آمده ایم تا با زندگی کردن قیمت پیدا کنیم؛ نه به هر قيمتي زندگي كنيم ...
به تعداد آدم ها راه رسیدن به خدا وجود دارد!! چند بار تا حالا این جمله به گوشتون خورده؟چند بار تا حالا به زبون آوردینش؟هیچ موقع نشستین و به این جمله و اعماقش فکر کنین؟ عمق این جمله یعنی : یه فاتحه واسه "دین" بخونین. و چه زیرکانه این تفکر رو - این جمله رو - جا انداختن بینمون. عزیز دلم : به تعداد آدم ها راه رسیدن به خدا وجود ندارد. دومین سالی بود که تو ماه محرم دوربین داشتم؛اما حس عکاسی نبود. این چندتا عکس رو هم روز عاشورا گرفتم. این عکسا مربوط به مراسم نخل برداری روز عاشوراست : اینم پارچه های بالای نخل : اینم مراسم تعزیه خوانی (قبل از نخل برداری) : اینم مراسم شام غریبان : ببخشین اگه عکسا جامع نیست ... من عاشق اون کسی هستم که باکلاس و بافرهنگ بودن را در زیر پاگذاشتن و از بین بردن ارزش ها و مقدسات نمی بینه ... و هنوز هم با افتخار به عقایدش پایبنده. از همون اوایل با کمی دقت میشد فهمید که آدم مقید و بافرهنگی ه (بافرهنگ به معنای واقعی). امروز هم با ریشش و پوشش مشکیش کاملاً مشهود بود. کسی که حتی چندین سال فرانسه زندگی کرده و درس خونده. مهم اینه که خودشو گم نکرده، فراموش نکرده چی بوده و از کجا بوده ... احسنت! واقعاً لذت می برم از دیدن همچین افرادی. ناراحت بود، از کاری که به نظرش اشتباه بوده و مرتکب شده. پریشان بود. تاکنون این گونه ندیده بودمش ... بهترین دوستش نبود، کسی که در چنین وضعیتی می توانست به او آرامش دهد ... و من تنها کسی بودم که در نبود ِ امیر می توانست همدمش باشد، همدلش باشد ... با خودش کلنجار می رفت، عصبی شده بود. محکم پایش را به دیوار کوبید و از ته دل داد زد : "امیـــــــــــــر کجااااااااااااایـــی؟" شاید با این حرکت، سنگینی دلش کمتر شد اما سنگینی دل من بیشتر ... تمام فکرش شده بود که چرا همچین کاری کرده است و من تمام فکرم این بود که چگونه او را آرام کنم گاهی وقت ها هر روشی را هم که به کار ببری، سودمند نخواهی بود. چون در آن وضعیت او "تو" را نمی خواد. او "امیر" را می خواست ... و تمام آرزویم این بود که ای کاش نبودم و اشک هایش را نمی دیدم اغلب آدما بچه ها رو دوست دارن. هیچ موقع بهش فکر کردین چرا این طوریه؟ به نظر من؛ ما آدما بچه ها رو - خواسته یا ناخواسته - به خاطر معصومیت و پاکیشون دوست داریم. و به همین دلیله که بعد از مدتی - از 2-3 تا 7-8 سال - اون حس خوبمون کم کم از بین می ره و اون بچه ای که یه روز جونمون براش می رفت، میشه مثل خیلی از آدمای دیگه ... و روز به روز از این محبوبیت و شیرینی کودکانه ش کاسته میشه. کاش میشد آدما بتونن اون معصومیت بچگی ها رو حفظ کنن! و اما ... چی شد که من به این چیزا فکر کردم؟ دیروز خاله کوچیکه خونه مون بودن. خاله دو تا بچه داره؛ مریم (3 سالشه) و احسان (4 ماهه). دقت کردم دیدم دلم اون جور که واسه بچگی های مریم غش و ضعف می رفت، حالا نمی ره. در صورتی که جونم واسه احسان در می ره! به خودم گفتم عجب آدمی هستی محبوب! این همه تبعیض قائل میشی ... اما درست که فکر کردم، علتشو همونایی دونستم که اون بالا نوشتم. اینم از "اخسان"* خاله؛ جگر خاله، نفس خاله، گلِ خاله، نازگل خاله ... به قول عمه بزرگه - که دیشب همزمان با خاله اینجا بودن - ماشالله عین یه عروسکه. این مریم گلی : این احسان کوچولو : اینم لحظه پر از محبت آبجی بزرگه به داداش کوچیکه : * احسان رو از همون بدو تولد صدا می زدم "اخ سان". تاثیر این مدل صدا زدنم هم خیلی زیاد بوده؛ جوری شده که الآن خیلی از دور و بری هام هم بهش می گن اخ سان. :دی بیشتر وقتها نداستن نعمت است، وقتی نمیدانی، میتوانی در رویایت برای
آدمها شخصیتهایی قائل شوی که در واقعیت کیلومترها از آن فاصله دارند،
میتوانی دوستشان داشته باشی با اینکه لیاقتش را ندارند، میتوانی همیشه
جایی گوشه قلبت را به آنها اختصاص دهی، در شادیهایشان شاد باشی و با
غمهایشان غمگین، اما وقتی حقیقت مثل آوار بر سرت خراب شود، وقتی چهرهی
دیگرشان را برایت نمایان کنند، نمیدانی تقصیر از آنهاست یا تخمین اشتباهی
که در رویا پردازیت زدهای. * پ.ن : سعی دارم از این بعد، فقط از عکسایی که خودم گرفتم توی پست هام استفاده کنم. امروز داشتم با خودم فکر می کردم خیلی
مواقع از روی "عادت ِ فکری" یا "دلیل غیر موجه" نوعی از رفتار بقیه رو به چشم ِ
ایراد می بینم. اما وقتی خوب دقت کنی (دقت کنم) می بینی که خیلی از چیزایی رو
که واسه دیگران عیب می دونی؛ خودت واجدش هستی. دوست دارم نگاهم رو "وسیع" و "حقیقت بین" کنم. خیلی سخته! چون باید عادت ها رو کنار گذاشت، اونم عادت هایِ فکری. مثلاً
دیروز بود که وقتی نوع رفتار دوستم با پدرش رو دیدم، با خودم گفتم چه بده
که بلند با باباش حرف می زنه. و همین امروز متوجه شدم که بلندی
صداش همچین از بلندی صدای من در برابر بابا، بیشتر که نبود هیچ؛ کمتر هم
بود. یا مثلاً
نوع برخوردم با پسرای فامیل و دانشگاه همچین توفیری نداره با نوع رفتار
اونایی که از دید سوم شخص نگاه می کردم و می گفتم این رفتار
ایراد داره. باید بیشتر دقت کنم. نباید عیب بین باشم برای دیگران و درمورد خودم چشمامو ببندم. عینکه رو باید عوض کنم! و از بزرگترین درس های او از این زندگی این است که در انتخاب شریک زندگیش دقت کند! مطالبم داره مثل یه قطار میشه. به هم پیوسته س. تو پست قبلی حرف یه قضیه زدم از پسرای کلاسمون و غیرتشون!! که میخوام براتون یه چشمه شو بیام. با استاد و بچه های کلاس سفر روستا بودیم. یه سری دانشجوهای دیگه هم توی روستای بیداخوید بودن که همشون پسر بودن. یکی از پسرامون نزدیک اتوبوس وایساده بود تا همه سوار بشیم و حرکت کنیم. من و یکی دیگه از بچه ها داشتیم می رفتیم سوار اتوبوس بشیم، که یکی از پسرای اون سریِ دانشجوها یه تیکه انداخت بهمون. تیکه انداختن این پسرک همان و خنده کردن همچین که دیدم این زد زیرخنده کفرم در اومد. رسیدیم بهش بلند بلند گفتم : "مثل بُز وایساده، کاری که نمی کنه هیچ، تازه خنده هم می کنه." یارو کُپ کرد ناجور! داشته با خودش فکر می کرده خانوم " م " که هیچ موقع از این حرفا نمی زد!! _________________________________________ * غیرت پسرای امروزی منو کشته! ** تو همچین موقعیتی اگه یه دختر توقع نداشته باشه پسره به طرفداری ازش در بیاد. لااقل توقع داره که عکس العملی هم نشون نده. نه اینکه در بیاد و هر هر بخنده. *** نمی گم حرف زشت نمی زنم؛ اونم "بُز". آخه بز که حرف زشت نیست اما اینقدر حواسم هست که نخوام به پسرای کلاسمون حرف زشت بزنم. اون موقع، دیگه خیلی حرصم در اومده بود از این عکس العملش. از دستاوردای این سفر برای من همین بس که بیشتر از هر زمانی به ارزش "دوست" پی بردم. هیچ موقع به این فکر کردین که دوست واقعی کیه؟ امام صادق (ع) : هیچ کس را به دوستی مشناس، مگر آن که او را بیازمایی. "او را به خشم آوری و ببینی که آیا این خشم او را از حق به باطل می کشاند"، در "درهم و دنیا" و در "سفر کردن با او". این پستم به یادم اومد. یادم اومد، اولین دفعه ای که من و مینا همدیگه رو پیدا کردیم، توی سفر بود. سال 85، تهران، اردوی طرح ولایت نخبگان، اردوگاه شهید باهنر. و توی این سفر - متاسفانه - توجه شدم کسایی که "فکر می کردم" دوستم هستن، نیستن. ناخوش احوال بودم. از نظر روحی و جسمی. چون خودمو می شناسم، به هر کدومشون یه جوری رسونده بودم که من توی این سفر مثل همیشه نیستم. بد عنق م. بد اخلاقم. می دونستم تو همچین موقعیتی دوستام باید هوامو داشته باشن. باید آرومم کنن، در مقابل بدخلقی م صبور باشن. تا نه سفر اونا خراب بشه، نه من. حیف! که فکر می کردم منو می فهمن. می گفت : "آدم بیشتر از قبل به هم می ریزه. وقتی می بینه کسایی که یه روزی مراعات حالشونو می کردی، هواشونو داشتی. حالا که نیاز داری مراعاتتو بکنن، هواتو داشته باشن، نمی کنن، ندارن." فهمیدم ماها دوستِ لحظه های خوشِ همدیگه ایم، نه ناخوشی. فهمیدم ماها فقط ادای دوست رو در میاریم. گاهی وقتا آدم می خواد ارتباطات ِشو محدوده بندی کنه. مثلاً میگه فلانی جزء گروه دوستانه اما فلانی از گروه آشناها محسوب میشه. اون وقته که همین محدوده بندی نیاز به یه برخورد و رفتار متناسب با گروه بندی داره. حد و حدود "محاسباتی" تعیین می کنه، همه چیزو می خواد با منطق پیش ببره. احساس کمرنگ میشه. اون وقته که توی ارتباطاتش دچار مشکل میشه. با منطق محاسباتیش به یه عده اجازه صمیمیت بیش از حد می ده، یه عده رو از خودش می رونه. اگه آدم بشینه و بخواد با منطق دو دو تا چهار تا با اطرافیانش برخورد کنه، زندگیشو خراب می کنه. اون وقته که نمی تونه آزادنه ارتباطش رو با بعضی ها پررنگ تر یا کمرنگ تر کنه. حالا خدا نکنه تو این ها رو بدونی و به خاطر شرایط به وجود اومده، مجبور بشی ارتباطت رو با یکی با این منطق پیش ببری. چندین دفعه تا حالا پیش اومده که آرزو می کردم ای کاش فلان اتفاقی یا بحثی پیش نیومده بود که بخوام ارتباطام رو این طوری دسته بندی کنم. دوست داشتم هر کسی در جای خودش باشه نه در گروه خاصی. همین که انسان ها رو گروه بندی کنی یعنی آدما رو خیلی محدود و ساده دیدی. یعنی این که یه عده از انسان ها اینقدر شبیه به همن که تونستن تو چند تا دسته جا بشن! به نظر من هر کسی فقط و فقط در دسته!! خودش قرار داره نه در دسته ی جمعیت انسانی. - انجمن کوهنوردی دانشگاه برنامه این هفته شو گذاشته بود " پیر سبز چَک چَک"، یه سری کمبود وجود داشت که توسط رئیس دانشگاه یزد حل می شد که متاسفانه همکاری نشده بود. درست موقعی که جمع شده بودیم واسه رفتن؛ آقای دکتر رو دیدیم. این دوست ما هم انگاری که داغ دلش تازه شده باشه، دوید بره باهاش صحبت کنه. به درخواست خودش باهاش رفتم که اگه بشه من حرف بزنم. سلام که کردیم اومدم شروع کنم و انتقاد - پیشنهاد بدم که دیدم دوستم اینقده آتیشش تنده که از همون اول با یه لحن نسبتاً تند و گله مند سریع شروع کرد ... منم ساکت و آروم فقط وایسادم و حرفاشونو گوش دادم. لام تا کام حرف نزدم چون اوضاع خیلی خیطی بود! به قول معروف "خودمو سنگین نگه داشتم". در نهایت مشکل ما که حل نشد هیچ؛ یه چیزی هم بدهکار شدیم. به دوستم گفتم؛ این طوری که تو صحبت کردی، بعید نیست کلاً برنامه های کوهنوردی کنسل شه. فقط شانس بیاریم برنامه ی سفر کلاسی مونو رد نکنه. - نوع برخورد آدما با شخصیت های مختلف با تغییر لحن یا نوع حرف زدن، نتیجه هم تغییر می کنه. خیلی وقتا این خودمونیم که کار خودمونو خراب می کنیم، همیشه تقصیر رو گردن دیگری نندازیم. ______________________________ * درگوشی بهتون بگم که خیلی از دانشجو ها دل خوشی ازشون ندارن. **بچه ها می گن : تو سر زبونت بیشتره، بلدی چطوری حرف بزنی. به خاطر همین اغلب منو پیش می کنن. *** یه امضای دیگه مونده که برنامه سفر مون به ماسوله حل بشه. درسته که اون امضاء، امضای آقای دکتر نیست اما به هر حال هر چی نباشه همه ی برنامه ها زیر دست ایشون رد میشه. پ.ن : عکسای کوهنوردی رو به زودی می ذارم. می تونین خوشحال باشین :دی اسلام و مسلمان بودن تنها به اخلاق و ویژگی های انسانی نیست. به میزان زیادی ساخته های انسانی میزان پایبندی انسان رو به اعتقاداتش نشون میده. فکر می کنین در ساخته هامون چقدر اسلامی بودن رو نشون می دیم؟ کدوم صنایعمون اسلامی ه؟ کدوم دستاوردامون اسلامی ه؟ من در زمینه کار خودمون مثال میارم : یزد ما رو در نظر بگیرین. یه آب و هوای گرم و خشک داره. تابستوناش آفتاب های بسیار سوزان و زمستوناش سوز ِسرما. هر آدمی می دونه که واسه همچین منطقه ای بدترین مصالح، فلزاته. حالا بیاین و ببینین این اخیر چقدر ساختمون در حال ساخت یا ساخته شده داره؛ که جنس مصالح ساختمانی ش "کامپوزیت آلمینیوم"ه. خب مُده دیگه! - چه دلیل محکمی! - حالا خودتون میزان اتلاف انرژی رو در نظر بگیرین. به علاوه اینکه ساختمون رو به رویی این ساختمونا؛ تو تابستونا عجب تابش نوری رو باید تحمل کنن. قانون لا ضرر و لا ضرار فی الاسلام کجا می ره؟ می تونین هزار تا مثال دیگه بیارین. آخه یه مسلمون باید این طوری باشه؟ یه جامعه اسلامی باید این طوری باشه؟ یادم نمی ره اون موقعی که داشتم با پسر عمه م* چت می کردم، یهو در اومد گفت : "من چند نفرم؟ " گفتم : "چطور؟" گفت : "چرا شناسه جمع به کار می بری؟" چندین بار تا حالا پیش اومده که افراد مختلف بهم تذکر دادن که نگم "شما" بگم "تو" اما من هنوزم خیلی از افراد رو "شما" مخاطب قرار می دم. وقتی با یکی شما شما حرف می زنم، دلیل این نیست که دارم رسمی صحبت می کنم یا مخاطبم رو غریبه می دونم یا طرف رو خیلی بزرگتر از خودم فرض کردم یا ... شاید مهمترین دلیلش همون "عادت" باشه. تربیت! این طوری تربیت شدم. این طوری بزرگ شدم. از بچگی وقتی یکی رو مفرد مخاطب قرار می دادم، بهم گفتن عیبه، زشته. باید بگی "شما". اون از تو بزرگتره. حتی یادمه بچه که بودیم. هر سه مون مامانم رو تو، تو صدا می زدیم اما بابا رو شما**. اون موقع ها مامان بزرگِ مامانم بهمون ایراد می گرفتن که زشته مامانتونو این طوری صدا می کنین و بی احترامیه. از اون زمان بود که کم کم "عادت" کردیم. مامان هم شد "شما". پس "تو" یا "شما" بودنِ شما دال بر این نیست که باهاتون چقدر صمیمی هستم یا بهتون چقدر بیشتر احترام می ذارم. ولی می تونم بگم مدتیه، این نوع حرف زدنم انتخاب خودمه دیگه. مدتی میشه این انتخاب خودمه که به یکی بگم "تو" یا بگم "شما" اما نمی تونم ادعا کنم تونستم "عادت" ها رو کنار بذارم. در راستای این پست آبجی منیره ____________________ *پسر عمه جان فقط یه سال از من بزرگتره. خیلی وقته مثل همه ی پسرای فامیل شده "تو". **علتشم اینه که مامان به بابا می گفتن "شما" ولی بابا به مامان می گفتن "تو". پ.ن : خیلی وقتا عادت، شخصیت رو تحت تاثیر قرار می ده. باید یه نگاهی به عادت هامون بندازیم. حکایت مردم ما حکایت ملانصرالدین ه و الاغش! روزی ملانصرالدین و پسرش با الاغی ازجایی به جای دیگه می رفتن. ملا و پسرش بر الاغ سوار شدن و راه رو طی می کردن. سر راه از دهی عبور می کردند. مردم ده بر او ایراد گرفتن که ای ملا چه سنگدلی که اینگونه بر الاغ نشسته ای و فکر خستگی این زبان بسته را نمی کنی! ملا از الاغ پیاده شد و تنها پسرش بر الاغ بود. به ده دیگری رسیدند. مردم ده بر او خرده گرفتند که عجب پسر بی ادبی. پدر اینگونه پیاده می رود و پسرک بر الاغ سوار شده! ملا پسرش را پیاده کرد و خود بر الاغ سوار شد. سر راه از ده دیگری عبور می کردند. مردم ده بر او خرده گرفتند که عجب بی رحمی. پسرش را پیاده می برد و خود بر الاغ سوار شده! ملا از الاغ پیاده شد و با پسرش پیاده می رفتند. بردهی دیگر عبور می کردند. مردم ده بر او خرده گرفتند که عجب احمقی است؛ الاغی دارد و هر دو پیاده می روند! ________________________ چقدر به عقاید همدیگه احترام می ذاریم؟ چقدر سعی می کنیم همدل باشیم ؟چقدر هوای همدیگه رو داریم ؟ چرا روز به روز به جای اینکه به هم نزدیک بشیم، داریم از هم دورتر می شیم؟ چرا دائم به همدیگه خرده می گیریم؟ چرا سعی نمی کنیم یه کم واسه همدیگه احترام قائل باشیم؟ اگه دقت کنین یه اصطلاحه که خیلی ها به کار می برن : "عقاید هرکسی واسه خودش محترمه" می خوام این اصطلاح رو تصحیح کنم : "عقاید هر کسی واسه بقیه محترمه " ____________________ *بین ایراد گرفتن و بی احترامی به عقاید دیگران ارتباط وجود داره. پ.ن : توجه کنین به حوادث سیاسی چند ماهه اخیر و عواقبش ... در رواياتي كه از
پيامبر(ص) و اهل بيت ايشان با تعابير متعدد نقل شده، آن بزرگواران از رد سائل و
جواب كردن او نهي كرده اند از جمله:
از
رسول خدا(ص) روايت شده كه فرمود:
«سائل
را جواب نكنيد حتي اگر به دادن سم سوخته چارپائي باشد» پرواضح است كه در اين حديث
مقصود، بخشش اندك است كه انسان ممكن است از بخشيدن مال يا شي اندك و ناچيز خجالت
بكشد درحالي كه محروم و نااميد كردن سائل اندك تر از آن است، چنانكه علي(ع) فرمود:
«لاتستح من اعطاء القليل فان الحرمان اقل منه= از بخشش اندك شرم مدار كه محروم
كردن، از آن كمتر است» (نهج البلاغه ق/67).
امام
باقر(ع) فرمود: «اگر سائل مي دانست كه در سؤال كردن ]چه مضراتي[ نهفته، هيچ گاه از
كسي درخواست نمي كرد و اگر انفاق كننده مي دانست، خودداري او از بخشش ]چه زيان
هايي[ بدنبال دارد، هيچ گاه از بخشش به ديگران دريغ و امتناع نمي كرد.»
رسول
خدا(ص) فرمود: «آن كس را كه به تو اميدوار است مأيوس مساز كه اگر چنين كني خداوند
بر تو خشم گيرد و دشمنت دارد.» از همين روست كه امام صادق(ع) در وصف جدش رسول خدا
مي فرمايد:
«رسول
خدا هيچگاه سائلي را دست خالي برنمي گرداند، اگر چيزي همراهش بود مي داد و اگر
نداشت مي فرمود: خدا مي رساند.»
امام سجاد(ع) آنگاه سائل را با اين واقعيت
آشنا مي سازد كه امتناع كردن از انفاق حالتي طبيعي براي صاحب مال و ثروت است زيرا
انسانها مسلط بر اموال خود هستند و حق تصرف در آن دارند و مختارند كه آن را ببخشند
يا پس انداز نمايند، لذا هيچ كس حتي سائل محتاج، حق ندارد صاحب مال و ثروت را
بخاطر نبخشيدن و ندادن سرزنش كند.
امام
سپس كلام خود را با عبارتي پرمعني به پايان مي برد و مي فرمايد: اگر ]فكر مي كني
انفاق كننده با ندادن چيزي[ ستمي در حق تو روا داشته، بدان كه «انسان، بسيار ستمگر
و ناسپاس است.»
در
اين عبارت كه خطاب به سائل است آمده كه اگر با ستم يا اجحافي از سوي انفاق كننده
مواجه شد و يا جواب ردي از او شنيد باتوجه به اينكه از نياز او باخبر بود يا آن
سائل از امكانات و توانمندي هاي او اطلاع داشت و اين عمل را ظلم در حق خود دانست،
اين مسأله نبايد او را به شگفتي وادارد زيرا انسان، بسيار ستمگر و ناسپاس است و
چنين رفتاري از بسياري از مردم، قابل توقع است و اين اولين و آخرين ظلم هم نخواهد بود،
براين اساس سائل بايد رفتاري متوازن و سنجيده در قبال انفاق كننده داشته باشد و
ناراحتي و خشم، او را از دايره اخلاق پسنديده خارج نسازد. منبع : اینجا ________________________________ چقدر تا حالا سائل رو رد کردی به بهانه اینکه
اینا "گدا" ن و اگه کمک کنیم زیاد می شن و پررو می شن؛ یا از این جور بهانه تراشی ها؟
هاله های غیر فیزیکی وجود دارند که همواره هر شخصی را احاطه کرده اند. ادوارد هال (Edward Hall) این هاله های فضایی موجود در پیرامون هر فرد را به چهار گونه تقسیم بندی کرده است : هاله ی کاملاً خصوصی، هاله ی شخصی، هاله ی اجتماعی و هاله ی عمومی. ورود به هاله ی کاملاً خصوصی به معنی تماس جسمی است. نزدیکی تا این حد در بیشتر اوقات تنها در مورد افرادی پیش می آید که یکدیگر را به خوبی می شناسند و یا اینکه در نبرد با یکدیگرند. ادراک در این مورد در وحله ی اول از طریق حواس لامسه و بویایی صورت می گیرد و اهمیت بینایی در مرحله ی بعد می باشد. در هاله ی شخصی دو نفر با هم تماس دارند و با هم گفتگو می کنند. هاله ی اجتماعی بین دو منطقه شخصی و عمومی قرار دارد. در این حریم اشخاص با یکدیگر تماس فردی ندارند اما یکدیگر را نیز نمی توانند نادیده بگیرند. در هاله ی عمومی ارتباط مستقیمی بین دو فرد وجود ندارد. افراد با یکدیگر کاری ندارند و برخورد دو نفر با هم اتفاقی است. زیبایی شناسی در معماری، ص 226 ___________________________ نکته جالب اینه که طبیعتاً بنا به فرهنگ و موقعیت حریم این هاله ها متغیره. توی امریکا وقتی یه نفر با شخص دیگه ای در یه اطاق باشه ادب امریکایی حکم می کنه که با این شخص تماس برقرار کنه چون که هاله های شخصی این دو فرد در هم تداخل کرده ن. جالبه ها؛ در صورتی که به عنوان مثال توی انگلیس اگه فرد عیناً در همین شرایط قرار بگیره، طرف مقابل رو مطلقاً نادیده می گیره. چون برای اون هالهی شخصی به مراتب محدودتره و لزومی به ایجاد ارتباط با شخص دیگه ای نمی بینه. در مورد این موضوع؛ ایران و امریکا شبیه به هم ان. ملت مجموعه افرادی است که دردر مشترکی احساس می کند. واقعاً ما یه ملتیم؟ بنی آدم اعضای یک پیکرند / که در آفرینش ز یک گوهرند واقعاً ما یک پیکریم؟ دیروز واسه درس "معماری اسلامی" با دکتر اولیاء رفتیم روستای "فهرج". بین درسای استاد بود که یه چند تا بچه اومدن دور و برمون و دائم شیطنت می کردن. البته اونا در عوالم کودکانه خودشون به سر می برن اما باعث به هم ریختن کلاس ما هم می شد. بگذریم؛ چیزی که اونجا خیلی فکرمو مشغول کرده بود این بود که سر و وضع آشفته و کثیف این بچه ها از سر فقره یا بی تفاوتی خانواده هاشون به این مسئله؟ همیشه بعد از کلاسای دکتر، همه کانه قوم تاتار و مغول حمله ور میشیم به خوراکی های همدیگه. دیروز اوضاعمون خیلی خراب شده بود و کفگیر به ته دیگا رسیده بود که در اوج قحطی زدگی مقداری نون و پنیر جمعیتی رو از خطر مرگ در اثر گرسنگی نجات داد. آقا ما رو بگو کلی خوشحال شده بودیم غذا گیر آوردیم. در یک چشم به هم زدن دیدیم جماعتی اطرافمونو گرفتن واسه سرو این چند لقمه نان و پنیر ناقابل. اول از همه سهم دکتر رو با مناعت تمام جدا کردیم و خدمتشون رسوندیم که از گرسنگی مدهوش نشوند :دی بعد از اون هم دوستان عزیز تر از جان. همین که اومدیم یه لقمه در دهان بگذاریم. دیدیم 5 جفت چشم مسلح دارن به طرف ما شلیک می کنن. من که اصلاً حواسم به این طفلای معصوم نبود یهو دو ریالیم افتاد که بابا از همه مهمتر این بچه هان. خیلی گرسنه شون بودولی روشون نمی شد بیان جلو. واسه هر کدومشون یه لقمه گرفتم و دادم دستشون اما همچنان داشتم به این فکر می کردم که چرا سر و وضعشون این قدر کثیف و آشفته اس؟ اگه گفتین این پنج تا و این عکس منو یاد چی انداخت؟ - ببخشین آقا این مانتو دوختِ کجاست؟ + خانوم پارچه ترک ه؛ مانتو ترک. دیگه نهایت دوختِ ایرانه؛ پارچه ترک. ___________________ - باتری ماشینو باید عوض کنم؛خوابیده. + حواست باشه خارجیشو بگیری ها. باطری های خارجی لازم نیست آب بریزی توش، سولفاته نمی شه. به ماشینم آسیب نمی رسونه. ___________________ - لباس خوب چی بگیرم؟ + لباس مارک دار بگیر؛ فیلیپس مارک خوبیه. ___________________ -قراره تلویزیون جدید بخرم.نظرت راجع به پارس چیه؟ + مگه دیوونه شدی؟ خب تلویزیون ساموسونگ در همون حدی که تو می خوای، با کیفیت بالاترو یه اختلاف قیمت کم تو بازاره. پیامبراکرم (ص) وای بر امتی که میپوشد آنچه را که خود نبافته و میخورد و میآشامد آنچه را که خود نیفشرده است. پ.ن : 1400 سال پیش پیامبر هشدار رو داده بودن. حیف که تو خیلی موارد فقط اسم اسلام رو به دوش می کشیم ... متاسفم برای مسلمانیتمون! ایراد از مردم نیست که جنس خارجی رو به ایرانی ترجیح میدن. ایراد از صنعتگرا و طراحا و مسئولین و متفکرین کشورمونه که کیفیت خیلی از اجناسمون پایینه؛ اونایی هم که کیفیتش خوبه، قیمتش بالاست. مردم خارجی رو به ایرانی ترجیح می دن. دید خوبی به اجناس ایرانی ندارن. امکان جدید بلاگفا : ایجاد رمز برای مطلب. (خیلی وقت بود دوست داشتم همچین امکانی داشته باشه) احسنت به بلاگفا ... :) بعد اذان بود کع تازه چشمام گرم شده بود. با صدای جیغی از خواب پریدم. بدجور پریشون بودم. صدای جیغ دائم تکرار میشد و توی گوشم می پیچید. کمک می خواست. کاری از دستم بر نمی اومد. صدای جیغ تمام ذهنم رو درگیر کرده بود. همسایه ها هم تاییدش کردن. یعنی چه اتفاقی واسش افتاده بود؟ نمی دونم. پ.ن: از اذون صبح تا حالا دائم به این مسئله فکر می کنم که اگه روزی یه اتفاقی برام بیافته و چاره ای جز جیغ زدن نداشته باشم، کسی به دادم می رسه آیا؟ این فکر مثل خوره به جونم افتاده که نکنه خدای نکرده کسی به فریادم نرسه ... چی به سر ما آدما اومده که این قدر واضح ازمون درخواست کمک بشه و کاری از دستمون بر نیاد؟!!! "وَلا تَمنُن تَستَکثِرُ" " و منت مگذار و فزونی مطلب" آیه 6 سوره مدّثّر در
این که نهی از منت و فزونی طلبیدن در چه مواردی است باز در اینجا مفهوم
آیه کلی و گسترده است، و هرگونه منت گذاردن بر خالق و خلق را شامل می شود،
نه بر پروردگارت منت بگذار که برای او جهاد و تلاش می کنی، چرا که او بر
تو منت گذارده که این مقام منیع را به تو ارزانی داشته است. همچنین
عبادت و اطاعت و اعمال صالحت را بسیار مشمر، بلکه همیشه خود را در سر حد
"قصور" و "تقصیر" بدان، و عبادت را یک نوع توفیق بزرگ الهی برای خودت
بشمار. و
نیز اگر خدمتی به خلق می کنی چه در جهات معنوی باشد مانند تبلیغ و هدایت و
چه در جهات مادی مانند انفاق و بخشش، هیچ کدام را نباید با منت یا انتظار
جبران، آن هم جبرانی فزونتر توأم نمائی چرا که منت، اعمال نیک را باطل و
بی اثر می کند. ________________________ پ.ن : واقعاً راجع به این موضوع چقدر به حکم الهی عمل می کنیم؟ کتاب "فمنیسم؛ راه یا بی راه؟!" رو می خونم، نوشته "دایانا پاسنو" با ترجمه "محمدرضا مجیدی". به این فکر می کنم که ماها در این عصر به کجا رسیدیم که واسه رسیدن به خواسته هامون و ثابت کردن این که"آن چه من می گویم درست است و بهترین" به چه کارها و حرف ها که چنگ نمی زنیم. همیشه توی بحثای مذهبی یا سیاسی وقتی به جایی می رسه که می بینم طرف مقابلم داره بزرگترین افراد مذهبی یا سیاسی رو زیر سوال می بره و با هیچ منطق و دلیل موجهی میگه فلانی داره اشتباه می کنه، یه جمله رو می گم : " هنوز اینقدر اطلاعات ندارم و اینقدر فهمیده و درس خونده نیستم که بخوام احکامی که اونا بعد از چندین سال مطالعه و بررسی و تحقیق در حوزه های مختلف بهش رسیدن رو با منطق دو دو تا 5 تای خودم رد کنم. " عجیبه رفتار ما آدما برای ثابت کردن این که : " آن چه من می گویم درست است و آن چه برخلاف آن باشد، اشتباه. " خدایا؛ ماها رو برای پیدا کردن "صراط المستقیم" یاری کن. حس می کنم خیلی هامون داریم به بی راهه می ریم. و اینم بخشی از انجیل که در این کتاب اومده و ازش لذت بردم: "خداوند نسبت به اشخاصی که از او می ترسند، به اندازه عظمت بهشتی که در ورای زمین است، مهربان است. به همان اندازه که شرق و غرب از هم فاصله دارند، او ما را از گناهانمان دور می سازد. همان قدر که یک پدر نسبت به فرزندانش بخشنده است، خداوند نیز نسبت به کسانی که از او می ترسند بخشنده است." سرود 103 خطوط 11-13 سوالی که در این جا مطرح است این است که آیا به راستی
وظیفه یک زن کارآفرینی است؟! اصلا از نظر جامعه کنونی ما ملاک ارزش و برتری یک زن
چیست؟ زن موفق چه کسی است؟ زنی که از تحصیلات بیشتری برخوردار باشد؟ زنی که دارای مقام و مرتبه شغلی بالاتری باشد و از نظر مالی هم دستش در جیب
خودش باشد و هیچ نیازی به درآمد همسرش نداشته باشد، زن موفقی است؟ موفق ترین زنان
امروز جامعه ما!! زنانی هستند که بیشتر وقتشان را در بیرون خانه بگذراند و بیشتر
غذای حاضری بخورند و بچه هایشان از طفولیت به مهد کودک بروند!! زنانی که فرقی با
مردها ندارند و پا به پای آنان در عرصه اجتماع حضور دارند. اینان همان الگوهای
دختران جامعه مان هستند. همیشه افراط ها و تفریط ها، کار دست جامعه ها می
دهند. زمانی بود که زن آنقدر مورد ظلم و ستم قرار می گرفت و آنقدر زیر دست و تو سری خور و جنس دوم بود، که حتی برای عدم انجام کارهای خانه هم مورد عتاب قرار می
گرفت. زمانی که تربیت فرزندان هم فقط جزء وظایف او بود! و امروزه که حامیان آسمانی
این موجود!! کاری اساسی! کردند و احساس خود کم بینی را در زنان
به وجود آوردند تا تمام تلاششان را صرف تشبه شان به مردان کنند. آنقدر
ملاک برتری زن را در جامعه تغییر داده اند که باورمان شده شوهرداری، تربیت
فرزند یک کارهای بیهوده و بی فایده ای ست و انواع و اقسام ظلم ها به زن شده است که
مجبور نیست بار اقتصادی خانواده را بر دوش بکشد! یا کارهای سخت و طاقت فرسا
انجام دهد! آیا براستی برترین زنان متشبه ترین آنان به مردان اند؟ آیا این یک
توهین به زن نیست که هرچه مردانه تر با ارزش تر؟ از صدا وسیما که توقعی نیست ! اما آیا از یک زن که تحصیلات
خاصی ندارد یا خانه دار است اما فرزندانی تربیت کرده با معنویت و انسانیت بالا، حتی
در مشاغل پایین جامعه، هم تقدیر می شود؟ اگر روزی هم این زنان به
عنوان الگو یاد شوند، علت نمونه شدنشان تحصیلات عالیه فرزندانشان است و این که چند
دکتر تربیت کرده و وارد جامعه کرده است. حالا مهم نیست! انسانیت این دکتر
چقدر است یا معنویتش یا ... . آیا تنها دلیل درس خواندن استفاده از آن برای شغل
آینده است؟ آیا نمی شود به تحصیلات این گونه نگریست که بهتر بتوانیم برای
فرزندانمان مادری کنیم؟ کودکی که در سنین اوج نیاز به مادر به دلیل شغل مادر یا
علاقه مندی های او ( اعم از علمی،هنری، ورزشی و... ) دربهترین حالت مجبور است طعم
مادربزرگ ها را به جای مادر بچشد یا مربیان مهدکودک را مادر دوم خود تلقی کند، آیا
این کودک از لحاظ عاطفی کمبودی نخواهد داشت!؟؟ آیا چنین کودکی عقده مادر
پیدا نمی کند؟ شاید فراموش کردیم "جهاد زن، خوب شوهر داری
است". زن در خانواده کانون عاطفه است. خستگی روحی و جسمی این کانون چه ضربه ای
به بنیان خانواده می زند؟ علت روند روز افزون طلاق ها در جامعه چیست؟ قصدم بیان مخالفت با کار کردن زن و
داشتن مرتبه و شغل اجتماعی نیست. هدفم مخالفت با تحصیلات عالیه زن نیست. امروزه
محاسن داشتن یک درآمد، حتی ناچیز، برای زن، که به اقتصاد خانواده کمک کند، چیزی
نیست که کسی منکر آن شود. اما آنچه اهمیت دارد این است که اولویت با این ها نباشد
و ارزش تلقی نشود. از قدیم هم گفته اند صلاح مملکت خویش خسروان دادند.
نکاتی هم که بیان شد موردی است. ممکن است زنی به خوبی از عهده انجام وظایف بیرون
و درون خانه بر آید و شوهرش هم بسیار راضی باشد و یا مردی کارکردن زن را موجب تقویت وشادابی
روحی او ببیند، هرچند از لحاظ مالی هم نیازی به درآمد او نباشد. و یا زنی که به لحاظ
اقتصادی مجبور است کار کند تا امورات روزمره زندگیشان بگذرد. فقط
متوجه تغییر ارزش ها باشیم؛ و باور کنیم آنچه باید در راس اولویت ها
باشد، خانواده است ... ________________________________ پ.ن1: منبع : ديار يار پ.ن2 : واسه ي دوست عزيزي كه فردا يه روز مهمه تو زندگيش،
دعا كنين. واسش آرزوي موفقيت دارم. پ.ن3 : ممنون به خاطر تبريك عيد!












پسرکِ!! کلاس ما همان. *
**
تازه با اون خشونتی که من به کار بردم، فکر کنم بنده ی خدا تا چند دقیقه تو شوک بود.***می گفت : "تو هیچ موقع این طور نبودی. هیچ موقع ندیدم بد
عنقی کنی. هیچ موقع نفهمیدم از دست کسی ناراحت شی، می ریختی تو خودت.
اما حالا یه جور ِ دیگه ای."
______________________
* یکی از بزرگترین شکنجه ها برام وقتیه که اطرافیان منو گریون ببینن. دورم جمع شدن که آرومم کنن، اونم از سر ترحم ،نه دوستی. چون اگه دوست بودن، قبل از اینکه منو این طوری شکنجه بدن، آرومم می کردن.
بهترین لحظه های سفر وقتی بود که تو تنهاییم سیر می کردم. و از بین اونا، بهترین لحظه وقتی بود که توی اون سرما رفتم بالای دیوار نشستم و زانوهامو بغل گرفتم و طبیعت زیبا رو تماشا می کردم. اون وقت بود که روحم تازه شد.
به قولی که داده بودم، وفادارم. فقط خواستم تجربه هامو با دوستای خوبِ وبلاگیم قسمت کنم، وگرنه حالم خیلی بهتره.
به ناچار باید متفاوت باشه. خیلی مهمه که با هر کسی چطوری صحبت کنی. یکی دوست داره با هزار تعارف و تشکر و ... حرفشو بزنی. یکی دوست داره خلاصه حرف بزنی. یکی از چاپلوسی متنفره، اون یکی خوشش میاد. یکی هر چی رسمی تر حرف بزنی بیشتر توجه می کنه، اون یکی هر چی خودمونی تر. مهمه که بتونی تشخیص بدی طرف مقابلت از کدوم دسته س. 


_________________________
"حامد" توجه همه رو به خودش جلب کرده بود. اومده بود با یه حالت خیلی معصومانه می گفت بهم پول بدین؛ می خوام بستنی بخرم. بچه ها همه نظرشون این بود که نباید به بچه این طوری پول داد. چون یاد می گیره از این به بعد هر کی رو دید، ازش پول بگیره و این خیلی بده. دستشو گرفتم و گفتم بهت پول نمی دم اما با هم می ریم برات بستنی می خرم، بهت می دم. کلی خوشحال شد اما بازم می گفت خب پول بده خودم بخرم. دیدم خیلی اصرار می کنه، بهش گفتم بذار در مغازه که رفتیم؛ پولو می دم به تو، تو بده به فروشنده. اما بازم می گفت نه، الآن پولو بهم بده. پولو بهش ندادم تا برسیم در مغازه. بستنی نداشت؛ گفت یخمک می خوام. گفتم چندتایین با دوستات؟ گفت 7 تا اما فکر کنم همین طوری یه عددی رو گفت که من زودتر واسش بخرم. پولمو از کیفم در آوردم که بدم به آقای فروشنده که دیدم هنوز نگاش به پول منه. گفت بدش به من. گفتم باشه؛ بذار حساب کنم...؛ نذاشت حرفمو تموم کنم که پولو از دستم گرفت و گذاشت توی جیبش. گفتم پس یادت باشه؛ این پولو دادم بهت تا اگه دوستات هنوزم چیزی خواستن یا یخمکا به همه نرسید بیای و واسشون بخری. گفت باشه. یخمکا رو گرفت و دوید طرف خونشون.
من آخر نفهمیدم حامد پولو از روی فقر از من گرفت یا به خاطر بی تفاوتی خانواده ش به این مسائل؟!


نوشته شده در چهارشنبه نهم دی 1388ساعت
20:41 توسط محبوبه| |
نوشته شده در دوشنبه هفتم دی 1388ساعت
19:43 توسط محبوبه| |
امیر دومین دختری است که - به علتی - به اسم پسر صدایش می زنیم. تا حدی که گاهی بدون آن که متوجه باشیم جلو استاد نیز همین گونه او را مخاطب قرار می دهیم.
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم آذر 1388ساعت
21:2 توسط محبوبه| |
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم آذر 1388ساعت
13:40 توسط محبوبه| |
بعضی ها خیلی خوب حرف های دل خیلی از آدم ها را بیان می کنند. این هم حرفی از دل :
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم آذر 1388ساعت
21:35 توسط محبوبه| |
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت
0:35 توسط محبوبه| |
از بزرگترین شکنجه های یک آدم بانظم این است که با یک عده آدم بی نظم زندگی کند!
نوشته شده در جمعه سیزدهم آذر 1388ساعت
23:15 توسط محبوبه| |
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت
19:43 توسط محبوبه| |
دلم هوای دوستای واقعیمو کرده. دلم هوای مینا رو کرده. دلم هوای الهامو کرده. هوای عطیه. هوای فاطمه. هوای سعیده. می دونم بفهمن اینقدر به هم ریخته بودم که از صدای هق هقم همه ی بچه های اتاق اومدن بالای سرم و گریه هامو* - که توی 7 سالی که هم مدرسه ای بودیم، حتی یک نفرم ندید - دیدن، دلشون غصه می گیره.
بسیار سفر باید، تا پخته شود خامی
پ.ن : نوشته شده در یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت
22:39 توسط محبوبه| |
نوشته شده در چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت
13:13 توسط محبوبه| |
نوشته شده در جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت
18:35 توسط محبوبه| |
نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت
23:33 توسط محبوبه| |
نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت
16:45 توسط محبوبه| |
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت
21:8 توسط محبوبه| |
نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت
23:9 توسط محبوبه| |
نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388ساعت
21:7 توسط محبوبه| |
نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388ساعت
0:54 توسط محبوبه| |
جون من این دو تا عکس خیلی شبیه به هم نیستن؟این پست رو یادتونه؟
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت
13:21 توسط محبوبه| |
نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت
20:48 توسط محبوبه| |
نوشته شده در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت
23:34 توسط محبوبه| |
برگزیده تفسیر نمونه-آیت الله مکارم شیرازی- ج 5 ص 324
نوشته شده در شنبه هفتم شهریور 1388ساعت
19:28 توسط محبوبه| |
نوشته شده در شنبه سی ام خرداد 1388ساعت
14:53 توسط محبوبه| |
مدتی است در صدا وسیما بخصوص اخبار ساعت 14 گزارشاتی
از بانوان کار آفرین! پخش می شود و به طور ضمنی آنان را مورد تحسین و تقدیر قرار می
دهند. تاثیری که این گزارشات بر روی من مخاطب مونث دارد جز این است که : ای کاش من
هم می توانستم کاری کنم که هم به اقتصاد خانواده کمک کنم هم برای خودم کسی باشم؟ مگر
من از آن زن جوشکار یا راننده اتوبوس یا پرورش دهنده ي اردک چه کم دارم؟
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت
12:59 توسط محبوبه| |

