تبليغاتX
دل نوشته ها
دل نوشته ها

آمده ایم تا با زندگی کردن قیمت پیدا کنیم؛ نه به هر قيمتي زندگي كنيم ...

تصور مردممون از یه دختر یا خانوم چادری چیه؟

چرا بعضی از مردم فکر می کنن یه دختر چادری نمی تونه رنگای شاد بپوشه؟ چرا فکر می کنن یه خانوم  با چادرش نمی تونه تا ایستگاهِ آخر دَرَکه رو بره؟ چرا فکر می کنن یه دختر چادری نمی تونه از حق خودش دفاع کنه؟ چرا فکر می کنن یه خانوم چادری نمی تونه رتبه اول رو توی دانشگاه داشته باشه؟  چرا فکر می کنن یه دختر چادری نمی تونه بره سینما؟ چرا فکر می کنن یه خانوم چادری نمی تونه بره پارک واسه تفریح؟ چرا یه دختر چادری که در حال عکاسیه براشون عجیبه؟ چرا یه دختری چادری که خارج رفته باشه براشون عجیبه؟ چرا یه خانوم چادری که چت می کنه براشون عجیبه؟ چرا یه دختر چادری که با دوستاش رفته رستوران براشون غیر عادیه؟چرا یه خانوم چادری که سر و زبون داره واسشون غیر عادیه؟ 

   

"اصلا همين خانم‌هاي چادري سريال‌ها؛ هرچه مي‌بينم و مي‌گردم روش زندگي‌شان با من و امثال من سازگار نيست. يعني حتي يک مورد که بتوانم تصور کنم وضعيت مشابه ما را دارد سخت پيدا مي‌شود. ما چادري هستيم؛ اما بي‌سواد و جنوب‌ شهري نيستيم. چادري هستيم؛ اما آرايش نمي‌کنيم و چادرمان را به دست باد نمي‌دهيم. روسري‌مان را هم تا رستنگاه مو عقب نمي‌دهيم! به خدا جلوي مادر پدرمان چادر رنگي نمي‌پوشيم، شب‌ها هم با مقنعه چانه‌دار مشکي نمي‌خوابيم! تحصيلکرده هستيم؛ اما تجملاتي نيستيم. دست‌مان به دهان‌مان مي‌رسد؛ اما نان‌خور حکومت  نيستيم. تازه نه افسرده‌ايم نه سراسر سال مشکي پوش ائمه‌ايم. وقتي چادر مي‌پوشيم يعني چادري هستيم؛ نه اينکه تا در خانه را زدند با همان لباس بپريم در را باز کنيم؛ يا در محيط کاري مختلط چادرمان را برداريم. هم درک عاطفي داريم هم قوه عاقله."

 ( با تلخیص ) برگرفته از : گل دختر

 

"فکر می کند ما چادری ها احساسات نداریم

.فکر می کند ما بچه های مذهبی دل نداریم

فکر می کند ما از سنگ هستیم

فکر می کند امل هستیم

نه جانم

 ...ما بهتر و بیشتر از شما درک می کنیم."

  ( با تغییر )    برگرفته از :    وب نوشت های یک شیمیای


* * *

معتقدم : چادر محدودیت نیست؛ مصونیت است.

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 12:47 توسط محبوبه| |

یادم نمی ره اون موقعی که داشتم با پسر عمه م* چت می کردم، یهو در اومد گفت : "من چند نفرم؟ " گفتم : "چطور؟" گفت : "چرا شناسه جمع به کار می بری؟"

چندین بار تا حالا پیش اومده که افراد مختلف بهم تذکر دادن که نگم "شما" بگم "تو" اما من هنوزم خیلی از افراد رو "شما" مخاطب قرار می دم.

وقتی با یکی شما شما حرف می زنم، دلیل این نیست که دارم رسمی صحبت می کنم یا مخاطبم رو غریبه می دونم یا طرف رو خیلی بزرگتر از خودم فرض کردم یا ... شاید مهمترین دلیلش همون "عادت" باشه. تربیت! این طوری تربیت شدم. این طوری بزرگ شدم. از بچگی وقتی یکی رو مفرد مخاطب قرار می دادم، بهم گفتن عیبه، زشته. باید بگی "شما". اون از تو بزرگتره.

حتی یادمه بچه که بودیم. هر سه مون مامانم رو  تو، تو صدا می زدیم اما بابا رو شما**. اون موقع ها مامان بزرگِ مامانم بهمون ایراد می گرفتن که زشته مامانتونو این طوری صدا می کنین و بی احترامیه. از اون زمان بود که کم کم "عادت" کردیم. مامان هم شد "شما".

پس "تو" یا "شما" بودنِ شما دال بر این نیست که باهاتون چقدر صمیمی هستم یا بهتون چقدر بیشتر احترام می ذارم. ولی می تونم بگم مدتیه، این نوع حرف زدنم انتخاب خودمه دیگه. مدتی میشه این انتخاب خودمه که به یکی بگم "تو" یا بگم "شما" اما نمی تونم ادعا کنم تونستم "عادت" ها رو کنار بذارم. 

در راستای این پست آبجی منیره

____________________

*پسر عمه جان فقط یه سال از من بزرگتره. خیلی وقته مثل همه ی پسرای فامیل شده "تو".

**علتشم اینه که مامان به بابا می گفتن "شما" ولی بابا به مامان می گفتن "تو".

پ.ن : خیلی وقتا عادت، شخصیت رو تحت تاثیر قرار می ده. باید یه نگاهی به عادت هامون بندازیم.

نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 16:45 توسط محبوبه| |

حکایت مردم ما حکایت ملانصرالدین ه و الاغش!

روزی ملانصرالدین و پسرش با الاغی ازجایی به جای دیگه می رفتن. ملا و پسرش بر الاغ سوار شدن و راه رو طی می کردن. سر راه از دهی عبور می کردند. مردم ده بر او ایراد گرفتن که ای ملا چه سنگدلی که اینگونه بر الاغ نشسته ای و فکر خستگی این زبان بسته را نمی کنی!

ملا از الاغ پیاده شد و تنها پسرش بر الاغ بود. به ده دیگری رسیدند. مردم ده بر او خرده گرفتند که عجب پسر بی ادبی. پدر اینگونه پیاده می رود و پسرک بر الاغ سوار شده!

ملا پسرش را پیاده کرد و خود بر الاغ سوار شد. سر راه از ده دیگری عبور می کردند. مردم ده بر او خرده گرفتند که عجب بی رحمی. پسرش را پیاده می برد و خود بر الاغ سوار شده!

ملا از الاغ پیاده شد و با پسرش پیاده می رفتند. بردهی دیگر عبور می کردند. مردم ده بر او خرده گرفتند که عجب احمقی است؛ الاغی دارد و هر دو پیاده می روند!

________________________

چقدر به عقاید همدیگه احترام می ذاریم؟ چقدر سعی می کنیم همدل باشیم ؟چقدر هوای همدیگه رو داریم ؟ چرا روز به روز به جای اینکه به هم نزدیک بشیم، داریم از هم دورتر می شیم؟

چرا دائم به همدیگه خرده می گیریم؟ چرا سعی نمی کنیم یه کم واسه همدیگه احترام قائل باشیم؟

اگه دقت کنین یه اصطلاحه که خیلی ها به کار می برن : "عقاید هرکسی واسه خودش محترمه" می خوام این اصطلاح رو تصحیح کنم :

"عقاید هر کسی واسه بقیه محترمه "

____________________

*بین ایراد گرفتن و بی احترامی به عقاید دیگران ارتباط وجود داره.

پ.ن : توجه کنین به حوادث سیاسی چند ماهه اخیر  و عواقبش ...

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 21:8 توسط محبوبه| |

  در رواياتي كه از پيامبر(ص) و اهل بيت ايشان با تعابير متعدد نقل شده، آن بزرگواران از رد سائل و جواب كردن او نهي كرده اند از جمله: از رسول خدا(ص) روايت شده كه فرمود:  «سائل را جواب نكنيد حتي اگر به دادن سم سوخته چارپائي باشد» پرواضح است كه در اين حديث مقصود، بخشش اندك است كه انسان ممكن است از بخشيدن مال يا شي اندك و ناچيز خجالت بكشد درحالي كه محروم و نااميد كردن سائل اندك تر از آن است، چنانكه علي(ع) فرمود: «لاتستح من اعطاء القليل فان الحرمان اقل منه= از بخشش اندك شرم مدار كه محروم كردن، از آن كمتر است» (نهج البلاغه ق/67). امام باقر(ع) فرمود: «اگر سائل مي دانست كه در سؤال كردن ]چه مضراتي[ نهفته، هيچ گاه از كسي درخواست نمي كرد و اگر انفاق كننده مي دانست، خودداري او از بخشش ]چه زيان هايي[ بدنبال دارد، هيچ گاه از بخشش به ديگران دريغ و امتناع نمي كرد.» رسول خدا(ص) فرمود: «آن كس را كه به تو اميدوار است مأيوس مساز كه اگر چنين كني خداوند بر تو خشم گيرد و دشمنت دارد.» از همين روست كه امام صادق(ع) در وصف جدش رسول خدا مي فرمايد: «رسول خدا هيچگاه سائلي را دست خالي برنمي گرداند، اگر چيزي همراهش بود مي داد و اگر نداشت مي فرمود: خدا مي رساند.» امام سجاد(ع) آنگاه سائل را با اين واقعيت آشنا مي سازد كه امتناع كردن از انفاق حالتي طبيعي براي صاحب مال و ثروت است زيرا انسانها مسلط بر اموال خود هستند و حق تصرف در آن دارند و مختارند كه آن را ببخشند يا پس انداز نمايند، لذا هيچ كس حتي سائل محتاج، حق ندارد صاحب مال و ثروت را بخاطر نبخشيدن و ندادن سرزنش كند. امام سپس كلام خود را با عبارتي پرمعني به پايان مي برد و مي فرمايد: اگر ]فكر مي كني انفاق كننده با ندادن چيزي[ ستمي در حق تو روا داشته، بدان كه «انسان، بسيار ستمگر و ناسپاس است.» در اين عبارت كه خطاب به سائل است آمده كه اگر با ستم يا اجحافي از سوي انفاق كننده مواجه شد و يا جواب ردي از او شنيد باتوجه به اينكه از نياز او باخبر بود يا آن سائل از امكانات و توانمندي هاي او اطلاع داشت و اين عمل را ظلم در حق خود دانست، اين مسأله نبايد او را به شگفتي وادارد زيرا انسان، بسيار ستمگر و ناسپاس است و چنين رفتاري از بسياري از مردم، قابل توقع است و اين اولين و آخرين ظلم هم نخواهد بود، براين اساس سائل بايد رفتاري متوازن و سنجيده در قبال انفاق كننده داشته باشد و ناراحتي و خشم، او را از دايره اخلاق پسنديده خارج نسازد.

منبع : اینجا 

________________________________

چقدر تا حالا سائل رو رد کردی به بهانه اینکه اینا "گدا" ن و اگه کمک کنیم زیاد می شن و پررو می شن؛ یا از این جور بهانه تراشی ها؟

نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 23:9 توسط محبوبه| |

هاله های غیر فیزیکی وجود دارند که همواره هر شخصی را احاطه کرده اند. ادوارد هال (Edward Hall) این هاله های فضایی موجود در پیرامون هر فرد را به چهار گونه تقسیم بندی کرده است : هاله ی کاملاً خصوصی، هاله ی شخصی، هاله ی اجتماعی و هاله ی عمومی.

ورود به هاله ی کاملاً خصوصی به معنی تماس جسمی است. نزدیکی تا این حد در بیشتر اوقات تنها در مورد افرادی پیش می آید که یکدیگر را به خوبی می شناسند و یا اینکه در نبرد با یکدیگرند. ادراک در این مورد در وحله ی اول از طریق حواس لامسه و بویایی صورت می گیرد و اهمیت بینایی در مرحله ی بعد می باشد. در هاله ی شخصی دو نفر با هم تماس دارند و با هم گفتگو می کنند. هاله ی اجتماعی بین دو منطقه شخصی و عمومی قرار دارد. در این حریم اشخاص با یکدیگر تماس فردی ندارند اما یکدیگر را نیز نمی توانند نادیده بگیرند. در هاله ی عمومی ارتباط مستقیمی بین دو فرد وجود ندارد. افراد با یکدیگر کاری ندارند و برخورد دو نفر با هم اتفاقی است.

زیبایی شناسی در معماری، ص 226

___________________________

نکته جالب اینه که طبیعتاً بنا به فرهنگ و موقعیت حریم این هاله ها متغیره. توی امریکا وقتی یه نفر با شخص دیگه ای در یه اطاق باشه ادب امریکایی حکم می کنه که با این شخص تماس برقرار کنه چون که هاله های شخصی این دو فرد در هم تداخل کرده ن. جالبه ها؛ در صورتی که به عنوان مثال توی انگلیس اگه فرد عیناً در همین شرایط قرار بگیره، طرف مقابل رو مطلقاً نادیده می گیره. چون برای اون هالهی شخصی به مراتب محدودتره و لزومی به ایجاد ارتباط با شخص دیگه ای نمی بینه.

در مورد این موضوع؛ ایران و امریکا شبیه به هم ان.

نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388ساعت 21:7 توسط محبوبه| |

ملت مجموعه افرادی است که دردر مشترکی احساس می کند.

واقعاً ما یه ملتیم؟

بنی آدم اعضای یک پیکرند / که در آفرینش ز یک گوهرند

واقعاً ما یک پیکریم؟

نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388ساعت 0:54 توسط محبوبه| |

دیروز واسه درس "معماری اسلامی" با دکتر اولیاء رفتیم روستای "فهرج". بین درسای استاد بود که یه چند تا بچه اومدن دور و برمون و دائم شیطنت می کردن. البته اونا در عوالم کودکانه خودشون به سر می برن اما باعث به هم ریختن کلاس ما هم می شد. بگذریم؛ چیزی که اونجا خیلی فکرمو مشغول کرده بود این بود که سر و وضع آشفته و کثیف این بچه ها از سر فقره یا بی تفاوتی خانواده هاشون به این مسئله؟

همیشه بعد از کلاسای دکتر، همه کانه قوم تاتار و مغول حمله ور میشیم به خوراکی های همدیگه. دیروز اوضاعمون خیلی خراب شده  بود و کفگیر به ته دیگا رسیده بود که در اوج قحطی زدگی مقداری نون و پنیر جمعیتی رو از خطر مرگ در اثر گرسنگی نجات داد. آقا ما رو بگو کلی خوشحال شده بودیم غذا گیر آوردیم. در یک چشم به هم زدن دیدیم جماعتی اطرافمونو گرفتن واسه سرو این چند لقمه نان و پنیر ناقابل. اول از همه سهم دکتر رو با مناعت تمام جدا کردیم و خدمتشون رسوندیم که از گرسنگی مدهوش نشوند :دی بعد از اون هم دوستان عزیز تر از جان. همین که اومدیم یه لقمه در دهان بگذاریم. دیدیم 5 جفت چشم مسلح دارن به طرف ما شلیک می کنن. من که اصلاً حواسم به این طفلای معصوم نبود یهو دو ریالیم افتاد که بابا از همه مهمتر این بچه هان. خیلی گرسنه شون بودولی روشون نمی شد بیان جلو. واسه هر کدومشون یه لقمه گرفتم و دادم دستشون اما همچنان داشتم به این فکر می کردم که چرا سر و وضعشون این قدر کثیف و آشفته اس؟

اگه گفتین این پنج تا و این عکس منو یاد چی انداخت؟

جون من این دو تا عکس خیلی شبیه به هم نیستن؟

این پست رو یادتونه؟
_________________________
"حامد" توجه همه رو به خودش جلب کرده بود. اومده بود با یه حالت خیلی معصومانه می گفت بهم پول بدین؛ می خوام بستنی بخرم. بچه ها همه نظرشون این بود که نباید به بچه این طوری پول داد. چون یاد می گیره از این به بعد هر کی رو دید، ازش پول بگیره و این خیلی بده. دستشو گرفتم و گفتم بهت پول نمی دم اما با هم می ریم برات بستنی می خرم، بهت می دم. کلی خوشحال شد اما بازم می گفت خب پول بده خودم بخرم. دیدم خیلی اصرار می کنه، بهش گفتم بذار در مغازه که رفتیم؛ پولو می دم به تو، تو بده به فروشنده. اما بازم می گفت نه، الآن پولو بهم بده. پولو بهش ندادم تا برسیم در مغازه. بستنی نداشت؛ گفت یخمک می خوام. گفتم چندتایین با دوستات؟ گفت 7 تا اما فکر کنم همین طوری یه عددی رو گفت که من زودتر واسش بخرم. پولمو از کیفم در آوردم که بدم به آقای فروشنده که دیدم هنوز نگاش به پول منه. گفت بدش به من. گفتم باشه؛ بذار حساب کنم...؛  نذاشت حرفمو تموم کنم که پولو از دستم گرفت و گذاشت توی جیبش. گفتم پس یادت باشه؛ این پولو دادم بهت تا اگه دوستات هنوزم چیزی خواستن یا یخمکا به همه نرسید بیای و واسشون بخری. گفت باشه. یخمکا رو گرفت و دوید طرف خونشون.


من آخر نفهمیدم حامد پولو از روی فقر از من گرفت یا به خاطر بی تفاوتی خانواده ش به این مسائل؟!
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 13:21 توسط محبوبه| |

- ببخشین آقا این مانتو دوختِ کجاست؟

+ خانوم پارچه ترک ه؛ مانتو ترک. دیگه نهایت دوختِ ایرانه؛ پارچه ترک.

___________________

- باتری ماشینو باید عوض کنم؛خوابیده.

+ حواست باشه خارجیشو بگیری ها. باطری های خارجی لازم نیست آب بریزی توش، سولفاته نمی شه. به ماشینم آسیب نمی رسونه.

___________________

- لباس خوب چی بگیرم؟

+ لباس مارک دار بگیر؛ فیلیپس مارک خوبیه.

___________________

-قراره تلویزیون جدید بخرم.نظرت راجع به پارس چیه؟

+ مگه دیوونه شدی؟ خب تلویزیون ساموسونگ در همون حدی که تو می خوای، با کیفیت بالاترو یه اختلاف قیمت کم تو بازاره.

 پیامبراکرم (ص)

وای بر امتی که می‏پوشد آنچه را که خود نبافته و می‏خورد و می‏آشامد آنچه را که خود نیفشرده است.


پ.ن : 1400 سال پیش پیامبر هشدار رو داده بودن. حیف که تو خیلی موارد فقط اسم اسلام رو به دوش می کشیم ... متاسفم برای مسلمانیتمون!

ایراد از مردم نیست که جنس خارجی رو به ایرانی ترجیح میدن. ایراد از صنعتگرا و طراحا و مسئولین و متفکرین کشورمونه که کیفیت خیلی از اجناسمون پایینه؛ اونایی هم که کیفیتش خوبه، قیمتش بالاست. مردم خارجی رو به ایرانی ترجیح می دن. دید خوبی به اجناس ایرانی ندارن.


امکان جدید بلاگفا : ایجاد رمز برای مطلب. (خیلی وقت بود دوست داشتم همچین امکانی داشته باشه) احسنت به بلاگفا ... :)


نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 20:48 توسط محبوبه| |

بعد اذان بود کع تازه چشمام گرم شده بود.

با صدای جیغی از خواب پریدم.

بدجور پریشون بودم.

صدای جیغ دائم تکرار میشد و توی گوشم می پیچید.

کمک می خواست.

کاری از دستم بر نمی اومد.

صدای جیغ تمام ذهنم رو درگیر کرده بود.

همسایه ها هم تاییدش کردن.

یعنی چه اتفاقی واسش افتاده بود؟ نمی دونم.

پ.ن:

از اذون صبح تا حالا دائم به این مسئله فکر می کنم که اگه روزی یه اتفاقی برام بیافته و چاره ای جز جیغ زدن نداشته باشم، کسی به دادم می رسه آیا؟

این فکر مثل خوره به جونم افتاده که نکنه خدای نکرده کسی به فریادم نرسه ...

چی به سر ما آدما اومده که این قدر واضح ازمون درخواست کمک بشه و کاری از دستمون بر نیاد؟!!!

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 23:34 توسط محبوبه| |

"وَلا تَمنُن تَستَکثِرُ" " و منت مگذار و فزونی مطلب"

                                                                   آیه 6 سوره مدّثّر

در این که نهی از منت و فزونی طلبیدن در چه مواردی است باز در اینجا مفهوم آیه کلی و گسترده است، و هرگونه منت گذاردن بر خالق و خلق را شامل می شود، نه بر پروردگارت منت بگذار که برای او جهاد و تلاش می کنی، چرا که او بر تو منت گذارده که این مقام منیع را به تو ارزانی داشته است.

همچنین عبادت و اطاعت و اعمال صالحت را بسیار مشمر، بلکه همیشه خود را در سر حد "قصور" و "تقصیر" بدان، و عبادت را یک نوع توفیق بزرگ الهی برای خودت بشمار.

و نیز اگر خدمتی به خلق می کنی چه در جهات معنوی باشد مانند تبلیغ و هدایت و چه در جهات مادی مانند انفاق و بخشش، هیچ کدام را نباید با منت یا انتظار جبران، آن هم جبرانی فزونتر توأم نمائی چرا که منت، اعمال نیک را باطل و بی اثر می کند.

                                                           برگزیده تفسیر نمونه-آیت الله مکارم شیرازی- ج 5 ص 324

________________________

پ.ن :

واقعاً راجع به این موضوع چقدر به حکم الهی عمل می کنیم؟

نوشته شده در شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 19:28 توسط محبوبه| |

کتاب "فمنیسم؛ راه یا بی راه؟!" رو می خونم، نوشته "دایانا پاسنو" با ترجمه "محمدرضا مجیدی".

به این فکر می کنم که ماها در این عصر به کجا رسیدیم که واسه رسیدن به خواسته هامون و ثابت کردن این که"آن چه من می گویم درست است و بهترین" به چه کارها و حرف ها که چنگ نمی زنیم.

همیشه توی بحثای مذهبی یا سیاسی وقتی به جایی می رسه که می بینم طرف مقابلم داره بزرگترین افراد مذهبی یا سیاسی رو زیر سوال می بره و با هیچ منطق و دلیل موجهی میگه فلانی داره اشتباه می کنه، یه جمله رو می گم : " هنوز اینقدر اطلاعات ندارم و اینقدر فهمیده و درس خونده نیستم که بخوام احکامی که اونا بعد از چندین سال مطالعه و بررسی و تحقیق در حوزه های مختلف بهش رسیدن رو با منطق دو دو تا 5 تای خودم رد کنم. "

عجیبه رفتار ما آدما برای ثابت کردن این که : " آن چه من می گویم درست است و آن چه برخلاف آن باشد، اشتباه. "

خدایا؛ ماها رو برای پیدا کردن "صراط المستقیم" یاری کن.

حس می کنم خیلی هامون داریم به بی راهه می ریم.

و اینم بخشی از انجیل که در این کتاب اومده و ازش لذت بردم:

"خداوند نسبت به اشخاصی که از او می ترسند، به اندازه عظمت بهشتی که در ورای زمین است، مهربان است. به همان اندازه که شرق و غرب از هم فاصله دارند، او ما را از گناهانمان دور می سازد. همان قدر که یک پدر نسبت به فرزندانش بخشنده است، خداوند نیز نسبت به کسانی که از او می ترسند بخشنده است."

سرود 103 خطوط 11-13

نوشته شده در شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 14:53 توسط محبوبه| |
مدتی است در صدا وسیما بخصوص اخبار ساعت 14 گزارشاتی از بانوان کار آفرین! پخش می شود و به طور ضمنی آنان را مورد تحسین و تقدیر قرار می دهند. تاثیری که این گزارشات بر روی من مخاطب مونث دارد جز این است که : ای کاش من هم می توانستم کاری کنم که هم به اقتصاد خانواده کمک کنم هم برای خودم کسی باشم؟ مگر من از آن زن جوشکار یا راننده اتوبوس یا پرورش دهنده ي اردک چه کم دارم؟


سوالی که در این جا مطرح است این است که آیا به راستی وظیفه یک زن کارآفرینی است؟! اصلا از نظر جامعه کنونی ما ملاک ارزش و برتری یک زن چیست؟  زن موفق چه کسی است؟  زنی که از تحصیلات بیشتری برخوردار باشد؟ زنی که دارای مقام و مرتبه شغلی بالاتری باشد و از نظر مالی هم دستش در جیب خودش باشد و هیچ نیازی به درآمد همسرش نداشته باشد، زن موفقی است؟ موفق ترین زنان امروز جامعه ما!! زنانی هستند که بیشتر وقتشان را در بیرون خانه بگذراند و بیشتر غذای حاضری بخورند و بچه هایشان از طفولیت به مهد کودک بروند!! زنانی که فرقی با مردها ندارند و پا به پای آنان در عرصه اجتماع حضور دارند. اینان همان الگوهای دختران جامعه مان هستند.


همیشه افراط ها و تفریط ها، کار دست جامعه ها می دهند. زمانی بود که زن آنقدر مورد ظلم و ستم قرار می گرفت و آنقدر زیر دست و تو سری خور و جنس دوم بود، که حتی برای عدم انجام کارهای خانه هم مورد عتاب قرار می گرفت. زمانی که تربیت فرزندان هم فقط جزء وظایف او بود! و امروزه که حامیان آسمانی این موجود!! کاری اساسی! کردند و احساس خود کم بینی را در زنان به وجود آوردند تا تمام تلاششان را صرف تشبه شان به مردان کنند. آنقدر ملاک برتری زن را در جامعه تغییر داده اند که باورمان شده شوهرداری، تربیت فرزند یک کارهای بیهوده و بی فایده ای ست و انواع و اقسام ظلم ها به زن شده است که مجبور نیست بار اقتصادی خانواده را بر دوش بکشد!  یا کارهای سخت و طاقت فرسا انجام دهد! آیا براستی برترین زنان متشبه ترین آنان به مردان اند؟ آیا این یک توهین به زن نیست که هرچه مردانه تر  با ارزش تر؟


از صدا وسیما که توقعی نیست ! اما آیا از یک زن که تحصیلات خاصی ندارد یا خانه دار است اما فرزندانی تربیت کرده با معنویت و انسانیت بالا، حتی در مشاغل پایین جامعه، هم تقدیر می شود؟  اگر روزی هم  این زنان  به عنوان الگو یاد شوند، علت نمونه شدنشان تحصیلات عالیه فرزندانشان است و این که چند دکتر تربیت کرده و وارد جامعه کرده  است. حالا مهم نیست! انسانیت این دکتر چقدر است یا معنویتش یا ... .


آیا تنها دلیل درس خواندن استفاده از آن برای شغل آینده است؟ آیا نمی شود به تحصیلات این گونه نگریست که بهتر بتوانیم برای فرزندانمان مادری کنیم؟ کودکی که در سنین اوج نیاز به مادر به دلیل شغل مادر یا علاقه مندی های او ( اعم از علمی،هنری، ورزشی و... ) دربهترین حالت مجبور است طعم مادربزرگ ها را به جای مادر بچشد یا مربیان مهدکودک را مادر دوم خود تلقی کند، آیا این کودک از لحاظ عاطفی کمبودی نخواهد داشت!؟؟  آیا چنین کودکی عقده مادر پیدا نمی کند؟


شاید فراموش کردیم "جهاد زن، خوب شوهر داری است". زن در خانواده کانون عاطفه است. خستگی روحی و جسمی این کانون چه ضربه ای به بنیان خانواده می زند؟ علت  روند روز افزون طلاق ها در جامعه چیست؟

قصدم بیان مخالفت با کار کردن  زن و داشتن مرتبه و شغل اجتماعی نیست. هدفم مخالفت با تحصیلات عالیه زن نیست. امروزه محاسن داشتن یک درآمد، حتی ناچیز، برای زن، که به اقتصاد خانواده کمک کند،  چیزی نیست که کسی منکر آن شود. اما آنچه اهمیت دارد این است که اولویت با این ها نباشد و ارزش تلقی نشود.


از قدیم هم گفته اند صلاح مملکت خویش خسروان دادند. نکاتی هم که بیان شد موردی است. ممکن است زنی به خوبی از عهده انجام وظایف بیرون و درون خانه بر آید و شوهرش هم بسیار راضی باشد و یا مردی کارکردن زن را موجب تقویت وشادابی روحی او ببیند، هرچند از لحاظ مالی هم نیازی به درآمد او نباشد. و یا زنی که به لحاظ اقتصادی مجبور است کار کند تا امورات روزمره زندگیشان بگذرد.


فقط متوجه تغییر ارزش ها باشیم؛ و باور کنیم آنچه باید در راس اولویت ها باشد، خانواده است ...

________________________________

پ.ن1:

منبع : ديار يار

پ.ن2 :

واسه ي دوست عزيزي كه فردا يه روز مهمه تو زندگيش، دعا كنين. واسش آرزوي موفقيت دارم.

پ.ن3 :

ممنون به خاطر تبريك عيد!

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت 12:59 توسط محبوبه| |