آمده ایم تا با زندگی کردن قیمت پیدا کنیم؛ نه به هر قيمتي زندگي كنيم ...
معاشران گره از زلف يار باز کنيد نه هست های ما چونان که بایدند نه باید ها مثل همیشه آخر حرفم و حرف آخرم را با بغض میخوانم عمریست لبخند های لاغر خود را در دل ذخیره میکنم باشد برای روز مبادا اما در صفحه های تقویم روزی به نام روز مبادا نیست آن روز هرچه باشد روزی شبیه دیروز روزی شبیه فردا روزی درست مثل همین روزهای ماست اما کسی چه میداند شاید امروز نیز روز مبادا باشد وقتی تو نیستی نه هست های ما چونان که بایدند نه باید ها هر روز بی تو روز مباداست آیینه ها در چشم ما چه جاذبه ای دارند آیینه ها که دعوت دیدارند دیدارهای کوتاه از پشت هفت دیوار دیوارهای صاف دیوارهای شیشه ای شفاف دیوارهای تو دیوارهای من دیوارهای فاصله بسیارند آه.. دیوارهای تو همه آیینه اند آیینه های من همه دیوارند قیصر امین پور _____________________________________________ برای 5 سال خواهد رفت؛ همین فردا ... هر روز، بهتر از دیروز "دشتهايي چه فراخ!
كوههايي چه بلند شاید این طوری بهتر باشه. واسه یه مدت نامعلوم ( شاید کوتاه؛ شاید بلند اما بر می گردم )
هر كجا هستم ، باشم، یاد خاطرات سفر مشهد ... عقب اتوبوس ... من و فاطمه و عارفه و ملیحه ... و من با صدای بلند می خواندم؛ شعر سهراب را : مسافر! و در بعضی قسمت ها حس می کردم، همه به فکر فرو رفته اند .... بلند می خوانم، و با صدایی غم دار " نگاه مرد مسافر به روی میز افتاد دچار یعنی .... عاشق" همه به فکر فرو رفته اند .... بی وقفه و پی در پی ورق می زنم و می خوانم؛ با صدایی بلند ... باز سکوتی مبهم، لحظه هایی سنگین ... "
عبور بايد كرد . عجب حس عجیبی میده به آدم این موسیقی سایت سهراب سپهری ... کاش می تونستم آهنگشو بذارم اینجا. هیچی کی می تونه واسم این کارو انجام بده؟
شب را نوشيدهام . و بر اين شاخههاي شكسته ميگريم. مرا تنها گذار اي چشم تبدار سرگردان! مرا با رنج بودن تنها گذار. مگذار خواب وجودم را پرپر كنم. سهراب سپهري
_____________________________ بی ربط نوشت : توی عمرم امتحان به این مزخرفی نداده بودم. برگه رو گذاشتن جلوم؛ انگار نه انگار که 600-700 صفحه خوندم؛ هیچ چیز یادم نبود. فقط دو نمره از بیست نمره بلد بودم؛ فقط دو نمره!!! هر چند با کمک دوستام پاس میشم اما ... خاطره اش واسه همیشه تو ذهنم می مونه. نمی دونم چرا این شعر شده ورد زبونم؟! به
کجا چنین شتابان ؟ گون
از نسیم پرسید دل
من گرفته زینجا هوس
سفر نداری ز
غبار این بیابان ؟ همه
آرزویم اما چه کنم که بسته پایم به
کجا چنین شتابان ؟ به
هر آن کجا که باشد به جز این سرا سرایم سفرت
به خیر ! اما تو دوستی خدا را چو
ازین کویر وحشت به سلامتی گذشتی به
شکوفه ها به باران برسان
سلام ما را محمدرضا شفیعی کدکنی پشت كاجستان ، برف. چقدر بچگانه ..... واقعاً چه جوری باید الگوی زندگیمون رو اصلاح کنیم؟ هنوزم هر موقع دلم گرفته، هیچ جوری آروم نمی گیرم یه تفالی می زنم ... تو پست قبل دو تا دوست عزیز ازم خواستن که واسشون فال بگیرم؛ هرچند شاید خودشون
جدی نگفتن اما من جدی گرفتم! و این یکی در جواب به تایتانیک : در ضمیر ما نمی گنجد به
غیر دوست کَس/ هر دو عالم را به دشمن ده که ما را دوست بس ( البته از طرف حافظ خان! _______________________________ پ.ن: مخاطب : عرفان من واسه ی نوشتن فالتون روی مقوا؛ هیچ مشکلی ندارم. فقط می مونه شما چه جوری می
خواین دریافت کنین؛ باید به توافق برسیم ... مخاطب : تایتانیک در عجبم که این حافظ درست همون جوری که گفته بودین جواب داد. واستون از روی
فالنامه ی آخر حافظ فال گرفتم، بعد هر چی توی کتاب گشتم، فالتون نبود. گفتم یه سرچ
توی نت بکنم، هر چی گشتم، غزل کامل رو پیدا نکردم. این جوری شدم : خیلی واسم جالب شد؛ حتماً برین دنبال شعر کامل و مهمتر اینکه واسه منم بفرستین،
کنجکاو شدم بدونم غزل کاملش چیه. مخاطب : سایر خوانندگان هر کی مایله، من واسش تفال می زنم و توی پست بعدی جواب همه رو می نویسم هوشنگ ابتهاج (ه.الف.سایه) __________________________________________________ نمی دونم چرا امروز دائم از این شعرا میاد تو ذهنم ؟!!! یعنی امیدی به من هست؟ کس جای در این خانه ویرانه ندارد دل را به کف هر که دهم باز پس آرد کس تاب نگهداری دیوانه ندارد یادش بخیر پارسال ... کاش می شد حس اون روزا رو منتقل کرد به این روزا ... معــرفت دُر گرانیـــست به هر کس ندهندش پر طاووس قشنگ است به کرکس ندهندش واژه ای که از لب فرشتگان چکید دوست، نامه است نامه ای که از خدا رسیده است نامه ی خدا همیشه خواندنی است توی دفتر فرشته ها واژه ی قشنگ دوست ماندنی ست *** راستی، دلت چقدر آرزوی واژه های تازه داشت دوست گل ات رسید واژه را کنار واژه کاشت واژه ها کتاب شد دوستت همان دعای توست آخرش دعای تو مستجاب شد عرفان نظر آهاری ________________________________________ اميدوارم دفتر زندگيتون پر از "واژه" بشه در فلق بود كه پرسيد سوار آسمان مكثي كرد رهگذر شاخه نوري كه به لب داشت به تاريكي شن ها بخشيد و به انگشت نشان داد سپيداري و گفت: ‹‹ نرسيده به درخت كوچه باغي است كه از خواب خدا سبزتر است و در آن عشق به اندازه پرهاي صداقت آبي است. مي روي تا ته آن كوچه كه او پشت بلوغ ، سر به در مي آورد پس به سمت گل تنهايي مي پيچي دو قدم مانده به گل پاي فواره جاويد اساطير زمين مي ماني و تو را ترسي شفاف فرا ميگيرد در صميميت سيال فضا ، خش خشي مي شنوي: كودكي مي بيني رفته از كاج بلندي بالا ، جوجه بردارد از لانه نور و از او مي پرسي خانه دوست کجاست يک شبي مجنون نمازش را شکست بي وضو در کوچه ليلا نشست عشق آن شب مست مستش کرده بود فارغ از جام الستش کرده بود سجده اي زد بر لب درگاه او پر ز ليلا شد دل پر آه او تا نگاه می کنی: لحظه ی عظیمت تو ناگزیر می شود آی... ناگهان
قيصر امين پور بسه دیگه تنهایی تو این قفس بسه این قفس بدون هم نفس دیگه بسه تشنگی بدون آب خوردن فریب و نیرنگ سراب واسه هرکی دل من تنگ میشه تا می فهمه دلش از سنگ میشه دوستی از رو زمین پاک شده مردی و مردونگی خاک شده هر کی تو فکر خودشه تو این زمون تو نخ آب یخ و گرمیِ نون باید حرف دلمو گوش کنم همه دنیا رو فراموش کنم دستمو بلند کنم به آسمون خودمو رها کنم از این و اون دلمو جدا کنم از آدما سینمو پر کنم از یاد خدا دیگه بسه دیگه بسه انتظار ابر رحمت به سر دنیا ببار شب تار شب تار شب تار آسمون، خورشیدو بردار و بیار ________________________________ پ.ن عكسو گذاشتم توي ادامه ي مطلب چون يه كم حجمش سنگينه. ساده بيا دست من و بگيرو ساده نگير اين همه سادگي رو ساده نگير اگه هنوز مي توني پاي همه سادگيات بموني ساده بيا دست من و بگيرو ساده نگير اين همه سادگي رو ساده نگير اگه هنوز مي توني پاي هم سادگيات بموني خسته نشو اگه تموم راه ها پيش تو و سادگي هات بسته شن طاقت بيار اگه همه آدم ها از اينكه پا به پات بيان خسته شن خسته نشو اگه تموم راه ها پيش تو و سادگي هات بسته شن طاقت بيار اگه همه آدم ها از اينكه پا به پات بيان خسته شن آخر خط جاده هاي خسته بگو چقدر راه نرفته مونده پشت دلت وقتي به خون نشته چند تا ترانس كه كسي نخونده دووم بيار خسته نشو از سفر تنهاييتم بزار رو دوشت ببر ترانه باش اون ور آخر خط به نقطه ميرسي بيا سر خط به نقطه ميرسي بيا سر خط به نقطه ميرسي بيــــــــــــــــا ساده بيا دست من و بيگرو ساده نگير اين همه سادگي رو ساده نگير اگه هنوز مي توني پاي همه سادگيات بموني چونانکه بایدند نه بایدها... مثل همیشه آخر حرفم وحرف آخرم را عمری است لبخندهای لاغر خود را دردل ذخیره می کنم: باشد برای روز مبادا! اما در صفحه های تقویم روزی به نام روز مبادا نیست آن روز هرچه باشد روزی شبیه دیروز روزی شبیه فردا روزی درست مثل همین روزهای ماست اما کسی چه می داند؟ شاید امروزنیز روزمبادا باشد! وقتی تونیستی نه هست های ما چونانکه بایدند نه بایدها... هرروز بی تو روز مباداست! قیصر امین پور آن روز٬ روز شکفتن غنچه های باغ عاطفه روز بارش باران خاطره روز در هم تنیدن خورشید و ماه بود هنگامه ی سلام هنگامه ی گرفتن صدا٬ نبودن کلام از "س" تا "م" آن غرق در لرزش٬ غرق در احساس بود بیچاره او روز نگاه٬ روز سخن روز بگو بخندهای ما کر٬ کور و لال بود ناگاه از پس اتاقک خاموشی زبان آمد صدا: "گو دوستت دارم" اما زمان نداشت٬ یک لحظه وقت باز خواب دیدم آمد به سوی من در دست های او یک شاخه ی گلی محبوبه ی شبش٬ داشت می خندید چون در کنار عشق رشد کرده بود خواست آن را هدیه کند به من حیف! خوابم پرید عشق٬ این واژه ی گران او را چنین افسرده حال کرده بود او را چنان مست کرده بود آن واژه ای که در فرهنگ نامه ها دیگر ندارد جای اما من جای آن را پیدا کرده ام ! ۳۰ بهمن ۱۳۸۲ مدتیه وقتی دلم می گیره یه فال حافظ خیلی بهم آرامش میده. فقط حیف که فهمم پایینه و مقدار کمی از حرفاشو درک می کنم :
یادمه توی یکی از مراسم های دانشکده بود که همه توی هفت دری جمع شدیم و چنگی و آهنگی و ... بعد از چند ماه امروز داشتم فیلم اون روز رو می دیدم. این ترانه رو یکی از بچه ها می خوند که الآن خیلی بهم چسبید. اي مهجبين اي لاله رو اي ساده رو از خود بگو از خود بگو آلاله رو كز تو پريشان مي شوم زندان غم شد عاقبت شد عاقبت اي واي من اي واي من كز ياد تو گريان و حيران مي شوم اي واي از اين بي حاصلي عمر جوان گم كرده ام ای دوست بیا تا غم فردا نخوریم، وين يك دم عمر را غنيمت شمريم فردا كه ازين دير فنا درگذريم با هفت هزار سالكان سر به سريم 
شبی خوش است بدين قصهاش دراز کنيد
حضور خلوت انس است و دوستان جمعند
و ان يکاد بخوانيد و در فراز کنيد
رباب و چنگ به بانگ بلند میگويند
که گوش هوش به پيغام اهل راز کنيد
به جان دوست که غم پرده بر شما ندرد
گر اعتماد بر الطاف کارساز کنيد
ميان عاشق و معشوق فرق بسيار است
چو يار ناز نمايد شما نياز کنيد
نخست موعظه پير صحبت اين حرف است
که از مصاحب ناجنس احتراز کنيد
هر آن کسی که در اين حلقه نيست زنده به عشق
بر او نمرده به فتوای من نماز کنيد
وگر طلب کند انعامی از شما حافظ
حوالتش به لب يار دلنواز کنيد
... دینگ دینگ
در گلستانه چه بوي علفي ميآمد!
من در اين آبادي، پي چيزي ميگشتم:
پي خوابي شايد،
پي نوري، ريگي، لبخندي.
پشت تبريزيها
غفلت پاكي بود، كه صدايم ميزد.
پاي نيزاري ماندم، باد ميآمد، گوش دادم:
چه كسي با من، حرف ميزند؟
سوسماري لغزيد.
راه افتادم.
يونجهزاري سر راه.
بعد جاليز خيار، بوتههاي گل رنگ
و فراموشي خاك.
لب آبي
گيوهها را كندم، و نشستم، پاها در آب:
"من چه سبزم امروز
و چه اندازه تنم هوشيار است!
نكند اندوهي، سر رسد از پس كوه.
چه كسي پشت درختان است؟
هيچ، ميچرخد گاوي در كرت
ظهر تابستان است.
سايهها ميدانند، كه چه تابستاني است.
سايههايي بيلك،
گوشهيي روشن و پاك،
كودكان احساس! جاي بازي اينجاست.
زندگي خالي نيست:
مهرباني هست، سيب هست، ايمان هست.
آري
تا شقايق هست، زندگي بايد كرد.
در دل من چيزي است، مثل يك بيشه نور، مثل خواب دم صبح
و چنان بيتابم، كه دلم ميخواهد
بدوم تا ته دشت، بروم تا سر كوه.
دورها آوايي است، كه مرا ميخواند."
آسمان مال من است.
پنجره، فكر ، هوا ، عشق ، زمين مال من است.
چه اهميت دارد
گاه اگر مي رويند
قارچهاي غربت؟
بدروووووووووووود
چه سیب های قشنگی
حیات نشئه تنهایی است
و میزبان پرسید
قشنگ یعنی چه ؟
قشنگ یعنی تعبیر عاشقانه اشکال
و عشق تنها عشق
ترا به گرمی یک سیب می کند مانوس
و عشق تنها عشق
مرا به وسعت اندوه زندگی ها برد
مرا رساند به امکان یک پرنده شدن
و نوشداروی اندوه ؟
صدای خالص اکسیر می دهد این نوش
و حال شب شده بود
چراغ روشن بود
و چای می خوردند
چرا گرفته دلت مثل آنکه تنهایی
چه قدر هم تنها
خیال می کنم
دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستی
صداي باد مي آيد، عبور بايد كرد.
و من مسافرم ، اي بادهاي همواره!
مرا به وسعت تشكيل برگ ها ببريد.
مرا به كودكي شور آب ها برسانيد.
و كفش هاي مرا تا تكامل تن انگور
پر از تحرك زيبايي خضوع كنيد.
دقيقه هاي مرا تا كبوتران مكرر
در آسمان سپيد غريزه اوج دهيد.
و اتفاق وجود مرا كنار درخت
بدل كنيد به يك ارتباط گمشده پاك.
و در تنفس تنهايي
دريچه هاي شعور مرا بهم بزنيد.
روان كنيدم دنبال بادبادك آن روز
مرا به خلوت ابعاد زندگي ببريد.
حضور "هيچ" ملايم را
به من نشان بدهيد."



جاده يعني غربت.
باد، آواز، مسافر، و كمي ميل به خواب.
شاخ پيچك و رسيدن، و حياط.
من ، و دلتنگ، و اين شيشه خيس.
مي نويسم، و فضا.
مي نويسم ، و دو ديوار ، و چندين گنجشك.
يك نفر دلتنگ است.
يك نفر مي بافد.
يك نفر مي شمرد.
يك نفر مي خواند.
زندگي يعني : يك سار پريد.
از چه دلتنگ شدي ؟
دلخوشي ها كم نيست : مثلا اين خورشيد،
كودك پس فردا،
كفتر آن هفته.
يك نفر ديشب مرد
و هنوز ، نان گندم خوب است.
و هنوز ، آب مي ريزد پايين ، اسب ها مي نوشند.
قطره ها در جريان،
برف بر دوش سكوت
و زمان روي ستون فقرات گل ياس.
![]()
سهراب سپهری
جا گذاشتم
خنده هایم را پشت اخم های روزگار
آرزوهایم را گوشه دلم.
کودکی نکردم
تا زودتر بزرگ شوم
تا زودتر مرد شوم
چون شنیده بودم
زمانه حرفهایش مردانه است
و چه سخت می گذشت.
افسوس که حالا می بینم
دنیا به آواز سوتک کودکی می رقصد
و زیر سم اسبان چوبی پسرکی
چه راحت له می شود
حالا دنیا در نظرم
_________________________________
![]()
)![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
به دشت پر ملال ما پرنده پر نمي زند
يكي زشب گرفتگان چراغ بر نمي كند
كسي به كوچه سار شب در سحر نمي زند
نشسته ام در انتظار اين غبار بي سوار
دريغ كز شبي چنين سپيده سر نمي زند
دل خراب من دگر خراب تر نمي شود
كه خنجر غمت از اين خراب تر نمي زند
گذر گهي است پر ستم كه اندرو به غير غم
يكي صلاي آشنا به رهگذر نمي زند
چه چشم پاسخ است از اين دريچه هاي بسته ات
برو که هيچ کس ندا به گوش کر نمي زند
نه سايه دارم و نه بر بيفکنندم و سزاست
اگر نه بر درخت تر کسي تبر نمي زند
![]()



نرود کارش و آخر به خجالت برود
سالک از نور هدایت ببرد راه به دوست
که به جایی نرسد گر به ظلالت برود
گروی آخر عمر از می و معشوق بگیر
حیف اوقات که یکسر به بطالت برود
ای دلیل دل گم گشته خدا را مددی
که غریب ار نبرد ره به دلالت برود
حکم مستوری و مستی همه بر خاتمت است
کس ندانست که آخر به چه حالت برود
کاروانی که بود بدرقه اش حفظ خدای
به تجمل بنشیند به جلالت برود
حافظ از چشمه حکمت به کف آر جامی
بو که از لوح دلت نقش جهالت برود


هميشه وقتي شعرهاي سهراب رو مي خوندم يه حس عجيبي بهم دست ميداد. ![]()
امروز استاد خيلي از شعراش واسمون گفت. قسمتاي زيباي شعرو واسمون خوند.
بياين اين دفعه با "احساس"مون اين شعرو بخونيم نه با "فهم"مون :
به تماشا سوگند
و به آغاز كلام
و به پرواز كبوتر از ذهن
واژه اي در قفس است.
حرف هايم ، مثل يك تكه چمن روشن بود.
من به آنان گفتم:
آفتابي لب درگاه شماست
كه اگر در بگشاييد به رفتار شما مي تابد.
شعر كامل "سوره تماشا" تقديم به همه ي اونايي كه "سيب" رو مي فهمن. ![]()
ادامه مطلب
زندگي آتشگهي ديرينه پابرجاست.
گر بيفروزيش، رقص شعله اش
در هر كران پيداست.
ور نه خاموش است و خاموشي گناه ماست.
سياوش كسرايي
_____________________________________
پ.ن 1
حرفي براي گفتن نموند، موند؟!
پ.ن 2
شعر رو به صورت كامل مي تونين تو ادامه ي مطلب بخونين.
ادامه مطلب
گاه اجابت است رو به سوی خدا کنید
ای دوستان آبرودار در نزد حق
در نیمه شب قدر مرا دعا کنید

باز باران با ترانه
با گوهرهاي فراوان
مي خورد بر بام خانه
يادم آرد روز باران
گردش يك روز دیرین
خوب و شیرین
توي جنگل هاي گيلان
كودكي ده ساله بودم
شاد و خرم
نرم و نازك
چست و چابك
با دو پاي كودكانه
مي دويدم همچو آهو
مي پريدم ازلب جوي
دور ميگشتم ز خانه
مي شنيدم از پرنده
داستان هاي نهاني
از لب باد وزنده
رازهاي زندگاني
بس گوارا بود باران
وه چه زيبا بود باران
مي شنيدم اندر اين گوهر فشاني
رازهاي جاوداني، پندهاي آسماني
بشنو از من كودك من
پيش چشم مرد فردا
زندگاني خواه تيره خواه روشن
هست زيبا، هست زيبا، هست زيبا
گلچين گيلاني
_____________________________________________
پ.ن
با عرض پوزش و شرمندگي به خاطر اشتباهي كه من كردم ... معذرت مي خوام. مثل اينكه اين شعر از گلچين گيلاني بوده و من اشتباهاً فكر مي كردم براي قيصر امين پوره. بازم شرمنده!

ادامه مطلببرد دزدی را سوی قاضی عسس خلق بسیاری روان از پیش و پس گفت قاضی کاین خطاکاری چه بود دزد گفت از مردم آزاری چه سود گفت، بدکردار را بد کیفر است گفت، بد کار از منافق بهتر است گفت، هان بر گوی شغل خویشتن گفت، هستم همچو قاضی راهزن گفت، آن زرها که بردستی کجاست گفت، در همیان تلبیس شماست گفت، آن لعل بدخشانی چه شد گفت، میدانیم و میدانی چه شد گفت، پیش کیست آن روشن نگین گفت، بیرون آر دست از آستین دزدی پنهان و پیدا، کار تست مال دزدی، جمله در انبار تست تو قلم بر حکم داور میبری من ز دیوار و تو از در میبری حد بگردن داری و حد میزنی گر یکی باید زدن، صد میزنی میزنم گر من ره خلق، ای رفیق در ره شرعی تو قطاع الطریق میبرم من جامهی درویش عور تو ربا و رشوه میگیری بزور دست من بستی برای یک گلیم خود گرفتی خانه از دست یتیم من ربودم موزه و طشت و نمد تو سیهدل مدرک و حکم و سند دزد جاهل، گر یکی ابریق برد دزد عارف، دفتر تحقیق برد دیدههای عقل، گر بینا شوند خود فروشان زودتر رسوا شوند دزد زر بستند و دزد دین رهید شحنه ما را دید و قاضی را ندید من براه خود ندیدم چاه را تو بدیدی، کج نکردی راه را میزدی خود، پشت پا بر راستی راستی از دیگران میخواستی دیگر ای گندم نمای جو فروش با ردای عجب، عیب خود مپوش چیرهدستان میربایند آنچه هست میبرند آنگه ز دزد کاه، دست در دل ما حرص، آلایش فزود نیست پاکان چرا آلوده بود دزد اگر شب، گرم یغما کردنست دزدی حکام، روز روشن است حاجت ار ما را ز راه راست برد دیو، قاضی را بهرجا خواست برد
پروين اعتصامي
________________________________________
پ.ن
اين شعر رو امروز آقا بزرگم گفتن بلند واسشون بخونم. با اينكه تقريباً خيلي جاهاشو حفظ بودن. دليلشون از اينكه من اين شعر رو بلند بلند بخونم متوجه نشدم.
نه از مهر و نه از کین می نویسم
نه از کفر و نه از دین می نویسم
دلم خون است، می دانی برادر
دلم خون است، از این می نویسم
قيصر امين پور
_________________________________________
پ.ن
اما من كه دلم خون نيست الآن؛ از شعر قيصر خيلي خوشم اومد. ![]()
خوب بخونش ...
ماه من غصه نخور ! زندگی جزر و مد داره
دنیامون یه عالمه آدم خوب و بد داره
ماه من غصه نخور همه که دشمن نمی شن
همه که پرترک مثل تو و من نمی شن
ماه من غصه نخور ، مثل ماها فراوونه
خیلی کم پیدا می شه کسی روی حرفش بمونه
ماه من غصه نخور گریه پناه آدماست
تر و تازه موندن گل ، مال اشک شبنماست
ماه من غصه نخور ، زندگی خوب داره و زشت
خدا رو چه دیدی شاید فردامون باشه بهشت
ماه من غصه نخور ، پنجرمون بازه هنوز
باغچمون غرق گلای ناز و عاشقه هنوز
ماه من غصه نخور ، باز داره فصل سیب می شه
می دونم گاهی آدم تو وطنش هم غریب می شه
ماه من غصه نخور ، ماه ها که تب نمی کنن
ماه ها که از آدما کمک طلب نمی کنن
ماه من غصه نخور ، شمعدونیا صورتین
دلایی که عاشقن چون بشکنن قیمتین
ماه من غصه نخور ، سبک می شی بارون میاد
توی عاشقی باید نترسید از کم و زیاد
ماه من غصه نخور ، خاطره هامون کودکن
توی این قصه دلا یه وقتایی عروسکن
ماه من غصه نخور ، بازی زمین خوردن داره
کار دنیا همیشه تولد و مردن داره
ماه من غصه نخور ، گلا میان عیادتت
به نتیجه می رسه آخر یه روز عبادتت
ماه من غصه نخور ، خیلیا تنهان مثل تو
خیلیا با زخمای عاشقی آشنان مثل تو
ماه من غصه نخور زندگی بی غم نمیشه
اونی که غصه نداشته باشه آدم نمیشه
ماه من غصه نخور خیلی ها تنهان مثل تو
خیلی ها با زخم های زندگی آشنان مثل تو
ماه من غصه نخور، حافظ واست باز مي کنم
شعراشو مي خونم و تو رو مداوا مي کنم

حرفهای ما هنوز ناتمام...
وقت رفتن است
بازهم همان حکایت همیشگی !
پیش از آنکه با خبر شوی
چقدر زود
دیر می شود! 

ادامه مطلب
نه هست های ما
با بغض می خورم

![]()
من گنگ خوابدیده و خلقی تمام کر / من عاجزم زگفتن و خلق از شنیدنش
نوشته شده در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت
0:41 توسط محبوبه|
نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت
0:50 توسط محبوبه|
وقتی تو نیستی
نوشته شده در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت
0:24 توسط محبوبه| |
با شعر سهراب رفتم؛ با شعر سهراب بر گشتم.
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت
19:36 توسط محبوبه| |
می رم که نباشم ...
نوشته شده در جمعه بیست و دوم خرداد 1388ساعت
1:14 توسط محبوبه| |
می رم وبلاگ یکی از دوستان؛ تکه ای از شعر سهراب ...
نوشته شده در چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت
23:56 توسط محبوبه| |
نوشته شده در چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت
16:55 توسط محبوبه| |
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت
13:41 توسط محبوبه| |
فقط برای دلم که گرفته است :
نوشته شده در دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت
0:21 توسط محبوبه| |
کودکی ام را زیر آوار سختی ها
نوشته شده در شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت
23:32 توسط محبوبه| |
حدوداً یه سالی میشه که بدجور با غزلیات حافظ انس گرفتم. خیلی وقتا با یه فال
گرفتن، حالم جا میاد.
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت
22:27 توسط محبوبه| |
در اين سراي بي كسي كسي به در نمي زند
نوشته شده در شنبه پنجم بهمن 1387ساعت
23:19 توسط محبوبه| |
در کنج دلم عشق کسی خانه ندارد
نوشته شده در شنبه پنجم بهمن 1387ساعت
18:10 توسط محبوبه| |
نوشته شده در شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت
22:35 توسط محبوبه| |
از سر کوی تو هر کو به ملامت برود
نوشته شده در پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت
22:7 توسط محبوبه| |
دوست، واژه است
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت
13:18 توسط محبوبه| |
نوشته شده در سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت
10:53 توسط محبوبه| |
نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت
22:54 توسط محبوبه| |
آري، آري، زندگي زيباست!
نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت
15:46 توسط محبوبه| |
امشب تمام آینه ها را صدا کنید
نوشته شده در سه شنبه دوم مهر 1387ساعت
16:52 توسط محبوبه|
نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت
11:55 توسط محبوبه| |
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت
16:53 توسط محبوبه| |
نوشته شده در یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت
23:54 توسط محبوبه| |
نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت
16:13 توسط محبوبه| |
اين ترانه خيلي معني داره ...
نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت
11:28 توسط محبوبه| |
نوشته شده در یکشنبه نهم تیر 1387ساعت
13:59 توسط محبوبه| |
اين شعرو به دو دليل دوست دارم. يكي اينكه خواننده اش ( محمد اصفهاني ) منو ياد يكي از بهترين دبيران دوران دبيرستانم مي ندازه؛ دومي هم اينكه بد جور به دلم مي شينه ...
نوشته شده در جمعه هفتم تیر 1387ساعت
10:47 توسط محبوبه| |
حتما تا حالا اين ترانه ي زيبا رو شنيدين :
نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت
17:29 توسط محبوبه| |
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت
17:36 توسط محبوبه| |
شعر زیر را در حالی می سرودم که بلندترین شاخه ی اوهام و خیالاتم فریاد می زد :
نوشته شده در شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت
20:25 توسط محبوبه| |
نوشته شده در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت
12:4 توسط محبوبه| |
نوشته شده در شنبه سوم فروردین 1387ساعت
15:32 توسط محبوبه| |
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت
20:0 توسط محبوبه| |


