تبليغاتX
دل نوشته ها
دل نوشته ها

آمده ایم تا با زندگی کردن قیمت پیدا کنیم؛ نه به هر قيمتي زندگي كنيم ...

دیروز بعد از مدت ها داشت خاطراتت تو ذهنم مرور میشد. دیگه مثل اون روزا نتونستم راحت اشک بریزم. تمامش بغض میشد توی گلوم. یه سنگینی. دو تا سواله که خیلی ذهنمو مشغول کرده. کاش بتونم واسه یه بارم که شده به خودم جرات بدم و ازت بپرسم.

هیچ موقع گذشته رو مرور می کنی؟ آهنگایی که ازش خاطره داریم رو چی؟ حرفایی که بینمون زده شد چی؟ اولین و آخرین باری که زنگ زدی رو یادته؟ از کمد دیواری من چی میاد تو ذهنت؟ از دروغای خودت، از دروغای من، کدومشون بیشتر عذابت داد؟

یه عالم سواله؛ اما دو تا سوال اساسی دارم که باید ازت بپرسم. به خاطر خودم هم که شده باید جوابشونو بدونم. همونایی که باعث شد یه تیکه از عمرم به بدترین نحو بگذره. نیستی که بپرسم. کی می تونم ازت بپرسم؟

حالت خوبه؟ کجایی؟ چی کارمی کنی؟ خودتو به چی مشغول کردی که به خیلی چیزا فکر نکنی؟

فکرکنم خیلی وقت باشه که دیگه حتی به وبلاگم هم سر نمی زنی. یادته یه موقع روزی چند بار به وبلاگم سر می زدی؟ راستی؛ اون وبلاگه رو یادته که حذفش کردم؟ حرفامو توی اون وبلاگ یادته؟ 

یکی از آرزوهام اینه : کاش میشد پاک کنی وجود داشته باشه که قسمتی از زندگیتو پاک کنی. تو چی؟ همچین آرزویی نداری؟

یادمه یه موقع حرفام از این جنس بود : من - تو

می دونی چقدر وقته حرفام از این جنس شده : من - او

راستی :

بنر بالای وبلاگم قشنگه ؟ دوسش داری؟

می نویسم؛ شاید یه روزی بیای و بخونیشون.

نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 14:26 توسط محبوبه|


the music is all around us. all you have to do is listen



دارم دونه دونه آهنگای کامپیوترم رو گوش می دم که گلچینشون کنم. مدت ها بود آهنگای کامپیوترو گوش نداده بودم. عجب حالی می ده ها... از روی تویت هایی که امشب زدم؛ دوستام بهم شک کردن که خودمم یا نه :))

حسابی زده به سرم. یوووووهوووووووووووووووووووو

i'm just me

یعنی میشه که بشه؟

نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 0:35 توسط محبوبه| |
- میگن آدم وقتی یه چیزی رو از دست میده؛ تازه می فهمه اون چیز چقدر ارزش داره. میگن دو تاچیزه که وقتی از دستش می دی؛ تازه می فهمی چقدر ارزشش زیاد بوده : امنیت - سلامتی

- هیچ موقع شده مرگ تا چند متری تون اومده باشه اما حتی حسشم نکرده باشی؟

- تلویزیون دوست داره این روزا منو ذوق مرگ کنه؛ اینک شوکران3 رو یادتونه؟ شبکه 2 ساعت 9:13 - مهمان برنامه : شهلا غیاثوند، همسر شهید ایوب بلندی.

یادش بخیر! سه روز اعتکاف؛ من و عطیه و دختر خاله هاش با هم این کتابو می خوندیم. عطیه می خوند تا جایی که بغض جلوی صداشو گرفت، من خوندم. جایی رسید که هر کدوم سرمونو کردیم زیر لحاف و مثل ابرای بهار گریه می کردیم. 

- تا حالا ماکت با مقیاس 1/200 و دقت 1/100 ساختی؟ اگه نساختی، حال منو نمی فهمی.

- می گه دعام کن. منم می خوام روزه بگیرم؛ می خوام حال و هوای رمضونو بفهمم. دلم گرفته.

- اگه یه روز من برم پیش خدا؛ قول می دین سیاه نپوشین؟ قول می دین اگه خواستین جشنی بگیرین؛ صبر نکنین سال بشه؟ قول می دین جیغ و داد راه نندازین؟ دوست دارم ساکت و آروم باشه مراسمام ...

- آخه من چی کار کنم از دستِ من؟!!

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 0:9 توسط محبوبه| |
مینا و عطیه؛ دو تا از صمیمی ترین دوستام مراسم ازدواجشون بود.

آقایی و مادر بزرگ و دایی و زندایی رفتن کربلا و برگشتن.

احسان کوچولو به جمع خانوادگی اضافه شد.

اینم از پسر خاله ی گلم :

مهسا از مالزی برگشت.

دایی و زندایی و نرگس کوچولو واسه 5 سال از یزد رفتن.

_________________________

دیروز درست موقع غروب عطیه از مشهد بهم زنگ زد ... صدای نقاره ها ... دلم گرفت ... با اینکه امسال دو دفعه رفتم مهمونی امام رضا اما بازم دلم لک زد واسه حرم ... 

از دست خودم می خوام فرار کنم. تا حالا کسی از دست خودش دیوونه شده؟فکر کنم من به زودی دیوونه بشم. واسم دعا کنین ...

نوشته شده در دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 0:3 توسط محبوبه| |
با عرض سلام خدمت همه ی خوانندگان وبلاگ دلنوشته ها!

من از طرف محبوب مأموریت پیدا کردم شما را در جریان بگذارم که:

    "تا اطلاع ثانوی به دلیل عدم دسترسی محبوب به اینترنت فعلا وبلاگ در تعطیلات به سر می برد"

چند نکته:

1-محبوب شدیداً از شما عذرخواهی کرد که نمیتونه بیاد نت و جواب پیام و نظر های شما؛ یا همون cm ها؛رو بده.

2-هر کس هر نوع نظر و پیامی داره ,چه عمومی چه خصوصی, بزاره من به دستش می رسونم.

3-اگه کسی هم می خواد میل بزنه یا off بزاره مشکلی نیست من در این موارد وکالت کامل دارم ازش.

(قول می دم سر پیام ها و میل هاتون این بلا سرشون نیاد!)

4- یه وقت فکر نکنین این وبلاگ هک شده ها!

5-زمان رجعت محبوب معلوم نیست, بستگی داره که کی بتونه دوباره به نت دسترسی پیدا کنه.

6-آها, در مورد فیلمنامه باید بگم که: دلیل خرابی چند روز پیش وبلاگ واسه همین بود, چون محبوب فیلمنامه رو بعد از اصلاح از word کپی کرده بودش و آورده بودش تو وبلاگ مشکلاتی ایجاد کرده بود و طبق صلاح دید ایشون و برای برطرف شدن مشکلات حذف شد وگرنه دلیل دیگه ای وجود نداره...

7-دیگه نکته ای نمونده که نگفته باشم, موفق و پیروز باشین.

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 14:53 توسط محبوبه| |
به خواب فکر می کردم و بیداری ها؛

عادت های نادرست شبانه ...

گریه های ناخواسته ...

لیاقت های نداشته ...

صدایی آمد "شب دراز است ... "

____________________________

پ.ن : دلنوشته است دیگه ... یهو میاد! اون وقته که در عرض کمتر از یه ساعت دو تا مطلب آپ می کنی.

تقصیر بی خوابی هاست؛ خب ببخشین منو

نوشته شده در شنبه بیستم تیر 1388ساعت 0:41 توسط محبوبه| |
آن قدر مانده بودم در انتظار که دیگر کسی جز خودم نمانده بود ... خنده ام گرفت.

تو برای چه می خندی؟!!

تو که منظور مرا نفهمیدی.

______________________________

به قول خودم : یه چیزی گفتم که یه چیزی گفته باشم. به دل نگیر؛ رو دل می کنی، کار دستمون می دی.

بابا با فرد خاصی نیستم. با تو ام که داری می خونی.

این پست رو هم بذار به حساب دیوونه نوشت هام. :دی

نوشته شده در سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 0:22 توسط محبوبه| |
گاه حس می کنم چقدر بودنم و ماندنم بیهوده است ...

چقدر بود و نبودم یکسان!

حس باطلی است اما گاه به سراغم می آید ...


در همچین مواقعی به خودم میگم کاش این احساساتِ لحظه ای نبودن. بدجور آزارم می دن.


دار و ندارم را در قلبم جای داده ام

قلبم را در دستانم؛

خریدار ندارد ...

احساسم فروشی نیست!


نوشته شده در سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 0:32 توسط محبوبه| |

هر روز بیش از پیش عاشق رهبر عزیزم می شوم ...

رهبرم

صدایت؛ حرف هایت و لبخندت؛

آرامشی ابدیست برای من

برای همیشه بخند


خدایا! این رهبر بزرگ و عزیز را مصون و محفوظ بدار

نوشته شده در جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 14:34 توسط محبوبه| |
می رم که نباشم ...

شاید این طوری بهتر باشه.

واسه یه مدت نامعلوم ( شاید کوتاه؛ شاید بلند اما بر می گردم )


هر كجا هستم ، باشم،
آسمان مال من است.
پنجره، فكر ، هوا ، عشق ، زمين مال من است.
چه اهميت دارد
گاه اگر مي رويند
قارچهاي غربت؟


بدروووووووووووود
نوشته شده در جمعه بیست و دوم خرداد 1388ساعت 1:14 توسط محبوبه| |
می رم وبلاگ یکی از دوستان؛ تکه ای از شعر سهراب ...

یاد خاطرات سفر مشهد ...

عقب اتوبوس ... من و فاطمه و عارفه و ملیحه ...

و من با صدای بلند می خواندم؛ شعر سهراب را : مسافر!

و در بعضی قسمت ها حس می کردم، همه به فکر فرو رفته اند ....

بلند می خوانم، و با صدایی غم دار


" نگاه مرد مسافر به روی میز افتاد
چه سیب های قشنگی
حیات نشئه تنهایی است
و میزبان پرسید
قشنگ یعنی چه ؟
قشنگ یعنی تعبیر عاشقانه اشکال
و عشق تنها عشق
ترا به گرمی یک سیب می کند مانوس
و عشق تنها عشق
مرا به وسعت اندوه زندگی ها برد
مرا رساند به امکان یک پرنده شدن
و نوشداروی اندوه ؟
صدای خالص اکسیر می دهد این نوش
و حال شب شده بود
چراغ روشن بود
و چای می خوردند
چرا گرفته دلت مثل آنکه تنهایی
چه قدر هم تنها
خیال می کنم
دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستی

دچار یعنی

.... عاشق"


همه به فکر فرو رفته اند ....

بی وقفه و پی در پی ورق می زنم و می خوانم؛ با صدایی بلند ...

باز سکوتی مبهم، لحظه هایی سنگین ...


" عبور بايد كرد .
صداي باد مي آيد، عبور بايد كرد.
و من مسافرم ، اي بادهاي همواره!
مرا به وسعت تشكيل برگ ها ببريد.
مرا به كودكي شور آب ها برسانيد.
و كفش هاي مرا تا تكامل تن انگور
پر از تحرك زيبايي خضوع كنيد.
دقيقه هاي مرا تا كبوتران مكرر
در آسمان سپيد غريزه اوج دهيد.
و اتفاق وجود مرا كنار درخت
بدل كنيد به يك ارتباط گمشده پاك.
و در تنفس تنهايي
دريچه هاي شعور مرا بهم بزنيد.
روان كنيدم دنبال بادبادك آن روز
مرا به خلوت ابعاد زندگي ببريد.
حضور "هيچ" ملايم را
به من نشان بدهيد."


عجب حس عجیبی میده به آدم این موسیقی سایت سهراب سپهری ...

کاش می تونستم آهنگشو بذارم اینجا. هیچی کی می تونه واسم این کارو انجام بده؟

نوشته شده در چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 23:56 توسط محبوبه| |

شب را نوشيده‌ام .

و بر اين شاخه‌هاي شكسته مي‌گريم.

مرا تنها گذار

اي چشم تبدار سرگردان!

مرا با رنج بودن تنها گذار.

مگذار خواب وجودم را پرپر كنم.

سهراب سپهري


_____________________________

بی ربط نوشت :

توی عمرم امتحان به این مزخرفی نداده بودم.

برگه رو گذاشتن جلوم؛ انگار نه انگار که 600-700 صفحه خوندم؛ هیچ چیز یادم نبود. فقط دو نمره از بیست نمره بلد بودم؛ فقط دو نمره!!!

هر چند با کمک دوستام پاس میشم اما ... خاطره اش واسه همیشه تو ذهنم می مونه.

نوشته شده در چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 16:55 توسط محبوبه| |
برای راه اندازی مجدد محبوبه خانوم جهت وبلاگ نویسی؛ صلوات بلند بفرستین :دی

برای بازگشت محبوبه خانوم به حالت عادی؛ صلوات دومی رو بلندتر بفرست.



برای سلامتی روحی روانی محبوبه خانوم؛ سومی رو بلندتر ختم کنین ... :دی

_______________________________

شک ندارم زده به سرم :دی

نوشته شده در شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 13:53 توسط محبوبه| |
ش ش ش ش ش

شکستم!

آرام و بی صدا

مگر شکستن هم صدایی دارد؟!

_____________________

مراحل آخریه سهمم رو دارم ادا می کنم.








توی این سهم زندگی یه چیز بزرگ رو فهمیدم:

هنوز هم طبع نوشته های ادبی درونم باقیست ...

می نویسم؛ پس هستم!

نوشته شده در شنبه نهم خرداد 1388ساعت 23:29 توسط محبوبه| |
اشک هایم کو؟!

اشک هایم را می خواهم.

همدم همیشگی ام؛

که مرا به خاطر آن به سُخره گرفته اند!

_________________________

نمی دونم چه مدت این حال ناراحتی ادامه داره؛ دارم سعی می کنم با نوشتن زود رفعش کنم. می تونین چند روز دیگه سر بزنین که با خوندن اینا شماها ناراحت نشین دیگه. شرمنده تونم.


نوشته شده در شنبه نهم خرداد 1388ساعت 11:17 توسط محبوبه| |
هر کسی حق دارد سهمی از زندگی اش را ناامید باشد؛

تنها به این شرط که

                 برای همیشه ناامید نماند.

                                                     می خواهم سهمم را ادا کنم!

نوشته شده در جمعه هشتم خرداد 1388ساعت 17:58 توسط محبوبه| |
آهای زندگی! رهایم کن.

                   تسلیمِ تسلیمم؛

                                           مگر دست هایم را نمی بینی؟!

____________________

پ.ن:

چند روز گذشته خیلی کم به نت دسترسی داشتم؛ به همین دلیل آپ نکردم. شرمنده!

نوشته شده در پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت 22:31 توسط محبوبه| |
اگه تا فردا شب دق کنم، تقصیر توهه!
نوشته شده در جمعه یکم خرداد 1388ساعت 16:10 توسط محبوبه| |
از دیروز تا حالا دارم روی کلیپ کار می کنم ... حجمش بالاست؛ فایده ای نداره.



نشـــــــــــد که نشــــــــــــد.

از کاردانشگام افتادم ...



اعصابم خردِ خرده ...

نوشته شده در شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت 22:21 توسط محبوبه| |
یادمه بچه که بودم؛واسه تنبیه بابا می گفتن "می ری توی حیاط و در اتاقو می بندی؛ تا بهت اجازه ندادم نمیای داخل."

دوست دارم یکی بهم بگه برو بیرون و در رو ببند و تا نگفتم نیا داخل ... برم بیرون و زار بزنم، داد بزنم، قهقه بزنم، با خودم حرف بزنم و راه برم. اینقدر راه برم تا خسته شم و باز بشینم و به آسمون نگاه کنم، باز راه برم، باز داد بزنم، باز بخندم، باز گریه کنم ...

عجب حالی میده.

چرا خدا تنبیهاش مثل بابا اینقدر واضح نمی کنه؟! چرا آدم خیلی وقتا نمی فهمه که داره تنبیه میشه؟! چرا ؟


نوشته شده در دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 19:4 توسط محبوبه| |
همیشه آدم ها چیزهای گنگ را بیشتر دوست داشته اند.


مَ مَ مَن هم

گُ گُ گُنگم

مِ مِ مِثلِ

تُ تُ تو

تُ تُ تو هم

گُ گُ گُنگی

مِ مِ مِثلِ

مَ مَ مَن

نوشته شده در چهارشنبه پنجم فروردین 1388ساعت 23:3 توسط محبوبه| |
حرفای گنگ و مبهم ... فکرای گیج و سمج ...

بخدا خسته شدم. پس کو اون حس های قشنگی که همیشه تو دلم داشتمشون؟! چی شدن؟! کو اون شبایی که به خاطر غم دیگرون گریه می کردم تا خوابم می برد؟! کو اون روزای قشنگی که تمام سعیمو می کردم بقیه رو بخندونم؟!


می خوام بنویسم تا شاید بتونم بفهمم چی شده، احساسام کجا رفتن. خیلی وقته نتونستم قلمو دستم بگیرم و تو دفترم بنویسم، حتی به نوشتن هم فکر نمی کنم، یه موقع هم که احساس می کنم باید بنویسم، حوصله اشو ندارم.

دارم تمام سعیمو می کنم که از درون خونه تکونی کنم و آماده بشم واسه یه سال خوب، یه سالی که محبوبه اش محبوبه باشه و احساساتش همون احساسات قشنگ. یکی که دیگه به خودش دروغ نمیگه.

می دونم چرا این طوری شدم و می دونم هم راهش چیه اما هیچی دست خودم نیست؛ هیچی ... شایدم به قول یکی، نمی خوام چیزی رو تغییر بدم.


اگه نوشته هام تلخن، اگه دارم اینا رو می نویسم ازم خرده نگیرین، دست خودم نیست، باید بنویسم ...

شاید نوشتن تو وبلاگ بتونه بهم کمک کنه که از این به بعد تو دفترم بنویسم. شاید بهم کمک کنه راحت تر خودم بشم.

_____________________________

زنگ نمی زنم به دوستام چون حوصله ندارم. ازم گله می کنن، تمام بهونم اینه که این کارای دانشگاه وقتی واسه سر خاروندن نذاشته واسم.

از دایی خداحافظی نمی کنم؛ بهش میگم چون داری میری من دیگه باهات کاری ندارم. اما اون چه گناهی کرده آخه؟

... (سانسور می کن. با اینکه همه ی مشکلم از همینه اما نمی تونم چیزی بگم)

فقط اون مدتی که نبودم یه اتفاق خوب افتاد؛ رابطه ام رو با خدا بیشتر کردم اما هنوزم مثل قبل نشده؛ دارم بیشتر تلاش می کنم، چون خیلی از این ناآرومی هام هم از همین کمرنگ شدنه ارتباطم با اونه ...

____________________________

فقط نوشتم؛ خیلی هاشو هم خودم درست حسابی روش فکر نکردم. پس انتظار نداشته باشین بفهمین چی به چیه.

این مطلب از اون مطلبایی بود که فقط واسه ی دل خودم بود و بس.

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 21:5 توسط محبوبه| |
روز "عشق" هم گذشت ...

مثل تمام روزهایی که گذشت ...

ولی ...

هیــــــــــــــــس! خاموش!

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 0:40 توسط محبوبه| |
تو این دنیای مجازی؛ هیچ کی هست که حوصله ی یه دختر نق نقو و حساس و پر از احساس و پر از ایراد و بداخلاقو داشته باشه؟


از دنیای مجازی و حقیقی ناامیدم ...

_____________________________________

حرفم به زودی تغییر می کنه؛ می دونم!

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 22:18 توسط محبوبه| |
نمی دونم چرا امروز یهو یه عالمه موضوع اومد تو ذهنم (واسه وبلاگ) که حتی اسم بردن از عنواناشون هم طولانیه؛ چه برسه به خودشون ...


- وقتی محبوبه زمین می خورد! و ... (مهسا گفته اگه درمورد زمین خوردنم بنویسم؛ میگه که چه آسیبی دیدم)

- مطالعه یا تفکر؟!

- محبوبه داداشی می خواد.

- مَن و مَن مَن هایم!

- خلافکار یا مقصر؟!

- امروز خطر از بیخ گوش پسر جوانی گذشت.

- حجاب را آزاد کنید تا ایرانی ها خودشان باشند.

- دغدغه ی این دو روز من.

- اعتیاد به اینترنت و درمان آن.

- چرا به راحتی نمی تونم به آدما اعتماد کنم.

- سنگ صبور من کیست؟!!!!!!


نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت 0:14 توسط محبوبه| |
پاک کن را برداشتی

           "خواستی"

      

مرا از زندگی ات پاک کنی ...

به اشتباه

مرا از زندگی ام پاک کردی.


ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اونایی که هنوزم مشتاق ادامه ی خلاصه "حماسه حسینی" هستند، به ادامه مطلب رجوع کنن.


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 19:9 توسط محبوبه| |
دسامبر 2001
در سن دوازده سالگي به آدمي تبديل شدم كه حالا هستم، در روزي دلگير و سرد در زمستان 1975. آن لحظه خوب يادم هست كه پشت ديواري سست و گلي كز كرده بودم و دزدكي به كوچه ي كنار مسيل يخ بسته نگاه مي كدرم. از آن روز زمان زيادي مي گذرد، اما حالا متوجه شده ام اين كه مي گويند گذشته فراموش مي شود، چندان درست نيست. چون گذشته راه خود را با چنگ و دندان باز مي كند. حالا كه به گذشته برمي گردم، مي بينم بيست و شش سال آزگار است كه دارم دزدكي به آن كوچه ي متروك نگاه مي كنم.

                                                                                              شروع داستان "بادبادك باز"

_____________________________________

روز به روز كه از گذشته ها دور تر مي شوم، مي بينم گذشته راه خود را با چنگ و دندان به امروزم باز مي كند.

چه جوري ميشه از گذشته رها شد؟! اصلاً امكان داره؟


نوشته شده در شنبه نهم آذر 1387ساعت 17:0 توسط محبوبه| |
relax رو گذاشتم تو دهنم و سخت دارم مي جومش.

relax نشستم و سخت دارم آپ مي كنم.

relax رو همه جوره دوست دارم.

 

relax رو واسه يه مدت مي خوام امتحان كنم.

 

what'e the meaning of relax?!

نوشته شده در جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 16:23 توسط محبوبه| |