آمده ایم تا با زندگی کردن قیمت پیدا کنیم؛ نه به هر قيمتي زندگي كنيم ...
خیلی حرف بود که قرار بود آپ کنم؛ اما حیف که وقت ندارم. دقیق یه ساعت دیگه قطار حرکت می کنه. انشالله به مشهد برسم، نائب الزیاره همتون هستم. حلال کنید ... خداحافظ یکی از آشناها قرار بود بهم زنگ بزنه؛ گفتم اول پیامک بزن ، من متوجه بشم شمایی. پیامکی اومد : "سلام، چطوری؟ خوبی؟" گفتم احتمالاً خودشه. جواب دادم "سلام. ممنون؛ شما؟" بلافاصله زنگ زد : - سلام + سلام؛ احوال شما؟ - ممنون! + فلانی هستین؟ - فلانی کیه دیگه؟(دوزاریم افتاد که اونی که منتظر تماسش بودم نیست) + شما؟ - سعیدم، ... (اومد ادامه بده که نذاشتم) + کار ِتون؟ - می خواستم همین جوری با هم حرف بزنیم. + من با هیچ کی "همین جوری" حرف نمی زنم. با اجازه ... (طبق عادت، گاهی قبل از خداحافظی می گم "بااجازه" که ایشون نذاشت ادامه بدم) - من اجازه نمی دم. + خب نده؛ خداحافظ (و بلافاصله قطع کردم، چندین بار ِ دیگه هم زنگ زد، همه رو رد کردم.) خب آدمِ عاقل؛ مزاحم کسی بشو که پایه باشه. نه هر کسی که به تورت خورد. دقت کردین از وقتی ایرانسل زیاد شده؛ مزاحم تلفنی ها هم زیاد شده؟ خط همراه اول اینقدر مزاحم نداره که خط ایرانسل این همه مزاحم داره*. مال ِ من که این طوریه، مال شماها چی؟ * به خاطر اینه که همراه اول رو میشه از طریق مخابرات پیگیری کرد، دید مزاحمت کیه اما ایرانسل نه. "بیداخوید" در گویش آمیانه یزدی ها به "بیدَخُد" (bidakhod) معروف است. اين روستا در جاد ه تفت- ابرکوه قرار دارد. شهرت آن به واسطه مجموعه اي از
آثار باستاني نظير تل شهدا، خانقاه، مسجد، بقعه شيخ علي بنيمان و مسجد
جامع بيدا خويد است. روستای بیداخوید از نگاهِ دوربین من : این روستا چون طبیعت نابش به دست انسان های مدرن!!! دستکاری شده بود؛ زیاد جای عکاسی برای عامه مردم نداشت. اما برای ماها که معماری می خونیم قابل توجه بود. - انجمن کوهنوردی دانشگاه برنامه این هفته شو گذاشته بود " پیر سبز چَک چَک"، یه سری کمبود وجود داشت که توسط رئیس دانشگاه یزد حل می شد که متاسفانه همکاری نشده بود. درست موقعی که جمع شده بودیم واسه رفتن؛ آقای دکتر رو دیدیم. این دوست ما هم انگاری که داغ دلش تازه شده باشه، دوید بره باهاش صحبت کنه. به درخواست خودش باهاش رفتم که اگه بشه من حرف بزنم. سلام که کردیم اومدم شروع کنم و انتقاد - پیشنهاد بدم که دیدم دوستم اینقده آتیشش تنده که از همون اول با یه لحن نسبتاً تند و گله مند سریع شروع کرد ... منم ساکت و آروم فقط وایسادم و حرفاشونو گوش دادم. لام تا کام حرف نزدم چون اوضاع خیلی خیطی بود! به قول معروف "خودمو سنگین نگه داشتم". در نهایت مشکل ما که حل نشد هیچ؛ یه چیزی هم بدهکار شدیم. به دوستم گفتم؛ این طوری که تو صحبت کردی، بعید نیست کلاً برنامه های کوهنوردی کنسل شه. فقط شانس بیاریم برنامه ی سفر کلاسی مونو رد نکنه. - نوع برخورد آدما با شخصیت های مختلف با تغییر لحن یا نوع حرف زدن، نتیجه هم تغییر می کنه. خیلی وقتا این خودمونیم که کار خودمونو خراب می کنیم، همیشه تقصیر رو گردن دیگری نندازیم. ______________________________ * درگوشی بهتون بگم که خیلی از دانشجو ها دل خوشی ازشون ندارن. **بچه ها می گن : تو سر زبونت بیشتره، بلدی چطوری حرف بزنی. به خاطر همین اغلب منو پیش می کنن. *** یه امضای دیگه مونده که برنامه سفر مون به ماسوله حل بشه. درسته که اون امضاء، امضای آقای دکتر نیست اما به هر حال هر چی نباشه همه ی برنامه ها زیر دست ایشون رد میشه. پ.ن : عکسای کوهنوردی رو به زودی می ذارم. می تونین خوشحال باشین :دی وقتایی که یه عالم حرف داری، سوژه مناسب نداری؛ وقتایی که سوژه مناسب داری، حرفی نداری! تمام ورق پاره هایم را زیر و رو می کنم نا امید می شوم سکوت می کنم! - روزایی که می خوای بری باشگاه ورزشی، قبل از رفتن به این فکر می کنی که چی بپوشم؟ اون وقته که مثل عزادار ها می شینی رو به روی کمد لباسا و زل می زنی به لباسا تا یکی از اون دور بهت چشمک بزنه. - قبل از کلاس یه تیکه از ذهنت مشغول اینه که امروزو نمی تونم صبحونه نخورم. اون وقته که مجبوری کیکی، بیسکوییتی چیزی بخری و قبل از کلاس توی راه بخوری. - وقتی از ورزشگاه بیرون میای، هزار بار خودتو لعن می کنی که چرا به حرف مامان گوش ندادم؟ این همه مامان گفت برو آموزش رانندگی اما گوش نکردی*. - وقتی می رسی خونه، جونِ هیچ کاری رو نداری. انگار کوه کندی. با اینکه شب قبلش خوب خوابیدی، بازم چند ساعت می گیری می خوابی. - آخ که خدا نکنه درست همون روزی که تو تربیت بدنی داشتی، مامانت هم ازت گله مند باشه**. اوه اوه! اون وقته که مثل امروز من می شی ... دوست داری داد بزنی، مامان من! جان من بی خیال شو، اینقده اذیتم نکن. + نتیجه گیری اخلاقی : بد ترین روزا، روزاییه که تربیت بدنی داری ________________________ * مامان چندین بار گفتن با آبجی منیره پاشین برین آموزش رانندگی. میگم منیره تنها بره، من یه موقع که تونستم می رم، دیر نمیشه. جویای علت شدن، گفتم : "فکر کنین منم گواهینامه داشته باشم، بعد حاصلش میشه 2 تا ماشین و 5 تا راننده! اون وقته که اگه یه روزماشین بخوام و نباشه، صدام در میاد. ولی این طوری خیالم راحته که گواهینامه ندارم." ** امروز گیر دادن که کار نمی کنین و من دستِ تنهام تو خونه و ... . بعدم تهدیدم کردن اگه امروز فلان کار و فلان کارو نکنی، نه می ذارم بری چَک چَک (فردا قراره با دانشگاه برم)، نه می ذارم بری مشهد. اسلام و مسلمان بودن تنها به اخلاق و ویژگی های انسانی نیست. به میزان زیادی ساخته های انسانی میزان پایبندی انسان رو به اعتقاداتش نشون میده. فکر می کنین در ساخته هامون چقدر اسلامی بودن رو نشون می دیم؟ کدوم صنایعمون اسلامی ه؟ کدوم دستاوردامون اسلامی ه؟ من در زمینه کار خودمون مثال میارم : یزد ما رو در نظر بگیرین. یه آب و هوای گرم و خشک داره. تابستوناش آفتاب های بسیار سوزان و زمستوناش سوز ِسرما. هر آدمی می دونه که واسه همچین منطقه ای بدترین مصالح، فلزاته. حالا بیاین و ببینین این اخیر چقدر ساختمون در حال ساخت یا ساخته شده داره؛ که جنس مصالح ساختمانی ش "کامپوزیت آلمینیوم"ه. خب مُده دیگه! - چه دلیل محکمی! - حالا خودتون میزان اتلاف انرژی رو در نظر بگیرین. به علاوه اینکه ساختمون رو به رویی این ساختمونا؛ تو تابستونا عجب تابش نوری رو باید تحمل کنن. قانون لا ضرر و لا ضرار فی الاسلام کجا می ره؟ می تونین هزار تا مثال دیگه بیارین. آخه یه مسلمون باید این طوری باشه؟ یه جامعه اسلامی باید این طوری باشه؟ وقتی در عرض شش ماه؛ امام رضا سه دفعه دعوتت می کنن بری به مهمونیشون یعنی این سال؛ یه سال دیگه ایه ... می گی آقا هوای دل شکسته م رو دارن یا دارن منو شرمنده ی بزرگواری خودشون می کنن؟ هیچ موقع باورم نمی شد لایق همچین سعادتی باشم ... امسال، سال دیگه ای بود ... منی که رفتن یا نرفتن به مشهد برام عادی بود، امسال هر دفعه اسم آقا و حرمشونو می شنیدم؛ بغضم می گرفت. از ته دل می خواستم برم. وقتی این پستِ شهریار رو می خوندم، بغض سنگینی داشتم. به خودم گفتم "خیلی پررو شدی. آقا دو دفعه هواتو داشتن، بازم می خوای بری مشهد، اونم به این زودی. خیلی ها حسرت چند سال یه دفعه شو دارن، اون وقت تو ... " نمی دونم حکمت این سفرها چیه اما مطمئنم یه چیزی هست که آقا سه دفعه دعوتم کردن. نمی دونم؛ نمی دونم ... امیدوارم اون وظیفه ای که در قبال این سفرها دارم رو بتونم خوب انجام بدم. واسه درس روستا، من و فائزه -دوستم- روستای کنگ مشهد رو انتخاب کردیم. این شدکه جورکردیم یه چند روزی مهمون آقا باشیم و یه سری به این روستا بزنیم. کی میتونه بزرگیِ ذوق ِ الآن ِ منو درک کنه؟ ________________________ بی ربط نوشت : من اناری را می کنم دانه و به دل می گویم ، خوب بود این مردم دانه های دلشان پیدا بود روستای تاریخی توران پشت در فاصله 60 کیلومتری جنوب شرق شهرستان نفت در ادامه سلسله جبال شیرکوه واقع است. پشت روستا متصل به کوه و مقابل روستا باز و منتهی به دشت وسیع است؛ تاریخ، بنای این روستا را به توران دخت ساسانی نسبت داده است. روستای توران پشت تفت از روستاهای تاریخی، دیدنی و از مناطق آکوتوریسم استان یزد محسوب میشود. شیخ جنید، پیرمراد، بقعه سید گل سرخ، قدمگاه منسوب به علی بن موسیالرضا(ع)، چهل دختران، بقایای آسیاب آبی و قلعه بزرگ از جمله آثار و اماکن تاریخی این روستاست. قبرستان چند هزار ساله، با سنگ نبشتههای قدیمی، چشمه آب گازدار، قلعه جن، محل سکونت میراب 120ساله و غارهای تاریخی از دیگر آثار تاریخی این روستا به شمار میرود. با این وجود این روستا هنوز بر هیچ نقشهای ترسیم نگشته و مورد سوءاستفاده و غارت دزدان و سارقان اشیای باستانی قرار گرفته است. اینم روستای توران پشت به روایت تصویر (بدون شرح) : بازم اگه سوالی یه حرفی هست؛ در خدمتم. یادم نمی ره اون موقعی که داشتم با پسر عمه م* چت می کردم، یهو در اومد گفت : "من چند نفرم؟ " گفتم : "چطور؟" گفت : "چرا شناسه جمع به کار می بری؟" چندین بار تا حالا پیش اومده که افراد مختلف بهم تذکر دادن که نگم "شما" بگم "تو" اما من هنوزم خیلی از افراد رو "شما" مخاطب قرار می دم. وقتی با یکی شما شما حرف می زنم، دلیل این نیست که دارم رسمی صحبت می کنم یا مخاطبم رو غریبه می دونم یا طرف رو خیلی بزرگتر از خودم فرض کردم یا ... شاید مهمترین دلیلش همون "عادت" باشه. تربیت! این طوری تربیت شدم. این طوری بزرگ شدم. از بچگی وقتی یکی رو مفرد مخاطب قرار می دادم، بهم گفتن عیبه، زشته. باید بگی "شما". اون از تو بزرگتره. حتی یادمه بچه که بودیم. هر سه مون مامانم رو تو، تو صدا می زدیم اما بابا رو شما**. اون موقع ها مامان بزرگِ مامانم بهمون ایراد می گرفتن که زشته مامانتونو این طوری صدا می کنین و بی احترامیه. از اون زمان بود که کم کم "عادت" کردیم. مامان هم شد "شما". پس "تو" یا "شما" بودنِ شما دال بر این نیست که باهاتون چقدر صمیمی هستم یا بهتون چقدر بیشتر احترام می ذارم. ولی می تونم بگم مدتیه، این نوع حرف زدنم انتخاب خودمه دیگه. مدتی میشه این انتخاب خودمه که به یکی بگم "تو" یا بگم "شما" اما نمی تونم ادعا کنم تونستم "عادت" ها رو کنار بذارم. در راستای این پست آبجی منیره ____________________ *پسر عمه جان فقط یه سال از من بزرگتره. خیلی وقته مثل همه ی پسرای فامیل شده "تو". **علتشم اینه که مامان به بابا می گفتن "شما" ولی بابا به مامان می گفتن "تو". پ.ن : خیلی وقتا عادت، شخصیت رو تحت تاثیر قرار می ده. باید یه نگاهی به عادت هامون بندازیم. دیروز بعد از مدت ها داشت خاطراتت تو ذهنم مرور میشد. دیگه مثل اون روزا نتونستم راحت اشک بریزم. تمامش بغض میشد توی گلوم. یه سنگینی. دو تا سواله که خیلی ذهنمو مشغول کرده. کاش بتونم واسه یه بارم که شده به خودم جرات بدم و ازت بپرسم. هیچ موقع گذشته رو مرور می کنی؟ آهنگایی که ازش خاطره داریم رو چی؟ حرفایی که بینمون زده شد چی؟ اولین و آخرین باری که زنگ زدی رو یادته؟ از کمد دیواری من چی میاد تو ذهنت؟ از دروغای خودت، از دروغای من، کدومشون بیشتر عذابت داد؟ یه عالم سواله؛ اما دو تا سوال اساسی دارم که باید ازت بپرسم. به خاطر خودم هم که شده باید جوابشونو بدونم. همونایی که باعث شد یه تیکه از عمرم به بدترین نحو بگذره. نیستی که بپرسم. کی می تونم ازت بپرسم؟ حالت خوبه؟ کجایی؟ چی کارمی کنی؟ خودتو به چی مشغول کردی که به خیلی چیزا فکر نکنی؟ فکرکنم خیلی وقت باشه که دیگه حتی به وبلاگم هم سر نمی زنی. یادته یه موقع روزی چند بار به وبلاگم سر می زدی؟ راستی؛ اون وبلاگه رو یادته که حذفش کردم؟ حرفامو توی اون وبلاگ یادته؟ یکی از آرزوهام اینه : کاش میشد پاک کنی وجود داشته باشه که قسمتی از زندگیتو پاک کنی. تو چی؟ همچین آرزویی نداری؟ یادمه یه موقع حرفام از این جنس بود : من - تو می دونی چقدر وقته حرفام از این جنس شده : من - او راستی : بنر بالای وبلاگم قشنگه ؟ دوسش داری؟ می نویسم؛ شاید یه روزی بیای و بخونیشون. از شیطنت های نویسنده همین قضیه بس که : طبق معمول کلاس های سیارِ دکتر اولیا طول کشید و ما در راه بازگشت به دانشکده؛ جمیعاً رفتیم کلبه تا یه ساندویچ بزنیم تو رگ! توجه داشته باشین که کلبه درست در مرکزی ترین و شلوغ ترین خیابون یزد واقع شده. چشمتون روز بد نبینه! من و دو تا دیگه از بچه ها در حال حساب کردن بودیم که دیدم بیرون از مغازه خیلی سر صدای بچه ها میاد. چیزی شبیه جیغ و داد! بنده هم اینگونه گشتم سریع خودمو به محل جنایت رسوندم و دیدم عده ای با تشویق ِ دوستمون "آرمیتا" سعی دارن فیلمی دهشتناک!! از او پر کنند و در قبال آن مقداری پول به او دهند. دعواشون کردم و گفتم یعنی چی این کارا؟! حالا اگه گفتین چه فیلمی می خواستن پر کنن؟ یه درسی داریم به نام "روستا". واسه روستا، با استاد می ریم روستاهای
مختلفو می بینیم و بررسیشون می کنیم. منم عاشق گردش و یزدگردی و ایران
گردی و جهان گردی. کلی با این درس و سفراش حال می کنم. می گن : "زکات علم،
نشر آن است". زکات علم من از این درس "معرفی تصویری" روستاهاییه که می ریم.
روستای اسلاميه در دره ای عريض در 30 کيلومتری جنوب غربی مرکز استان و 10
کيلومتری مرکز شهرستان تفت در دامنه شمالی شيرکوه و در مجاورت کوه معروف عقاب
کوه به صورت روستايی خطی در امتداد محور يزد – شيراز در طول 45 و31 و عرض 30 و
7 و 54 واقع گرديده است. متوسط ارتفاع آن از سطح دريا 1700 متر و عمق آبهای زير
زمينی آن 40 متر می باشد .
اين روستا از قديم الايام تا به حال به عنوان يک قطب تجاری که بيشترين خدمات
رفاهی به مسافرين و رهگذران ارائه می دهد مطرح بوده ( وجود آسيابهای آبی
فراوان و برج چيل شاهدی بر اين مدعا است ) و روز به روز بر واحد های خدماتی
و تجاری آن افزوده شده و هم اکنون به عنوان يک قطب تجاری شهرستان تفت در خدمت
شهروندان و مسافرين به صورت شبانه روزی ارائه خدمات می نمايد و همين انگيزه
باعث گرديده که ساکنين روستا کمتر مهاجرت نمايند و يکی از روستاهای زنده و
مهاجر پذير شهرستان می باشد . * من با این روستا خیلی آشنام. ما به صورت عامیانه به این روستا می گیم "خراشه". البته قبل از انقلاب نام رسمی ش "فراشاه" بوده. اگه کسی سوالی داره یا دوست داره بیشتر بشناسه، بپرسه؛در خدمتم. اینم سایت روستای اسلامیه، واسه اونایی که علاقه مندن این روستا رو بیشتر بشناسن : http://www.eslamieh.com/ جلسه قبل، با استاد سه تا روستا رو رفتیم : اسلامیه، توران پشت، بیداخوید. که اون دو تا روستا رو در پستای بعدی معرفی می کنم. حکایت مردم ما حکایت ملانصرالدین ه و الاغش! روزی ملانصرالدین و پسرش با الاغی ازجایی به جای دیگه می رفتن. ملا و پسرش بر الاغ سوار شدن و راه رو طی می کردن. سر راه از دهی عبور می کردند. مردم ده بر او ایراد گرفتن که ای ملا چه سنگدلی که اینگونه بر الاغ نشسته ای و فکر خستگی این زبان بسته را نمی کنی! ملا از الاغ پیاده شد و تنها پسرش بر الاغ بود. به ده دیگری رسیدند. مردم ده بر او خرده گرفتند که عجب پسر بی ادبی. پدر اینگونه پیاده می رود و پسرک بر الاغ سوار شده! ملا پسرش را پیاده کرد و خود بر الاغ سوار شد. سر راه از ده دیگری عبور می کردند. مردم ده بر او خرده گرفتند که عجب بی رحمی. پسرش را پیاده می برد و خود بر الاغ سوار شده! ملا از الاغ پیاده شد و با پسرش پیاده می رفتند. بردهی دیگر عبور می کردند. مردم ده بر او خرده گرفتند که عجب احمقی است؛ الاغی دارد و هر دو پیاده می روند! ________________________ چقدر به عقاید همدیگه احترام می ذاریم؟ چقدر سعی می کنیم همدل باشیم ؟چقدر هوای همدیگه رو داریم ؟ چرا روز به روز به جای اینکه به هم نزدیک بشیم، داریم از هم دورتر می شیم؟ چرا دائم به همدیگه خرده می گیریم؟ چرا سعی نمی کنیم یه کم واسه همدیگه احترام قائل باشیم؟ اگه دقت کنین یه اصطلاحه که خیلی ها به کار می برن : "عقاید هرکسی واسه خودش محترمه" می خوام این اصطلاح رو تصحیح کنم : "عقاید هر کسی واسه بقیه محترمه " ____________________ *بین ایراد گرفتن و بی احترامی به عقاید دیگران ارتباط وجود داره. پ.ن : توجه کنین به حوادث سیاسی چند ماهه اخیر و عواقبش ... یه سوال دارم : چرا اونایی که حجابشون کامل نیست؛ وقتی نماز می خونن، حجابشونو کامل می کنن؟ اگه از نظر عقلی بخوایم بررسی کنیم: که خدا از همه محرم تره و هر جا باشیم و با هر لباسی خدا ما رو داره می بینه؛ تو که جلو نامحرما خودتو نمی پوشونی، پس چرا موقع نماز خودتو می پوشونی؟ بدون هیچ قصدی پرسیدم. واسم سواله واقعاً. میشه جوابمو بدین؟ ___________________________ بعد نوشت : این سوال رو از چند تا از اطرافیانم هم پرسیدم اما جوابی نشنیدم جز اینکه : نمی دونم؛ دلیل خاصی نداره. هنوزم کسی نیست که یه جواب قانع کننده به من بده؟ ( البته مخاطبم اونایی هستن که این پست در وصفشونه ) the music is all around us. all you have to do is listen دارم دونه دونه آهنگای کامپیوترم رو گوش می دم که گلچینشون کنم. مدت ها بود آهنگای کامپیوترو گوش نداده بودم. عجب حالی می ده ها... از روی تویت هایی که امشب زدم؛ دوستام بهم شک کردن که خودمم یا نه :)) حسابی زده به سرم. یوووووهوووووووووووووووووووو i'm just me یعنی میشه که بشه؟ دوستم می گفت:" در عجبم برای هیچ کدوم از امام ها این اتفاق نیافتاده و درست امامی که حرَمش در ایرانه و امام هشتم، دقیق روز هشتم ماه هشتم سال هزار و سیصد و هشتاد و هشت؛ اونم به شمسی ؛ سالگرد تولدش باشه ... " عکسای دانشکده این روزا دانشکده مون خبراس! همه ی سال بالایی ها و سال پایینی ها، فارغ التحصیلا و محصلا، استادا و دانشجوها، همه و همه دور هم جمع شدن تا این روز قشنگ رو به بهترین نحو ممکن سپری کنن. تا خاطره ی زیبایی بشه برای آینده ای که به این روزا فکر می کنن. ___________________________ از مدت ها پیش؛ هرموقع به هشتِ هشتِ هشتاد و هشت فکر می کردم، چیزی که باعث ناراحتیم می شد و میشه؛ ناراحتی یکی از بهترین دوستای وبلاگیم " مسافر " ه. همچنین رفتن " زمزم دل " از دنیای وبلاگ ها. به خاطر قولی که به خودم داده بودم؛ این فایل صوتی رو تقدیم می کنم به مسافر : شکلات خیلی زیباس. مسافر جان! می دونم تو این روز، بیش از روزهای دیگه پیر می شی. منو ببخش به جای اینکه آرومت کنم، باعث می شم این روز رو بیشتر گرفته باشی ... اما بدون همیشه کسایی هستن که طاقت دیدن ناراحتیت رو ندارن. امیدوارم به زودی شادی واقعی رو حس کنی. عرفان جان! می دونم تو هم این روزای بدجور به هم ریخته ای. از نوشته ی آخری هم حال و هوات کامل مشخص بود. تو هم بدون دوستایی داری اینجا که حاضرن هر کاری بکنن تا تو بشی همون عرفان خودمون که همیشه شوخی می کرد و همه رو در هر شرایطی می خندوند. امیدوارم به زودیی زود شادی تمام وجودتو پر کنه. امیدوارم همگی یه عیدی خیلی خوب از امام هشتم بگیرین ... التماس دعا! گرچه ازفاصله ی ماه ز من دورتری / ولی انگار همین جا و همین دور و بری ماه می تابد و انـگار تویی می خندی / بــاد می آید و انـگار تویی می گذری - جمله ی قابل تاملی بود : بعضی روزا آدم بیشتر از یه روز پیر میشه. - توییت کردم : مدت هاست چیزی به نام حیا در آدم ها کم شده است. خصوصاً جنس مونث. متاسفم برای خودمون! ______________________ سایه به دو تا بازی دعوتم کرده؛ یادم باشه پست بذارم. یادم نره یه پست در مورد 8/8/88 بنویسم و اون آهنگی که منو یاد مسافر می ندازه رو بذارم. در رواياتي كه از
پيامبر(ص) و اهل بيت ايشان با تعابير متعدد نقل شده، آن بزرگواران از رد سائل و
جواب كردن او نهي كرده اند از جمله:
از
رسول خدا(ص) روايت شده كه فرمود:
«سائل
را جواب نكنيد حتي اگر به دادن سم سوخته چارپائي باشد» پرواضح است كه در اين حديث
مقصود، بخشش اندك است كه انسان ممكن است از بخشيدن مال يا شي اندك و ناچيز خجالت
بكشد درحالي كه محروم و نااميد كردن سائل اندك تر از آن است، چنانكه علي(ع) فرمود:
«لاتستح من اعطاء القليل فان الحرمان اقل منه= از بخشش اندك شرم مدار كه محروم
كردن، از آن كمتر است» (نهج البلاغه ق/67).
امام
باقر(ع) فرمود: «اگر سائل مي دانست كه در سؤال كردن ]چه مضراتي[ نهفته، هيچ گاه از
كسي درخواست نمي كرد و اگر انفاق كننده مي دانست، خودداري او از بخشش ]چه زيان
هايي[ بدنبال دارد، هيچ گاه از بخشش به ديگران دريغ و امتناع نمي كرد.»
رسول
خدا(ص) فرمود: «آن كس را كه به تو اميدوار است مأيوس مساز كه اگر چنين كني خداوند
بر تو خشم گيرد و دشمنت دارد.» از همين روست كه امام صادق(ع) در وصف جدش رسول خدا
مي فرمايد:
«رسول
خدا هيچگاه سائلي را دست خالي برنمي گرداند، اگر چيزي همراهش بود مي داد و اگر
نداشت مي فرمود: خدا مي رساند.»
امام سجاد(ع) آنگاه سائل را با اين واقعيت
آشنا مي سازد كه امتناع كردن از انفاق حالتي طبيعي براي صاحب مال و ثروت است زيرا
انسانها مسلط بر اموال خود هستند و حق تصرف در آن دارند و مختارند كه آن را ببخشند
يا پس انداز نمايند، لذا هيچ كس حتي سائل محتاج، حق ندارد صاحب مال و ثروت را
بخاطر نبخشيدن و ندادن سرزنش كند.
امام
سپس كلام خود را با عبارتي پرمعني به پايان مي برد و مي فرمايد: اگر ]فكر مي كني
انفاق كننده با ندادن چيزي[ ستمي در حق تو روا داشته، بدان كه «انسان، بسيار ستمگر
و ناسپاس است.»
در
اين عبارت كه خطاب به سائل است آمده كه اگر با ستم يا اجحافي از سوي انفاق كننده
مواجه شد و يا جواب ردي از او شنيد باتوجه به اينكه از نياز او باخبر بود يا آن
سائل از امكانات و توانمندي هاي او اطلاع داشت و اين عمل را ظلم در حق خود دانست،
اين مسأله نبايد او را به شگفتي وادارد زيرا انسان، بسيار ستمگر و ناسپاس است و
چنين رفتاري از بسياري از مردم، قابل توقع است و اين اولين و آخرين ظلم هم نخواهد بود،
براين اساس سائل بايد رفتاري متوازن و سنجيده در قبال انفاق كننده داشته باشد و
ناراحتي و خشم، او را از دايره اخلاق پسنديده خارج نسازد. منبع : اینجا ________________________________ چقدر تا حالا سائل رو رد کردی به بهانه اینکه
اینا "گدا" ن و اگه کمک کنیم زیاد می شن و پررو می شن؛ یا از این جور بهانه تراشی ها؟
یه حس بسیار ناگوار هست به نام تنهایی. عزیزترین هات مدتیه یادی ازت نمی کنن. نه زنگی نه پیامکی و نه هیچ چیز دیگه ... این روزا هر جا می خوای بری یا هر کار می خوای بکنی که نخوای تنها باشی؛ باید بری از یکی درخواست کنی باهات باشه. اینقدر دلت گرفته اس که فقط می خوای یکی باشه که تو بری بغلش و گریه کنی، اون وقته که بدون اینکه حواست باشه چی داری می گی، جلو همه دوستات می گی : "دوست دارم الآن برم حیاط دانشکده و بپرم بغل دایی و یه ریز گریه کنم." وقتی این حرفو می زنی. تازه دوریالیت می افته همه با چشمای گرد شده دارن نگات می کنن. می پرسه مگه با دایی کوچیکه ت خیلی صمیمی هستی؟ می گم : "اتفاقاً هیچ موقع باهاش درددل هم نکردم. الآن فقط از سر بی کسی می خوام برم پیشش. چون داییمه. چون دوسش دارم. چون هیچ کی رو ندارم الآن." و بازم بعد از یه روز پر مشغله در حالی که خیلی خسته و کوفته ای، داری با دو تا از دوستات می ری خونه که می بینی داری از خودِ واقعی ت میگی. داری میگی که من اونی نیستم که فکر می کنین. من خیلی حساسم، من بههم ریخته م. من فلانم، بهمانم. بازم یهو به خودت میای و می بینی داری چیزایی رو می گی که هیچ موقع حاضر نبودی کسی متوجه ش بشه. فکر کنم کاسه هه خیلی وقته سرریز شده. طبق معمول دیروز جمعه بود و رفته بودیم ده. دو تا پسر بچه توی ده سر راهمون دیدیم که یه نایلون پر کرده بودن از ماهی هایی که از جوب گرفته بودن. دو تاشون خیلی بزرگ بودن و نیمه جون آخه جاشون کم بود، اکسیژن آبشونم کم شده بود. بابا گفت همه ی ماهی ها رو دو تومن ازتون می خرم. یکیشون خیلی روو داشت؛ گفت سه تومن. بابا هم واسه اینکه دل بچه رو شاد کرده باشه، قبول کرد. از اونجایی که اون دو تا ماهی های بزرگ داشتن نفسای آخرو می کشیدن، بابا از آب انداختشون بیرون تا لااقل قابل خوردن باشن. از اون لحظه که این دو تا رو روی زمین دیدم که دارن وول می خورن تا وقتی که کامل مُردن، داشتم غصه می خوردم. دلم به حالشون سوخته بود. هی می گفتم الهی بمیرم؛ گناه دارن که و ... میترا گفت : چنان داره غصه می خوره؛ انگار این مرغا و گوشتا و ماهیایی که هر روز می خوریم رو نمی کُشن! یهو به فکر فرو رفتم که اِوا! راست می گه ها. ماها که هر روز داریم همین حیوونای کشته شده رو می خوریم. پس چطور هیچ موقع اینقدر غصه م نمی شده؟!! واقعاً هیچ موقع به این مسئله فکر نکرده بودم که هر کدوم از این غذاهامون روزی زنده بودن و یکی اینا رو کشته. ما آدما خیلی دل سنگیم ها؛ علاوه بر حیوونا، هم جنس خودمونو هم می کُشیم! ____________________________ از اونجایی که این پُست خیلی خشن شد؛ یه عکس لطیف می ذارم واسه متعادل شدنش _________________________ یا اقرار کنین یا یه راه حل دارم واسش که بفهمم این روزا همتون گوگل ریدری شدین و از اونجا وبلاگمو می خونین یا واقعاً بازدید کننده های وبلاگم یهو این همه افت کرده؟ هاله های غیر فیزیکی وجود دارند که همواره هر شخصی را احاطه کرده اند. ادوارد هال (Edward Hall) این هاله های فضایی موجود در پیرامون هر فرد را به چهار گونه تقسیم بندی کرده است : هاله ی کاملاً خصوصی، هاله ی شخصی، هاله ی اجتماعی و هاله ی عمومی. ورود به هاله ی کاملاً خصوصی به معنی تماس جسمی است. نزدیکی تا این حد در بیشتر اوقات تنها در مورد افرادی پیش می آید که یکدیگر را به خوبی می شناسند و یا اینکه در نبرد با یکدیگرند. ادراک در این مورد در وحله ی اول از طریق حواس لامسه و بویایی صورت می گیرد و اهمیت بینایی در مرحله ی بعد می باشد. در هاله ی شخصی دو نفر با هم تماس دارند و با هم گفتگو می کنند. هاله ی اجتماعی بین دو منطقه شخصی و عمومی قرار دارد. در این حریم اشخاص با یکدیگر تماس فردی ندارند اما یکدیگر را نیز نمی توانند نادیده بگیرند. در هاله ی عمومی ارتباط مستقیمی بین دو فرد وجود ندارد. افراد با یکدیگر کاری ندارند و برخورد دو نفر با هم اتفاقی است. زیبایی شناسی در معماری، ص 226 ___________________________ نکته جالب اینه که طبیعتاً بنا به فرهنگ و موقعیت حریم این هاله ها متغیره. توی امریکا وقتی یه نفر با شخص دیگه ای در یه اطاق باشه ادب امریکایی حکم می کنه که با این شخص تماس برقرار کنه چون که هاله های شخصی این دو فرد در هم تداخل کرده ن. جالبه ها؛ در صورتی که به عنوان مثال توی انگلیس اگه فرد عیناً در همین شرایط قرار بگیره، طرف مقابل رو مطلقاً نادیده می گیره. چون برای اون هالهی شخصی به مراتب محدودتره و لزومی به ایجاد ارتباط با شخص دیگه ای نمی بینه. در مورد این موضوع؛ ایران و امریکا شبیه به هم ان. ملت مجموعه افرادی است که دردر مشترکی احساس می کند. واقعاً ما یه ملتیم؟ بنی آدم اعضای یک پیکرند / که در آفرینش ز یک گوهرند واقعاً ما یک پیکریم؟
داشتم با خودم فکر می کردم چقدر یه آدم می تونه بیکار باشه که به یه سری شماره همین طوری پیامک بده تا چند تاییشون جواب بدن. بعد زنگ بزنه ببینه طرف دختره یا پسر. بعد که مطمئن شد دختره، شروع کنه حرف زدن. و چقدر باید پررو باشه که طرفش هر چی میگه، حاضر جوابی کنه. مشکل این جور آدما چیه؟به ناچار باید متفاوت باشه. خیلی مهمه که با هر کسی چطوری صحبت کنی. یکی دوست داره با هزار تعارف و تشکر و ... حرفشو بزنی. یکی دوست داره خلاصه حرف بزنی. یکی از چاپلوسی متنفره، اون یکی خوشش میاد. یکی هر چی رسمی تر حرف بزنی بیشتر توجه می کنه، اون یکی هر چی خودمونی تر. مهمه که بتونی تشخیص بدی طرف مقابلت از کدوم دسته س. 

شاید اگه گوش داده بودی، الآن مجبور نبودی با خط واحد برگردی خونه. اصلاً کل راه برات عذاب میشه. حس کوفتگی بدجوری بهت هجوم میاره.




آخه چگونه ممکنه محبوبه در جمع دوستان نباشه و این همه سر و صدا باشه؟!! 

زشته و عیبه و ... ! چه معنی داره دختر مردم رو با دو ریال پول اغفال می کنین و کلی نصیحت های دیگه! ( آره جونِ خودم!
) و سپس ریسک این عملیات خطیر رو خودم به عهده گرفتم 
ادامه مطلب




















یك سینه حرف موج زند در دهان ما...




ادامه مطلب


سلام
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت
16:46 توسط محبوبه| |
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت
19:48 توسط محبوبه| |
اولین روستاییکه رفتیم "اسلامیه" و دومین روستا "توران پشت" بود. و حالا نوبت سومین روستا؛ روستای "بیداخوید".
نوشته شده در شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت
23:26 توسط محبوبه| |
نوشته شده در جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت
18:35 توسط محبوبه| |
اینقدر هوس
نوشتن داشتم که تمام ورق هایی که از قبل داشتم رو نگاه کردم تا یه چیز
پیدا کنم که بتونم در موردش بنویسم. هیچی پیدا نشد! عجب روزگاریه :
امشب شدید هوای نوشتن دارم؛
نوشته شده در جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت
0:11 توسط محبوبه| |
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت
17:31 توسط محبوبه| |
نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت
23:33 توسط محبوبه| |
سهراب سڀهری
نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت
23:59 توسط محبوبه| |
دومین رویستایی که رفتیم؛ روستای "توران پشت" بود.
نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت
23:57 توسط محبوبه| |
نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت
16:45 توسط محبوبه| |
نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت
14:26 توسط محبوبه|
نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت
22:34 توسط محبوبه| |
نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت
0:10 توسط محبوبه| |
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت
21:8 توسط محبوبه| |
نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت
21:1 توسط محبوبه| |
نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت
0:35 توسط محبوبه| |
برنامه ی امروزتون این باشه که اینجا رو بخونین. تا من جواب نظرات پست های قبلیتون رو بدم.
نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت
12:57 توسط محبوبه| |
نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت
22:20 توسط محبوبه| |
- گاهی یه پیامک می تونه به اندازه همه ی روزایی که دلت گرفته بود؛ شادت کنه :
نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت
23:33 توسط محبوبه| |
نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت
23:9 توسط محبوبه| |
نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت
22:50 توسط محبوبه| |
رمز مطلبو اگه خواستین، بهم بگین. می دم بهتون. فقط باید یه نشونی ازتون داشته باشم که بهتون بدم. :)
نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت
22:30 توسط محبوبه| |
نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388ساعت
21:45 توسط محبوبه| |
نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388ساعت
21:7 توسط محبوبه| |
نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388ساعت
0:54 توسط محبوبه| |
