تبليغاتX
دل نوشته ها
دل نوشته ها

آمده ایم تا با زندگی کردن قیمت پیدا کنیم؛ نه به هر قيمتي زندگي كنيم ...

اول - پراکنده نوشت:

- وقتی موقع نماز همه به آقابزرگ اقتدا می کنن؛ لذتی می برم که قابل توصیف نیست ...

- خانواده دایی امروز با رسیدنشون همه رو سوپرایز کردن. بی خبر اومدن یزد ...

- دوست داشتم عید فطری فکرم مشغولِ پروژه نباشه؛ حیف که باید 31 شهریور تحویل بدیم و من بدجور درگیرشم...

_______________________

دوم - اعتراف :

اعتراف می کنم : من دخترِ خیلی حساس و پرتوقعی هستم. ولی از اون جایی که نمی خوام کسی متوجه بشه؛ خیلی وقتا عذاب می کشمو به روم نمیارم. ناراحت میشم؛ چیزی نمی گم. تیکه می ندازن بهم؛ ساکت می مونم. اما ... خدا نکنه یه موقع نتونم تحمل کنم ...

من دختر خیلی حساسی م ولی این دلیل نمیشه نتونم مشکلاتو تحمل کنم یا بار سختی ها رو دوش بکشم. 

- حساسم؛ پرتوقعم ولی دیگران تقصیری ندارن.

- حساسم؛ پر توقعم ولی دیگران هم بی تقصیرنیستن.

آدمِ عجیبی م. گاهی خودمم تعجب می کنم. 

اعتراف می کنم : دختری که اینجامی نویسه؛ خودِ خودِ محبوبه اس. ولی دختری که تو دنیای واقعیه نمی تونه خودِ خودش رو نشون بده. محبوبه ی دنیای واقعی داره سعی می کنه خودِ خودش باشه. سعی می کنه تغییر کنه.

اعتراف می کنم : محبوبه ی دلنوشته ها رو خیلی بیشتر از محبوبه ی دنیای واقعی دوست دارم.

_______________________

می خوام یه بازی راه بندازم؛ دوست ندارم اسم ببرم تا بازی رو شروع کنین اما هر کی که این بازی رو ادامه بده؛ وبلاگشو تو پست بعدی معرفی می کنم. اگه خودتون دست به کار نشین؛ مجبورم اسم ببرما !!!! انشالله خودمم این بازی رو ادامه می دم باز.

بازی از این قراره که هر کسی باید یه تعدادی اعتراف راه بندازه تو وبلاگش ...

دوستانِ وبلاگی؛ بسم الله ...

_____________________

راستی : عید بر همگی مبارک!

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 0:27 توسط محبوبه| |

از پارسال ییهو زدم تو فازِ کتاب خونی و هر روز که می گذشت مطمئن تر میشدم که عجبا! من ساخته شدم واسه کتاب خوندن;)

اینم لیست کتابایی که از اون موقع تا حالا خوندم:

1. پدر، مادر، ما متهمیم!

2. من ِ او

3. خاک های نرم کوشک

4. چراغ ها را من خاموش می کنم

5. شازده کوچولو (البته اینو 2 دفعه دیگه هم خونده بودم)

6. بادبادک باز

7. سینوهه (تقریباً نصفش مونده واسه یه موقع که باز حال داشته باشم ای بوک بخونم)

8. مکتوب

9. ورونیکا تصمیم می گیرد بمیرد

10. لطفاً گوسفند نباشید

11. یک عاشقانه آرام

12. هشت کتاب جبران خلیل جبران

13. روی ماه خداوند را ببوس

14. شهید زین الدین به روایت همسر

15. یوسف و زلیخا

16. شیطان و دوشیزه پریم

17. مجموعه داستان های شل سیلور استاین

18. ستاره متولد اسفند

19. چه کسی پنیر مرا جا به جا کرد؟

20. نشت نشا

21. هدیه

22. پیامبرو دیوانه

23. لهوف

24. آری اینچنین بود ای برادر

25. محاکمه

26. بوفِ کور

27. برای یک روز بیشتر

28. عشقِ خامه ای

29. کافه پیانو

30. همراه آهنگ های بابام

31. زندگانی فاطمه الزهرا(س)

32. مردان مریخی، زنان ونوسی

33. کنار رود پیدرا نشستم و گریستم

34. کیمیاگر

35. اینک شوکران 3

36. علی، انسان تمام

37. اینک شوکران 2

38. اینک شوکران 1

39. دا

40. غرورو تعصب

41. فمنیسم؛ راه یا بی راه؟!

42. حماسه حسینی (اینم نیمه کاره مونده که احتمالاً ادامه شو محرم امسال می خونم)

43. خلاصه تفسیر قرآن نمونه جلد 5 ( انشالله 4 جلد دیگه اش رو هم به زودی میخونم )

_____________________

سعی دارم با تلاش بیشتر امسال هم کتابای بیشتری رو بخونم. البته چند تا کتابه که قراره حتماً بخونم. نهج البلاغه، 4 جلد دیگه ی تفسیر، ادامه ی حماسه حسینی، هبوط در کویر، لطفاً موفقیت را باور کنید، ارمیا، بی وتن، عطیه برتر و ...

کتاب خوب زیاده که اسماشونو نوشتم یادم نره بخونمشون. بازم دوست دارم پیشنهادتون رو بدین و بگین کتابایی که می گین، در چه زمینه ای ان. مقسی!

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 13:42 توسط محبوبه| |
شده یه عالمه حرف داشته باشی اما نتونی یا بهتره بگم نخوای بزنی؟

____________________

به جانِ خودم من بی دردِ عالم نیستم. فقط چیزی نمی گم در موردشون. تعداد معدودی از رنجام خبر دارن؛ اونم هر کدوم یه قسمتیش رو ...

بخدا من بی درد نیستم، بی غم نیستم. منم به اندازه خودم به اندازه ای که خدا بهم لطف داشته مشکل دارم؛ غصه دارم؛ درد دارم.

خیلی بی انصافین ...

__________________

به قسم خوردن اونم به خدا خیلی حساسم. شاید از زمانی که متوجه شدم قسم خوردن یعنی چی، به تعداد انگشتای دستم قسم خدا نخورده باشم.

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 14:36 توسط محبوبه| |
کی می تونه تمام تغییرات وارده رو بشماره؟ تقلبی نکنین ها ... :دی

جواب نظراتتون رو هم وقتی پست بعدی رو زدم؛ همه رو یه جا می دم:)

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 16:23 توسط محبوبه| |
به نام خداوند بخشایشگر مهربان v ما آن (قرآن) را در شب قدر نازل کردیم v و تو چه می‌دانی شب قدر چیست؟! v شب قدر بهتر از هزار ماه است v فرشتگان و روح در آن شب به اذن پروردگارشان هر امری را نازل می‌کنند v شبی است سرشار از سلامت تا طلوع سپیده
____________________

تمام سال سرمون به کار خودمونه و خودمونم نمی فهمیم داریم چی کار می کنیم. تمام شب ها رو به خودمون مشغولیم و نمی دونیم چی می خوایم. سه شب می مونه از بین 354 شب که یه کم حواسمونو جمع می کنیم و می فهمیم چی می خوایم و چی کار داریم می کنیم. نمی دونم با چه رویی این شب این همه درخواست بزرگ و کوچیک داریم!

همیشه شبای قدر که می رسه، این فکر که تو این شبا سرنوشت یه سال َم مشخص میشه توی ذهنمو مشغول می کنه. با خودم می گم باید این شبا رو سنگ تموم بذارم. امسال هم همین طور اما با یه تفاوت. اونم اینکه مگه نه اینکه زندگیمو دارم خودم می سازم؟ مگه نه اینکه هر کسی همون چیزی رو برداشت می کنه که کاشته؟ میام و امسال دعاهامو تغییر می دم :

بحق همین شبای عزیز "اهدناالصراط المستقیم"

_____________________

پ.ن : التماس دعا شدیــــد

در مورد شب قدر می خواین کامل تر بدونین، به اینجا سر بزنین.

نوشته شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 16:17 توسط محبوبه| |
وارد مغازه می شم واسه خرید. یه پسر 3-4 ساله هم درِ مغازه پیش بابا و داداشش هست. تا مغازه دار داره چیزی که نیاز دارمو آماده می کنه، پسر کوچولو توجه ام رو جلب کرده. درست مثل وقتای دیگه ای که بچه می بینم. دارم به حرکاتش دقت می کنم و لبخند می زنم که میاد و کیفم بر می داره می بره اون طرف پیشخون. لبخند می زنم. 

- بابا کیفِ خانومو بر ندار بدون اجازه؛ ببر بهشون پس بده.

- اشکال نداره آقا؛ بذارین راحت باشه.

دارم با خودم فکر می کنم چطوری سر صحبتو با پسر کوچولو باز کنم...

- اسمت چیه؟

- یاسین

تو فکرم، چه اسم قشنگی داره این کوچولو.

- اسم تو چیه؟

- اسمم محبوبه.

کوچولو رفته تو فکر، انگار حساب کتابش جور در نمیاد. بعد چند لحظه؛

- محمود که اسم پسره!!!

در حالی که ریسه می رم؛

-  نه گلم؛ اسمم محــــــــبوبه ست، نه محمود.

می خنده و من بعد از یه سال وقتی این خاطره رو مرور می کنم، لبخند می شینه رو لبام.


نوشته شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 0:56 توسط محبوبه| |

بعد اذان بود کع تازه چشمام گرم شده بود.

با صدای جیغی از خواب پریدم.

بدجور پریشون بودم.

صدای جیغ دائم تکرار میشد و توی گوشم می پیچید.

کمک می خواست.

کاری از دستم بر نمی اومد.

صدای جیغ تمام ذهنم رو درگیر کرده بود.

همسایه ها هم تاییدش کردن.

یعنی چه اتفاقی واسش افتاده بود؟ نمی دونم.

پ.ن:

از اذون صبح تا حالا دائم به این مسئله فکر می کنم که اگه روزی یه اتفاقی برام بیافته و چاره ای جز جیغ زدن نداشته باشم، کسی به دادم می رسه آیا؟

این فکر مثل خوره به جونم افتاده که نکنه خدای نکرده کسی به فریادم نرسه ...

چی به سر ما آدما اومده که این قدر واضح ازمون درخواست کمک بشه و کاری از دستمون بر نیاد؟!!!

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 23:34 توسط محبوبه| |
من گنگ خوابدیده و خلقی تمام کر / من عاجزم زگفتن و خلق از شنیدنش
نوشته شده در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 0:41 توسط محبوبه|

چقدر به روال عادی زندگی فکر کردیم تا حالا؟

به زمانی که پیر میشیم و توانایی هامون پایین میاد ...

چقدر هوای مامان باباهامون رو داریم؟

اون همه زحمتی که واسمون کشیدن تا اینجا برسوننمون ...


دقت کردین چه زود زمان می گذره و همه چیز تغییر می کنه؟

تا حالا چند تا خانواده رو دیدین که بعد از اینکه بچه هاشونو دونه دونه سر و سامون دادن و فرستادنشون خونه بخت، غصه ی اینو می خورن که دیدی آخر تنها شدیم؟ دیدی چه زود گذشت؟ دیدی بچه ها هر کدوم رفتن پی زندگیشون؟

فقط گاهی، فقط گاهی خودتون رو بذارین جای این مامان و بابا. فکر نکنین خیلی مونده؛ به زودی ِ زود اینا رو لمس می کنیم و می فهمیم و می بینیم.

آدم سنش که زیاد میشه، نیاز به یه همدم داره که باهاش حرف بزنه که احساس تنهایی نکنه. چرا این طوری با مامان بزرگا و بابابزرگامون برخورد می کنیم؟

____________________________

- خدایا! قبل از اینکه محتاج اطرافیانم بشم، منو از این دنیا ببر پیش خودت. دوست ندارم افتاده بشم. چه تو سن جوونی، چه پیری.

الهی آدم محتاج خلق نشه!

- من مخلص مامان بزرگام و آقاییم هستم. هر موقع به این مسئله فکر می کنم که روزی خدای نکرده از دستشون بدم؛ تمام موهام به تنم سیخ میشه. از صمیم قلب دوسشون دارم.

نوشته شده در جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 23:34 توسط محبوبه| |
- میگن آدم وقتی یه چیزی رو از دست میده؛ تازه می فهمه اون چیز چقدر ارزش داره. میگن دو تاچیزه که وقتی از دستش می دی؛ تازه می فهمی چقدر ارزشش زیاد بوده : امنیت - سلامتی

- هیچ موقع شده مرگ تا چند متری تون اومده باشه اما حتی حسشم نکرده باشی؟

- تلویزیون دوست داره این روزا منو ذوق مرگ کنه؛ اینک شوکران3 رو یادتونه؟ شبکه 2 ساعت 9:13 - مهمان برنامه : شهلا غیاثوند، همسر شهید ایوب بلندی.

یادش بخیر! سه روز اعتکاف؛ من و عطیه و دختر خاله هاش با هم این کتابو می خوندیم. عطیه می خوند تا جایی که بغض جلوی صداشو گرفت، من خوندم. جایی رسید که هر کدوم سرمونو کردیم زیر لحاف و مثل ابرای بهار گریه می کردیم. 

- تا حالا ماکت با مقیاس 1/200 و دقت 1/100 ساختی؟ اگه نساختی، حال منو نمی فهمی.

- می گه دعام کن. منم می خوام روزه بگیرم؛ می خوام حال و هوای رمضونو بفهمم. دلم گرفته.

- اگه یه روز من برم پیش خدا؛ قول می دین سیاه نپوشین؟ قول می دین اگه خواستین جشنی بگیرین؛ صبر نکنین سال بشه؟ قول می دین جیغ و داد راه نندازین؟ دوست دارم ساکت و آروم باشه مراسمام ...

- آخه من چی کار کنم از دستِ من؟!!

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 0:9 توسط محبوبه| |

 پیگیر برنامه های تلویزیونی نیستم و بعد از سه سال که برنامه ماه عسل پخش میشه؛ تازه امسال مشتاق دیدنش شدم. به خاطر بعضی از مهمونای خیلی خاصش که با حرفاشون حال می کنم. یکی دو تا از برنامه های پارسالش جذبم کرده بود. چرا دروغ بگم؛ خیلی از انتخاب اسم برنامه خوشم اومده.

ساعت حدودای هفت بود و طبق معمول آبجی کوچیکه داره سی دی می بینه تا افطار بشه. میگم؛ زهرا! ماه عسل داره ها. میگه چشم. مثل اینکه خدا می خواست جور بشه و من این برنامه رو ببینم و کلی ذوق کنم.

مهمان برنامه : خانم "سیده زهرا حسینی" .....   "دا"   رو که یادتونه؟ یا به این زودی فراموش کردین؟

منو که میگی؛ دو تا چشم داشتم یه جین دیگه هم قرض کردم و می دیدم.

احسان علیخانی از خیلی چیزا تعجب کرده. من از هیچ چیز تعجب نکردم. درست همون شخصیتی رو داشت، که توی ذهنم بود. یه آدم محکم اما لطیف. عجیب بود؛ درست همون لحظه هایی اشکش سرازیر می شد که وقتی کتابو می خوندم اشک می ریختم.

ادعای بزرگیه اما؛ وقتی "دا" رو می خوندم، خیلی شخصیتم رو به شخصیت سیده زهرا نزدیک می دیدم. با اینکه هیچ کدوم از شرایطی رو که اون داشت؛ من نداشتم. قشنگ احساساتش رو درک می کردم. تصویرا رو مجسم می کردم. انگار خودم بودم تو یه زمان دیگه و یه جای دیگه.

_________________________

نمی دونم چه جوری ام که اینقدر راحت باهام درد دل می کنن و عجیب تر اینکه گریه می ندازم.

از خودت گفتی و گفتی و گفتی تا جایی که گفتی : "می خوام گریه کنم" گفتم چه خوب، گریه خیلی خوبه، گریه کن تا سبک شی. چند لحظه نشد، گفتی : "گریه می کنم اما نه راحت" گفتم پس راحت گریه کن. عیب شما آقایون اینه که فکر می کنین گریه کردن ایراده. عادت نداری به گریه کردن. واسه همین راحت اشک نمی ریزی.

مربوط به موضوع گریه کردن آقایون: دو کلام حرف حساب

می دونی از عصر تا حالا که باهام حرف زدی؛ چند بار به خاطرت بغض کردم و اشک ریختم؟ قدر دل پاکت رو بدون. میگی لایق نیستم اما لیاقت تو بیش از اون چیزیه که فکر می کنی ...... کم آوردم جلوت؛  باور کن.

فکر نمی کنم اینجا رو بخونی؛ به خاطر همین اینقدر راحت نوشتم.

________________________

پ.ن : دو مطلب بالا؛ هیچ ارتباطی با هم ندارن.

نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 0:26 توسط محبوبه| |

امروز شنيدم كه رفته اي

و دلم باز شكست

و تنم باز گريست

و نگاهم پي ياري گم شد

من چه تلخم امروز ...

________________________

لیلا جان! ما رو در غم از دست دادن مادربزرگ عزیزت شریک بدان.

برای شادی روح این بزرگوار؛ فاتحه بخونین. ممنون!

نوشته شده در یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 23:50 توسط محبوبه| |

"وَلا تَمنُن تَستَکثِرُ" " و منت مگذار و فزونی مطلب"

                                                                   آیه 6 سوره مدّثّر

در این که نهی از منت و فزونی طلبیدن در چه مواردی است باز در اینجا مفهوم آیه کلی و گسترده است، و هرگونه منت گذاردن بر خالق و خلق را شامل می شود، نه بر پروردگارت منت بگذار که برای او جهاد و تلاش می کنی، چرا که او بر تو منت گذارده که این مقام منیع را به تو ارزانی داشته است.

همچنین عبادت و اطاعت و اعمال صالحت را بسیار مشمر، بلکه همیشه خود را در سر حد "قصور" و "تقصیر" بدان، و عبادت را یک نوع توفیق بزرگ الهی برای خودت بشمار.

و نیز اگر خدمتی به خلق می کنی چه در جهات معنوی باشد مانند تبلیغ و هدایت و چه در جهات مادی مانند انفاق و بخشش، هیچ کدام را نباید با منت یا انتظار جبران، آن هم جبرانی فزونتر توأم نمائی چرا که منت، اعمال نیک را باطل و بی اثر می کند.

                                                           برگزیده تفسیر نمونه-آیت الله مکارم شیرازی- ج 5 ص 324

________________________

پ.ن :

واقعاً راجع به این موضوع چقدر به حکم الهی عمل می کنیم؟

نوشته شده در شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 19:28 توسط محبوبه| |

این wallpaper های زیبا؛ تقدیم به شما ...

نوشته شده در شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 19:27 توسط محبوبه|
تو زندگیتون چقدر تا حالا صورتک گذاشتین و حالتون رو اون طوری که نبوده نشون دادین؟

می گن؛ آدمایی که بیشتر می خندن و انرژی زیادتری از خودشون نشون می دن، تو زندگیشون بیشتر سختی کشیدن و غصه بیشتری دارن. به نظر تو راست می گن؟

هیچ موقع شده بخوای واسه یه روزم که شده صورتکو برداری و خودتو نشون بدی؟ اون خودِ خودِ خودت رو؟ 

______________________

*مرور خاطرات

استاد: امروز چته ؟

طوریم نیست که استاد. حالم خوبه.

استاد: نه یه طوریت هست؛ خیلی آرومی امروز. شلوغ نمی کنی مثل همیشه!

نه استاد! خیال می کنین. حالم خوبه جداً.

دوستش : اتفاقاً استاد این دختر نشون نمی ده؛ وگرنه دختر خیلی آروم و مهربونیه. نگاه به شیطونی هاش نکنین، تو دلش یه چیزایی دیگه ایه؛ نشون نمیده.

استاد: (سکوت می کنه)

(یه لبخند می زنه؛ پر از حرف)

______________________

سکوتاش پر از حرفه این دختر. یه دختر شیطونی که کسی باورش نمیشه خودِ خودِ خودش چه جور آدمیه. هیچ کی باورش نمیشه ...  بگذریم.

سکوتاش سنگینه؛ حتی واسه خودش.

خیلی حرفا رو تو دلش نگه داشته. گاهی یه چشمه هایی میاد؛ اطرافیانش تعجب می کنن چه رازایی رو نگه داشته و هیچ موقع دم نزده. کی باورش میشه یه آدم به این پرحرفی؛ این همه حرف نگفته داشته باشه؟

صورتکو خوب می ذاره. از اون صورتکایی که داشتنش باعث نکوهش نیست، ................

نوشته شده در جمعه ششم شهریور 1388ساعت 0:28 توسط محبوبه| |
بخشی از کتاب "دا" که پشت جلدش نوشته:

"رفتم طرف شلنگ آبی که گوشه باغچه افتاده بود. شیر را باز کردم. خدا را شکر آب می آمد. اول دستم را که بعد از جمع کردن مغز پیرمرد مکینه خاکمال کرده بودم شستم. بعد دستم را پر آب کردم و به طرف دهان بچه بردم. صدای گریه اش آرام تر شد و دهانش را به آب نزدیک تر کرد. ولی سریع سرش را برگرداند و گریه اش را از سر گرفت. صورتش را شستم. پستانکی که با نخ به گردنش آویزان بود را در دهانش گذاشتم. جیغ می کشید و سرش را عقب می برد. وقتی دیدم با هیچ راهی نمی توانم ساکتش کنم، دوباره بغض به گلویم چنگ انداخت. بی تابی های بچه را که می دیدم و به بی کسی و بی پناهی اش فکر می کردم می خواست دلم بترکد. دیگر نتوانستم جلوی اشک هایم را بگیرم. رفتم توی همان وانت که هنوز مشغول تخلیه جنازه هایش بودند، نشستم. چهره زن های کشته شده جلوی نظرم آمد. یعنی کدامیک از آن ها مادر این طفل معصوم بودند؟! "

                               خاطرات سیده زهرا حسینی
                            به اهتمام سیده اعظم حسینی*
_________________________
*تشابه فامیل تصادفی است.


دا در گویش کردی به معنای مادر است.

بالاخره "دا" رو تموم کردم. نمی دونم چرا برعکس خیلی از کتاب های دیگه که وقتی دست می گیرم دوست دارم یه نفس بخونم تا تموم بشه، دا رو نمی خواستم تموم کنم. از وقتی خوندنش رو شروع کردم تا امروز که تمومش کردم، بیش از یک ماه طول کشید.

حیف که زبونم در مورد تحلیل کتاب قاصره اما می تونم بگم یکی از بهترین و درس آموز ترین کتابایی بود که  تا حالا خوندم. نخونین، چیزای خیلی باارزشی رو از دست دادین.
تنها چیزی که می تونم بگم؛ اینه که این کتاب رو هر جور شده بخونین.
__________________________
پ.ن :
شاید یه پست جدا زدم در مورد احساسم وقت خوندنش؛ نظرم در موردش و ...

نوشته شده در چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 21:48 توسط محبوبه| |

    در حدیثی از امام صادق(ع) می خوانیم :"گاه هنگامی که بندگان سرکش گناه می کنن خداوند به آن ها نعمتی می دهد، آن ها از گناه خود غافل می شوند، و توبه را فراموش می کنن، این همان استدراج و بلا و عذاب تدریجی است".


هنگامی که انسان گناه می کند از سه حال بیرون نیست، یا خودش متوجه می شود و بازمی گردد، و یا خداوند تازیانه ی "بلا" بر او می نوازد تا بیدار شود، و یا شایستگی هیچ یک از این دو را ندارد، خدا به جای بلا نعمت به او می بخشد و این همان "عذاب استدراج" است.

لذا انسان باید به هنگام روی آوردن نعمت های الهی مراقب باشد نکند این امر که ظاهراً نعمت است "عذاب استدراج" گردد، به همین دلیل مسلمانان بیدار در این گونه مواقع در فکر فرو می رفتند، و به بازنگری اعمال خود می پرداختند، چنانکه در حدیثی آمده است که یکی از یاران امام صادق(ع) عرض کرد : من از خداوند مالی طلب کردم به من روزی فرمود، فرزندی خواستم به من بخشید، خانه ای طلب کردم به من مرحمت کرد، من می ترسم نکند این "استدراج" باشد!

امام(ع) فرمود :"اگز این ها توام با حمد و شکرالهی است استدراج نیست"(نعمت است).

                                                                                       برگزیده تفسیر نمونه-آیت الله مکارم شیرازی

                                                                                         تفسیر آیه 45 سوره قلم-ج 5 ص 254

نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 19:33 توسط محبوبه| |
مینا و عطیه؛ دو تا از صمیمی ترین دوستام مراسم ازدواجشون بود.

آقایی و مادر بزرگ و دایی و زندایی رفتن کربلا و برگشتن.

احسان کوچولو به جمع خانوادگی اضافه شد.

اینم از پسر خاله ی گلم :

مهسا از مالزی برگشت.

دایی و زندایی و نرگس کوچولو واسه 5 سال از یزد رفتن.

_________________________

دیروز درست موقع غروب عطیه از مشهد بهم زنگ زد ... صدای نقاره ها ... دلم گرفت ... با اینکه امسال دو دفعه رفتم مهمونی امام رضا اما بازم دلم لک زد واسه حرم ... 

از دست خودم می خوام فرار کنم. تا حالا کسی از دست خودش دیوونه شده؟فکر کنم من به زودی دیوونه بشم. واسم دعا کنین ...

نوشته شده در دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 0:3 توسط محبوبه| |

         این پست تقدیم به داداشای مهربونمه

_________________________

خوشحالم توی نت نمیشه فهمید کی چه وقت اشک می ریزه یا بعض می کنه. خوشحالم که راحت می تونم بغض کنم یا اشک بریزم بدون اینکه کسی بفهمه. خودمم هنوز نفهمیدم چرا اینقدر زود با هر شادی و غمی؛ با هر حس غریبی بغض می کنم، اشک می ریزم.

خوشحالم؛ چون اگه قرار بود بفهمیم؛ همیشه داداشامو* به خاطر خودم غصه دار می کردم. چون می دونم خیلی وقتا این اشکا منو آروم می کنن اما اونا رو غصه دار.

خدایا؛ داداش ندادی و ندادی؛ حالا که دادی به این خوبی ... حکمتت رو عشق است ...

می دونی تو این چند مدت چقدر هر کدومشونو به خاطر خودم غصه دار کردم؟ چقدر نگرانشون کردم؟

_________________________

*اگه یکی ازم بپرسه چند تا خواهر برادر داری؟ می گم :

"سه تا آجی و سه تا داداشی"

مجتبی رو که یادتونه؟ داداش بزرگه. قبلاًمعرفیش کرده بودم. وبلاگ "برای اولین بار"

ابوالفضل هم بعد از مدت ها اومد توی نظرات خودشو لو داد بالاخره.

(در گوشی بهتون بگم که خودم قبلاً توی تویتر و فیس بوک واسه لو دادن پیش دستی کرده بودم ) اینم وبلاگش : "آقا پسر" داداشم عاشقه. یه عشق حقیقی. واسش دعا کنین از غصه هاش کم بشه. این داداش هم خیلی آرومه؛ هم خیلی دلسوز و مهربون.

داداش کوچیکه هم که احسان ه و مدت هاست همه جوره هوامو داشته. احسان واسه همه ی پستای وبلاگ و فتوبلاگم نظر می ذاره. راحت می تونین پیداش کنین.- داداشم داداشای قدیم؛ بی مسئولیت و بی خیال! - اما این داداش بدجور هوامو داره. راستی واسش دعا کنین امسال کنکورشو خوب بده. فعلاً که زده تو فاز درس خوندن. احسان هم یه وبلاگ شخصی داره ها؛ اما هنوز کشف نکردم وبلاگشو.

_____________________

این مدتی که نبودم اتفاقات زیادی افتاد واسم. تو پست بعدی اسم می برم فقط؛ چندتاییشو هم پست جدا می زنم بعداً. منتظر باشین ...

نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 0:14 توسط محبوبه| |