تبليغاتX
دل نوشته ها
دل نوشته ها

آمده ایم تا با زندگی کردن قیمت پیدا کنیم؛ نه به هر قيمتي زندگي كنيم ...

ببخشین اگه دیشب باعث ناراحتی شدم با مطلب غمگینم.

همه چیز خوب است ...

نان هست ،

بابا هست ،

عشق هست ،

زندگی هست ،

و سیــــب ...

___________________________

خب؛ و امـــــا


مسابقه شماره ی پنج ... کدوم عکس رو انتخاب می کنین ؟!


.

.

نوشته شده در دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 16:24 توسط محبوبه| |
فقط برای دلم که گرفته است :

پشت كاجستان ، برف.

برف، يك دسته كلاغ.
جاده يعني غربت.
باد، آواز، مسافر، و كمي ميل به خواب.
شاخ پيچك و رسيدن، و حياط.

من ، و دلتنگ، و اين شيشه خيس.
مي نويسم، و فضا.
مي نويسم ، و دو ديوار ، و چندين گنجشك.

يك نفر دلتنگ است.
يك نفر مي بافد.
يك نفر مي شمرد.
يك نفر مي خواند.

زندگي يعني : يك سار پريد.
از چه دلتنگ شدي ؟
دلخوشي ها كم نيست : مثلا اين خورشيد،
كودك پس فردا،
كفتر آن هفته.

يك نفر ديشب مرد
و هنوز ، نان گندم خوب است.
و هنوز ، آب مي ريزد پايين ، اسب ها مي نوشند.

قطره ها در جريان،
برف بر دوش سكوت
و زمان روي ستون فقرات گل ياس.
سهراب سپهری

نوشته شده در دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 0:21 توسط محبوبه| |
کودکی ام را زیر آوار سختی ها

جا گذاشتم

خنده هایم را پشت اخم های روزگار

آرزوهایم را گوشه دلم.

کودکی نکردم

تا زودتر بزرگ شوم

تا زودتر مرد شوم

چون شنیده بودم

زمانه حرفهایش مردانه است

و چه سخت می گذشت.

افسوس که حالا می بینم

دنیا به آواز سوتک کودکی می رقصد

و زیر سم اسبان چوبی پسرکی

چه راحت له می شود

حالا دنیا در نظرم

چقدر بچگانه .....

مجید دهاتی


_________________________________

واقعاً چه جوری باید الگوی زندگیمون رو اصلاح کنیم؟

نوشته شده در شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 23:32 توسط محبوبه| |
پ.ن (پیش نوشت) :

1. دوست عزیزم خواستند تا از همه بخوام این پستشون رو بخونین و نظرتونو حتماً بگین.

2. مرحله چهارم مسابقه عکاسی رو می تونین از وبلاگ آقا سینا ببینین و داوری کنین.

3. متن آبی رنگ پست قبلی از شهید بزرگوار "مرتضی مطهری" بود. ازکتاب حماسه حسینی. که به دلایلی از عمد اون موقع ننوشتم این متن واسه ایشونه.

_________________________________________

به دعوت عرفان ( مدیر وبلاگ زمزم دل ) که به مدت یه ماه قراره از این دنیای مجازی دور باشن، می خوام از اصلاح الگوی مصرف بنویسم.

از این به بعد :

- وقتی وضو می گیرم، شیر آب رو به اندازه ی شیر سماور باز می کنم و بعد از هر بار شستن صورت یا دست، شیر آب رو می بندم.

- از اونجایی که در زمینه ی دوست داشتن و خوردن تنقلات حریف ندارم؛ از این به بعد در مصرف تنقلات و خرج بی رویه ی پولِ بی گناه بابا؛ صرفه جویی می کنم. ( از این به بعد با خودم صبحانه می برم دانشکده )

- در خرید پوشاک تجدید نظر و صرفه جویی می کنم.

باشد که مورد توجه حضرت حق تعالی قرار گیرد!

___________________________________

راستی :

با توجه به سال اصلاح الگوی مصرف و صرفه جویی پیشاپیش عید فطر، عید غدیر، شب یلدا، نوروز 89، تولدم، تولدت، پیوندتان و قدم نورسیده مبارک! نور به قبرتون بباره!

نوشته شده در جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت 12:52 توسط محبوبه| |

گاهی ما امر به معروف و نهی از منکر می کنیم، ولی نه تنها به این اصل ارزش نمی دهیم بلکه ارزشش را پایین می آوریمو الآن در ذهن عامه ی مردم، به چه می گویند امر به معروف و نهی از منکر؟ یک مسائل جزئی، نمی گویم مسائل نادرست ( بعضی از آن ها نادرست هم هست )،ولی این ها وقتی در کلّش واقع شود زیباست. مثلاً اگر امر به معروف و نهی از منکر کسی فقط این باشد که آقا! این انگشتر طلا را از دستت بیرون بیاور، این در جای خودش درست است، حرف درستی است اما نه اینکه انسان هیچ منکری را نبیند جز همین یکی، جز مساله ی ریش، جز مسائل مربوط به مثلاً کُت و شلوار.

یکی از آقایان می گفت : شخصی را دیدم که درباره ی شخص دیگری خیلی قُر می زد. دیدم در حد تکفیر و تفسیق، دربازه ی او عصبانی است. گفتم : آخر او " لب برگردون پیرهن آدمیه" یعنی پیراهنش یقه دار است. حال وقتی که نهی از منکر ما در این حد بخواهد تنزل کند، ما این اصل را پایین آورده ایم، حقیر و کوچک کرده ایم. آن آمر به معروف و ناهی از منکرهایی که در کشور سعودی هستند، آبروی امر به معروف و نهی از منکر را برده اند؛ فقط یه شلاق به دست گرفته که کسی مثلاً [کعبه یا ضریح پیغمبر را] نبوشد. این دیگر شد نهی از منکر!

برگرفته از کتاب "حماسه حسینی" نوشته ی شهید مطهری

__________________________________

وای به حال ما!!! فکر می کنیم آخر مسلمونیم ... کاش خودمونو اصلاح می کردیم یه کم.

برای من آمرزش طلب ای دوست!

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 0:3 توسط محبوبه| |
بنابر اشتیاق فراوان خوانندگان نسبت به عکس کودکان؛ تصمیم بر آن شد که این دفعه هم موضوع عکس شامل کودکان باشد ...

این شما و این هم مرحله ی سوم مسابقه؛

کدام را انتخاب می کنید آیا؟! :دی




نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 23:52 توسط محبوبه| |
آخه این چه وضعشه؟!!!

همیشه وقتی می دیدم یکی از این سیستم فیلترینگ می ناله، می گفتم خدا رو شکر تا حالا واسم مشکل ساز نبوده اما حالا هر موقع می خوام واسه یه موضوع اطلاعات جمع کنم تا کارمو از روی اطلاعات و نمونه ها بهتر انجام بدم به این صفحه برخورد می کنم :


آخه مگه عکس کارای لوکوربوزیه یا رایت چه مشکلی داره که من از هر سایتی خواستم؛ فیلتر بود؟!!!

کم مونده این گوگل و یاهو رو هم فیلتر کنن.

ای بابا؛ جون من نکنین این کارار رو. بذارین یه کم مردم خودشون باشعور و بافرهنگ بشن. چقدر با زور همه چیزو پیش می برین. بسه.

خسته شدم؛ دیگه داره به فرهنگ و شخصیتم بر می خوره. مگه خودمون عقل نداریم که چی خوبه چی بد؟!!

اونی که اهل این چیزا باشه که فیلتر نیاز نداره، بلد چی کار کنه. می خواین همین الآن یه کم تحقیق کنم و راه های مختلف رد شدن از این فیلترا رو پیدا کنم واستون؟!

واسه کی اینا رو فیلتر می کنین؟! واسه منی که تحصیل می کنم تا شاید روزی بتونم برای خودم و کشورم و مردمش یه کاری بکنم؟!

_________________________________

پ.ن 1:

عکس اولی واسه آقا سینا و دومی واسه من بود . دوستان خیلی به عکسم لطف داشتن اما من آقا سینا رو به عنوان برنده می دونم که علتشو بعد از اجرای کامل مسابقه میگم.


پ.ن 2 : مرحله دوم مسابقه رو سینا گذاشته توی وبلاگ، منتظر داوریتون هستیم.
نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 0:59 توسط محبوبه| |

پریشب یه "لاک پشت آبی" خریدم. خیلی دوسِش دارم، اینقدر ریزه میزه است که نگو ... اندازه ی دو تا بندِ انگشت کوچیکه ی من.

موقتاً اسمشو گذاشتم "لاکی" تا یه اسم پیدا کنم که در شان لاکی ام باشه ...

قربونش برم؛ اینقده شیطونه که حد نداره، دائم داره دست و پا می زنه تا شاید بتونه از ظرف بیاد بیرون، آخر سر هم میره کنار دیواره ی ظرف و رو دو تا پاهاش وامیسته. یکی دو بار به خاطر این کارش پشت و رو شد، شانس آورد اون موقع پیشش بودم شیطون ...

یکی دو باز از سر صدای پاهای کوچولوش از خواب بیدار شدم.

خیلی دوسِش دارم.



__________________________________

پ.ن 1 : اسم "لاکی" رو چی بذارم؟

پ.ن 2 : واسه داوری مسابقه به ادامه مطلب سر بزنین.


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 15:0 توسط محبوبه| |

قراره بین من و آقا سینا یه مسابقه عکاسی برگزار بشه و شما داورای مسابقه باشین.

قضیه این جوری شروع شد :

و بعد :


قراره از این به بعد؛ یکی در میون واسه پستامون دو تا عکس رو بذاریم تا شما داوری کنین.

این رو شما تعیین کنین که عکسا رو بذاریم تو صفحه اصلی یا ادامه مطلب. و دیگه اینکه مسابقه در ادامه ی پست اصلیمون باشه یا مطلب اصلیمون رو مسابقه تشکیل بده؟!

اگه نکته دیگه ای هم هست که فراموش کردم، بگین تا توضیح بدم

_________________________________________

پ.ن1 : آقا سینا که اعلام کردن، منم باید اعلام کنم که؛ بنده هم نه عکاس هستم نه اصول عکاسی رو خوب بلدم ...

پ.ن 2 : از همون لحظه های اول بعضیا جانب خودشونو مشخص کردن مثل عرفان ( طرفِ سینا ) و راه آسمانی ( طرفِ من ). بعضیا (ساقی) هم طرف کسی هستن که به نفعشونه ( طرفِ برنده ). آخه آقا سینا یه شروطی گذاشته واسه اونی که برنده شد

پ.ن 3 : به وبلاگ این دو تا دوست عزیزمون هم سر بزنین؛ نبینم تنهاشون بذارینا. هنوز اول کارشونه، دلگرمشون کنین

نوشته شده در جمعه بیست و یکم فروردین 1388ساعت 14:33 توسط محبوبه| |
وقتی که باروون می باره، دلم می خواد یه دنیا راه برم زیر بارون.

به دوستم گفتم بیا زیر بارون راه رو با هم پیاده بریم؛ گفت سرده و مامان بزرگم منتظر. گفتم پس تنها می رم ...گفت سردته دختر، سرما می خوری، تنها نرو ... گفتم عاشق پیاده روی زیر بارونم ... گفت با این بارون تا خونه خیس میشی. گفتم عاشق همین دیوونه بازی ام ...

رفتم، زیر بارون، تنها، قدم زنان ...

فکر می کردم با خودم چرا آدما اینقدر از بارون فراری ان؟!!!

یکی چتر گرفته بود بالای سرش، یکی کت، یکی نایلون، یکی ... ماشینا با سرعت رد می شدن، خیابونا پر شده بود از تاکسی و آژانس و خط واحد ...

بارون رو باید فهمید، باید لمسش کرد! حیف که ما آدما خیلی وقته همه چیزو فراموش کردیم؛ حتی خودمون ...

چترها را بايد بست.
زير باران بايد رفت.
فكر را، خاطره را، زير باران بايد برد.
با همه مردم شهر ، زير باران بايد رفت.
دوست را، زير باران بايد ديد.
عشق را، زير باران بايد جست.
...
زير باران بايد بازي كرد.
زير بايد بايد چيز نوشت، حرف زد، نيلوفر كاشت
زندگي تر شدن پي در پي ،
زندگي آب تني كردن در حوضچه "اكنون"است.
نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت 21:1 توسط محبوبه| |
یادمه بچه که بودم؛واسه تنبیه بابا می گفتن "می ری توی حیاط و در اتاقو می بندی؛ تا بهت اجازه ندادم نمیای داخل."

دوست دارم یکی بهم بگه برو بیرون و در رو ببند و تا نگفتم نیا داخل ... برم بیرون و زار بزنم، داد بزنم، قهقه بزنم، با خودم حرف بزنم و راه برم. اینقدر راه برم تا خسته شم و باز بشینم و به آسمون نگاه کنم، باز راه برم، باز داد بزنم، باز بخندم، باز گریه کنم ...

عجب حالی میده.

چرا خدا تنبیهاش مثل بابا اینقدر واضح نمی کنه؟! چرا آدم خیلی وقتا نمی فهمه که داره تنبیه میشه؟! چرا ؟


نوشته شده در دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 19:4 توسط محبوبه| |

دیدین وقتی آدم عاشق باشه؛ چقدر زیبا میشه ...همه ی وجودشو زیبایی میگیره ... کلامش، رفتارش، حرکاتش، لبخندش و حتی چهره اش ...


وقتی می بینم یکی از عشقش صادقانه حرف می زنه، ناخودآگاه بغض می کنم و اشک می ریزم. می مونم ما آدما به خاطر این همه زیبایی که خدا توی عشق گذاشته، چه جوری شکر می گیم؟! چه جوری ازش بهره می بریم ؟!


مدتیه وبلاگ یکی رو پیدا کردم که با تمام وجودش و از روی اخلاص از عشقش حرف می زنه. دفعه ی اول واسش نظر گذاشتم و گفتم تو فلانی خودمون نیستی؟ جواب داد که نه؛ من تو رو نمی شناسم و ... (حالا نمی دونم که واقعاً نفهمید من کی هستم یا از عمد اینجوری گفت) اول فکر کردم خودش نیست.

اما حالا دیگه مطمئنم که خود خودشه؛حیفم اومد بهش بگم تو همونی که من فکر می کردم. چون اگه یه درصد هم باعث بشم نتونه اینقدر راحت و زیبا حرف بزنه، هرگز خودمو نمی بخشم ...

بهش غبطه می خورم، معلوم نیست چه کرده که خدا این همه بهش لطف داشته. دفعه ای نیست که وبلاگشو بخونم و بغض نکنم ازاین همه زیبایی ...


واسه همه ی عاشقایی که میشناسم و نمی شناسم دعا می کنم که عشقشون تا آخر عمر به همین زیبایی و خلوص بمونه.

عشقی که موندگار بشه، عشقه.

واسه ی همه ی اونایی هم که تا حالا عاشق نشدن دعا می کنم که عاشق بشن و روی عشقشون بمونن؛ یه عاشق واقعی!

عشق مجازی تجلی عشق حقیقیه.

________________________________

نمی دونم چرا توی همین مدت اخیر دارم آب شدن یکی دو تا از بهترین کسام رو می بینم - به خاطر همین عشق ها - واسشون دعا کنین که مشکلشون حل بشه.


نوشته شده در شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 15:36 توسط محبوبه| |

ای قادر مطلق       

 و ای همیشه حاضر،

                            تنها آرزویم تو باش

 

اگر اینگونه ام مقدر سازی همه چیز خواهم داشت

و اگر همه آرزویی داشته باشم جز آرزوی تو، هیچ چیز نخواهم داشت


نوشته شده در جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت 12:28 توسط محبوبه| |
آن قدر مات و مبهوت می ماند آدم که نمی داند چه بگوید ....


بازم نمی دونم چی باید بگم اما :

تسلیت مرا از صمیم قلب بپذیرید آقا سینا

_______________________________

راستی دوستان، ساقی یه ختم قرآن گذاشته توی وبلاگش؛ اگه مایل هستین شرکت کنین.

نوشته شده در سه شنبه یازدهم فروردین 1388ساعت 23:57 توسط محبوبه| |
امسال هم همچون سال‌های گذشته ۱۱ فروردین همه دانش‌آموختگان سمپاد یزد از دور و نزدیک دور هم جمع می‌شوند تا تجدید خاطره کنند و دیدارها را تازه.

امسال مراسم ساعت ۱۶:۳۰ در محل سالن هلال احمر (قاسم‌آباد) برگزار خواهد شد.

لطفا به همه سمپادی‌های دور و نزدیک خبر دهید. منتظر حضور شما هستیم. اطلاعات بیشتر در سایت سمپاد

نوشته شده در سه شنبه یازدهم فروردین 1388ساعت 0:31 توسط محبوبه|
"اگر می بینید کسی کار بزرگی نمی کند، برای این است که یا لباسی ندارد که بهش تکلیف کند؛ یا اساساً آدم کوچکی ست"

"خوب نیس آدم با عروسکش طوری رفتار کنه که انگار فقط یه عروسکه؛ دل نداره و نمی تونه نفرینش کنه. از قضا؛ آه اشون خیلی ام دامنگیره"

بر گرفته از کتاب "کافه پیانو"

__________________________________________________

بی ربط :

دوستای وبلاگی تا منو دق ندن، ول کن نیستن. بابا تو رو جون من این نظرات وبلاگ رو اینقدر نبندین. مخصوصاً شما ها : مریم ، ساقی ، عرفان

از این به بعد تذکر نمی دم، برخورد قانونی می کنم. می رم شکایت که شماها حقوق خوانندگان رو اصلاً در نظر نمی گیرین.
نوشته شده در یکشنبه نهم فروردین 1388ساعت 18:44 توسط محبوبه| |
جدل ها تا به این اندازه دوام نمی آوردند، اگر که تنها یک طرف مقصر بود.

                                                                                 برگرفته از کتاب "کافه پیانو"

نوشته شده در پنجشنبه ششم فروردین 1388ساعت 22:47 توسط محبوبه| |
همیشه آدم ها چیزهای گنگ را بیشتر دوست داشته اند.


مَ مَ مَن هم

گُ گُ گُنگم

مِ مِ مِثلِ

تُ تُ تو

تُ تُ تو هم

گُ گُ گُنگی

مِ مِ مِثلِ

مَ مَ مَن

نوشته شده در چهارشنبه پنجم فروردین 1388ساعت 23:3 توسط محبوبه| |

اکنون زندگی به تمامی در برابرت آغوش گشوده

کمی صبور باش

اندکی تحمل کن

آن گاه،

زندگی از آن توست و فرصتی در برابرت

که؛ آن کس و آن چیزی باشی که می خواهی!

سال نو هم با تمام تقدیرا و سرنوشتایی که قراره توش رقم بخوره شروع شد.

امسال مثل دو سال پیش نبود، یه حس خوب و بچگانه اومده بود سراغم. مثل روزای بچگی خوشحال بودم از لباسای نو، از تحویل سال، از دید و بازدیدا، از اینکه یه فصل جدید شروع میشه،از اینکه قراره تصمیمای جدید بگیرم، از عیدی گرفتن، از اینکه قراره بازم مثل اول هر سال توی دفترم بنویسم ... از همه چیز خوشحال بودم. حتی اگه دلخوری یا دلتنگی واسم پیش میومد خیلی سریع تر از اون چیزی که فکرش رو بکنم، از ذهنم خارج میشد.

یه حسی بهم میگه قراره یه سال خوبی باشم باشه؛ امسال! یه سال با یه اتفاقات محشر و عالی.

امیدوارم این حس خوب، سراغ خیلی از شماها اومده باشه ...

نوشته شده در دوشنبه سوم فروردین 1388ساعت 20:28 توسط محبوبه| |