تبليغاتX
دل نوشته ها


دل نوشته ها

آمده ایم تا با زندگی کردن قیمت پیدا کنیم؛ نه به هر قيمتي زندگي كنيم ...

با خودم گفتم یه چرخی توی آرشیو وبلاگم بزنم ببینم مطلب خوبی پیدا می کنم یا نه که اینو پیدا کردم :


هیچ گاه چشمانت را برای کسی که معنی نگاهت را نمی فهمد گریان مکن!

قلبت را خالی نگه دار و اگر هم یک روز خواستی کسی را در قلبت جای دهی سعی کن فقط یک نفر باشد!

به او بگو تو را بیشتر از خدا و کمتر از خودم دوستت دارم! (بعد نوشت : دوستان؛ من خودمم به این جمله خیلی شک دارم. )

زیرا که به خدا اعتقاد دارم و به تو نیاز دارم!



__________________________________
عکس، کار خودمه
نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 14:10 توسط محبوبه| |

دیروز داشتم جزوه فولاد رو می خوندم. اکثر جزوه هام رو توی یه سررسید که واسه سال 83 هست - و خیلی هم خوشگله و دوسش دارم - می نویسم.

باز که کردم؛ جمله های قشنگی که از ترم اول تا حالا صفحه اول و آخر سررسید نوشتم رو دیدم؛ دلم خواست اینجا بنویسمشون :

*بی قرار توام و در دل تنگم گله هاست

آه ... بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست

مثلِ عکس رخ مهتاب که افتاده در آب

در دلم هستی و بین من و تو فاصله هاست ... !

فاضل نظری

*بهترین چیز رسیدم به نگاهی است که از حادثه عشق تر است ...

*دیشب به سیل اشک ره خواب می زدم

نقشی به یاد روی تو بر اب می زدم

*stay with me

I want to stay with you & look at you

for a very long time

*بی گناهی کم گناهی نیست در دیوان عشق

یوسف از دامان پاک خود به زندان می رود

*خانه اش ویران باد

هر کسی می خواهد

من و تو "ما" نشویم

*وجدان یگانه محکمه ای ست که احتیاج به قاضی ندارد

__________________________________

پ.ن :

چون می دونم می گین؛ پس خودم پیش دستی می کنم " منم عاشق پیشه بودم و نمی دونستما " 

نوشته شده در شنبه ششم تیر 1388ساعت 15:8 توسط محبوبه| |

این جمله رو یه جایی دیدم، به نظرم خیلی زیبا بود :

" اشك تنها موجودی است كه چون از چشم می افتد عزیز میشود! "

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 23:28 توسط محبوبه| |

صبح که از خواب برمی خیزیم، دو انتخاب ساده پیش روی ماست

یا به خواب برگردیم و خواب ببینیم، یا این که بیدار شویم و به دنبال رویاهایی که دیده ایم، برویم

انتخاب با شماست …


برگرفته از يه وبلاگي كه يادم نيست !!

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت 22:53 توسط محبوبه| |

پروردگارا به من بیاموز دوست بدارم کسانی را که دوستم ندارند...

عشق بورزم به کسانی که عاشقم نیستند...

بگریم برای کسانی که هرگز غمم را نخوردند...

   محبت کنم به کسانی که محبتی در حقم نکردند
نوشته شده در یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 20:25 توسط محبوبه| |

و براي خوردن يك سيب چقدر تنها مانده ايم ...
نوشته شده در چهارشنبه ششم آذر 1387ساعت 22:20 توسط محبوبه| |

اگر روزی دشمن پیدا کردی، بدان در رسیدن به هدفت موفق بودی!

اگر روزی تهدیدت کردند، بدان در برابرت ناتوانند! 

اگر روزی خیانت دیدی، بدان قیمتت بالاست! 

اگر روزی ترکت کردند، بدان با تو بودن لیاقت می خواهد!

پیش از سحر تاریک است اما تاکنون نشده که آفتاب طلوع نکند. به سحر اعتماد کنید! 

اگر آفتاب را به نظاره بنشيني، سايه را نتواني ديد. 

امروز نخستين روز آينده ي توست. 

وقتی یکی از درهای شادی بسته می شود، در دیگری باز می شود، ولی اغلب، ما آن قدر به در بسته نگاه می کنیم،که در باز شده را نمی بینیم. 

آنقدر شكست خوردن را تجربه كنيد تا راه شكست دادن را بياموزيد.

 بادكنك ها هميشه با باد مخالف اوج ميگيرند. 

براي خود زندگي كنيم نه براي نمايش دادن آن به ديگران. 

سفري به طول هزار فرسنگ با يك گام آغاز مي شود. 

بازنده ها در هر جواب مشكلي را مي بينند، ولي برنده در هر مشكلي جوابي را مي بيند. 

به جاي موفقيت در چيزي كه از آن نفرت دارم، ترجيح مي دهم در چيزي شكست بخورم كه از آن لذت مي برم (هينزسيندي). 

آن‌چه را که در مزرعه ذهن خود کاشته‌اید درو خواهید کرد. 

اگر در جریان رودخانه صبرت ضعیف باشد هر تکه چوبی مانعی عظیم بر سر راهت خواهد شد. 

آن كه امروز را از دست مي دهد، فردا را نخواهد يافت. 

هيچ روزي از امروز با ارزش تر نيست

چنان باش كه بتوانی به هر كس بگویی مثل من رفتار كن.

 ______________________________

ممنون از دوست خوبم؛ مينا جان
نوشته شده در شنبه دوم آذر 1387ساعت 17:39 توسط محبوبه| |

رودها در جاری شدن
و علف ها در سبز شدن معنی پیدا می کنند
کوه ها با قله ها
و دریاها با موجها زندگی پیدا می کنند
وانسان ها
همه ي انسان ها
با عشق، فقط با عشق
پس بار خدایا بر من رحم کن
بر من که می دانم ناتوانم رحم کن
باشد که خانه ای نداشته باشم
باشد که لباس فاخری بر تن نداشته باشم
باشد که حتی دست و پایی نداشته باشم
اما نباشد، هرگز نباشد
که در قلبم عشق نباشد، هرگز نباشد

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 22:26 توسط محبوبه| |


اي روح زيبا كه در فضاي رؤياي من جاي داري! احساسات خفته درونم را بسان شكفتن گلهاي پنهان زير خروارها برف بيدار كردي، بسان نسيم بهاري بر باغ دلم وزيدي و بسان تكان برگ سبز درختان باعث پريشاني احساساتم شدي، اگر لباسي از جنس خاك بر تن كرده اي پس بگذار تو را ببينم، اما اگر از جنس غير خاكي هستي لطفاً هنگام خواب به رؤيايم بيا، بگذار تو را لمس كنم و صدايت را بشنوم، اين پرده مادي كه رخسارم را گرفته بشكاف و اين زنگار سياهي كه پيكر خاكي ام را پوشانده بزداي، بالي به من ده تا بتوانم با آن به ملكوت اعلي پرواز كنم و ساكنان آسماني آنجا را تماشا كنم، دست هاي نامرئي خود را بر روي دلم بگذار تا روح و روانم آزاد گردد و به دنبال تو بيايم.

______________________________________________

- شناخت زيادي از "جبران خليل جبران" نداشتم.
دوستم يه كتاب بهم هديه داده؛ "هشت كتاب جبران خليل جبران"، دارم مطالعه اش مي كنم.
خيلي لطيف و ريز واقعيت هاي اطرافش رو بيان كرده. مخصوصاً احساسات رو خيلي خوب نوشته.

- جملات بالا قسمتي از "خاكستر سالها و آتش جاويدان" اين كتابه.

- به همه توصيه نمي كنم اين كتاب رو بخونن؛ با سليقه خيلي ها جور در نمياد اما اونايي كه طبع لطيفي دارن ( مخصوصاً كسايي كه اهل شعر و متن ادبي هستن ) مطمئناً از خوندن اين كتاب لذت مي برن.

- يه مدتي ميشه كه دوست دارم دائم مطالعه كنم. پس هر كي مي خواد واسم هديه بگيره، بهترين چيز واسه ي من كتابه.
نوشته شده در جمعه پنجم مهر 1387ساعت 23:48 توسط محبوبه| |

دیوارها برای این نیستند که مانع عبور «تو» شوند؛ دیوارها قرار است مانع مزاحمت «دیگران» شوند. یادت باشد دیوارها  فقط جلوی کسانی را که به اندازه‌ی کافی چیزی را نمی‌خواهند می‌گیرند.

 

هر وقت چیزی را خیلی خواستی و دیدی دورش دیواری کشیده، خوشحال باش. چرا که او فقط برای تو آن‌جاست نه برای دیگران. دیگران حتی نمی‌توانند آن را ببینند، ولی تو اگر به اندازه‌ی کافی مصمم باشی شاید روزی…


______________________________________________

 

پ.ن

 

اطراف قلبم را ديوار كشيده ام.

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 12:9 توسط محبوبه| |

خدايا، من عشق به تو را هم از تو مي خواهم

 وعشق به عاشقانت را

 وعشق رابه هر كاري كه مرا به تو نزديك كند.

خدایا...


خدايا، مرا راهي ده كه فقط به در خانه ي تو توانم آمد .
دستي، كه فقط در خانه تو توانم كوفت .
خدايا، من را چشمي ده كه فقط گريان تو باشد.

 و سينه اي كه فقط سوزان تو .
به من نگاهي ده كه جز روي تو نتوانم ديد .
و گوشي كه جز صداي تو نتواند شنيد.
خودت را معشوق ترين من قرار ده. مرا عاشق ترين خويش.


خدايا، چشم جويبار عشق مرا به تماشاي دريايت روشني ده،
مبادا دل من اسير كوي ديگري شود و پيشاني محبت من بر خاك ديگري بسايد .


خدايا مرغ دلم كه در دام توست، مبادا كه ياد آشيان ديگري كند .


خدايا...


همزمان با رشد گياه محبتت در باغچه ي دلم هر چه هرزه گياه هست از ريشه بخشكان .


خدايا...


نكند كه روي از من بتابي و نشود كه نگاه حيران مرا منتظر بگذاري.
اي پاسخ دهنده و اي اجابت كننده!
اي گل بخش ديگران از گل گلستان تو

 اي باغبان باغ رحمت!



نوشته شده در جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 13:49 توسط محبوبه| |

چه كسي مي داند كه تو در پيله تنهايي خود تنهايي؟

چه كسي مي داند كه تو در حسرت يك روزنه در فردايي؟

پيله ات را بگشا...

تو به اندازه يك پروانه، زيبايي


نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 12:46 توسط محبوبه| |

احتمالاً از اين به بعد يه تغييراتي توي مطالب و محتويات وبلاگ اعمال بشه !


بوی یاس می آید . بوی بهار نارنج . بوی عشق.
بوی کوچه ی نم زده از باران بهاری.
صدای جیک جیک گنجشکان. صدای ریزش آب زلال از سطحی بلند.
صدای سهراب که می خواند: تا شقایق هست زندگی باید کرد.
لذت قدم زدن آرام زیر باران نم نم .لذت برخورد نسیمی خنک با صورت.
بهار آمده باور کن.
باور کن زندگی جاریست.در این میان تنها تو راکدی . بلند شو و همتی کن . خود را از این پیله تنهایی برهان.
به خاطر گذشته دیگر افسرده مباش چون گذشته!
به نقطه ای از دور دست بنگر . جایی که تو ایستاده ای با لبخندی بر لب و کوله باری از موفقیت.من اطمینان دارم که تو همیشه توانایی داری.
پس تو نیز به خودت اطمینان کن. دیگر اکنون به بوی عشق دلخوش باش...


___________________________________________

مرجع :
http://doreh.com/thread.aspx?gid=736&tid=6955
نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 12:23 توسط محبوبه| |

گفتم: چقدر احساس تنهايي مي‌كنم 
گفتي: فاني قريب
     .:: من كه نزديكم (بقره/آیه 186) ::.



گفتم: تو هميشه نزديكي؛ من دورم... كاش مي‌شد بهت نزديك شم 
گفتي: و اذكر ربك في نفسك تضرعا و خيفة و دون الجهر من القول بالغدو و الأصال
  .:: هر صبح و عصر، پروردگارت رو پيش خودت، با خوف و تضرع، و با صداي آهسته ياد كن (اعراف/آیه205 ) ::.



گفتم: اين هم توفيق مي‌خواهد!
گفتي: ألا تحبون ان يغفرالله لكم
     .:: دوست نداريد خدا ببخشدتون؟! (نور/ آیه 22) ::.



گفتم: معلومه كه دوست دارم منو ببخشي 
گفتي: و استغفروا ربكم ثم توبوا اليه
     .:: پس از خدا بخوايد ببخشدتون و بعد توبه كنيد (هود/آیه 90) ::.



گفتم: با اين همه گناه... آخه چيكار مي‌تونم بكنم؟     
گفتي: الم يعلموا ان الله هو يقبل التوبة عن عباده
     .:: مگه نمي‌دونيد خداست كه توبه رو از بنده‌هاش قبول مي‌كنه؟! (توبه/آیه 104) ::.



گفتم: ديگه روي توبه ندارم
گفتي: الله العزيز العليم غافر الذنب و قابل التوب
     .:: (ولي) خدا عزيزه و دانا، او آمرزنده‌ي گناه هست و پذيرنده‌ي توبه (غافر/آیه 3-2 ) ::.



گفتم: با اين همه گناه، براي كدوم گناهم توبه كنم؟ 
گفتي: ان الله يغفر الذنوب جميعا
     .:: خدا همه‌ي گناه‌ها رو مي‌بخشه (زمر/ آیه 53) ::.



گفتم: يعني بازم بيام؟ بازم منو مي‌بخشي؟
گفتي: و من يغفر الذنوب الا الله
     .:: به جز خدا كيه كه گناهان رو ببخشه؟ (آل عمران/آیه 135) ::.





گفتم: نمي‌دونم چرا هميشه در مقابل اين كلامت كم ميارم! آتيشم مي‌زنه؛ ذوبم مي‌كنه؛ عاشق مي‌شم!  ...  توبه مي‌كنم
گفتي: ان الله يحب التوابين و يحب المتطهرين
     .:: خدا هم توبه‌كننده‌ها و هم اونايي كه پاك هستند رو دوست داره (بقره/آیه 222) ::.




ناخواسته گفتم: الهي و ربي من لي غيرك     
گفتي: اليس الله بكاف عبده
     .:: خدا براي بنده‌اش كافي نيست؟ (زمر/آیه 36) ::.




گفتم: در برابر اين همه مهربونيت چيكار مي‌تونم بكنم؟
گفتي: يا ايها الذين آمنوا اذكروا الله ذكرا كثيرا و سبحوه بكرة و اصيلا هو الذي يصلي عليكم و ملائكته ليخرجكم من الظلمت الي النور و كان بالمؤمنين رحيما

.:: اي مؤمنين! خدا رو زياد ياد كنيد و صبح و شب تسبيحش كنيد. او كسي هست كه خودش و فرشته‌هاش بر شما درود و رحمت مي‌فرستن تا شما رو از تاريكي‌ها به سوي روشنايي بيرون بيارن. خدا نسبت به مؤمنين مهربونه (احزاب/آیه 43-14 )::.

___________________________________

خدايا نذار كم بيارم  ...

نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 14:2 توسط محبوبه| |

كوله ‌پشتی‌اش‌ را برداشت‌ و راه‌ افتاد رفت‌ كه‌ دنبال‌ خدا بگردد و گفت: تا كوله‌ام‌ از خدا پر نشود برنخواهم‌ گشت نهالی‌ رنجور و كوچك‌ كنار راه‌ ایستاده‌ بود. مسافر با خنده‌ای‌ رو به‌ درخت‌ گفت: چه‌ تلخ‌ است‌ كنار جاده‌ بودن‌ و نرفتن؛ و درخت‌ زیرلب‌ گفت: ولی‌ تلخ‌ تر آن‌ است‌ كه‌ بروی‌ وبی‌ رهاورد برگردی. كاش‌ می‌دانستی‌ آنچه‌ در جست‌وجوی‌ آنی، همین‌جاست. مسافر رفت‌ و گفت: یك‌ درخت‌ از راه‌ چه‌ می‌داند، پاهایش‌ در گِل‌ است، او هیچ‌گاه‌ لذت‌ جست‌وجو را نخواهد یافت و نشنید كه‌ درخت‌ گفت: اما من‌ جست‌وجو را از خود آغاز كرده‌ام‌ و سفرم‌ را كسی‌ نخواهد دید؛ جز آن‌ كه‌ باید. مسافر رفت‌ و كوله‌اش‌ سنگین‌ بود هزار سال‌ گذشت، هزار سالِ‌ پر خم‌ و پیچ، هزار سالِ‌ بالا و پست. مسافر بازگشت رنجور و ناامید. خدا را نیافته‌ بود، اما غرورش‌ را گم‌ كرده‌ بود. به‌ ابتدای‌ جاده‌ رسید. جاده‌ای‌ كه‌ روزی‌ از آن‌ آغاز كرده‌ بود. درختی‌هزار ساله، بالا بلند و سبز كنار جاده‌ بود. زیر سایه‌اش‌ نشست‌ تا لختی‌ بیاساید. مسافر درخت‌ را به‌ یاد نیاورد. اما درخت‌ او را می‌شناخت. درخت‌ گفت: سلام‌ مسافر، در كوله‌ات‌ چه‌ داری، مرا هم‌ میهمان‌ كن. مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمنده‌ام، كوله‌ام‌ خالی‌ است‌ و هیچ‌ چیز ندارم. درخت‌ گفت: چه‌ خوب، وقتی‌ هیچ‌ چیز نداری، همه‌ چیز داری. اما آن‌ روز كه‌ می‌رفتی، در كوله‌ات‌ همه‌ چیز داشتی، غرور كمترینش‌ بود، جاده‌ آن‌ را از تو گرفت. حالا در كوله‌ات‌ جا برای‌ خدا هست و قدری‌ از حقیقت‌ را در كوله‌ مسافر ریخت. دست‌های‌ مسافر از اشراق‌ پر شد و چشم‌هایش‌ از حیرت‌ درخشید و گفت: هزار سال‌ رفتم‌ و پیدا نكردم‌ و تو نرفته‌ای، این‌ همه‌ یافتی! درخت‌ گفت :زیرا تو در جاده رفتی و من در خودم و پیمودن خود دشوار تر از پیمودن جاده هاست.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پیامبر اکرم (ص) :

زنهار از خنده زياد، كه زيادي خنده دل را مي ميراند.

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 19:27 توسط محبوبه| |

امروز قبل از اين که به گفتن حرف هاي ناخوشايند فکر کني به کسي فکر کن که نمي تواند حرف بزند.

قبل از اين که از طعم يک غذا شکايت کني به کسي فکر کن که هيچ چيزي براي خوردن ندارد.

قبل از اين که از همسرت گله کني به کسي فکر کن که با گريه از خدا يک همراه و همدم مي خواهد.

امروز قبل از اين که از زندگي شکوه کني به کسي فکر کن که خيلي زود از دنيا رفته.

 قبل از اين که از طولاني بودن مسيري که داري با ماشين طي مي کني بنالي به کسي فکر کن که همين مسير را مجبور است پياده طي کند.

و زماني که خسته اي و از شغلت ناراضي و گله مندي به کساني فکر کن که بيکار هستند، به ناتوان ها و اون هايي که آرزو مي کنند شغل تو را داشتند.  

 

 

اگر روزي روزگاري، نخواستي يا نتوانستي فرد گنه کاري را ببخشي، بدان که از بزرگي گناه او نيست، بلکه از کوچکي قلب توست.

 

حضور هيچ کس در زندگي ما اتفاقي نيست خداوند در هر حضوري رازي نهان کرده براي کمال.

نوشته شده در جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 17:9 توسط محبوبه| |

خداوند گفت: دیگر پیامبری نخواهم فرستاد، از آنگونه كه شما انتظار دارید، اما جهان هرگز بی‌پیامبر نخواهد ماند، و آنگاه پرنده‌ای را به رسالت مبعوث كرد.

پرنده آوازی خواند كه در هر نغمه‌اش خدا بود.عده‌ای به او گرویدند و به او ایمان آوردند.
و خدا گفت:اگر بدانید،
حتی با آواز پرنده‌ای می‌توان رستگار شد.

خداوند رسولی از آسمان فرستاد باران، نام او بود. همین كه باران، باریدن گرفت، آنان كه اشك را می‌شناختند، رسالت او رادریافتند، پس بی‌درنگ توبه كردند و روحشان را زیر بارش بی دریغ خدا شستند.
خدا گفت:اگر بدانید با رسول باران هم می‌توان به پاكی رسید.
خداوند پیغامبر باد را فرستاد، تا روزی بیم دهد و روزی بشارت. پس باد روزی توفان شد و روزی نسیم و آنان كه پیام او را فهمیدند، روزی در خوف و روزی در رجا زیستند.
خدا گفت
: آنكه خبر باد را می‌فهمد، قلبش در بیم و امید می‌لرزد و قلب مومن این چنین است.

خدا گلی را از خاك برانگیخت، تا "معاد" را معنا كند. و گل چنان از رستاخیزگفت كه از آن پس هر مومنی كه گلی را دید، رستاخیز را به یاد آورد.

خدا گفت : اگر بفهمید، تنها با گلی قیامت خواهد شد.
خداوند یكی از هزار نامش را به دریا گفت. دریا بی‌درنگ قیام كرد و سپس چنان به سجده افتاد كه هیچ از هزار موج او باقی نماند. مردم تماشا می‌كردند، عده‌ای پیام دریا را را دانستند،
پس قیام كردند و چنان به سجده افتادند، كه هیچ از آنها باقی نماند.
خدا گفت
:
آن كه به پیغمبر آب‌ها اقتدا كند، به بهشت خواهد رفت.
و به یاد دارم كه فرشته‌ای به من گفت
:
جهان آكنده از فرستاده و پیغمبر و مرسل است، اما همیشه كافری هست تا باران را انكار كند و با گل بجنگد. تا پرنده را دروغگو بخواند و باد را مجنون و دریا را ساحر.
اما همین امروز ایمان بیاور كه پیغمبر آب و رسول باران و فرستاده باد، برای ایمان آوردن تو كافی است...

 

 

                        

 

 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

ب.ن

یه چند روزی مهمون امام رضا هستم.

اگه بدی، خوبی دیدین؛ حلال کنین ...

 

خدا پشت و پناه همگی

 

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 19:23 توسط محبوبه| |

 

 

نامم را پدر انتخاب کرد، نام فامیلم را یکی از اجدادم، دیگر بس!
راهم را خودم انتخاب خواهم کرد!

 

دکتر علی شریعتی 

  

 

نوشته شده در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 18:46 توسط محبوبه| |

 

دل را باید پاک کرد

شاید از این کوچه کسی بگذرد ...

 

نوشته شده در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 14:29 توسط محبوبه| |

"از تک بودن،نترس که متفاوت باشی"

"میلیون ها نفر سیب های افتاده رو دیدن ولی نیوتون پرسید چرا!"

"با مثبت اندیشی نصف کار رو انجام دادی"

"تبدیل یه چیز ساده به یه چیز پیچیده عادیه،تبدیل یه چیز پیچیده به یه چیز خیلی ساده،خلاقیته!"

"همه عجایبی که در زندگیت به دنبالشون هستی در درون خودت منعکس شده"

"عشق خیره شدن به یکدیگر نیست!عشق با هم نگاه کردن به بیرون در یک جهته"

 

"دور نما، بد بین سختی ها رو در فرصت ها میبینه،خوشبین زیبایی ها رو در هر سختی"


"دگرگون شدن!اگر همیشه به دانسته هات چسبیده باشی هیچ وقت پیشرفت نمی کنی"

"خودت رو به سمت ماه پرتاب کن،حتی اگر موفق نشدی بین ستارگان فرودخواهی آمد"

"فقط خودتی که می تونی راه خودت رو انتخاب کنی"

 

نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 13:48 توسط محبوبه| |

 

خانه اش ویران باد

هر کسی می خواهد ...

من و تو

ما

 نشویم!

نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 13:0 توسط محبوبه| |

مي دوني وقتي خدا داشت بدرقه ات مي كرد بهت چي گفت ؟

 

جايي كه مي ري مردمي داره كه مي شكنتت؛ نكنه غصه بخوري،

من همه جا باهاتم؛ تو تنها نيستي.

تو وجودت عشق مي گذارم كه بگذري؛

قلب مي گذارم كه جا بدي؛

اشك مي دم كه گريه كني؛

و مرگ مي دم كه بدوني بر ميگردي پيشم.

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 19:14 توسط محبوبه| |

 

و عشق، تنها عشق

تو را به گرمي به يك سيب مي كند مانوس

و عشق، تنها عشق

مرا به وسعت اندوه زندگي ها برد

مرا رساند به امكان يك پرنده شدن ...

 

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 22:12 توسط محبوبه| |

 

 

باید امروز قلم برداریم

و به پیشانی شب بنویسیم

سحر در راه است

باید از چشمه ی نور قلم حافظه را پر بکنیم

و به دیوار غروب بنویسیم

طلوعی دیگر !

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 9:11 توسط محبوبه| |

دفتر خاطراتم را مي گشايم؛ جز يك خاطره چيزي در آن نيست ...

يادش بخير! آن روزها چه شور و حالي داشتم ...

و آن جملات چه زيبا حك شدند :

 

"خدا عاشق ترين است و انسان را عاشق آفريده است

و ما انسان ها به گاه معشوق را گم مي كنيم .

مال را

قدرت را

كمال را

شهرت را

عزت را

آزادگي را

تلاش را

رفاه را

آمال را

.

.

.

و اما معشوق حقيقي و معبود واقعي كه آراممان كند و نشاطمان دهد همان عاشق يگانه است. خداست.

نه هر كه چهره برافراخت دلبري داند                             نه هر كه آينه سازد سكندري داند

او عاشق بود. عاشق جمال خودش. آينه ساخت و ما آينه هاي عاشقيم.

          تو بندگي به شرط مزد مكن                             كه خواجه خود صفت بنده پروري داند"

 

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 18:9 توسط محبوبه| |

 

اگر عشق و زيبايي را از دلهاي ما بازستانند، شور زندگي را از ما گرفته اند .

ژان ژاك روسو

 

در پس ثانیه ها ، و دراعماق دریاچه ها و اوج آسمان ها ، میان ابرها و طوفان ها ، و در همه جای دنیا ،همیشه کسانی چشم به انتظار تو و موفقیت تو هستند! لحظه ها را دریاب و ثانیه ها را بشمار! آنها چشم انتظارت هستند!

 

حقیقت انسان به آنچه اظهار میکند نیست بلکه حقیقت او نهفته در آن چیزی است که از اظهار آن ناتوان است!
بنا بر این اگر خواستی او را بشناسی، نه به گفته هایش، بلکه به نا گفته هایش گوش بسپار.

 

 

با مال و ثروت نمی‌توان در قلب مردم رخنه کرد، اما با اخلاق خوب می‌توان.
پیامبر اعظم

 

 

تلخی اشکی که دست یک دوست آن را پاک نکند، از بین رفتنی نیست.
پیامبر اعظم

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 13:29 توسط محبوبه| |

زیباترین عکسها در اتاقهای تاریک ظاهر میشن ، پس هر وقت تو قسمت تاریک زندگیت واقع شدی ،بدون که خدا قصد داره یه تصویر زیبا ازت بسازه!

 

 

نوشته شده در شنبه دهم فروردین 1387ساعت 11:16 توسط محبوبه| |

سلام بر آنانکه
در پنهان خویش بهاری برای شکفتن دارند
و می دانند
هیاهوی گنجشک های حقیر
ربطی با بهار ندارد
حتی کنایه وار
بهار غنچه ی سبزی است
که مثل لبخند
بر لب انسان می شکفد
بشقاب های کوچک سبزه
تنها یک سین
به سین های ناقص سفره می افزاید
بهار کی می تواند این همه بی معنی باشد...؟

 

 

سلمان هراتی

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

پ.ن

شاید با خودتون بگین من چرا این قدر زود به زود بروز می کنم ؟!

گاهی بعضی چیزا این قدر واسم زیبا هستن که حیفم میاد نذارم اینجا ...

 

این جملات منو خیلی به فکر واداشت ...

 

 

نوشته شده در دوشنبه پنجم فروردین 1387ساعت 17:58 توسط محبوبه| |

دلتنگم مولا...

دلتنگ روزهایی که عطر حضور تو تمام وجودم را پر می کرد...

دلتنگ همه شبهایی که گریه تنها موسیقی روح نوازش بود و آرامبخش من...

دلتنگ تمام لحظات پر اندوهی که بیاد تو ودر فراق تو سپری می شد...

مولا مرا و قلب کوچکم را دریاب.....

دریاب که بی تو سخت تنهایم....

نوشته شده در شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 22:39 توسط محبوبه| |

راز پنهان

 

خدایا

 

به من توفیق تلاش در شکست

صبر در نومیدی

رفتن بي همراه

کار بی پاداش

فداكاري در سكوت

خود بي نمود

مناعت بي غرور

تنهايي در انبوه جمعيت

عشق بي هوس

و

دوست داشتن، بي آن كه دوست بداند

روزي كن

                                                                               دكتر علي شريعتي

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 21:20 توسط محبوبه| |

    گفتگو با خدا

در رؤياهايم ديدم كه با خدا گفتگو مي كنم.

-   خدا پرسيد: پس تو مي خواهي با من گفتگو كني؟

من در پاسخش گفتم: آري

-   خدا خنديد: وقت من در بي نهايت است ... در ذهنت چيست كه مي خواهي از من؟

پرسيدم: چه چيز بشر شما را سخت متعجب مي سازد؟

-  خدا پاسخ داد: كودكي اشان. اينكه آن ها از كودكي اشان خسته مي شوند، عجله دارند كه بزرگ شوند و بعد دوباره پس از مدت ها آرزو مي كنند كه كودك باشند ... اينكه آن ها سلامتي خود را از دست مي دهند تا پول به دست آورند و بعد از دست مي دهند تا دوباره سلامتي خود را به دست آورند! اينكه با اضطراب به آينده مي نگرند و حال را فراموش مي كنند و بنابر اين نه در حال زندگي مي كنند و نه در آينده! اينكه آن ها به گونه اي زندگي مي كنند كه گويي هرگز نمي ميرند و به گونه اي مي ميرند كه گويي هرگز زندگي نكرده اند ...!

دست هاي خدا دستانم را گرفت، براي مدتي سكوت كرديم و من دوباره پرسيدم:

به عنوان يك پدر، مي خواهيد كدام درس هاي زندگي را به فرزندتان بياموزند؟

-  او گفت: بياموزند كه آن ها نمي توانند كسي را وادار كنند كه عاشقشان باشد، بياموزند كه درست نيست خودشان را با ديگران مقايسه كنند، بياموزند كه فقط چند ثانيه طول مي كشد تا زخم هاي عميقي در قلب آنان كه دوستشان داريم ايجاد كنيم؛ اما سال ها طول مي كشد تا آن زخم ها را التيم بخشيم!

بياموزند كه آدم هايي هستند كه آن ها را دوست دارند، فقط نمي دانند كه چگونه احساساتشان را نشان دهند. بياموزند كه دو نفر مي توانند با هم به يك نقطه نگاه كنند و آن را متفاوت ببينند. بياموزند كه كافي نيست آنها ديگران را ببخشند بلكه آن ها بايد خود رت نيز ببخشند.

من با خضوع گفتم: از شما به خاطر اين گفتگو متشكرم، آيا چيز ديگري هست كه دوست داريد فرزندانتان بدانند؟

-    خداوند لبخند زد و گفت:

 

فقط بدانند من اين جا هستم، هميشه!!!

 

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 17:5 توسط محبوبه| |


Design By : Night Skin