آمده ایم تا با زندگی کردن قیمت پیدا کنیم؛ نه به هر قيمتي زندگي كنيم ...
اگه گفتین این عکس کجاست ؟ خب کی باورش میشه این عکس کمد دیواریِ اتاق من باشه؟!!! ( این رختخوابو خودم گذاشتم توی کمد، تخت خواب نیستا! ) بازم دکوراسیون اتاق رو تغییر دادم تا روحیه ام یه کم بهتر بشه و واقعاً هم که راه حل عجیبی پیدا کردم واسه تغییر حال و احوالم :) ______________________________________ بی ربط : به خواهش دوست عزیزی مجبور شدم نظرات رو پس از تایید بذارم اما مطمئن باشین همه ی نظرات (به جز اونی که مد نظرمه) رو تایید می کنم ... گفتم علتشو بگم که یهو خدای نکرده دوستان دلیل بر بی اعتمادی یا جسارت من نذارن. مثل تمام روزهایی که گذشت ... ولی ... هیــــــــــــــــس! خاموش! هنوزم هر موقع دلم گرفته، هیچ جوری آروم نمی گیرم یه تفالی می زنم ... تو پست قبل دو تا دوست عزیز ازم خواستن که واسشون فال بگیرم؛ هرچند شاید خودشون
جدی نگفتن اما من جدی گرفتم! و این یکی در جواب به تایتانیک : در ضمیر ما نمی گنجد به
غیر دوست کَس/ هر دو عالم را به دشمن ده که ما را دوست بس ( البته از طرف حافظ خان! _______________________________ پ.ن: مخاطب : عرفان من واسه ی نوشتن فالتون روی مقوا؛ هیچ مشکلی ندارم. فقط می مونه شما چه جوری می
خواین دریافت کنین؛ باید به توافق برسیم ... مخاطب : تایتانیک در عجبم که این حافظ درست همون جوری که گفته بودین جواب داد. واستون از روی
فالنامه ی آخر حافظ فال گرفتم، بعد هر چی توی کتاب گشتم، فالتون نبود. گفتم یه سرچ
توی نت بکنم، هر چی گشتم، غزل کامل رو پیدا نکردم. این جوری شدم : خیلی واسم جالب شد؛ حتماً برین دنبال شعر کامل و مهمتر اینکه واسه منم بفرستین،
کنجکاو شدم بدونم غزل کاملش چیه. مخاطب : سایر خوانندگان هر کی مایله، من واسش تفال می زنم و توی پست بعدی جواب همه رو می نویسم سکانس اول - دانشگاه - کلاس طراحی معماری 1 استاد : استاد : سکانس دوم - خونه - اتاقم ( دوربینمو بر می دارم، دو سه تا سوژه رو عکس می گیرم ) سوژه دوم : اون فال حافظی*1 که مثل طومار شده و به دیوار
اتاقم زدم سوژه سوم : سه تا شاخه گل رزی*2 که خشک کردم و گذاشتم تو دو
تا بطری Istak
روی میز ترسیم *پ.ن1 : *پ.ن2 : *پ.ن3 : شرمنده اگه کیفیت عکسا پایینه، مجبور شدم کیفیتشو بیارم پایین تا راحت load بشه. واسه ساقی که از art بچه معمارا گفته بود می تونه به ادامه مطلب رجوع کنه تا یکی از art های منو ببینه! یاد دو سه بار رفتن عرفان افتادم و یه بار رفتن ساقی و رفتن پری سا! عرفان هر بار بعد از یکی دو هفته برگشت و ساقی هم حدودا بعد از سه هفته آدرس جدیدش رو بهم داد و ازم خواسته بود تا دیگه آدرس جدید رو لینک نکنم. پری هم به کل جا گذاشت و رفت. هر بار از رفتن هرکدومشون خیلی دلخور می شدم و ناراحت. اما خیلی هم به روی خودم نمی آوردم، چون می دونستم هیچ کی واسه همیشه اینجا نمی مونه ... باید یاد بگیرم دوری دوستانو تحمل کنم هون جوری که تا حالا دوری خیلی ها رو تحمل کردم و می کنم ... از همه زبباتر برام این ارتباطاییه که بین بچه های وبلاگی می بینم، که فکر کنم من زیاد وارد این رابطه هاشون نشدم و احتمالاً به خاطر اخلاق خودمه؛ شاید جوری رفتار کردم که مثل دنیای واقعی، کسی منو اونجوری که هستم نمی شناسه ... وقتی این زنجیری که بین وبلاگای خودم، ساقی، عرفان، مینا، پری سا، حباب، سیده و مریم کشیده شده و جمع صمیمیشون، از اینکه دونه دونه پستای همدیگه رو می خونن و بگو و بخند دارند، بحث می کنن و ... لذت می برم. می گم کاش میشد منم یکی باشم مثل اونا ... وقتی زنجیری که بین وبلاگای بهمن، حسن و زهرا بافته شده رو می بینم، لذت می برم.-احتمالاً این زنجیر ادامه داره و من بی خبرم- وقتی زنجیر بین دوستای حقیقی و وبلاگی مجید، تایتانیک و مهدی رو می بینم سر حال میام.-که البته این سه نفر یه کم درگیر مسائلی هستن که خیلی کم می تونن به وبلاگا سر بزنن- وقتی زنجیر محکم بین دوستای واقعی و وبلاگی آقا پسر، علی، منفی30، سید مهدی رو می بینم، کلی مشعوف می شم. وقتی آبجی منیره رو می بینم که هر جا می ره کلی دوستای مهربون و بامعرفت داره، خوشحال می شم. اینقدر دوستای خوبش زیادن که نمی تونم مثل قبلیا دونه دونه لینک بذارم. و وقتی خودم رو می بینم ....... _________________________________________ دیشب؛ کامپیوتر رو خاموش کردم و رفتم که بخوابم، به خاطر مسائلی که تازگیا واسم پیش اومده، حرفایی که یه دختره دیشب بهم می زد و چند تا دیگه مسئله که دیشب یه جا پیش اومد؛ یهو ترس تمام وجودمو گرفت. یادم به دوران بچگیم افتاد و ترساش، خوب شد زود خواب رفتم وگرنه مثل بچگی هام، اینقدر آشفته می شدم که تا چند روز اثرات بدش تو ذهنم می موند. فکر می کنم چند سالی می شد که همچین حسی نیومده بود سراغم. تازگیا ذهنم بدجوری درگیر بعضی مسائل می شه، باید مشغولش کنم به چیزای دیگه .... _________________________________________ اگه این حرفا رو نمی زدم، سبک نمی شدم. ببخشین اگه زیادی حرف زدم و یه کم نامفهوم! واسه یه دختر 10 ساله ای که سرطان داره و در شرف عمله - از طریق یکی از دوستان سفارش شده - و واسه دوستی که نمی دونم مشکل چیه و چه گرفتاری ای داره که اینقدر گرفته و درگیره؛ دعا کنین. ______________________________________ پ.ن برای اونایی که از تعداد add listیاهوی بنده تعجب کردن : حداقل 130 نفر از این لیست دوستان و آشنایان و اقوام هستند. هنوز 3 تا از تحویلامون مونده و ما امروز اولین کلاس ترم بعد رو هم شروع کردیم!!! تعجب نکنین، معماریه دیگه راستش
اینقدر روزای آخر تحویل پروژه ی قبلی رو درگیر بودم که نتونستم کامل از کارم
عکس بگیرم اما همون یکی رو که گرفتم می ذارم تا شما هم ببینین و لذت ببرین . پروژه
مون "طراحی کتابخانه محلی کودکان" بود که این عکس دو تا ازنماهای این
کتابخونه رو نشون میده. (نمی دونم واسه شماها تا چه حد قابل فهمه!! ) اگه من یه روز آنلاین بشم و مسنجرم مثل عکس دوم باشه، شاخام سبز می شه. عکس دوم مال حدود دو هفته پیشه و الآن هم هر بار online شدم، دیدم یه چند نفری هستن و کمترین حالتش همین سه نفر بود! ذهن آدم مثل computer می مونه. File ها و folder های
ذهنم نامرتب شدن. Virus ای شده، trojen داره، restart می شه، hang می کنه. خلاصه هزار عیب و ایراد پیدا
کرده. شاید به خاطر اینه که زیادی شلوغ پلوغش کردم. Yahoo addlist = 170 Yahoo360 = 115 وبلاگ های دوستان = 80 ( چون اینا رو می شد شمرد گفتم، وگرنه تو واقعیت هم همینه،
هزار تا کار تو ذهنمه که باید انجام بدم، به هزار تا چیز جور و واجور فکر می کنم. دونه دونه دوستا و آشناها و اطرافیان میاد تو ذهنم. ...
باید همه چیزو مرتب منظم کنم. ) شاید باید windows
اش رو عوض کنم، شاید restore اش کنم خوب بشه، شایدم Antivirus نصب کنم و کل سیستم رو scan کنم، یه سری هم defragment لازم داره، یه backup هم ازش می گیرم تا بعد informatione هاش رو داشته باشم ... به هر
حال راه حلش رو پیدا می کنم. این system
باید تغییر کنه، وگرنه motherboard می سوزه و دیگه راه برگردوندن
هیچی وجود نداره. ___________________________________ پ.ن : می
بخشین اگه زیادی از واژه های English استفاده کردم. رو mood اش بودم دیگه! بعد از عمری به این جور حرفا توجه کردم، گفتم ببینم درست در میاد یا نه!
برای دریافت این هدایا از سایت
کافیست ابتدا رایگان ثبت نام کنید و افراد را رایگان ثبت نام دهید تا
بتوانید بهترین مدلهای جدید گوشی موبایل و آی پاد و پلی استیشن را دریافت
کنید. من که ثبت نام کردم، تا ببینم چی میشه ... ( به لطف شما ) می دونم حوصله خوندن همه مطلب رو ندارین، اما به خاطر دل منم که شده،فقط ثبت نام اولیه رو انجام بدین. آخه ثبت نام اولیه اش فقط یه فرم پر کردنه و 5 دقیقه وقت میگیره فقط. اینم مطلب مربوط به این صفحه : ولنتاین (valentine's day) را جشن نخواهیم گرفت و به هم تبریک نخواهیم
گفت روز عشق را از 25 بهمن (ولنتاين) به 29 بهمن( سپندارمذگان ايرانيان
باستان )تغيير خواهيم داد ........29 بهمن روز عشق روز سپندارمذگان شاد
باد ........ کسی هست که بتونه راهنماییم کنه؟( هر چی در مورد دامنه می دونین بهم بگین ) اینم آدرسش : http://www.dellneveshte.coo.ir هیچ موقع فکر کردین به این موضوع که داشتن یه دوست واقعی
چقدر می تونه زندگیتون رو تحت تاثیر قرار بده؟! روزایی که می دونم قراره مینا رو ببینم، انگار دنیا رو بهم
دادن. مخصوصاً امروز که بعد از چند ماه همدیگه رو می دیدیم، نمی خواستم اونو از
بغلم جدا کنم. از اون موقعی که همدیگه رو پیدا کردیم؛ واسه هم خواهری کردیم. وقتی
احمد آقا (بابای مینا) بهم میگن تو دختر منی، وقتی ناهید خانوم (مامان مینا) بعد
از مینا بلافاصله منو به بقیه معرفی می کنن. وقتی مینا منو رازدار خودش می دونه،
وقتی چشماشو از چشمام برنمی داره، وقتی از نوید واسم میگه، وقتی که هنوزم آبجی
صدام می کنه، وقتی که مینا رو دارم، یعنی تمام دنیا رو دارم ... خدایا! این دنیا رو ازم نگیر ... امروز یه لحظه احساس کردم دوست دارم هر چی غصه است رو همین
جا، پیش مینا با اشکام خالی کنم. بهش بگم چقدر دوسش دارم. اما نتونستم؛ ترسیدم بعد از این همه مدت اشکامو ببینه، ناراحت میشه؛ غصه می خوره. مثل همیشه گفتم و خندیدم. فقط یه جمله بهش گفتم که "خیلی داغونم" اما سریع ازش رد شدم. اگه دوستاتون پیشتونن، اگه هنوزم زود به زود می تونین همدیگه
رو ببینین، قدرشونو بدونین. شاید روزی برسه که مثل من آرزوتون این باشه که کاش مثل
یک سال و نیم پیش هر روز می تونستین پیش دوستتون باشین، هر روز در کنار هم با هم
می گفتین، می خندیدین، غم هاتونو تقسیم می کردین، همو تحسین می کردین، عیبای همو
می گفتین، دنیاتون یه دنیا بود و حرفاتون یک صدا ... شاید روزی برسه که مثل ما چند ماه نتونین همدیگه رو ببینین،
دلتون واسه دیدن دوستتون لک بزنه، شرایطتتون تغییر کنه و مثل قبل نباشین ... دوست دارم برگردم به اون شبی که رفتم خونه مینا اینا و تا
دم دمای صبح باهم حرف بزنیم، اون شبی که اینقدر وجودش واسم گرمابخش بود که همه ی
مشکلی رو که اون روز باعث شده بود شب برم خونشون بخوابم، رو از یاد ببرم. هر چی از این دوستی ها و شیرینی هاش بگم، هر چی از خاطرات
قشنگمون بگم، بازم حرف واسه گفتن هست ... وای خدای من! چه روزای قشنگی بود ... قدر دوستاتون رو بدونین. هوشنگ ابتهاج (ه.الف.سایه) __________________________________________________ نمی دونم چرا امروز دائم از این شعرا میاد تو ذهنم ؟!!! یعنی امیدی به من هست؟ کس جای در این خانه ویرانه ندارد دل را به کف هر که دهم باز پس آرد کس تاب نگهداری دیوانه ندارد یادش بخیر پارسال ... کاش می شد حس اون روزا رو منتقل کرد به این روزا ... تازه، ما امسال فقط یه بار یه بارون حسابی داشتیم، دیگه نه از بارون خبریه نه برف صدای sms موبایلم رو می شنوم ... یعنی کی می تونه باشه این موقع صبح ؟!! از طرف پسر عمه جانه که دو روز پیش گفت تفت خونه ی خالشه و معلوم بود همچنان اونجاست چون نوشته : تفت حدود 55 سانت برف اومده و الآنم داره میاد. یزد چه خبره؟ sms اش باعث میشه پرده ی کنار دستمو بزنم کنار و حیاطو نگاه کنم ... wow!!!!!! باورم نمیشه ... اینجا چه خبره؟ از کی تا حالا داره برف میاد؟ زمینا سفید سفیده ... آخ جوووووووووووووووووون، برف!! از دیشب ساعت 10 که خوابیدم تا الآن از بیرون از اتاقم هیچ خبری نداشتم. دستت درد نکنه پسر عمه عزیزم! بسی ما را خوشحال نمودی. ___________________________________ پ.ن1 : رکورد زود خوابیدن تو این دو سال رو دیشب شکستم : 10 شب!!! پ.ن2 : من عاشق برف و بارونم . اینکه برم بیرون و بدون چتر وایسم ... امروز داشتم وبلاگ دوستانو می خوندم که دیدم " جهانی تازه در نگاهی تازه " قسمتی از متن کتاب هبوط دکتر شریعتی رو آوردن که خیلی لذت بردم ازش. ممنون ازتون آقای ... ( نمیدونم کی عشق يك جوشش كوراست و پيوندي از سر نابينايي، دوست داشتن پيوندي خودآگاه واز روي بصيرت روشن و زلال. عشق بيشتر از غريزه آب مي خورد و هرچه از غريزه سر زند بي ارزش است، دوست داشتن از روح طلوع مي كند و تا هرجا كه روح ارتفاع دارد همگام با آن اوج ميگيرد. عشق با شناسنامه بي ارتباط نيست، و گذر فصل ها و عبور سال ها بر آن اثر ميگذارد دوست داشتن در وراي سن و زمان و مزاج زندگي ميكند. عشق طوفاني ومتلاطم است، دوست داشتن آرام و استوار و پروقار وسرشاراز نجابت. عشق جنون است و جنون چيزي جز خرابي و پريشاني "فهميدن و انديشيدن "نيست، دوست داشتن ،دراوج،از سر حد عقل فراتر ميرود و فهميدن و انديشيدن رااززمين ميكند و باخود به قله ي بلند اشراق ميبرد. عشق زيبايي هاي دلخواه را در معشوق مي آفريند، دوست داشتن زيبايي هاي دلخواه را در دوست مي بيند و مي يابد. عشق يك فريب بزرگ و قوي است ، دوست داشتن يك صداقت راستين و صميمي، بي انتها و مطلق. عشق در دريا غرق شدن است، دوست داشتن در دريا شنا كردن. عشق بينايي را ميگيرد، دوست داشتن بينايي ميدهد. عشق خشن است و شديد و ناپايدار، دوست داشتن لطيف است و نرم و پايدار. عشق همواره با شك آلوده است، دوست داشتن سرا پا يقين است و شك ناپذير. ازعشق هرچه بيشتر نوشيم سيراب تر ميشويم، از دوست داشتن هرچه بيشتر ،تشنه تر. عشق نيرويي است در عاشق ،كه او را به معشوق ميكشاند، دوست داشتن جاذبه اي در دوست ، كه دوست را به دوست مي برد. عشق تملك معشوق است، دوست داشتن تشنگي محو شدن در دوست. عشق معشوق را مجهول و گمنام مي خواهد تا در انحصار او بماند، دوست داشتن دوست را محبوب و عزيز ميخواهد ومیخواهد كه همه ي دل ها آنچه را او از دوست در خود دارد ،داشته باشند. در عشق رقيب منفور است، در دوست داشتن است كه: “هواداران كويش را چو جان خويشتن دارند” كه حسد شاخصه ي عشق است عشق معشوق را طعمه ي خويش ميبيند و همواره در اضطراب است كه ديگري از چنگش نربايد و اگر ربود با هردو دشمني مي ورزد و معشوق نيز منفور ميگردد دوست داشتن ايمان است و ايمان يك روح مطلق است يك ابديت بي مرز است از جنس اين عالم نيست.” باید باشی و زندگی كنی كه دوست داشتن از عشق برتر است و من هرگز خود را تا بلند ترین ترین قله های عشق پایین نخواهم آورد. __________________________________ پ.ن : دارم به این فکر می کنم که احساسات من نسبت به دیگرا از نوع عشقه یا دوست داشتن ؟!! پ.ن 2: حرفم به همون زودی که تو پست قبلی گفته بودم، عوض شد.

![]()
)![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
معمارا نمی تونن بچه ی آدم باشن.
(درگیری ذهنی من: راست میگه ها، بذار نمونه اش رو پیدا کنم )
معمارا اولاً که باید خاکی باشن دوماً باید همه ی ظرفیت ها
رو تجربه کرده باشن. یه جور دیگه بهتون بگم، باید "لات" باشن البته نه
به معنای منفیش.
( من هنوز درگیر حرف اول استادم که نمونه اش رو در مورد
خودم پیدا کنم )
سوژه اول : CD
هایی که به دیوار اتاقم زدم


_____________________________________
گفته بودم دوستم شب یلدا واسم بگیره.
اولی رو فروزان؛روز تولدم، دومی رو الهام؛ روزی که دعوتش
کردم با بچه ها بیاد خونمون، و سومی رو سعیده؛ شبی که همه ی بچه های کلاس (دوران
دبیرستان) رو دعوت کردم واسه ی افطار بهم هدیه دادن.
ادامه مطلب
همین جوریشم معتاد بودیم، دیگه چه برسه به اینکه مجبور باشی به خاطر تحویل پروژه درس ایستایی از google search و file DL استفاده کنی.
دو سه روزه انگار از 24 ساعت 5-6 ساعت به اینترنت وصل بودم.
فقط از عواقبش می ترسم، آخه تصمیم جدی گرفته بودم کمتر بیام این طرفا و واقعاً هم از وقتی چنین تصمیم گرفتم، رعایت کردم. خدا به خیر بگذرونه.
![]()

كاملا جدیده .زود ثبت نام كنید چون ما تازه و برای اولین بار این
سایت رو داریم
معرفی می كنیم .به همین دلیل اگر زود ثبت نام كنید خیلی زود اعتبار لازم
برای بدست آوردن هدایا را بدست خواهید آورد .
هر كسی كه گوشی مجانی می خواد زود دست به كار شه !
هر كسی كه بدنبال گوشی مدل بالا و عالی مثل ( (nokia n95) –( w960i ) و یا (iphone ) میگرده میتونه با
كمی حوصله یكی از این گوشیها یا مدلهای دیگرش رو برای خودش انتخاب كنه.
توضیحات : برای ثبت نام در سیستم نیاز به پرداخت پولی نیست فقط كافی است از طریق لینكی كه در قسمت بعد می گذارم رفته و به آسانی و با
صرف 5 دقیقه ثبت نام نمایید .
سایت از نظر امنیت و راحتی كار با آن مطمئن است و جای هیچگونه ناراحتی نیست پس هر چه زودتر عضو شده و برای خود زیر مجموعه بیابید.
http://www.xpango.com/?ref=91623946
ادامه مطلب
به دشت پر ملال ما پرنده پر نمي زند
يكي زشب گرفتگان چراغ بر نمي كند
كسي به كوچه سار شب در سحر نمي زند
نشسته ام در انتظار اين غبار بي سوار
دريغ كز شبي چنين سپيده سر نمي زند
دل خراب من دگر خراب تر نمي شود
كه خنجر غمت از اين خراب تر نمي زند
گذر گهي است پر ستم كه اندرو به غير غم
يكي صلاي آشنا به رهگذر نمي زند
چه چشم پاسخ است از اين دريچه هاي بسته ات
برو که هيچ کس ندا به گوش کر نمي زند
نه سايه دارم و نه بر بيفکنندم و سزاست
اگر نه بر درخت تر کسي تبر نمي زند
![]()





)
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت
23:24 توسط محبوبه| |
روز "عشق" هم گذشت ...
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت
0:40 توسط محبوبه| |
حدوداً یه سالی میشه که بدجور با غزلیات حافظ انس گرفتم. خیلی وقتا با یه فال
گرفتن، حالم جا میاد.
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت
22:27 توسط محبوبه| |
نوشته شده در یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت
19:40 توسط محبوبه| |
وقتی رفتم وبلاگ مینا و دیدم از رفتن بزم عشاق گفته، با اینکه خیلی زیاد به بزم عشاق سر نمی زدم اما خب گهگاه از اون کوچه ها رد می شدم؛ دلم گرفت ... بعضی چیزا دونه دونه تو ذهنم مرور میشد ...
همه ی اینا رو نوشتم که بگم باور کنین از رفتن تک تک بچه های وبلاگی و نتی، دلم می گیره ....
نوشته شده در جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت
11:44 توسط محبوبه| |
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت
18:35 توسط محبوبه| |
بگیر بگیر تحویلا که میشه؛ به جای اینکه آشفته تر بشم، بهتر از همیشه هستم
و دلیلش رو خوب می دونم، چون بخش بزرگی از ذهنم درگیر کارای تحویل پروژه
می شه و چقدر عالی که آدم روی کارش تمرکز داشته باشه.
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت
19:9 توسط محبوبه| |
نوشته شده در شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت
13:17 توسط محبوبه| |
نوشته شده در جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت
15:34 توسط محبوبه| |
آدم می خواد این صفحه رو یه جا قورت بده!
نوشته شده در چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت
18:56 توسط محبوبه| |
یه عزیز امروز زحمت کشیده و واسم دامنه درست کرده؛ اما من سر در نمیارم ...
نوشته شده در دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت
20:11 توسط محبوبه| |
نوشته شده در یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت
20:16 توسط محبوبه| |
در اين سراي بي كسي كسي به در نمي زند
نوشته شده در شنبه پنجم بهمن 1387ساعت
23:19 توسط محبوبه| |
در کنج دلم عشق کسی خانه ندارد
نوشته شده در شنبه پنجم بهمن 1387ساعت
18:10 توسط محبوبه| |
هنوز چند دقیقه نگذشته که رفتم وبلاگ دوست گلم " سایه های سپید " و این جوری نظر میدم :دختر اینقدر دل ما رو نسوزون، یه دونه از اون کلاه شاا گردنا رو واسه منم می بافی؟
نوشته شده در جمعه چهارم بهمن 1387ساعت
9:33 توسط محبوبه| |
دو سه روزه دارم دنبال ی مطلب خوب می گردم که بعد از پست قبلیم بزنم و حال و هوای اینجا رو تغییر بدم، اما این کارای عملی دانشگاه بدجور وقت منو گرفته؛ دیگه خونه که می رسم ... یه کم میام نت ... بعد لا لا ...
نوشته شده در جمعه چهارم بهمن 1387ساعت
8:47 توسط محبوبه| |

