی محبوبه زمین می خورد! و ... (مهسا گفته اگه درمورد زمین خوردنم بنویسم؛ میگه که چه آسیبی دیدم)

- مطالعه یا تفکر؟!

- محبوبه داداشی می خواد.

- مَن و مَن مَن هایم!

- خلافکار یا مقصر؟!

- امروز خطر از بیخ گوش پسر جوانی گذشت.

- حجاب را آزاد کنید تا ایرانی ها خودشان باشند.

- دغدغه ی این دو روز من.

- اعتیاد به اینترنت و درمان آن.

- چرا به راحتی نمی تونم به آدما اعتماد کنم.

- سنگ صبور من کیست؟!!!!!!


نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت 0:14 توسط محبوبه| |

میز کار مدیریت رو باز می کنی؛ طبق معمول یه سری نظر جدید می بینی + 2 تا نظر خصوصی که با دیدن یکی اش کلی خنده ات می گیره.

شما هم ببینین و استفاده ببرین :


از اون جایی که همیشه حس کنجکاوی ام قلقلکم میده و می خوام بدونم هر کدوم از نظرات مال کیه و کی به وبلاگم سر می زنه؛ دست به یه اقدام کاملاً سری !!! زدم.  google  رو باز می کنم و شماره ی مورد نظر رو در شبکه search می کنم.

از اون جایی که می بینم این بنده ی خدا در اینجا و در اینجا خیلی دوست داره زنگ خور داشته باشه گفتم شما هم این شماره تماس رو داشته باشین و دل این بنده ی خدا رو شاد کنین.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن :

من با امکان search سایت google چه کارها که نمی کنم. حسابی مراقب باشین!

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 18:39 توسط محبوبه| |

پاک کن را برداشتی

           "خواستی"

      

مرا از زندگی ات پاک کنی ...

به اشتباه

مرا از زندگی ام پاک کردی.


ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اونایی که هنوزم مشتاق ادامه ی خلاصه "حماسه حسینی" هستند، به ادامه مطلب رجوع کنن.


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 19:9 توسط محبوبه| |

یه سوال که دوست دارم روی جوابش خوب فکر کنین و بعد واسم بنویسین ...


نظرتون راجع به بغضایی که نمی شکنن چیه؟! باید باهاشون چی کار کرد؟!


 

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت 18:29 توسط محبوبه| |


معــرفت دُر گرانیـــست به هر کس ندهندش

پر طاووس قشنگ است به کرکس ندهندش

نوشته شده در شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 22:35 توسط محبوبه| |

- من برای این دسته ها*1 حقیقتاً احترام قائل هستم چون ابراز احساسات است، احساساتی صددرصد طبیعیِ ناشی از عقیده و ایمان.  ..........

اینکه آن بابا از جیب خودش پول خرج می کند، خودش را بیکار می کند، زنجیر بر می دارد و پشت خودش را سیاه می کند و اشک او هم متصل جاری است، ارزش دارد و نباید با آن مبارزه کرد و گفت این کارها وحشیگری است. ابراز احساسات برای قهرمانان بزرگ تاریخ وحشیگری نیست. فقط اشتباه او در این است که وقتی می خواهد ابراز احساسات کند، به شکلی ابراز احساسات می کند که نمایشگر قهرمانی جنایتکارانه ی جنایتگران و نمایشگر مظلومیت آن کسی است که به او عشق می ورزد و علاقه دارد. او نمی داند حالا که می خواهد نمایشگری بکند باید طوری نمایشگری بکند که نمایشگر حماسه ی حسینی باشد، نمایشگر آن جنبه نورانی و روشن تاریخ عاشورا باشد، نمایشگر روح حسین بن علی باشد. خوشبختانه کم و بیش این بیداری پیدا شده است و گاهی انسان به چشم می بیند که بعضی از دستجات توجه کرده اند که چه باید بکنند و چه می کنند.

- هیچ کس به اندازه ی شهدا به بشریت خدمت نکرده است، چون آن ها هستند که راه را برای دیگران باز می کنند و برای بشر آزادی را به هدیه می آورند که دانشمند به کار دانش خود مشغول باشد، مخترع با خیال راحت به کار اختراع خودش مشغول باشد، تاجر تجارت کند، محصل درس بخواند و هر کسی کار خودش را انجام بدهد. اویت که محیط [مناسب] را برای دیگران به جود می آورد. مَثَل آن ها کثل چراغ و مثل برق است؛ اگر چراغ یا برق نباشد ما و شما چکار می توانیم انجام دهیم؟

- این خصیصه ی یهودیگری که تحریف است، در قرآن به صورت یک خصیصه ی نژادی شناخته شده است.

- امروز باید عزای حسین را گرفت، اما برای حسین در عصر ما یک عزای جدیدی است که در گذشته نبوده است و آن عزای جدید این همه دروغ هاست که درباره ی حادثه ی کربلا گفته می شود و احدی جلو این دروغ ها را نمی گیرد. امروز بر این مصیبت حسین بن علی باید گریست، نه بر آن شمشیرها و نیزه هایی که در آن روز بر پیکر شریفش وارد شد.

______________________________________

*پ.ن1 :

دسته های عزاداری

پ.ن2 :

فعلاً وقت زیادی برای خوندن کتاب غیردرسی ندارم، فقط خواستم یه نظر سنجی کنم که هنوزم علاقه مندین به این خلاصه ها، بگین تا ادامه بدم. وگرنه به همین مقدار اکتفا می کنم.

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم دی 1387ساعت 21:42 توسط محبوبه| |

بد جور شيفته ي كتاب "حماسه ي حسيني" شهيد مطهري شدم.

هم متنش شيوا و ساده است؛ هم پر از حرف. هميشه مي گفتم، رمان رو كه دست مي گيرم، دوست دارم تا تهشو يه جا بخونم. در مورد اين كتاب هم همچين حالتي بهم دست داده. از من مي شنوين اگه حسيني هستين، اين كتاب رو حتماً بخونين. (هر چند هنوز 90 صفحشو بيشتر نخوندم.)

حالا چند قسمتشو كه تا اينجا خوندم رو به صورت انتخابي مي ذارم تا شما هم استفاده كنين :

- يهوديِ فلسطيني صد درجه شريفتر از يهوديِ غربي است.*1

- جانيها بر امام حسين (ع) آن هايي هستند كه اين تاريخچه را از نظر هدف منحرف كرده و مي كنند.

- اگر ملتي همه چيز داشته باشد ولي شخصيت خودش را ببازد، هيچ چيز نخواهد داشت و خواه ناخواه در ملت هاي ديگر جذب مي شود.*2

- ما مردم ايران يك حسن داريم و يك عيب. حسن ما اين است كه در مقابل حقيقت، تعصب كمي داريم و شايد مي توانيم بگوييم بي تعصب هستيم .............  ولي يك عيب بزرگي در ما ملت ايران هست كه به موازات اينكه در مقابل حقايق تسليم مي شويم، به حماسه ها و اركان شخصيت خودمان زياد پايبند نيستيم و با يك حرف پوچ، زود آن را از دست مي دهيم و رها مي كنيم.

- حيات يك ملت به داشتن ثروت زياد نيست، حتي به علم هم نيست (علم به تنهايي كافي نيست كه يك ملت را زنده كند)، بلكه حيات ملت به اين است كه آن ملت شخصيتي را در خودش احساس كند.

_______________________________________

*پ.ن1 :

ايشون حرف هاي محكمي رو زدن دال بر اين حرفشون و بعد اين جمله رو بيان كردن.

* پ.ن2 :

اگه ما هم يه كم بيشتر از ايني كه هست غافل بشيم، مي شيم مصداق همين حرفي كه شهيد بزرگوار گفتن.

پ.ن 3 :

در زمينه عاشورا و حوادث كربلا حرفاي خيلي خوبي هست تو اين كتاب كه واسه ي طولاني نشدن پستم، فردا واستون مي نويسم.

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم دی 1387ساعت 0:9 توسط محبوبه| |

جا داشت كه اول از همه محرم رو تسليت بگم و اين روزهاي سرخ حسيني، واسه مني كه خيلـي رو سياهم دعا كنين. امسال تا امروز حتي لايق نبودم يكي از مراسم هاي عزاداري رو شركت كنم ... تنها كاري كه كردم تموم كردن مطالعه كتاب "لهوف" و شروع كردن مطالعه "مجموعه آثار" شهيد مطهري كه "حماسه حسيني" بخش عمده اش رو تشكيل ميده، بوده.


دوم اين حادثه ي دلخراش و اندوه بار غزه ... كه بازهم از بي لياقتيمه كه نه خبر زيادي از اين حادثه و حواشيش دارم و نه تونستم اقدامي بكنم ...

متاسفانه به خاطر درگيري هاي ذهني و مشكلي كه پيش اومد نتونستم دين خودم رو ادا كنم. و خيلي هم شرمنده ام ...


بعد از چند روز، حالم بهتره و ديدم خالي از لطف نيست اگه وبلاگم رو آپ كنم. ديروز اولين امتحان رو دادم، بد نبود، هنوز تحويل پروژه اش مونده كه اميدوارم بتونم جبران اين امتحان تئوري رو بكنم.


و امروز

دو سال گذشت ...

از روزي كه دوست عزيزم، فاطمه، ما رو تنها گذاشت و رفت جايي بهتر از اينجا ...

اما جاي خالي اش هنوز هم احساس ميشه و چقدر سخت بود اون روزا ...

پارسال به يادش نوشتم هزار بود و نبود و امسال حرف هايم انگار در دلم خشكيده اند؛ اما يادش هنوز زنده است.


نوشته شده در دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 12:0 توسط محبوبه| |

كاش منيره اينجا رو نمي خوند و من راحت مي تونستم حرفام رو بزنم.

 

از اين چند روزي كه مثل چند سال واسم گذشت ...

از اون شبي كه فهميدم چي شده و تا دم دماي صبح كارم فقط گريه بود ...

از اون بهونه ي ساختگي كه واسه مامان آوردم تا بيام اصفهان ...

از اون دروغي كه به مامان گفتم كه سه شنبه چهارشنبه كلاس ندارم ...

از اون كه به مهسا و شيدا و مريم و نسرين سپردم يهو به مامانم لو ندين من كلاس داشتم ...

از اون سفارشايي كه به بابا و ميترا كردم كه مامان بويي نبره ...

از اون نگراني هايي كه نكنه مامان مي دونه و به روي خودش نمياره ...

از اون مسئوليت سنگيني كه احساس مي كردم رو دوشمه ...

از اون كه من از طرف خانواده يه نماينده بودم واسه ي هر كاري كه از دستم برمياد ...

از اون كه مي ترسيدم نكنه منير رو نفهمم و از اينكه اومدم پيشش ناراحت باشه ...

از اون شنيدن جملات "خوش بگذره" "خوش مي گذره" "خوش گذروني خوبه؟" و امثال اين كه از دوستام مي شنيدم و فقط جوابم اين بود "ممنون" ...

از اون سكوتاي سنگيني كه بر من حاكم شده بود ...

از اون بغضايي كه مجبور بودم جلوي منير و بقيه قايمش كنم ...

از اين پيچوندنايي كه بايد واسه بابا به كار مي بردم تا نفهمه منير وبلاگ داره و چرا اين كارو كرده ...

از اون پرخاشگري هايي كه از منير مي شنيدم و نبايد به روي خودم مياوردم كه منم ممكنه ناراحت بشم، اما نبايد مي شدم ...

از اون شب كه وقتي به منير زنگ زدم دائم مي گفت واسه چي گريه مي كني؟ گريه نداره كه ...

از اون نگراني ها و فكرا ...

از اين كه توي اتوبوس نبايد مي ذاشتم كسي بفهمه دارم اشك مي ريزم ...

از اون كه نبايد بذارم درسام عقب بيافته ...

از اون داستاني كه بايد واسه ي تمام اونايي كه علت نبودم رو مي پرسن بسازم ...

از اون جوابايي كه به سوالاي ميترا و بابا دادم ...

از اين كه مي دونم تظاهر مي كرد به اينكه حالش خوبه و حرفي نداره ...

از اين كه نگران تبعات و اثرات اين حادثه باشيم ...

از اين كه من و ديگران چه جوري بايد رفتار كنيم ...

از اين كه منير همه چيزو ساده گرفته ...

از اين كه حرف نمي زنه؛ حرف نمي زنه؛ حرف نمي زنه ...

از اين كه با خودم فكر مي كنم چي شده؟ بايد مهم باشه يا نه؟ بايد به چي فكر كنم؟ بزرگش كردم يا نكردم؟ بزرگ هست يا نه؟ ...

از اين كه همين ديروز نوشتم تا چند روز نمي نويسم اما نتونستم ...

 

 

كاش تو آدرس اينجا رو نداشتي ...

كاش منم واسه نوشتن خيلي چيزا بي خيال بودم ...

كاش ...

 

هيچي نگين؛ بذارين آروم بشم ...

بذارين خودم بشم ...

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 12:7 توسط محبوبه|

ممنون از دعا و نگراني همگي؛ بخير گذشت اما همچنان التماس دعا.


شايد يه چند روزي طول بكشه تا بتونم بنويسم و نظر بدم به وبلاگاتون ...

ببخشين.

فعلا به استراحت نياز دارم و خلوت


خودمو با كتابا سرگم كردم فعلاً!

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 20:0 توسط محبوبه| |

داغونم ....


داغونم كرد ....


خل شدم ....


خلم كرد ....


قاطي ام ....


قاطي ام كرد ....


واسش دعا كنين ....

______________________________

خداي من؛ من بايد چي كار كنم؟!!!


نوشته شده در دوشنبه نهم دی 1387ساعت 0:28 توسط محبوبه| |

كتابي در اين زمينه ها مي خوام :

واقعه عاشورا

پيامدهاي عاشورا

چرا عاشورا اتفاق افتاد؟

وظيفه ما بعد از عاشورا؟

و

مواردي از اين قبيل


اين محرم رو دوست دارم اگه امتحانات بذاره، در اين زمينه مطالعه داشته باشم ...

____________________________________

پ.ن:

يافتم! يافتم!

بعد از انجام عمليات پيچيده و مراحل سخت بررسي مورد نامبرده در پست قبلي را يافتيم.

ايشان هم خود در جريانند و از اينكه منظورمان خوشان بودند؛ بسي تعجب نمودند.

پس دوستان :

دست نگهداريد. ديگر به دنبال چه هستيد؟



نوشته شده در یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 22:59 توسط محبوبه| |

كي گفته من آشپري بلد نيستم؟!!

غذا به اين خوشمزگي  : 

 

مواد لازم:

سيب زميني - پياز - فلفل دلمه اي - گوجه فرنگي - نمك و فلفل و زردچوبه و ادويه


خودم يه پا آشپزم !!!

__________________________________

بي ربط به موضوع :

يكي از خوانندگان وبلاگ بدجور دغدغه ذهنم شده.

روزي حداقل يه بار و حتي بعضي روزها 2-3 دفعه به وبلاگم سر مي زنه؛ اما هيچ اثري از خودش جا نميذاره. (مثلاً همين امروز هم 3 دفعه بهم سر زده ) خيلي دوست دارم بدونم كي هستي ...

نمي دونم چرا با اينكه از اين جور خواننده ها زياد دارم، اين يكي رو خيلي علاقه مندم بشناسم و بدونم كيه؟!!

نوشته شده در شنبه هفتم دی 1387ساعت 22:55 توسط محبوبه| |


فصل امتحانات داره مياد و كم كم همه رو داره درگير مي كنه. اما من چي؟!

نمي دونم اين ترم قراره پيشرفت داشته باشم يا پس رفت ... اما شديداً دارم تلاش مي كنم مورد اول به قوع بپيونده.

ترم 2 كه افت داشت ( جناب استاد  زحمت كشيدن و يه درس 5 واحدي رو بهمون يه 15 ناقابل تقديم كردن!!! و 1.5 نمره معدل بنده رو كشيد پايين. )

________________________________

پ.ن

از اون دانشجوهايي نيستم كه اگه نمره ام بد شد بگم استاد داد و اگه خوب شد بگم گرفتم. اقرار مي كنم كه ترم 1 همين استاد واسه يه درس 3 واحدي يه نمره 20 باقابل بهمون تقديم كردن. نمره ترم 2 هم حكايت ها دارد كه همچنان گاهي بحثش بين بچه ها داغ ميشه.

ترم 1   --->  17 واحد   --->  معدل : 18.74

ترم 2   --->  19 واحد   --->  معدل : 16.22

ترم 3   --->  18 واحد   --->  معدل : الله اعلم

معدل كل : 17.41


پ.پ.ن

حتماً با اين پست مي گين اين ديگه چقدر به نمره و اين چيزا اهميت ميده اما نه؛ كاملاً در اشتباهيد. مي تونين از دوستان بپرسين و از بيخيالي هاي بنده و نبوغ بنده در اين زمينه اطلاعات لازم رو به دست بيارين :دي

نوشته شده در جمعه ششم دی 1387ساعت 23:14 توسط محبوبه| |


نوشته شده در پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت 13:20 توسط محبوبه| |

اينقدر مشكلاتمون رو بزرگ مي كنيم كه بايد به فكر يه ناجي باشيم !



مهم نیست که خسته ام، مهم اینه که باد، بارون، آسمون مال منه مهم نیست که غمگینم، مهم اینه که الان پر از تجربه ام مهم نیست که یه دونه غصه دارم، مهم اینه که یه عالمه بهانه دارم برای لبخند زدن مهم نیست دلم شکسته، مهم اینه که خدا درون دلهای شکسته است ...

نوشته شده در سه شنبه سوم دی 1387ساعت 20:2 توسط محبوبه| |

- آقاي ... وقتي مي خواي رد شي؛ راهتو صاف نكن و برو. يه صدايي، ندايي؛ چيزي ...

- تو حواست باشه كه من دارم از اينجا رد ميشم.

- ببخشين پشت سرم چشم ندارم!


حالا حق با كدومشون بود؟!

نوشته شده در یکشنبه یکم دی 1387ساعت 23:19 توسط محبوبه| |


Design By : Night Skin