تبليغاتX
دل نوشته ها
دل نوشته ها

آمده ایم تا با زندگی کردن قیمت پیدا کنیم؛ نه به هر قيمتي زندگي كنيم ...

من گنگ خوابدیده و خلقی تمام کر / من عاجزم زگفتن و خلق از شنیدنش
نوشته شده در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 0:41 توسط محبوبه|

معاشران گره از زلف يار باز کنيد
شبی خوش است بدين قصه‌اش دراز کنيد
حضور خلوت انس است و دوستان جمعند
و ان يکاد بخوانيد و در فراز کنيد
رباب و چنگ به بانگ بلند می‌گويند
که گوش هوش به پيغام اهل راز کنيد
به جان دوست که غم پرده بر شما ندرد
گر اعتماد بر الطاف کارساز کنيد
ميان عاشق و معشوق فرق بسيار است
چو يار ناز نمايد شما نياز کنيد
نخست موعظه پير صحبت اين حرف است
که از مصاحب ناجنس احتراز کنيد
هر آن کسی که در اين حلقه نيست زنده به عشق
بر او نمرده به فتوای من نماز کنيد
وگر طلب کند انعامی از شما حافظ
حوالتش به لب يار دلنواز کنيد

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 0:50 توسط محبوبه|

نوشته شده در دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 15:23 توسط محبوبه|
وقتی تو نیستی

نه هست های ما چونان که بایدند

نه باید ها

مثل همیشه آخر حرفم و حرف آخرم را با بغض میخوانم

عمریست لبخند های لاغر خود را در دل ذخیره میکنم

باشد برای روز مبادا

اما در صفحه های تقویم

روزی به نام روز مبادا نیست

آن روز هرچه باشد

روزی شبیه دیروز

روزی شبیه فردا

روزی درست مثل همین روزهای ماست

اما کسی چه میداند

شاید امروز نیز روز مبادا باشد

وقتی تو نیستی

نه هست های ما چونان که بایدند

نه باید ها

هر روز بی تو روز مباداست

آیینه ها در چشم ما چه جاذبه ای دارند

آیینه ها که دعوت دیدارند

دیدارهای کوتاه

از پشت هفت دیوار

دیوارهای صاف

دیوارهای شیشه ای شفاف

دیوارهای تو

دیوارهای من

دیوارهای فاصله بسیارند

آه..

دیوارهای تو همه آیینه اند

آیینه های من همه دیوارند

قیصر امین پور

_____________________________________________

برای 5 سال خواهد رفت؛ همین فردا ...


نوشته شده در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 0:24 توسط محبوبه| |
با شعر سهراب رفتم؛ با شعر سهراب بر گشتم.

هر روز، بهتر از دیروز ... دینگ دینگ 


"دشت‌هايي چه فراخ!

كوه‌هايي چه بلند
در گلستانه چه بوي علفي مي‌آمد!
من در اين آبادي، پي چيزي مي‌گشتم:
پي خوابي شايد،
پي نوري، ريگي، لبخندي.

پشت تبريزي‌ها
غفلت پاكي بود، كه صدايم مي‌زد.

پاي ني‌زاري ماندم، باد مي‌آمد، گوش دادم:
چه كسي با من، حرف مي‌زند؟
سوسماري لغزيد.
راه افتادم.
يونجه‌زاري سر راه.
بعد جاليز خيار، بوته‌هاي گل رنگ
و فراموشي خاك.

لب آبي
گيوه‌ها را كندم، و نشستم، پاها در آب:
"من چه سبزم امروز
و چه اندازه تنم هوشيار است!
نكند اندوهي، سر رسد از پس كوه.
چه كسي پشت درختان است؟
هيچ، مي‌چرخد گاوي در كرت
ظهر تابستان است.
سايه‌ها مي‌دانند، كه چه تابستاني است.
سايه‌هايي بي‌لك،
گوشه‌يي روشن و پاك،
كودكان احساس! جاي بازي اين‌جاست.
زندگي خالي نيست:
مهرباني هست، سيب هست، ايمان هست.
آري
تا شقايق هست، زندگي بايد كرد.

در دل من چيزي است، مثل يك بيشه نور، مثل خواب دم صبح
و چنان بي‌تابم، كه دلم مي‌خواهد
بدوم تا ته دشت، بروم تا سر كوه.
دورها آوايي است، كه مرا مي‌خواند."

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 19:36 توسط محبوبه| |
می رم که نباشم ...

شاید این طوری بهتر باشه.

واسه یه مدت نامعلوم ( شاید کوتاه؛ شاید بلند اما بر می گردم )


هر كجا هستم ، باشم،
آسمان مال من است.
پنجره، فكر ، هوا ، عشق ، زمين مال من است.
چه اهميت دارد
گاه اگر مي رويند
قارچهاي غربت؟


بدروووووووووووود
نوشته شده در جمعه بیست و دوم خرداد 1388ساعت 1:14 توسط محبوبه| |
می رم وبلاگ یکی از دوستان؛ تکه ای از شعر سهراب ...

یاد خاطرات سفر مشهد ...

عقب اتوبوس ... من و فاطمه و عارفه و ملیحه ...

و من با صدای بلند می خواندم؛ شعر سهراب را : مسافر!

و در بعضی قسمت ها حس می کردم، همه به فکر فرو رفته اند ....

بلند می خوانم، و با صدایی غم دار


" نگاه مرد مسافر به روی میز افتاد
چه سیب های قشنگی
حیات نشئه تنهایی است
و میزبان پرسید
قشنگ یعنی چه ؟
قشنگ یعنی تعبیر عاشقانه اشکال
و عشق تنها عشق
ترا به گرمی یک سیب می کند مانوس
و عشق تنها عشق
مرا به وسعت اندوه زندگی ها برد
مرا رساند به امکان یک پرنده شدن
و نوشداروی اندوه ؟
صدای خالص اکسیر می دهد این نوش
و حال شب شده بود
چراغ روشن بود
و چای می خوردند
چرا گرفته دلت مثل آنکه تنهایی
چه قدر هم تنها
خیال می کنم
دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستی

دچار یعنی

.... عاشق"


همه به فکر فرو رفته اند ....

بی وقفه و پی در پی ورق می زنم و می خوانم؛ با صدایی بلند ...

باز سکوتی مبهم، لحظه هایی سنگین ...


" عبور بايد كرد .
صداي باد مي آيد، عبور بايد كرد.
و من مسافرم ، اي بادهاي همواره!
مرا به وسعت تشكيل برگ ها ببريد.
مرا به كودكي شور آب ها برسانيد.
و كفش هاي مرا تا تكامل تن انگور
پر از تحرك زيبايي خضوع كنيد.
دقيقه هاي مرا تا كبوتران مكرر
در آسمان سپيد غريزه اوج دهيد.
و اتفاق وجود مرا كنار درخت
بدل كنيد به يك ارتباط گمشده پاك.
و در تنفس تنهايي
دريچه هاي شعور مرا بهم بزنيد.
روان كنيدم دنبال بادبادك آن روز
مرا به خلوت ابعاد زندگي ببريد.
حضور "هيچ" ملايم را
به من نشان بدهيد."


عجب حس عجیبی میده به آدم این موسیقی سایت سهراب سپهری ...

کاش می تونستم آهنگشو بذارم اینجا. هیچی کی می تونه واسم این کارو انجام بده؟

نوشته شده در چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 23:56 توسط محبوبه| |

شب را نوشيده‌ام .

و بر اين شاخه‌هاي شكسته مي‌گريم.

مرا تنها گذار

اي چشم تبدار سرگردان!

مرا با رنج بودن تنها گذار.

مگذار خواب وجودم را پرپر كنم.

سهراب سپهري


_____________________________

بی ربط نوشت :

توی عمرم امتحان به این مزخرفی نداده بودم.

برگه رو گذاشتن جلوم؛ انگار نه انگار که 600-700 صفحه خوندم؛ هیچ چیز یادم نبود. فقط دو نمره از بیست نمره بلد بودم؛ فقط دو نمره!!!

هر چند با کمک دوستام پاس میشم اما ... خاطره اش واسه همیشه تو ذهنم می مونه.

نوشته شده در چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 16:55 توسط محبوبه| |

نمی دونم چرا این شعر شده ورد زبونم؟!


به کجا چنین شتابان ؟


گون از نسیم پرسید


دل من گرفته زینجا

هوس سفر نداری

ز غبار این بیابان ؟


همه آرزویم اما چه کنم که بسته پایم

به کجا چنین شتابان ؟


به هر آن کجا که باشد به جز این سرا سرایم


سفرت به خیر !‌ اما تو دوستی خدا را

چو ازین کویر وحشت به سلامتی گذشتی

به شکوفه ها به باران

برسان سلام ما را


محمدرضا شفیعی کدکنی

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت 13:41 توسط محبوبه| |
فقط برای دلم که گرفته است :

پشت كاجستان ، برف.

برف، يك دسته كلاغ.
جاده يعني غربت.
باد، آواز، مسافر، و كمي ميل به خواب.
شاخ پيچك و رسيدن، و حياط.

من ، و دلتنگ، و اين شيشه خيس.
مي نويسم، و فضا.
مي نويسم ، و دو ديوار ، و چندين گنجشك.

يك نفر دلتنگ است.
يك نفر مي بافد.
يك نفر مي شمرد.
يك نفر مي خواند.

زندگي يعني : يك سار پريد.
از چه دلتنگ شدي ؟
دلخوشي ها كم نيست : مثلا اين خورشيد،
كودك پس فردا،
كفتر آن هفته.

يك نفر ديشب مرد
و هنوز ، نان گندم خوب است.
و هنوز ، آب مي ريزد پايين ، اسب ها مي نوشند.

قطره ها در جريان،
برف بر دوش سكوت
و زمان روي ستون فقرات گل ياس.
سهراب سپهری

نوشته شده در دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 0:21 توسط محبوبه| |
کودکی ام را زیر آوار سختی ها

جا گذاشتم

خنده هایم را پشت اخم های روزگار

آرزوهایم را گوشه دلم.

کودکی نکردم

تا زودتر بزرگ شوم

تا زودتر مرد شوم

چون شنیده بودم

زمانه حرفهایش مردانه است

و چه سخت می گذشت.

افسوس که حالا می بینم

دنیا به آواز سوتک کودکی می رقصد

و زیر سم اسبان چوبی پسرکی

چه راحت له می شود

حالا دنیا در نظرم

چقدر بچگانه .....

مجید دهاتی


_________________________________

واقعاً چه جوری باید الگوی زندگیمون رو اصلاح کنیم؟

نوشته شده در شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 23:32 توسط محبوبه| |
حدوداً یه سالی میشه که بدجور با غزلیات حافظ انس گرفتم. خیلی وقتا با یه فال گرفتن، حالم جا میاد.

هنوزم هر موقع دلم گرفته، هیچ جوری آروم نمی گیرم یه تفالی می زنم ...

تو پست قبل دو تا دوست عزیز ازم خواستن که واسشون فال بگیرم؛ هرچند شاید خودشون جدی نگفتن اما من جدی گرفتم!

این غزل در جواب به عرفان

و این یکی در جواب به تایتانیک : در ضمیر ما نمی گنجد به غیر دوست کَس/ هر دو عالم را به دشمن ده که ما را دوست بس

( البته از طرف حافظ خان!  )

_______________________________

پ.ن:

مخاطب : عرفان

من واسه ی نوشتن فالتون روی مقوا؛ هیچ مشکلی ندارم. فقط می مونه شما چه جوری می خواین دریافت کنین؛ باید به توافق برسیم ...

مخاطب : تایتانیک

در عجبم که این حافظ درست همون جوری که گفته بودین جواب داد. واستون از روی فالنامه ی آخر حافظ فال گرفتم، بعد هر چی توی کتاب گشتم، فالتون نبود. گفتم یه سرچ توی نت بکنم، هر چی گشتم، غزل کامل رو پیدا نکردم. این جوری شدم  :

خیلی واسم جالب شد؛ حتماً برین دنبال شعر کامل و مهمتر اینکه واسه منم بفرستین، کنجکاو شدم بدونم غزل کاملش چیه.

مخاطب : سایر خوانندگان

هر کی مایله، من واسش تفال می زنم و توی پست بعدی جواب همه رو می نویسم

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 22:27 توسط محبوبه| |
در اين سراي بي كسي كسي به در نمي زند
به دشت پر ملال ما پرنده پر نمي زند

يكي زشب گرفتگان چراغ بر نمي كند
كسي به كوچه سار شب در سحر نمي زند

نشسته ام در انتظار اين غبار بي سوار
دريغ كز شبي چنين سپيده سر نمي زند

دل خراب من دگر خراب تر نمي شود
كه خنجر غمت از اين خراب تر نمي زند

گذر گهي است پر ستم كه اندرو به غير غم
يكي صلاي آشنا به رهگذر نمي زند

چه چشم پاسخ است از اين دريچه هاي بسته ات
برو که هيچ کس ندا به گوش کر نمي زند

نه سايه دارم و نه بر بيفکنندم و سزاست
اگر نه بر درخت تر کسي تبر نمي زند


                                                                          هوشنگ ابتهاج (ه.الف.سایه)

__________________________________________________

نمی دونم چرا امروز دائم از این شعرا میاد تو ذهنم ؟!!! یعنی امیدی به من هست؟

نوشته شده در شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 23:19 توسط محبوبه| |
در کنج دلم عشق کسی خانه ندارد

کس جای در این خانه ویرانه ندارد

دل را به کف هر که دهم باز پس آرد

 کس تاب نگهداری دیوانه ندارد

یادش بخیر پارسال ...

کاش می شد حس اون روزا رو منتقل کرد به این روزا ...

نوشته شده در شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 18:10 توسط محبوبه| |

معــرفت دُر گرانیـــست به هر کس ندهندش

پر طاووس قشنگ است به کرکس ندهندش

نوشته شده در شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 22:35 توسط محبوبه| |
از سر کوی تو هر کو به ملامت برود
نرود کارش و آخر به خجالت برود
سالک از نور هدایت ببرد راه به دوست
که به جایی نرسد گر به ظلالت برود
گروی آخر عمر از می و معشوق بگیر
حیف اوقات که یکسر به بطالت برود
ای دلیل دل گم گشته خدا را مددی
که غریب ار نبرد ره به دلالت برود
حکم مستوری و مستی همه بر خاتمت است
کس ندانست که آخر به چه حالت برود
کاروانی که بود بدرقه اش حفظ خدای
به تجمل بنشیند به جلالت برود
حافظ از چشمه حکمت به کف آر جامی
بو که از لوح دلت نقش جهالت برود
نوشته شده در پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 22:7 توسط محبوبه| |
دوست، واژه است

واژه ای که از لب فرشتگان چکید

دوست، نامه است

نامه ای که از خدا رسیده است

نامه ی خدا همیشه خواندنی است

توی دفتر فرشته ها

واژه ی قشنگ دوست

ماندنی ست

***

راستی، دلت چقدر

آرزوی واژه های تازه داشت

دوست گل ات رسید

واژه را کنار واژه کاشت

واژه ها کتاب شد

دوستت همان دعای توست

آخرش دعای تو

مستجاب شد

 

                                       عرفان نظر آهاری

________________________________________

اميدوارم دفتر زندگيتون پر از "واژه" بشه

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 13:18 توسط محبوبه| |

 

   در فلق بود كه پرسيد سوار

   آسمان مكثي كرد

   رهگذر شاخه نوري كه به لب داشت به تاريكي شن ها بخشيد

   و به انگشت نشان داد سپيداري و گفت:

 

  ‹‹ نرسيده به درخت

  كوچه باغي است كه از خواب خدا سبزتر است

  و در آن عشق به اندازه پرهاي صداقت آبي است.

  مي روي تا ته آن كوچه كه او پشت بلوغ ، سر به در مي آورد

  پس به سمت گل تنهايي مي پيچي

  دو قدم مانده به گل

  پاي فواره جاويد اساطير زمين مي ماني

  و تو را ترسي شفاف فرا ميگيرد

  در صميميت سيال فضا ، خش خشي مي شنوي:

  كودكي مي بيني

  رفته از كاج بلندي بالا ، جوجه بردارد از لانه نور

  و از او مي پرسي

 

      خانه دوست کجاست      

نوشته شده در سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 10:53 توسط محبوبه| |


هميشه وقتي شعرهاي سهراب رو مي خوندم يه حس عجيبي بهم دست ميداد.
امروز استاد خيلي از شعراش واسمون گفت. قسمتاي زيباي شعرو واسمون خوند.

بياين اين دفعه با "احساس"مون اين شعرو بخونيم نه با "فهم"مون :

به تماشا سوگند
و به آغاز كلام
و به پرواز كبوتر از ذهن
واژه اي در قفس است.

حرف هايم ، مثل يك تكه چمن روشن بود.
من به آنان گفتم:
آفتابي لب درگاه شماست
كه اگر در بگشاييد به رفتار شما مي تابد.


شعر كامل "سوره تماشا" تقديم به همه ي اونايي كه "سيب" رو مي فهمن.


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 22:54 توسط محبوبه| |
آري، آري، زندگي زيباست!
زندگي آتشگهي ديرينه پابرجاست.
گر بيفروزيش، رقص شعله اش
                                   در هر كران پيداست.
ور نه خاموش است و خاموشي گناه ماست.

                                                    سياوش كسرايي


_____________________________________

پ.ن 1
حرفي براي گفتن نموند، موند؟!

پ.ن 2
شعر رو به صورت كامل مي تونين تو ادامه ي مطلب بخونين.

ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 15:46 توسط محبوبه| |
امشب تمام آینه ها را صدا کنید

گاه اجابت است رو به سوی خدا کنید 

ای دوستان آبرودار در نزد حق

در نیمه شب قدر مرا دعا کنید
نوشته شده در سه شنبه دوم مهر 1387ساعت 16:52 توسط محبوبه|


باز باران با ترانه
با گوهرهاي فراوان
مي خورد بر بام خانه
يادم آرد روز باران
گردش يك روز دیرین
خوب و شیرین
توي جنگل هاي گيلان
كودكي ده ساله بودم
شاد و خرم
نرم و نازك
چست و چابك
با دو پاي كودكانه                                 
مي دويدم همچو آهو
مي پريدم ازلب جوي
دور ميگشتم ز خانه
مي شنيدم از پرنده
داستان هاي نهاني
از لب باد وزنده
رازهاي زندگاني
بس گوارا بود باران
وه چه زيبا بود باران
مي شنيدم اندر اين گوهر فشاني
رازهاي جاوداني، پندهاي آسماني
بشنو از من كودك من
پيش چشم مرد فردا
زندگاني خواه تيره خواه روشن
هست زيبا، هست زيبا، هست زيبا

گلچين گيلاني

_____________________________________________

پ.ن
با عرض پوزش و شرمندگي به خاطر اشتباهي كه من كردم ... معذرت مي خوام. مثل اينكه اين شعر از گلچين گيلاني بوده و من اشتباهاً فكر مي كردم براي قيصر امين پوره. بازم شرمنده!
نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 11:55 توسط محبوبه| |

يک شبي مجنون نمازش را شکست

بي وضو در کوچه ليلا نشست

عشق آن شب مست مستش کرده بود

 فارغ از جام الستش کرده بود

سجده اي زد بر لب درگاه او

پر ز ليلا شد دل پر آه او

 

>>>  ادامه ی مطلب

                     



ادامه مطلب

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 16:53 توسط محبوبه| |
برد دزدی را سوی قاضی عسس خلق بسیاری روان از پیش و پس
گفت قاضی کاین خطاکاری چه بود دزد گفت از مردم آزاری چه سود
گفت، بدکردار را بد کیفر است گفت، بد کار از منافق بهتر است
گفت، هان بر گوی شغل خویشتن گفت، هستم همچو قاضی راهزن
گفت، آن زرها که بردستی کجاست گفت، در همیان تلبیس شماست
گفت، آن لعل بدخشانی چه شد گفت، میدانیم و میدانی چه شد
گفت، پیش کیست آن روشن نگین گفت، بیرون آر دست از آستین
دزدی پنهان و پیدا، کار تست مال دزدی، جمله در انبار تست
تو قلم بر حکم داور میبری من ز دیوار و تو از در میبری
حد بگردن داری و حد میزنی گر یکی باید زدن، صد میزنی
میزنم گر من ره خلق، ای رفیق در ره شرعی تو قطاع الطریق
می‌برم من جامه‌ی درویش عور تو ربا و رشوه میگیری بزور
دست من بستی برای یک گلیم خود گرفتی خانه از دست یتیم
من ربودم موزه و طشت و نمد تو سیهدل مدرک و حکم و سند
دزد جاهل، گر یکی ابریق برد دزد عارف، دفتر تحقیق برد
دیده‌های عقل، گر بینا شوند خود فروشان زودتر رسوا شوند
دزد زر بستند و دزد دین رهید شحنه ما را دید و قاضی را ندید
من براه خود ندیدم چاه را تو بدیدی، کج نکردی راه را
میزدی خود، پشت پا بر راستی راستی از دیگران میخواستی
دیگر ای گندم نمای جو فروش با ردای عجب، عیب خود مپوش
چیره‌دستان میربایند آنچه هست میبرند آنگه ز دزد کاه، دست
در دل ما حرص، آلایش فزود نیست پاکان چرا آلوده بود
دزد اگر شب، گرم یغما کردنست دزدی حکام، روز روشن است
حاجت ار ما را ز راه راست برد دیو، قاضی را بهرجا خواست برد

پروين اعتصامي

________________________________________

پ.ن
اين شعر رو امروز آقا بزرگم گفتن بلند واسشون بخونم. با اينكه تقريباً خيلي جاهاشو حفظ بودن. دليلشون از اينكه من اين شعر رو بلند بلند بخونم متوجه نشدم.
نوشته شده در یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 23:54 توسط محبوبه| |


نه از مهر و نه از کین می نویسم
نه از کفر و نه از دین می نویسم
دلم خون است، می دانی برادر
دلم خون است، از این می نویسم

قيصر امين پور


_________________________________________

پ.ن
اما من كه دلم خون نيست الآن؛ از شعر قيصر خيلي خوشم اومد. 

نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 16:13 توسط محبوبه| |
اين ترانه خيلي معني داره ...
خوب بخونش ...

ماه من غصه نخور ! زندگی جزر و مد داره
دنیامون یه عالمه آدم خوب و بد داره

ماه من غصه نخور همه که دشمن نمی شن
همه که پرترک مثل تو و من نمی شن

ماه من غصه نخور ، مثل ماها فراوونه
خیلی کم پیدا می شه کسی روی حرفش بمونه

ماه من غصه نخور گریه پناه آدماست
تر و تازه موندن گل ، مال اشک شبنماست

ماه من غصه نخور ، زندگی خوب داره و زشت
خدا رو چه دیدی شاید فردامون باشه بهشت

ماه من غصه نخور ، پنجرمون بازه هنوز
باغچمون غرق گلای ناز و عاشقه هنوز

ماه من غصه نخور ، باز داره فصل سیب می شه
می دونم گاهی آدم تو وطنش هم غریب می شه

ماه من غصه نخور ، ماه ها که تب نمی کنن
ماه ها که از آدما کمک طلب نمی کنن

ماه من غصه نخور ، شمعدونیا صورتین
دلایی که عاشقن چون بشکنن قیمتین

ماه من غصه نخور ، سبک می شی بارون میاد
توی عاشقی باید نترسید از کم و زیاد

ماه من غصه نخور ، خاطره هامون کودکن
توی این قصه دلا یه وقتایی عروسکن

ماه من غصه نخور ، بازی زمین خوردن داره
کار دنیا همیشه تولد و مردن داره

ماه من غصه نخور ، گلا میان عیادتت
به نتیجه می رسه آخر یه روز عبادتت

ماه من غصه نخور ، خیلیا تنهان مثل تو
خیلیا با زخمای عاشقی آشنان مثل تو

ماه من غصه نخور زندگی بی غم نمیشه
اونی که غصه نداشته باشه آدم نمیشه

ماه من غصه نخور خیلی ها تنهان مثل تو
خیلی ها با زخم های زندگی آشنان مثل تو

ماه من غصه نخور، حافظ واست باز مي کنم
شعراشو مي خونم و تو رو مداوا مي کنم
   


نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 11:28 توسط محبوبه| |


حرفهای ما هنوز ناتمام...

تا نگاه می کنی:
 وقت رفتن است
بازهم همان حکایت همیشگی !


پیش از آنکه با خبر شوی

لحظه ی عظیمت تو ناگزیر می شود

 

آی...

ناگهان 
 چقدر زود
 دیر می شود!  


قيصر امين پور





 

نوشته شده در یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 13:59 توسط محبوبه| |
اين شعرو به دو دليل دوست دارم. يكي اينكه خواننده اش ( محمد اصفهاني ) منو ياد يكي از بهترين دبيران دوران دبيرستانم مي ندازه؛ دومي هم اينكه بد جور به دلم مي شينه ...

بسه دیگه تنهایی تو این قفس

 

بسه این قفس بدون هم نفس

 

دیگه بسه تشنگی بدون آب

 

خوردن فریب و نیرنگ سراب

 

واسه هرکی دل من تنگ میشه

 

تا می فهمه دلش از سنگ میشه

 

دوستی از رو زمین پاک شده

 

مردی و مردونگی خاک شده

 

هر کی تو فکر خودشه تو این زمون

 

تو نخ آب یخ و گرمیِ نون

 

باید حرف دلمو گوش کنم

 

همه دنیا رو فراموش کنم

 

دستمو بلند کنم به آسمون

 

خودمو رها کنم از این و اون

 

دلمو جدا کنم از آدما

 

سینمو پر کنم از یاد خدا

 

دیگه بسه دیگه بسه انتظار

 

ابر رحمت به سر دنیا ببار

 

شب تار شب تار شب تار

 

آسمون، خورشیدو بردار و بیار


________________________________


پ.ن

عكسو گذاشتم توي ادامه ي مطلب چون يه كم حجمش سنگينه.


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه هفتم تیر 1387ساعت 10:47 توسط محبوبه| |
حتما تا حالا اين ترانه ي زيبا رو شنيدين :

ساده بيا دست من و بگيرو

ساده نگير اين همه سادگي رو

ساده نگير اگه هنوز مي توني

پاي همه سادگيات بموني

ساده بيا دست من و بگيرو

ساده نگير اين همه سادگي رو

ساده نگير اگه هنوز مي توني

پاي هم سادگيات بموني

خسته نشو اگه تموم راه ها

پيش تو و سادگي هات بسته شن

طاقت بيار اگه همه آدم ها از اينكه پا به پات بيان خسته شن

خسته نشو اگه تموم راه ها

پيش تو و سادگي هات بسته شن

طاقت بيار اگه همه آدم ها از اينكه پا به پات بيان خسته شن

آخر خط جاده هاي خسته بگو چقدر راه نرفته مونده

پشت دلت وقتي به خون نشته

چند تا ترانس كه كسي نخونده

دووم بيار خسته نشو از سفر

تنهاييتم بزار رو دوشت ببر

ترانه باش اون ور آخر خط

به نقطه ميرسي بيا سر خط

به نقطه ميرسي بيا سر خط

به نقطه ميرسي بيــــــــــــــــا

ساده بيا دست من و بيگرو ساده نگير اين همه سادگي رو

ساده نگير اگه هنوز مي توني پاي همه سادگيات بموني


 
نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 17:29 توسط محبوبه| |

 وقتی تو نیستی
نه هست های ما

چونانکه بایدند

                نه بایدها...

مثل همیشه آخر حرفم

وحرف آخرم را
                   با بغض می خورم

عمری  است

لبخندهای لاغر خود را

دردل ذخیره می کنم:

                          باشد برای روز مبادا!

 

اما

در صفحه های تقویم

روزی به نام روز مبادا نیست

 

آن روز هرچه باشد

روزی شبیه دیروز

روزی شبیه فردا

روزی درست مثل همین روزهای ماست

اما کسی چه می داند؟

شاید

امروزنیز روزمبادا

                         باشد!

       

 

 

وقتی تونیستی

نه هست های ما

چونانکه بایدند

                  نه بایدها...

 

هرروز بی تو

روز مباداست!

 

قیصر امین پور

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 17:36 توسط محبوبه| |
شعر زیر را در حالی می سرودم که بلندترین شاخه ی اوهام و خیالاتم فریاد می زد :

آن روز٬ روز شکفتن غنچه های باغ عاطفه

روز بارش باران خاطره

روز در هم تنیدن خورشید و ماه بود

 

هنگامه ی سلام

هنگامه ی گرفتن صدا٬ نبودن کلام

از "س" تا "م" آن

غرق در لرزش٬ غرق در احساس بود

 

بیچاره او

روز نگاه٬ روز سخن

روز بگو بخندهای ما

کر٬ کور و لال بود

 

ناگاه

از پس اتاقک خاموشی زبان

آمد صدا:

"گو دوستت دارم"

اما زمان نداشت٬ یک لحظه وقت

 

باز خواب دیدم

آمد به سوی من

در دست های او

یک شاخه ی گلی

محبوبه ی شبش٬ داشت می خندید

چون در کنار عشق رشد کرده بود

خواست آن را

هدیه کند به من

حیف! خوابم پرید

 

عشق٬

این واژه ی گران

او را چنین افسرده حال کرده بود

او را چنان مست کرده بود

 

آن واژه ای که در فرهنگ نامه ها

دیگر ندارد جای

اما

من جای آن را پیدا کرده ام !

 

۳۰ بهمن ۱۳۸۲

نوشته شده در شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 20:25 توسط محبوبه| |

مدتیه وقتی دلم می گیره یه فال حافظ خیلی بهم آرامش میده. فقط حیف که فهمم پایینه و مقدار کمی از حرفاشو درک می کنم :

 

 دلا رفیق سفر بخت نیکخواهت بسدگر ز منزل جانان سفر مکن درویشوگر کمین بگشاید غمی ز گوشه دلبه صدر مصطبه بنشین و ساغر می​نوشزیادتی مطلب کار بر خود آسان کنفلک به مردم نادان دهد زمام مرادهوای مسکن مولوف و عهد یار قدیمبه منت دگران خو مکن که در دو جهانبه هیچ ورد دگر نیست حاجت ای حافظ

نسیم روضه شیراز پیک راهت بسکه سیر معنوی و کنج خانقاهت بسحریم درگه پیر مغان پناهت بسکه این قدر ز جهان کسب مال و جاهت بسصراحی می لعل و بتی چو ماهت بستو اهل فضلی و دانش همین گناهت بسز ره روان سفرکرده عذرخواهت بسرضای ایزد و انعام پادشاهت بسدعای نیم شب و درس صبحگاهت بس

 

نوشته شده در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 12:4 توسط محبوبه| |

یادمه توی یکی از مراسم های دانشکده بود که همه توی هفت دری جمع شدیم و چنگی و آهنگی و ...

بعد از چند ماه امروز داشتم فیلم اون روز رو می دیدم. این ترانه رو یکی از بچه ها می خوند که الآن خیلی بهم چسبید.

 

اي مهجبين

             اي لاله رو

 

اي ساده رو

               از خود بگو

                              از خود بگو آلاله رو

كز تو پريشان مي شوم

 

زندان غم شد عاقبت

                        شد عاقبت اي واي من

                                                   اي واي من كز ياد تو

گريان و حيران مي شوم

 

 

اي واي از اين بي حاصلي

عمر جوان گم كرده ام

 

 

نوشته شده در شنبه سوم فروردین 1387ساعت 15:32 توسط محبوبه| |

 

ای دوست بیا تا غم فردا نخوریم، وين يك دم عمر را غنيمت شمريم

فردا كه ازين دير فنا درگذريم با هفت هزار سالكان سر به سريم

 

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 20:0 توسط محبوبه| |