تبليغاتX
دل نوشته ها
دل نوشته ها

آمده ایم تا با زندگی کردن قیمت پیدا کنیم؛ نه به هر قيمتي زندگي كنيم ...

اینقدر هوس نوشتن داشتم که تمام ورق هایی که از قبل داشتم رو نگاه کردم تا یه چیز پیدا کنم که بتونم در موردش بنویسم. هیچی پیدا نشد! عجب روزگاریه :

وقتایی که یه عالم حرف داری، سوژه مناسب نداری؛ وقتایی که سوژه مناسب داری، حرفی نداری!

اصلاً یه راه حل : پشنهاد سوژه بدین واسه دفعات بعد :)

امشب شدید هوای نوشتن دارم؛

تمام ورق پاره هایم را زیر و رو می کنم

نا امید می شوم

                             سکوت می کنم!

نوشته شده در جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 0:11 توسط محبوبه| |

- روزایی که می خوای بری باشگاه ورزشی، قبل از رفتن به این فکر می کنی که چی بپوشم؟ اون وقته که مثل عزادار ها می شینی رو به روی کمد لباسا و زل می زنی به لباسا تا یکی از اون دور بهت چشمک بزنه.

- قبل از کلاس یه تیکه از ذهنت مشغول اینه که امروزو نمی تونم صبحونه نخورم. اون وقته که مجبوری کیکی، بیسکوییتی چیزی بخری و قبل از کلاس توی راه بخوری.

- وقتی از ورزشگاه بیرون میای، هزار بار خودتو لعن می کنی که چرا به حرف مامان گوش ندادم؟ این همه مامان گفت برو آموزش رانندگی اما گوش نکردی*. شاید اگه گوش داده بودی، الآن مجبور نبودی با خط واحد برگردی خونه. اصلاً کل راه برات عذاب میشه. حس کوفتگی بدجوری بهت هجوم میاره.

- وقتی می رسی خونه، جونِ هیچ کاری رو نداری. انگار کوه کندی. با اینکه شب قبلش خوب خوابیدی، بازم چند ساعت می گیری می خوابی.

- آخ که خدا نکنه درست همون روزی که تو تربیت بدنی داشتی، مامانت هم ازت گله مند باشه**. اوه اوه! اون وقته که مثل امروز من می شی ... دوست داری داد بزنی، مامان من! جان من بی خیال شو، اینقده اذیتم نکن.

+ نتیجه گیری اخلاقی : بد ترین روزا، روزاییه که تربیت بدنی داری

________________________

* مامان چندین بار گفتن با آبجی منیره پاشین برین آموزش رانندگی. میگم منیره تنها بره، من یه موقع که تونستم می رم، دیر نمیشه. جویای علت شدن، گفتم : "فکر کنین منم گواهینامه داشته باشم، بعد حاصلش میشه 2 تا ماشین و 5 تا راننده! اون وقته که اگه یه روزماشین بخوام و نباشه، صدام در میاد. ولی این طوری خیالم راحته که گواهینامه ندارم."

** امروز گیر دادن که کار نمی کنین و من دستِ تنهام تو خونه و ... . بعدم تهدیدم کردن اگه امروز فلان کار و فلان کارو نکنی، نه می ذارم بری چَک چَک (فردا قراره با دانشگاه برم)، نه می ذارم بری مشهد.

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 17:31 توسط محبوبه| |

اسلام و مسلمان بودن تنها به اخلاق و ویژگی های انسانی نیست. به میزان زیادی ساخته های انسانی میزان پایبندی انسان رو به اعتقاداتش نشون میده.

فکر می کنین در ساخته هامون چقدر اسلامی بودن رو نشون می دیم؟ کدوم صنایعمون اسلامی ه؟ کدوم دستاوردامون اسلامی ه؟


من در زمینه کار خودمون مثال میارم :

یزد ما رو در نظر بگیرین. یه آب و هوای گرم و خشک داره. تابستوناش آفتاب های بسیار سوزان و زمستوناش سوز  ِسرما. هر آدمی می دونه که واسه همچین منطقه ای بدترین مصالح، فلزاته. حالا بیاین و ببینین این اخیر چقدر ساختمون در حال ساخت یا ساخته شده داره؛ که جنس مصالح ساختمانی ش "کامپوزیت آلمینیوم"ه. خب مُده دیگه! - چه دلیل محکمی! -

حالا خودتون میزان اتلاف انرژی رو در نظر بگیرین. به علاوه اینکه  ساختمون رو به رویی این ساختمونا؛ تو تابستونا عجب تابش نوری رو باید تحمل کنن.

قانون لا ضرر و لا ضرار فی الاسلام کجا می ره؟


می تونین هزار تا مثال دیگه بیارین. آخه یه مسلمون باید این طوری باشه؟ یه جامعه اسلامی باید این طوری باشه؟

نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 23:33 توسط محبوبه| |

وقتی در عرض شش ماه؛ امام رضا سه دفعه دعوتت می کنن بری به مهمونیشون یعنی این سال؛ یه سال دیگه ایه ...

می گی آقا هوای دل شکسته م رو دارن یا دارن منو شرمنده ی بزرگواری خودشون می کنن؟

هیچ موقع باورم نمی شد لایق همچین سعادتی باشم ...

 امسال، سال دیگه ای بود ... منی که رفتن یا نرفتن به مشهد برام عادی بود، امسال هر دفعه اسم آقا و حرمشونو می شنیدم؛ بغضم می گرفت. از ته دل می خواستم برم.  وقتی این پستِ شهریار رو می خوندم، بغض سنگینی داشتم. به خودم گفتم "خیلی پررو شدی. آقا دو دفعه هواتو داشتن، بازم می خوای بری مشهد، اونم به این زودی. خیلی ها حسرت چند سال یه دفعه شو دارن، اون وقت تو ... "

نمی دونم حکمت این سفرها چیه اما مطمئنم یه چیزی هست که آقا سه دفعه دعوتم کردن. نمی دونم؛ نمی دونم ... امیدوارم اون وظیفه ای که در قبال این سفرها دارم رو بتونم خوب انجام بدم.

واسه درس روستا، من و فائزه -دوستم- روستای کنگ مشهد رو انتخاب کردیم. این شدکه جورکردیم یه چند روزی مهمون آقا باشیم و یه سری به این روستا بزنیم.

کی میتونه بزرگیِ ذوق ِ الآن ِ منو درک کنه؟

________________________

بی ربط نوشت :

من اناری را می کنم دانه و به دل می گویم ، خوب بود این مردم دانه های دلشان پیدا بود

سهراب سڀهری
نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 23:59 توسط محبوبه| |

از شیطنت های نویسنده همین قضیه بس که :

طبق معمول کلاس های سیارِ دکتر اولیا طول کشید و ما در راه بازگشت به دانشکده؛ جمیعاً رفتیم  کلبه تا یه ساندویچ بزنیم تو رگ! توجه داشته باشین که کلبه درست در مرکزی ترین و شلوغ ترین خیابون یزد واقع شده.

چشمتون روز بد نبینه! من و دو تا دیگه از بچه ها در حال حساب کردن بودیم که دیدم بیرون از مغازه خیلی سر صدای بچه ها میاد. چیزی شبیه جیغ و داد! بنده هم اینگونه گشتم    آخه چگونه ممکنه محبوبه در جمع دوستان نباشه و این همه سر و صدا باشه؟!!

سریع خودمو به محل جنایت رسوندم و دیدم عده ای با تشویق ِ دوستمون "آرمیتا" سعی دارن فیلمی دهشتناک!! از او پر کنند و در قبال آن مقداری پول به او دهند.

دعواشون کردم و گفتم یعنی چی این کارا؟!  زشته و عیبه و ... ! چه معنی داره دختر مردم رو با دو ریال پول اغفال می کنین و کلی نصیحت های دیگه! ( آره جونِ خودم! ) و سپس ریسک این عملیات خطیر رو خودم به عهده گرفتم 

حالا اگه گفتین چه فیلمی می خواستن پر کنن؟


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 22:34 توسط محبوبه| |

حکایت مردم ما حکایت ملانصرالدین ه و الاغش!

روزی ملانصرالدین و پسرش با الاغی ازجایی به جای دیگه می رفتن. ملا و پسرش بر الاغ سوار شدن و راه رو طی می کردن. سر راه از دهی عبور می کردند. مردم ده بر او ایراد گرفتن که ای ملا چه سنگدلی که اینگونه بر الاغ نشسته ای و فکر خستگی این زبان بسته را نمی کنی!

ملا از الاغ پیاده شد و تنها پسرش بر الاغ بود. به ده دیگری رسیدند. مردم ده بر او خرده گرفتند که عجب پسر بی ادبی. پدر اینگونه پیاده می رود و پسرک بر الاغ سوار شده!

ملا پسرش را پیاده کرد و خود بر الاغ سوار شد. سر راه از ده دیگری عبور می کردند. مردم ده بر او خرده گرفتند که عجب بی رحمی. پسرش را پیاده می برد و خود بر الاغ سوار شده!

ملا از الاغ پیاده شد و با پسرش پیاده می رفتند. بردهی دیگر عبور می کردند. مردم ده بر او خرده گرفتند که عجب احمقی است؛ الاغی دارد و هر دو پیاده می روند!

________________________

چقدر به عقاید همدیگه احترام می ذاریم؟ چقدر سعی می کنیم همدل باشیم ؟چقدر هوای همدیگه رو داریم ؟ چرا روز به روز به جای اینکه به هم نزدیک بشیم، داریم از هم دورتر می شیم؟

چرا دائم به همدیگه خرده می گیریم؟ چرا سعی نمی کنیم یه کم واسه همدیگه احترام قائل باشیم؟

اگه دقت کنین یه اصطلاحه که خیلی ها به کار می برن : "عقاید هرکسی واسه خودش محترمه" می خوام این اصطلاح رو تصحیح کنم :

"عقاید هر کسی واسه بقیه محترمه "

____________________

*بین ایراد گرفتن و بی احترامی به عقاید دیگران ارتباط وجود داره.

پ.ن : توجه کنین به حوادث سیاسی چند ماهه اخیر  و عواقبش ...

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 21:8 توسط محبوبه| |

یه سوال دارم :

چرا اونایی که حجابشون کامل نیست؛ وقتی نماز می خونن، حجابشونو کامل می کنن؟

اگه از نظر عقلی بخوایم بررسی کنیم:  که خدا از همه محرم تره و هر جا باشیم و با هر لباسی خدا ما رو داره می بینه؛ تو که جلو نامحرما خودتو نمی پوشونی،  پس چرا موقع نماز خودتو می پوشونی؟

بدون هیچ قصدی پرسیدم. واسم سواله واقعاً. میشه جوابمو بدین؟

___________________________

بعد نوشت : این سوال رو از چند تا از اطرافیانم هم پرسیدم اما جوابی نشنیدم جز اینکه : نمی دونم؛ دلیل خاصی نداره.

هنوزم کسی نیست که یه جواب قانع کننده به من بده؟ ( البته مخاطبم اونایی هستن که این پست در وصفشونه )

نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 21:1 توسط محبوبه| |

دوستم می گفت:" در عجبم برای هیچ کدوم از امام ها این اتفاق نیافتاده و درست امامی که حرَمش در ایرانه و امام هشتم، دقیق روز هشتم ماه هشتم سال هزار و سیصد و هشتاد و هشت؛ اونم به شمسی ؛ سالگرد تولدش باشه ... "

عکسای دانشکده

این روزا دانشکده مون خبراس! همه ی سال بالایی ها و سال پایینی ها، فارغ التحصیلا و محصلا، استادا و دانشجوها، همه و همه دور هم جمع شدن تا این روز قشنگ رو به بهترین نحو ممکن سپری کنن. تا خاطره ی زیبایی بشه برای آینده ای که به این روزا فکر می کنن.

___________________________

از مدت ها پیش؛ هرموقع به هشتِ هشتِ هشتاد و هشت فکر می کردم، چیزی که باعث ناراحتیم می شد و میشه؛ ناراحتی یکی از بهترین دوستای وبلاگیم " مسافر " ه. همچنین رفتن " زمزم دل " از دنیای وبلاگ ها.

به خاطر قولی که به خودم داده بودم؛ این فایل صوتی رو تقدیم می کنم به مسافر : شکلات خیلی زیباس.

مسافر جان! می دونم تو این روز، بیش از روزهای دیگه پیر می شی. منو ببخش به جای اینکه آرومت کنم، باعث می شم این روز رو بیشتر گرفته باشی ... اما بدون همیشه کسایی هستن که طاقت دیدن ناراحتیت رو ندارن. امیدوارم به زودی شادی واقعی رو حس کنی.

عرفان جان! می دونم تو هم این روزای بدجور به هم ریخته ای. از نوشته ی آخری هم حال و هوات کامل مشخص بود. تو هم بدون دوستایی داری اینجا که حاضرن هر کاری بکنن تا تو بشی همون عرفان خودمون که همیشه شوخی می کرد و همه رو در هر شرایطی می خندوند. امیدوارم به زودیی زود شادی تمام وجودتو پر کنه.

امیدوارم همگی یه عیدی خیلی خوب از امام هشتم بگیرین ... التماس دعا!

نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 22:20 توسط محبوبه| |
- گاهی یه پیامک می تونه به اندازه همه ی روزایی که دلت گرفته بود؛ شادت کنه :

گرچه ازفاصله ی ماه ز من دورتری / ولی انگار همین جا و همین دور و بری

ماه می تابد و انـگار تویی می خندی / بــاد می آید و انـگار تویی می گذری


- جمله ی قابل تاملی بود :

بعضی روزا آدم بیشتر از یه روز پیر میشه.


- توییت کردم :

مدت هاست چیزی به نام حیا در آدم ها کم شده است. خصوصاً جنس مونث. متاسفم برای خودمون!

______________________

سایه به دو تا بازی دعوتم کرده؛ یادم باشه پست بذارم.

یادم نره یه پست در مورد 8/8/88  بنویسم و اون آهنگی که منو یاد مسافر می ندازه رو بذارم.

نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 23:33 توسط محبوبه| |

یه حس بسیار ناگوار هست به نام تنهایی.

عزیزترین هات مدتیه یادی ازت نمی کنن. نه زنگی نه پیامکی و نه هیچ چیز دیگه ...

این روزا هر جا می خوای بری یا هر کار می خوای بکنی که نخوای تنها باشی؛ باید بری از یکی درخواست کنی باهات باشه.

اینقدر دلت گرفته اس که فقط می خوای یکی باشه که تو بری بغلش و گریه کنی، اون وقته که بدون اینکه حواست باشه چی داری می گی، جلو همه دوستات می گی :

"دوست دارم الآن برم حیاط دانشکده  و بپرم بغل دایی و یه ریز گریه کنم."

وقتی این حرفو می زنی. تازه دوریالیت می افته همه با چشمای گرد شده دارن نگات می کنن. می پرسه مگه با دایی کوچیکه ت خیلی صمیمی هستی؟

می گم : "اتفاقاً هیچ موقع باهاش درددل هم نکردم. الآن فقط از سر بی کسی می خوام برم پیشش. چون داییمه. چون دوسش دارم. چون هیچ کی رو ندارم الآن."

و بازم بعد از یه روز پر مشغله در حالی که خیلی خسته و کوفته ای، داری با دو تا از دوستات می ری خونه که می بینی داری از خودِ واقعی ت میگی. داری میگی که من اونی نیستم که فکر می کنین. من خیلی حساسم، من بههم ریخته م. من فلانم، بهمانم. 

بازم یهو به خودت میای و می بینی داری چیزایی رو می گی که هیچ موقع حاضر نبودی کسی متوجه ش بشه.

فکر کنم کاسه هه خیلی وقته سرریز شده.

نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 22:50 توسط محبوبه| |
رمز مطلبو اگه خواستین، بهم بگین. می دم بهتون. فقط باید یه نشونی ازتون داشته باشم که بهتون بدم. :)

ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 22:30 توسط محبوبه| |

طبق معمول دیروز جمعه بود و رفته بودیم ده. دو تا پسر بچه  توی ده سر راهمون دیدیم که یه نایلون پر کرده بودن از ماهی هایی که از جوب گرفته بودن. دو تاشون خیلی بزرگ بودن و نیمه جون آخه جاشون کم بود، اکسیژن آبشونم کم شده بود. بابا گفت همه ی ماهی ها رو دو تومن ازتون می خرم. یکیشون خیلی روو داشت؛ گفت سه تومن. بابا هم واسه اینکه دل بچه رو شاد کرده باشه، قبول کرد.

از اونجایی که اون دو تا ماهی های بزرگ داشتن نفسای آخرو می کشیدن، بابا از آب انداختشون بیرون تا لااقل قابل خوردن باشن. از اون لحظه که این دو تا رو روی زمین دیدم که دارن وول می خورن تا وقتی که کامل مُردن، داشتم غصه می خوردم. دلم به حالشون سوخته بود. هی می گفتم الهی بمیرم؛ گناه دارن که و ...

میترا گفت : چنان داره غصه می خوره؛ انگار این مرغا و گوشتا و ماهیایی که هر روز می خوریم رو نمی کُشن!

یهو به فکر فرو رفتم که اِوا! راست می گه ها. ماها که هر روز داریم همین حیوونای کشته شده رو می خوریم. پس چطور هیچ موقع اینقدر غصه م نمی شده؟!! واقعاً هیچ موقع به این مسئله فکر نکرده بودم که هر کدوم از این غذاهامون روزی زنده بودن و یکی اینا رو کشته.

ما آدما خیلی دل سنگیم ها؛ علاوه بر حیوونا، هم جنس خودمونو هم می کُشیم!

____________________________

از اونجایی که این پُست خیلی خشن شد؛ یه عکس لطیف می ذارم واسه متعادل شدنش

_________________________

یا اقرار کنین یا یه راه حل دارم واسش که بفهمم این روزا همتون گوگل ریدری شدین و از اونجا وبلاگمو می خونین یا واقعاً بازدید کننده های وبلاگم یهو این همه افت کرده؟

نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388ساعت 21:45 توسط محبوبه| |

دیروز واسه درس "معماری اسلامی" با دکتر اولیاء رفتیم روستای "فهرج". بین درسای استاد بود که یه چند تا بچه اومدن دور و برمون و دائم شیطنت می کردن. البته اونا در عوالم کودکانه خودشون به سر می برن اما باعث به هم ریختن کلاس ما هم می شد. بگذریم؛ چیزی که اونجا خیلی فکرمو مشغول کرده بود این بود که سر و وضع آشفته و کثیف این بچه ها از سر فقره یا بی تفاوتی خانواده هاشون به این مسئله؟

همیشه بعد از کلاسای دکتر، همه کانه قوم تاتار و مغول حمله ور میشیم به خوراکی های همدیگه. دیروز اوضاعمون خیلی خراب شده  بود و کفگیر به ته دیگا رسیده بود که در اوج قحطی زدگی مقداری نون و پنیر جمعیتی رو از خطر مرگ در اثر گرسنگی نجات داد. آقا ما رو بگو کلی خوشحال شده بودیم غذا گیر آوردیم. در یک چشم به هم زدن دیدیم جماعتی اطرافمونو گرفتن واسه سرو این چند لقمه نان و پنیر ناقابل. اول از همه سهم دکتر رو با مناعت تمام جدا کردیم و خدمتشون رسوندیم که از گرسنگی مدهوش نشوند :دی بعد از اون هم دوستان عزیز تر از جان. همین که اومدیم یه لقمه در دهان بگذاریم. دیدیم 5 جفت چشم مسلح دارن به طرف ما شلیک می کنن. من که اصلاً حواسم به این طفلای معصوم نبود یهو دو ریالیم افتاد که بابا از همه مهمتر این بچه هان. خیلی گرسنه شون بودولی روشون نمی شد بیان جلو. واسه هر کدومشون یه لقمه گرفتم و دادم دستشون اما همچنان داشتم به این فکر می کردم که چرا سر و وضعشون این قدر کثیف و آشفته اس؟

اگه گفتین این پنج تا و این عکس منو یاد چی انداخت؟

جون من این دو تا عکس خیلی شبیه به هم نیستن؟

این پست رو یادتونه؟
_________________________
"حامد" توجه همه رو به خودش جلب کرده بود. اومده بود با یه حالت خیلی معصومانه می گفت بهم پول بدین؛ می خوام بستنی بخرم. بچه ها همه نظرشون این بود که نباید به بچه این طوری پول داد. چون یاد می گیره از این به بعد هر کی رو دید، ازش پول بگیره و این خیلی بده. دستشو گرفتم و گفتم بهت پول نمی دم اما با هم می ریم برات بستنی می خرم، بهت می دم. کلی خوشحال شد اما بازم می گفت خب پول بده خودم بخرم. دیدم خیلی اصرار می کنه، بهش گفتم بذار در مغازه که رفتیم؛ پولو می دم به تو، تو بده به فروشنده. اما بازم می گفت نه، الآن پولو بهم بده. پولو بهش ندادم تا برسیم در مغازه. بستنی نداشت؛ گفت یخمک می خوام. گفتم چندتایین با دوستات؟ گفت 7 تا اما فکر کنم همین طوری یه عددی رو گفت که من زودتر واسش بخرم. پولمو از کیفم در آوردم که بدم به آقای فروشنده که دیدم هنوز نگاش به پول منه. گفت بدش به من. گفتم باشه؛ بذار حساب کنم...؛  نذاشت حرفمو تموم کنم که پولو از دستم گرفت و گذاشت توی جیبش. گفتم پس یادت باشه؛ این پولو دادم بهت تا اگه دوستات هنوزم چیزی خواستن یا یخمکا به همه نرسید بیای و واسشون بخری. گفت باشه. یخمکا رو گرفت و دوید طرف خونشون.


من آخر نفهمیدم حامد پولو از روی فقر از من گرفت یا به خاطر بی تفاوتی خانواده ش به این مسائل؟!
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 13:21 توسط محبوبه| |

پیش نوشت :

این روزا دو جفت گوش می خوام. ببخشین؛ دیگه گوشی نیست. مجبورم از گوشای دلنوشته ها استفاده کنم. میشه شما گوشاتونو ببندین؟

___________________________

سال پیش دانشگاهی بود که با یه لبخند رفتم پیش خانوم نجم (مدیر مدرسه مون). در دفتر رو بستم. حرفایی رو که نمی تونستم و نمی تونم جایی بگم زدم. از دفتر که اومده بودم بیرون؛ هنوزم لبخند روی لبام بود اما چشمام قرمز شده بود.

بازم سال پیش دانشگاهی بود. آبجی بزرگا که اون موقع کلاً یزد نبودن. آبجی کوچیکه و مامان بابا هم رفته بودن ده. می دونستم دایی میاد سرکشی م. در عرض همون چند ساعت به اندازه چند ماه دلمو آروم کردم. بازم چشمام قرمز شده بود.

مینا یادته؟ :اون شب بهت زنگ زدم گفتم اگه مشکلی نیست، امشبو مزاحمت میشم. اومدم خونتون. هر کی جز تو بود نمی تونستم دلیل این اومدنم رو بهش بگم. اصلاً حتی نمی تونستم همچین درخواستی ازش داشته باشم. از همون موقع  که اومدم تا اذون صبح  با هم حرف زدیم. از همه چی می گفتیم که فراموش کنم واسه چی اومدم پیشت. فرداشم با مانتوی قبلی تو با هم رفتیم مدرسه، همه می خواستن بدونن چرا من خونه شما بودم. اون شب هم چشام سرخ شده بود.

کنکور رو دادم. رشته ای رو که دوست داشتم رو قبول شدم. از همه چیز راضی بودم. اما بازم نیاز به چله نشینی داشتم. بعد یه مدت چله نشینی رو فراموش کردم. اما هنوزم نیازه هست؛ من به چله نشینی نیاز دارم. با همون شرایطی که تو ذهنمه.

خدایا! یعنی واقعاً یه چله نشینی با اون شرایطی که من می خوام اینقدر سخته؟ یا بنده ت اینقدر حقیره که یه نیگا هم بهش نمی ندازی؟

مینا ... می خوام باهات یه دل سیر حرف بزنم. کاش میشد مثل اون روزا ... می خوام تمام این یکی دو سالی هم که خیلی حرفامو به هیچ کی نزدم، چون هیچ کی تو نبود واسم؛ بزنم. دارم می ترکم. عین همه ی وقتای دیگه که وقتی داشتم می ترکیدم به تو پناه میاوردم.

می خوام بازم بیام پیشت و تا اذون صبح با هم حرف بزنیم.

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 23:38 توسط محبوبه|

هر کسی واسه سبک شدن یا بهتر بگم واسه آرامش در مواقع بحرانی و رنج آور زندگیش راه حلی پیدا می کنه؛ این راه حل یا خواسته است یا ناخواسته.

خیلی ها رو می شناسم که با نوشتن آروم میشن. بعضی ها با قدم زدن. بعضی ها با حرف زدن.  بعضی ها با گوش دادن موسیقی خاص.بعضی ها با اشک ریختن. بعضی ها با راز و نیاز. بعضی ها با تنهایی و سکوت.  بعضی ها با سفر. بعضی ها با دوش گرفتن. بعضی ها با داد زدن. بعضی ها با جار و جنجال. بعضی ها ... خب؛ به تعداد آدما راه رسیدن به آرامش وجود داره!

این روزا کشفیات بزرگی می کنم و این دفعه کشف کردم که من به صورت ناخواسته با حرف زدن آروم می شم.

هر کسی واسه تحمل سختی ها گنجایشی داره. وقتی اندازه سختی ها زیاد بشه، باید یه راهی پیدا کنی واسه جایی که مابقی مشکلات و غم ها می خوان و نداریشون. وقتی حرف می زنم، وقتی جنب و جوشم زیاده، تخلیه می شم. دلم جا باز می کنه واسه بقیه شون. شاید همین باعث شده یه دختر پرحرف و پر شر و شور بشم. حرفام لزوماً حرفای دلم نیستن اما آرومم می کنن. حرف می زنم که فرصت کمتری داشته باشم واسه فکر کردن به تلخی ها. شیطونی می کنم که به جای تلخی ها، شیرینی های زندگی بیشترین لحظاتم رو پر کنه.

می دونی وقتی این دخترک راهی واسه حرف زدن نداشته باشه یا جلو حرف زدنش رو بگیرن چطوری خودشو آروم می کنه؟ بگذریم.

می دونی کاتالیزور این معادله ی "برگشت به زندگی آروم" چیه؟

فکر کردن به زیبایی ها؛ این که هنوزم باور داشته باشی زندگی اگه قشنگه، به خاطر همین تلخی هاشه. به خاطر همین سختی هاشه. اگه توی زندگی ناخوشی وجود نداشت؛ خوشی معنا پیدا نمی کرد. درست عین تاریکی که با روشنایی معنا پیدا می کنه. عین خالی که با  پُر معنا پیدا می کنه. درست عین خیلی چیزای  دیگه که با بودن متضادشون معنا پیدا می کنه.

همه ی اینا رو گفتم که بگم؛ با همه ی سنگینی ِ ناخوشی ها، هنوزم رنگِ خوشی ها در نظرم پررنگ تره. هنوزم به این شعر معتقدم :

زندگـی زیبــاست ای زیبــا پسـند

                          زنـــده اندیشـان به زیبــایی رســند

آن قدر زیباست این بی بازگشت

                          کز برایش می توان از جان گذشت

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 22:11 توسط محبوبه| |

- بهش گفتم هزار با خودش تکرار کنه :

واسه هر کسی و هر چیزی به اندازه ای که ارزش داره، اهمیت قائل شو.

می دونی چقدر تجربه های تلخ و ریز و درشت رو چشیدم تا این جمله رو با تمام وجود حس کنم؟ هنوزم هم در این زمینه لنگ می زنم اما تکلیفمو خیلی بهتر می دونم.

- یه کشفِ بزرگ کردم : هر موقع از نظر روحی به هم ریخته م، تعداد ساعات خوابم بالا می زنه.

- می دونی؛ بعضی چیزا رو فقط باید با بغض قورتشون داد. هرگز نه باید به زبون بیان و نه به چهره.

- یه مشکلی هست که از بچگی هنوز دست از سر زندگیم برنداشته. نمی دونم کی قراره ول کنه منو ... خسته م کرده.

- دلم یه گوش می خواد که بشه بدون در نظر گرفتن هر مسئله ای همه ی حرفا رو بهش بزنه. جز خدا؛ همچین گوشی وجود نداره.

هر آنچه پنهان می ماند؛ ضرورتی می طلبدش 

- آهنگ وبلاگتو خیلی دوست دارم  فاطمه جان

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 21:50 توسط محبوبه| |

نمی دونم اون بی شعوری که مزاحم یه دختر میشه با خودش چه فکری می کنه و قصدش چیه. و البته اون احمقی که شب ایجاد مزاحمت می کنه.

می دونم که هیچ جنس مذکری؛ نگرانی و دلهره یه دختر رو موقعی که یکی مزاحمش میشه، درک نمی کنه.

اگه یه موقع از ترس مزاحمتی که یکی واست ایجاد کرده یا ممکنه ایجاد کنه؛ تا نیم ساعت بعدش قلبت مثل گنجیشک بزنه و اشکت بخواد در بیاد، می فهمی من چی می گم.

اما نمی فهمی. نه. نمی فهمی من چی می گم. باید موقعیتش واست پیش بیاد.

من که حاضر نمی شدم هرگز در مورد مزاحمتایی که واسم پیش میاد به مامان بابا چیزی بگم، با گریه گفتم :"من               دیگه                 دانشگاه                    نِ                می                 رم."

اینقدر اوضام حاد بود که هر دوشون با هم گفتن از این به بعد شبا که خواستی بیای خونه؛ زنگ بزن بیایم دنبالت.

احمق!

__________________________________

نکته انحرافی :

 تو منو گذاشتی رفتی توی روزگار وحشی/ توی کوچه های غربت دنبالم حتی نگشتی


نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 19:36 توسط محبوبه| |

مدتی بود که قصد داشتم فیلم زیاد  ببینم. آخه زیاد اهل فیلم دیدن نبودم. یه دو هفته ای میشه که زدم رو فازِ فیلم :دی یه محیا که ایرانی بوده؛ و بقیه خارجی. فیلم دیدنم دو تاعلت داره؛ یه دونه اش که رازه، یه دونه اش هم به خاطر اینه که فیلم دیدن توی رشته مون بهمون کمک می کنه. اندوخته ی بصری مون رو بالا می بره.

از چند تا دیالوگ محیا خوشم اومد :

- عجیب تر از این ندیدم که 80 ساله گور می کنم اما هنوز باورم نمیشه خودم می میرم.

- مولا میگه: طوری زندگی کن که انگار 100 سال دیگه زنده ای اما طوری با مردم معاشرت کن که انگار همین الآن می میری.

- عمر آینه ها از ما آدما بیشتره؛ اگه نشکنن. اگه بشکنن و تیکه تیکه هم بشن بازم آینه ن. می تونی خودتو توش ببینی. قاب آینه مثل تن آدمه؛ می پوسه، تیکه تیکه میشه ... اما خودِ آینه مثل روح آدمه.

- اونی که می ذارن سر راه دل آدم برا بعضی نشونه س، یه علامته، یه دعوت پنهونیه که آدمو بکشونه به وادی خودش. حالا هر کی بتونه این راهو بهتر طی کنه می ره به وادی های بالاتر. اون وقته که می تونه بفهمه عشق چیه.

- چقدر سخته دوسش داشته باشی، نتونی بگی.

نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 6:25 توسط محبوبه| |

نکات انحرافی :

- U & me ... together ... for ever

-  I love U a million swedish fish


اگه علاقه دارین؛ می تونین مراسم پرشکوه حوض رو در ادامه مطلب ببینین.


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 1:19 توسط محبوبه| |
یادم باشه واسه پستای بعدی :

-  کار نهایی طرح ترم 4 رو بذارم

- از مراسمِ حوضِ دانشکده بگم

- چند تادیالوگِ فیلم محیا رو بذارم

_______________________

لوکوربوزیه: من ترسیم کردن را به حرف زدن ترجیح می دهم؛ زیرا ترسیم کردن سریعتر است و مجال کمتری برای دروغ گفتن باقی می ماند.

نوشته شده در پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 14:27 توسط محبوبه|

هر وقت که هفته دفاع مقدس شروع می شه به یاد تو می افتم و خاطراتی که از تو برام بازگو کردن. زیاد تو رو نمی شناسم ولی می دونم که عاشقانه دوسِت داشتم و همیشه از آرزوهام دیدنِ تو بوده ...

سعی می کنم شنیده هایم را جمع وجور کنم :

پسری که 16 سال بیشتر نداشت؛ پر شور ... و با شیطنت های فراوان که همیشه از خاطراتی که می گویند؛ شیطنت هایش پررنگ تر از خصوصیت های دیگرش است!

تصمیم گرفت جبهه برود؛مثل خیلی از نوجوان های دیگر.

پدرش راضی نبود. مادرش نیز ... آن قدر پافشاری کرد، آنقدر ترفند به کار برد تا مادرش فرم رضایت اعزام به جبهه اش را به دور از چشم پدرش امضا کرد.

روزی که می خواست جبهه برود پدرش حتی حاضر نمیشد بااو خداحافظی کند اما آخر حسِ پدرانه اش اجازه نداد و لحظه ی آخر بدرقه اش کرد ... و اما ... پدرو مادر هرگز فکر نمی کردند 12 سال از پسرشان بی خبر بمانند ...

مفقودالاثر ... واژه ی سنگینی ست؛ البته برای آنان که این واژه را درمورد عزیزشان بشنوند. 12 سال بی خبری؛ نگرانی؛ چشم انتظاری ... هیچکدام از نزدیکانت نمی دانستند روز ششم شهید شده ای و اکنون در کنارشان زندگی می کنی.(مگرنه این است که شهیدان زنده اند؟)

و اکنون 14 سال ست که عروج ملکوتی ات راگرامی میداریم ...

___________________________________

پ.ن1: خاله میگه هنوزم نتونستم باور کنم محسن شهید شده. چون نذاشتن پیکرشو ببینم. چون می گفتن واسه روحیه ت خوب نیست اما هیچ کی نتونست منو درک کنه که برای باور کردنش باید تو رو می دیدم قبل از اینکه تو رو به خاک بسپارن ...

پ.ن2:امسال سالگرد به خاطر نبودِ دایی وسطی و ماه رمضون عقب افتاد. امشب (پنجشنبه) آخرین شبِ مراسمِ روضه خونیه.

پ.ن3: عکس کارِ خودمه.

__________________________________

ب.ن1(بی ربط نوشت) : چند روز تاخیرم به خاطر مشغله ی بیش از حدم بود و اینکه نمی خواستم قبل از اینکه به نظرات قبلیتون جواب ندادم؛ پست جدید رو بذارم. اگه خیلی دیرشد؛ ببخشین.

ب.ن2: پروژه مو تحویل دادم؛ بانمره 18 پاس شدم. سعی می کنم عکس کارای پروژه رو تو پستای بعدی بذارم.

نوشته شده در پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 2:38 توسط محبوبه| |
- ... اماچه رنجی است لذت ها را تنها بردن و چه زشت است زیبایی ها را تنها دیدن و چه بدبختی آزار دهنده ای است تنها خوشبخت بودن! در بهشت تنها بودن سخت تر از کویر است. در بهار، هر نسیمی که خود را بر چهره ات می زند یاد تنهایی را در سرت بیدار می کند. هر گل سرخی بردلت داغ آتشی است. در آن روزها که آفتاب و باران  به هم در می آمیزند، در آن شب های کویر که از آسمان ستاره می بارد و دشت دعوتی را با دل تو تکرار می کند، در سینه ی دشتی افقِ خونین را می نگری و مسافری تنها از پنجره ی کوپه ی قطارش سال نو را در گریبان سپیده تحویل می کند، بیشتر از همه وقت، دشوارتر از همه جا احساس می کنیم در این "مثنوی" بزرگ طبیعت "مصراعی" ناتمامیم، بودنمان انتظار یک "بیت" شدن!

- با درد ها و زشتی ها و ناکامی ها آسوده تر می توان "تنها" ماند، بی درد، بی همدرد، بی غمگسار، بی دوست. این خود یک نوع نواختن دوست است، یک "مهربان بودن" با اوست. در دردها دوست را خبر نکردن خود یک عشق ورزیدن است. تقیه ی درد زیباترین نمایش ایمان است. به محبت خلوصی می بخشد که سخت شیرین است. رنج تلخی است اما هنگامی که تنها می کشیم تا دوست را به یاری نخوانیم، برای او کاری می کنیم و این خود دل را شکیبا می کند، طعم توفیق می چشاند. اما در بهشت چگونه می توان بی او بود؟

- "کسی را برایم بیافرین تا در او بیارامم."                  دردم درد، "بی کسی" بود.

                                                          قسمت هایی از کتاب "هبوط درکویر" دکتر علی شریعتی

__________________________

پ.ن: یه پست قبل این زدم که بعضی دوستان خوندن. حذف شد. علت اساسیش این بود که باز از دستِ خودم دلخور شدم. به خودم قول داده بودم سعی کنم ناراحتی هام و حساسیت هام رو نشون ندم.

گفته بودم که؛ دختر پرتوقع و حساسی م. هم تقصیر دیگرانه و هم نیست!!!

بی ربط به این موضوع و با ربط به تولد وبلاگم :

دوست دارم سر یه فرصت ِ خوب به دونه دونه نظراتتون جواب بدم و تا اونجایی که امکانش هست؛ پیشنهاداتون رو عملی کنم. به خاطر تمام توجه و لطفی که به دلنوشته ها داشتین ؛ یه دنیا ممنون ... یه دشتِ نرگس تقدیمتون ...

نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388ساعت 15:27 توسط محبوبه| |
درست دو ساله می گذره؛ از وقتی که دلنوشته ها متولد شد. دو سال تو خوشی ها و ناخوشی ها همدمم بود. عین مادری که بچه اش رو بزرگ می کنه؛ بزرگش کردم. لباساشو عوض کردم؛ تر و خشکش کردم، بهش غذا دادم، اگه گریه کرد آرومش کردم، اگه خندید باهاش خندیدم. دوساله رازدار و همدممه. خیلی چیزا رو ازم می دونه. خیلی دوسم داره؛ خیلی دوسِش دارم. بچه ام امروز تولدشه. تولد دو سالگیش ... چه زود بزرگ میشه وبلاگ ...

بهش قول دادم امسال یه جشن تولدِ توپ واسش بگیرم. بهم گفت یه تولد خاص می خواد؛ نه عین خیلی تولدای معمولی دیگهکه میان تبریک میگن و می رن؛ گفتم چشم.

می شه تو این مهمونی با کادوهاتون بیاین تا دلِ بچه ام شاد بشه؟

کادوی تولدش جوابِ چند تاسوالیه که ازتون می پرسم:

دوست دارم صادق باشین. روراست و یکرنگ؛ درست عین خودش ...

1. اولین دفعه که بهش سر زدین کی بود؟ چه پستی زده بود؟ چرا نظر دادین؟

2. میشه یه خاطره از دلنوشته ها بهش بگین؛ یه خاطره ای که تو ذهنتون موندگار شده؟

3. دوست داشتین از چی بنویسم که ننوشتم ؟

4. کدوم مطلبش بوده که وقتی خوندین اشکتون سرازیر شد؟

5. کدوم پست بوده که از همه بیشتر خوشحالتون کردیا خندوندتون؟

6. چه حسی نسبت به وبلاگ دلنوشته ها دارین؟

7. اگه بخواین به دلنوشته ها نمره بدین؛ چند می دین؟

________________________

پ.ن1: از شماره گذاری خوشم نمیاد ولی گفتم واسه اینکه به تک تکِ سوالا جواب بدین؛ واستون شماره بزنم که راحت باشین.

پ.ن2: بازم خواهشاً رو راست باشین و جوابتون چه تلخ و چه شیرین؛ صادقانه بگین.

نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 10:24 توسط محبوبه| |
اول - پراکنده نوشت:

- وقتی موقع نماز همه به آقابزرگ اقتدا می کنن؛ لذتی می برم که قابل توصیف نیست ...

- خانواده دایی امروز با رسیدنشون همه رو سوپرایز کردن. بی خبر اومدن یزد ...

- دوست داشتم عید فطری فکرم مشغولِ پروژه نباشه؛ حیف که باید 31 شهریور تحویل بدیم و من بدجور درگیرشم...

_______________________

دوم - اعتراف :

اعتراف می کنم : من دخترِ خیلی حساس و پرتوقعی هستم. ولی از اون جایی که نمی خوام کسی متوجه بشه؛ خیلی وقتا عذاب می کشمو به روم نمیارم. ناراحت میشم؛ چیزی نمی گم. تیکه می ندازن بهم؛ ساکت می مونم. اما ... خدا نکنه یه موقع نتونم تحمل کنم ...

من دختر خیلی حساسی م ولی این دلیل نمیشه نتونم مشکلاتو تحمل کنم یا بار سختی ها رو دوش بکشم. 

- حساسم؛ پرتوقعم ولی دیگران تقصیری ندارن.

- حساسم؛ پر توقعم ولی دیگران هم بی تقصیرنیستن.

آدمِ عجیبی م. گاهی خودمم تعجب می کنم. 

اعتراف می کنم : دختری که اینجامی نویسه؛ خودِ خودِ محبوبه اس. ولی دختری که تو دنیای واقعیه نمی تونه خودِ خودش رو نشون بده. محبوبه ی دنیای واقعی داره سعی می کنه خودِ خودش باشه. سعی می کنه تغییر کنه.

اعتراف می کنم : محبوبه ی دلنوشته ها رو خیلی بیشتر از محبوبه ی دنیای واقعی دوست دارم.

_______________________

می خوام یه بازی راه بندازم؛ دوست ندارم اسم ببرم تا بازی رو شروع کنین اما هر کی که این بازی رو ادامه بده؛ وبلاگشو تو پست بعدی معرفی می کنم. اگه خودتون دست به کار نشین؛ مجبورم اسم ببرما !!!! انشالله خودمم این بازی رو ادامه می دم باز.

بازی از این قراره که هر کسی باید یه تعدادی اعتراف راه بندازه تو وبلاگش ...

دوستانِ وبلاگی؛ بسم الله ...

_____________________

راستی : عید بر همگی مبارک!

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 0:27 توسط محبوبه| |

از پارسال ییهو زدم تو فازِ کتاب خونی و هر روز که می گذشت مطمئن تر میشدم که عجبا! من ساخته شدم واسه کتاب خوندن;)

اینم لیست کتابایی که از اون موقع تا حالا خوندم:

1. پدر، مادر، ما متهمیم!

2. من ِ او

3. خاک های نرم کوشک

4. چراغ ها را من خاموش می کنم

5. شازده کوچولو (البته اینو 2 دفعه دیگه هم خونده بودم)

6. بادبادک باز

7. سینوهه (تقریباً نصفش مونده واسه یه موقع که باز حال داشته باشم ای بوک بخونم)

8. مکتوب

9. ورونیکا تصمیم می گیرد بمیرد

10. لطفاً گوسفند نباشید

11. یک عاشقانه آرام

12. هشت کتاب جبران خلیل جبران

13. روی ماه خداوند را ببوس

14. شهید زین الدین به روایت همسر

15. یوسف و زلیخا

16. شیطان و دوشیزه پریم

17. مجموعه داستان های شل سیلور استاین

18. ستاره متولد اسفند

19. چه کسی پنیر مرا جا به جا کرد؟

20. نشت نشا

21. هدیه

22. پیامبرو دیوانه

23. لهوف

24. آری اینچنین بود ای برادر

25. محاکمه

26. بوفِ کور

27. برای یک روز بیشتر

28. عشقِ خامه ای

29. کافه پیانو

30. همراه آهنگ های بابام

31. زندگانی فاطمه الزهرا(س)

32. مردان مریخی، زنان ونوسی

33. کنار رود پیدرا نشستم و گریستم

34. کیمیاگر

35. اینک شوکران 3

36. علی، انسان تمام

37. اینک شوکران 2

38. اینک شوکران 1

39. دا

40. غرورو تعصب

41. فمنیسم؛ راه یا بی راه؟!

42. حماسه حسینی (اینم نیمه کاره مونده که احتمالاً ادامه شو محرم امسال می خونم)

43. خلاصه تفسیر قرآن نمونه جلد 5 ( انشالله 4 جلد دیگه اش رو هم به زودی میخونم )

_____________________

سعی دارم با تلاش بیشتر امسال هم کتابای بیشتری رو بخونم. البته چند تا کتابه که قراره حتماً بخونم. نهج البلاغه، 4 جلد دیگه ی تفسیر، ادامه ی حماسه حسینی، هبوط در کویر، لطفاً موفقیت را باور کنید، ارمیا، بی وتن، عطیه برتر و ...

کتاب خوب زیاده که اسماشونو نوشتم یادم نره بخونمشون. بازم دوست دارم پیشنهادتون رو بدین و بگین کتابایی که می گین، در چه زمینه ای ان. مقسی!

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 13:42 توسط محبوبه| |
شده یه عالمه حرف داشته باشی اما نتونی یا بهتره بگم نخوای بزنی؟

____________________

به جانِ خودم من بی دردِ عالم نیستم. فقط چیزی نمی گم در موردشون. تعداد معدودی از رنجام خبر دارن؛ اونم هر کدوم یه قسمتیش رو ...

بخدا من بی درد نیستم، بی غم نیستم. منم به اندازه خودم به اندازه ای که خدا بهم لطف داشته مشکل دارم؛ غصه دارم؛ درد دارم.

خیلی بی انصافین ...

__________________

به قسم خوردن اونم به خدا خیلی حساسم. شاید از زمانی که متوجه شدم قسم خوردن یعنی چی، به تعداد انگشتای دستم قسم خدا نخورده باشم.

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 14:36 توسط محبوبه| |
کی می تونه تمام تغییرات وارده رو بشماره؟ تقلبی نکنین ها ... :دی

جواب نظراتتون رو هم وقتی پست بعدی رو زدم؛ همه رو یه جا می دم:)

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 16:23 توسط محبوبه| |
به نام خداوند بخشایشگر مهربان v ما آن (قرآن) را در شب قدر نازل کردیم v و تو چه می‌دانی شب قدر چیست؟! v شب قدر بهتر از هزار ماه است v فرشتگان و روح در آن شب به اذن پروردگارشان هر امری را نازل می‌کنند v شبی است سرشار از سلامت تا طلوع سپیده
____________________

تمام سال سرمون به کار خودمونه و خودمونم نمی فهمیم داریم چی کار می کنیم. تمام شب ها رو به خودمون مشغولیم و نمی دونیم چی می خوایم. سه شب می مونه از بین 354 شب که یه کم حواسمونو جمع می کنیم و می فهمیم چی می خوایم و چی کار داریم می کنیم. نمی دونم با چه رویی این شب این همه درخواست بزرگ و کوچیک داریم!

همیشه شبای قدر که می رسه، این فکر که تو این شبا سرنوشت یه سال َم مشخص میشه توی ذهنمو مشغول می کنه. با خودم می گم باید این شبا رو سنگ تموم بذارم. امسال هم همین طور اما با یه تفاوت. اونم اینکه مگه نه اینکه زندگیمو دارم خودم می سازم؟ مگه نه اینکه هر کسی همون چیزی رو برداشت می کنه که کاشته؟ میام و امسال دعاهامو تغییر می دم :

بحق همین شبای عزیز "اهدناالصراط المستقیم"

_____________________

پ.ن : التماس دعا شدیــــد

در مورد شب قدر می خواین کامل تر بدونین، به اینجا سر بزنین.

نوشته شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 16:17 توسط محبوبه| |
وارد مغازه می شم واسه خرید. یه پسر 3-4 ساله هم درِ مغازه پیش بابا و داداشش هست. تا مغازه دار داره چیزی که نیاز دارمو آماده می کنه، پسر کوچولو توجه ام رو جلب کرده. درست مثل وقتای دیگه ای که بچه می بینم. دارم به حرکاتش دقت می کنم و لبخند می زنم که میاد و کیفم بر می داره می بره اون طرف پیشخون. لبخند می زنم. 

- بابا کیفِ خانومو بر ندار بدون اجازه؛ ببر بهشون پس بده.

- اشکال نداره آقا؛ بذارین راحت باشه.

دارم با خودم فکر می کنم چطوری سر صحبتو با پسر کوچولو باز کنم...

- اسمت چیه؟

- یاسین

تو فکرم، چه اسم قشنگی داره این کوچولو.

- اسم تو چیه؟

- اسمم محبوبه.

کوچولو رفته تو فکر، انگار حساب کتابش جور در نمیاد. بعد چند لحظه؛

- محمود که اسم پسره!!!

در حالی که ریسه می رم؛

-  نه گلم؛ اسمم محــــــــبوبه ست، نه محمود.

می خنده و من بعد از یه سال وقتی این خاطره رو مرور می کنم، لبخند می شینه رو لبام.


نوشته شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 0:56 توسط محبوبه| |

بعد اذان بود کع تازه چشمام گرم شده بود.

با صدای جیغی از خواب پریدم.

بدجور پریشون بودم.

صدای جیغ دائم تکرار میشد و توی گوشم می پیچید.

کمک می خواست.

کاری از دستم بر نمی اومد.

صدای جیغ تمام ذهنم رو درگیر کرده بود.

همسایه ها هم تاییدش کردن.

یعنی چه اتفاقی واسش افتاده بود؟ نمی دونم.

پ.ن:

از اذون صبح تا حالا دائم به این مسئله فکر می کنم که اگه روزی یه اتفاقی برام بیافته و چاره ای جز جیغ زدن نداشته باشم، کسی به دادم می رسه آیا؟

این فکر مثل خوره به جونم افتاده که نکنه خدای نکرده کسی به فریادم نرسه ...

چی به سر ما آدما اومده که این قدر واضح ازمون درخواست کمک بشه و کاری از دستمون بر نیاد؟!!!

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 23:34 توسط محبوبه| |

چقدر به روال عادی زندگی فکر کردیم تا حالا؟

به زمانی که پیر میشیم و توانایی هامون پایین میاد ...

چقدر هوای مامان باباهامون رو داریم؟

اون همه زحمتی که واسمون کشیدن تا اینجا برسوننمون ...


دقت کردین چه زود زمان می گذره و همه چیز تغییر می کنه؟

تا حالا چند تا خانواده رو دیدین که بعد از اینکه بچه هاشونو دونه دونه سر و سامون دادن و فرستادنشون خونه بخت، غصه ی اینو می خورن که دیدی آخر تنها شدیم؟ دیدی چه زود گذشت؟ دیدی بچه ها هر کدوم رفتن پی زندگیشون؟

فقط گاهی، فقط گاهی خودتون رو بذارین جای این مامان و بابا. فکر نکنین خیلی مونده؛ به زودی ِ زود اینا رو لمس می کنیم و می فهمیم و می بینیم.

آدم سنش که زیاد میشه، نیاز به یه همدم داره که باهاش حرف بزنه که احساس تنهایی نکنه. چرا این طوری با مامان بزرگا و بابابزرگامون برخورد می کنیم؟

____________________________

- خدایا! قبل از اینکه محتاج اطرافیانم بشم، منو از این دنیا ببر پیش خودت. دوست ندارم افتاده بشم. چه تو سن جوونی، چه پیری.

الهی آدم محتاج خلق نشه!

- من مخلص مامان بزرگام و آقاییم هستم. هر موقع به این مسئله فکر می کنم که روزی خدای نکرده از دستشون بدم؛ تمام موهام به تنم سیخ میشه. از صمیم قلب دوسشون دارم.

نوشته شده در جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 23:34 توسط محبوبه| |
- میگن آدم وقتی یه چیزی رو از دست میده؛ تازه می فهمه اون چیز چقدر ارزش داره. میگن دو تاچیزه که وقتی از دستش می دی؛ تازه می فهمی چقدر ارزشش زیاد بوده : امنیت - سلامتی

- هیچ موقع شده مرگ تا چند متری تون اومده باشه اما حتی حسشم نکرده باشی؟

- تلویزیون دوست داره این روزا منو ذوق مرگ کنه؛ اینک شوکران3 رو یادتونه؟ شبکه 2 ساعت 9:13 - مهمان برنامه : شهلا غیاثوند، همسر شهید ایوب بلندی.

یادش بخیر! سه روز اعتکاف؛ من و عطیه و دختر خاله هاش با هم این کتابو می خوندیم. عطیه می خوند تا جایی که بغض جلوی صداشو گرفت، من خوندم. جایی رسید که هر کدوم سرمونو کردیم زیر لحاف و مثل ابرای بهار گریه می کردیم. 

- تا حالا ماکت با مقیاس 1/200 و دقت 1/100 ساختی؟ اگه نساختی، حال منو نمی فهمی.

- می گه دعام کن. منم می خوام روزه بگیرم؛ می خوام حال و هوای رمضونو بفهمم. دلم گرفته.

- اگه یه روز من برم پیش خدا؛ قول می دین سیاه نپوشین؟ قول می دین اگه خواستین جشنی بگیرین؛ صبر نکنین سال بشه؟ قول می دین جیغ و داد راه نندازین؟ دوست دارم ساکت و آروم باشه مراسمام ...

- آخه من چی کار کنم از دستِ من؟!!

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 0:9 توسط محبوبه| |

 پیگیر برنامه های تلویزیونی نیستم و بعد از سه سال که برنامه ماه عسل پخش میشه؛ تازه امسال مشتاق دیدنش شدم. به خاطر بعضی از مهمونای خیلی خاصش که با حرفاشون حال می کنم. یکی دو تا از برنامه های پارسالش جذبم کرده بود. چرا دروغ بگم؛ خیلی از انتخاب اسم برنامه خوشم اومده.

ساعت حدودای هفت بود و طبق معمول آبجی کوچیکه داره سی دی می بینه تا افطار بشه. میگم؛ زهرا! ماه عسل داره ها. میگه چشم. مثل اینکه خدا می خواست جور بشه و من این برنامه رو ببینم و کلی ذوق کنم.

مهمان برنامه : خانم "سیده زهرا حسینی" .....   "دا"   رو که یادتونه؟ یا به این زودی فراموش کردین؟

منو که میگی؛ دو تا چشم داشتم یه جین دیگه هم قرض کردم و می دیدم.

احسان علیخانی از خیلی چیزا تعجب کرده. من از هیچ چیز تعجب نکردم. درست همون شخصیتی رو داشت، که توی ذهنم بود. یه آدم محکم اما لطیف. عجیب بود؛ درست همون لحظه هایی اشکش سرازیر می شد که وقتی کتابو می خوندم اشک می ریختم.

ادعای بزرگیه اما؛ وقتی "دا" رو می خوندم، خیلی شخصیتم رو به شخصیت سیده زهرا نزدیک می دیدم. با اینکه هیچ کدوم از شرایطی رو که اون داشت؛ من نداشتم. قشنگ احساساتش رو درک می کردم. تصویرا رو مجسم می کردم. انگار خودم بودم تو یه زمان دیگه و یه جای دیگه.

_________________________

نمی دونم چه جوری ام که اینقدر راحت باهام درد دل می کنن و عجیب تر اینکه گریه می ندازم.

از خودت گفتی و گفتی و گفتی تا جایی که گفتی : "می خوام گریه کنم" گفتم چه خوب، گریه خیلی خوبه، گریه کن تا سبک شی. چند لحظه نشد، گفتی : "گریه می کنم اما نه راحت" گفتم پس راحت گریه کن. عیب شما آقایون اینه که فکر می کنین گریه کردن ایراده. عادت نداری به گریه کردن. واسه همین راحت اشک نمی ریزی.

مربوط به موضوع گریه کردن آقایون: دو کلام حرف حساب

می دونی از عصر تا حالا که باهام حرف زدی؛ چند بار به خاطرت بغض کردم و اشک ریختم؟ قدر دل پاکت رو بدون. میگی لایق نیستم اما لیاقت تو بیش از اون چیزیه که فکر می کنی ...... کم آوردم جلوت؛  باور کن.

فکر نمی کنم اینجا رو بخونی؛ به خاطر همین اینقدر راحت نوشتم.

________________________

پ.ن : دو مطلب بالا؛ هیچ ارتباطی با هم ندارن.

نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 0:26 توسط محبوبه| |

امروز شنيدم كه رفته اي

و دلم باز شكست

و تنم باز گريست

و نگاهم پي ياري گم شد

من چه تلخم امروز ...

________________________

لیلا جان! ما رو در غم از دست دادن مادربزرگ عزیزت شریک بدان.

برای شادی روح این بزرگوار؛ فاتحه بخونین. ممنون!

نوشته شده در یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 23:50 توسط محبوبه| |
تو زندگیتون چقدر تا حالا صورتک گذاشتین و حالتون رو اون طوری که نبوده نشون دادین؟

می گن؛ آدمایی که بیشتر می خندن و انرژی زیادتری از خودشون نشون می دن، تو زندگیشون بیشتر سختی کشیدن و غصه بیشتری دارن. به نظر تو راست می گن؟

هیچ موقع شده بخوای واسه یه روزم که شده صورتکو برداری و خودتو نشون بدی؟ اون خودِ خودِ خودت رو؟ 

______________________

*مرور خاطرات

استاد: امروز چته ؟

طوریم نیست که استاد. حالم خوبه.

استاد: نه یه طوریت هست؛ خیلی آرومی امروز. شلوغ نمی کنی مثل همیشه!

نه استاد! خیال می کنین. حالم خوبه جداً.

دوستش : اتفاقاً استاد این دختر نشون نمی ده؛ وگرنه دختر خیلی آروم و مهربونیه. نگاه به شیطونی هاش نکنین، تو دلش یه چیزایی دیگه ایه؛ نشون نمیده.

استاد: (سکوت می کنه)

(یه لبخند می زنه؛ پر از حرف)

______________________

سکوتاش پر از حرفه این دختر. یه دختر شیطونی که کسی باورش نمیشه خودِ خودِ خودش چه جور آدمیه. هیچ کی باورش نمیشه ...  بگذریم.

سکوتاش سنگینه؛ حتی واسه خودش.

خیلی حرفا رو تو دلش نگه داشته. گاهی یه چشمه هایی میاد؛ اطرافیانش تعجب می کنن چه رازایی رو نگه داشته و هیچ موقع دم نزده. کی باورش میشه یه آدم به این پرحرفی؛ این همه حرف نگفته داشته باشه؟

صورتکو خوب می ذاره. از اون صورتکایی که داشتنش باعث نکوهش نیست، ................

نوشته شده در جمعه ششم شهریور 1388ساعت 0:28 توسط محبوبه| |
مینا و عطیه؛ دو تا از صمیمی ترین دوستام مراسم ازدواجشون بود.

آقایی و مادر بزرگ و دایی و زندایی رفتن کربلا و برگشتن.

احسان کوچولو به جمع خانوادگی اضافه شد.

اینم از پسر خاله ی گلم :

مهسا از مالزی برگشت.

دایی و زندایی و نرگس کوچولو واسه 5 سال از یزد رفتن.

_________________________

دیروز درست موقع غروب عطیه از مشهد بهم زنگ زد ... صدای نقاره ها ... دلم گرفت ... با اینکه امسال دو دفعه رفتم مهمونی امام رضا اما بازم دلم لک زد واسه حرم ... 

از دست خودم می خوام فرار کنم. تا حالا کسی از دست خودش دیوونه شده؟فکر کنم من به زودی دیوونه بشم. واسم دعا کنین ...

نوشته شده در دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 0:3 توسط محبوبه| |

         این پست تقدیم به داداشای مهربونمه

_________________________

خوشحالم توی نت نمیشه فهمید کی چه وقت اشک می ریزه یا بعض می کنه. خوشحالم که راحت می تونم بغض کنم یا اشک بریزم بدون اینکه کسی بفهمه. خودمم هنوز نفهمیدم چرا اینقدر زود با هر شادی و غمی؛ با هر حس غریبی بغض می کنم، اشک می ریزم.

خوشحالم؛ چون اگه قرار بود بفهمیم؛ همیشه داداشامو* به خاطر خودم غصه دار می کردم. چون می دونم خیلی وقتا این اشکا منو آروم می کنن اما اونا رو غصه دار.

خدایا؛ داداش ندادی و ندادی؛ حالا که دادی به این خوبی ... حکمتت رو عشق است ...

می دونی تو این چند مدت چقدر هر کدومشونو به خاطر خودم غصه دار کردم؟ چقدر نگرانشون کردم؟

_________________________

*اگه یکی ازم بپرسه چند تا خواهر برادر داری؟ می گم :

"سه تا آجی و سه تا داداشی"

مجتبی رو که یادتونه؟ داداش بزرگه. قبلاًمعرفیش کرده بودم. وبلاگ "برای اولین بار"

ابوالفضل هم بعد از مدت ها اومد توی نظرات خودشو لو داد بالاخره.

(در گوشی بهتون بگم که خودم قبلاً توی تویتر و فیس بوک واسه لو دادن پیش دستی کرده بودم ) اینم وبلاگش : "آقا پسر" داداشم عاشقه. یه عشق حقیقی. واسش دعا کنین از غصه هاش کم بشه. این داداش هم خیلی آرومه؛ هم خیلی دلسوز و مهربون.

داداش کوچیکه هم که احسان ه و مدت هاست همه جوره هوامو داشته. احسان واسه همه ی پستای وبلاگ و فتوبلاگم نظر می ذاره. راحت می تونین پیداش کنین.- داداشم داداشای قدیم؛ بی مسئولیت و بی خیال! - اما این داداش بدجور هوامو داره. راستی واسش دعا کنین امسال کنکورشو خوب بده. فعلاً که زده تو فاز درس خوندن. احسان هم یه وبلاگ شخصی داره ها؛ اما هنوز کشف نکردم وبلاگشو.

_____________________

این مدتی که نبودم اتفاقات زیادی افتاد واسم. تو پست بعدی اسم می برم فقط؛ چندتاییشو هم پست جدا می زنم بعداً. منتظر باشین ...

نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 0:14 توسط محبوبه| |

مونده بودم چه جوری شروع کنم؛ دیدم زمزم دل اینجوری آپ کرده :

اَلسّلامُ عَلیکَ من مَطلُوب قَبلَ وَقته وَ مَحزُون عَلَیه قَبلَ فَوته

« سلام بر تو[ای ماه رمضان] که قبل از آمدنت در آرزویت به‌ سر می‌بردم و پس از رفتنت بر هجرانت محزون »

به دلم نشست ...

حلول ماه پربرکت رمضان بر همگی مبارک !

____________________________________

پ.ن1: ببخشین اگه این مدت نتونستم بیام؛ تنها علتش همونی بود که "الف.الف" گفت؛ دسترسی به نت نداشتم. به خاطر همین مامورش کردم به جای من رسیدگی کنه.

پ.ن2: ممنون از محبتی که تو این مدت بهم داشتین و به یادم بودین.

پ.ن3: و ممنون از "الف.الف" به خاطر تمام زحمتایی که کشید و تو این مدت کلی هوامو داشت.

پ.ن4 : تو این ماه مبارک، شدیداً التماس دعا ...

نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 13:4 توسط محبوبه| |
مانده ام چه بگویم مولایم ...

روسیاهِ روسیاهم!

خوش به حالِ کسایی که این روزا واسشون عیده ...

______________________________

دلتنگ نوشت:

انگار پای ثانیه ها لنگ می شود ... / وقتی دلی برای دلی تنگ می شود ...

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 23:55 توسط محبوبه| |
هر کس در نقطه ضعف های دوست خود دقیق شود، پیوند دوستی او قطع خواهد شد.

دوست را از آن جهت، صديق گفته‏اند كه با تو رو راست است و معايب و نقطه ضعف هاي تو را باز گويد.

                                                         امام علی (ع)

____________________________

بعد نوشت ِ بی ربط نوشت :

وقتی یه غلطی رو چند بار تکرار می کنی و هر دفعه به خودت قول می دی دیگه تکرار نمی کنم؛ این دفعه است که از دست خودت به خودزنی می افتی. دیشبمو خودم با غلط اضافی ام خراب کردم. سه روز روزه؛ باشد که آدم شوم.

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 0:25 توسط محبوبه| |

بی دلیل گریه ام میاد - اما فرصتش نیست، شرایطش نیست - شاید برمی گرده به مشغولیت ذهنی و خستگی. از ساعت 9:30 تا 13:30 بالای پشت بوم؛ زیر تیغ آفتاب، این ور برو، اون ور برو، خم شو، راست شو؛ اندازه بزن، ... خب خستگی شدید میاره. خصوصاً اینکه عصرم کارت همین باشه منتها با شدت کمتر. از اینم که بگذریم. این ذهن پردغدغه و تفکرات و تشویش ها و نگرانی ها ... خستگی روحی؛ بدتر از جسمی!

یه سوال؛

وقتی بین دو راهی عقل و دل گیر کنین؛ طرف عقل رو می گیرین یا دل؟

سخت ترین تصمیم؛ انتخاب یکی از این دو راهه.

_________________________________________

پ.ن :

فیلم نامه ای که یکی از خوانندگان وبلاگ نوشتن رو می ذارم واسه هفته آینده. اول هفته.

نوشته شده در چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 22:7 توسط محبوبه| |

با این که اکثر بچه ها به علت پرحرفی استاد (البته در مورد موضوعات درسی و موضوعات جانبی اون) و طول کشیدن کلاساش از کلاسای دکتر ناراضی ان اما من کلاسای دکتر اولیا رو خیلی دوست دارم.

اول ترمه و با دکتر اولیا درس برداشت داریم. قراره گروه تایین کنیم و آخر سر علی رغم اینکه دکتر گفته بهتره گروهتون سه نفره باشه؛ یه گروه 4 نفره شدیم. من و مهسا و ملیحه (معروف به ملی) و آقای ... (علیرضا). خونه ای که برداشت* می کنیم باید خونه قدیمی باشه. دکتر خانواده منو می شناسه. خونه ی ننه آقا (مادربزرگ مامانم - مامانِ آقایی) رو پیشنهاد می دم و دکتر تایید می کنن- البته ننه آقا دو سالیه به رحمت خدا رفتن و عموی مامان توی خونه زندگی می کنن - یه جلسه کلاس رو با حضور همه ی بچه ها اون جا تشکیل می دیم. 

می دونم ترم که تموم میشه؛ تازه ما باید پروژه برداشت رو شروع کنیم و تابستونمون رو پر می کنه. اول تابستون فقط یه دفعه رفتیم برداشت. بعد گروه طرح علیرضا اینا تحویل پروژه داشتن. صبر می کنیم تا آخر تیر.

حالا دیگه علیرضا رفته شهرشون و برگشته، قراره پروژه برداشت رو شروع کنیم. مهسا خداحافظی می کنه واسه مالزی. (کارای برداشت اون یه دفعه؛ دست مهساست اما هیچ کدوم حواسمون نیست) داداش ملی هم مراسم ازدواج داره و ملی نمی تونه بیاد. علیرضا می خواد هر چی زودتر پروژه تموم بشه و بره شهرشون. همه می خوایم تا قبل از رمضون دوندگی های پروژه تموم بشه. اینه که مجبوریم دوتایی بریم برداشت؛ با اینکه مجبور شدیم همه چیزو از صفر شروع کنیم.

زیرِ تیغِ آفتابِ مرداد ماهِ یزد! از صبح تا غروب باید برداشت کنیم. خستگی زیادی داره اما به نظر من شیرینه. حال و هوای خونه ی عمو اینا؛ رفت و آمداش؛ محله ی قدیمی؛ آدمایی که تو این روزا باهاشون آشنا می شم؛ همه و همه باعث می شه با تمام خستگی ها و کوفتگی ها از پروژه ناراضی نباشم. خصوصاً اینکه وقتی فقط دو نفر هستیم؛ نمی تونم کم کار کنم، پس از خودم ناراضی نمی مونم که کاری نکردم.

خلاصه اینکه؛ خیلی خسته می شم؛ اما بدک نیست. مشغولم. برداشت تموم بشه، باید بکوب پروژه طرح رو کار کنم؛ زمین مونده.

کاریکاتوری از دکتر؛ کاری از علیرضا

________________________________

پ.ن :

  برداشت چیست؟ به کلیه ی عملیاتی که برای معرفی یک منطقه انجام می دهیم اعم از عکسبرداری - متراژ - تهیه مدارک و نقشه ها ( پلان - نما - دیتایل ها - پرسپکتیوها و ویوهای مختلف )  برداشت گفته می شود ...

نوشته شده در سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 21:49 توسط محبوبه| |

کارها و خستگی های شیرینش داره شروع میشه؛ کم کم به اوج می رسه. روز اولی بود که بعد تعطیلی ها این طوری خسته شدم. ساعت 9 چشمام داشت می رفت.

مهسا مالزی؛ ملی عروسی داداشش؛ من موندم و (آقای)علیرضا!

باید برداشت رو انجام بدیم دیگه.هر طور شده. نباید به رمضون بخوره. پس حتی اگه دو نفریم؛ می ریم خونه عمو.

کمک آورده بود. یکی دیگه از پسرای کلاسو. من جدا می کشیدم و اندازه می زدم، اون دو تا هم با همدیگه. خوشحالم تونستم به اندازه ای کارکنم که واسم راضی کننده باشه.

به خاطر اینکه نقشه ها دست مهسا بود و اونم الآن در دسترس نیست؛ مجبور شدیم از اول همه ی کارا رو انجام بدیم.

نمی دونم چرا دارم اینا رو می نویسم؛ شاید به خاطر اینکه می دونم مقدمه ایه واسه حرفای دیگه. احتمالاً در طول برداشت خاطره هایی؛حرفایی پیش میاد که بیشتر می نویسم.

امروزم یه سری حرف بود اما باشه واسه بعد.

__________________________

این متن هیچ ارزشی ندارد؛ فقط نوعی دلنوشته است. شایدم دست نوشت!

نوشته شده در سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 0:23 توسط محبوبه| |
وقتی دلت گرفته است؛ وقتی از عالم و آدم شاکی هستی؛ وقتی می دونی خودت بزرگترین تقصیرکاری؛ وقتی همه چیز به هم می ریزه؛ وقتی همه دارن می خندن اما تو اشک توی چشمات جمع می شه؛ وقتی حوصله هیچ کی رو نداری؛ وقتی که می خوای بری یه گوشه ای و تنهایی کز کنی؛ وقتی که با خودتم قهری؛

اون موقعست که می خوای بزنی به دشت و بیابون و ساعت ها راه بری و راه بری و راه بری ...

یه جایی که خودت باشی و خودت و خودت ...

_____________________________

 خوبیم اینه که خیلی زود با شرایط جدید کنار میام و خودمو یه جوری آروم می کنم. اما همیشه حس می کنم نیاز به یکی دارم که آرومم کنه. یکی که ...

نوشته شده در سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 23:3 توسط محبوبه| |

سلام!

سفرِ بسیار عالی بود. خیلی ها رو یاد کردم و دعا کردم.

این پستم تنها جنبه اش این بود که به دوستای خوبم بگم از سفر برگشتم و حالم خوبه. ممنون از لطف همگی توی این مدت.

یه چیزی رو باید بگم:

برنامه هام خیلی به هم ریخته است. معلوم نیست از این به بعد چقدر به نت دسترسی داشته باشم یا چقدر آپ کنم، بهتون سر بزنم و نظرات رو جواب بدم. پس اگه از این به بعد نامرتب(گاهی روزی چند دفعه؛ گاهی چندین روز یه بار) اومدم؛ ببخشین. تقصیر من نیست.

_____________________________

حرف زیادی واسه گفتن ندارم. تلخی و سنگینی چند ساعت بعد از سفر، نایی واسه یه آپ درست حسابی نذاشته ...

چند روز رو که عالی بگذرونی؛ می تونه با چند ساعت، همه ی اون شیرینی ها جای خودشو بده به تلخی ها.

توی سفر خیلی درگیری ذهنی داشتم؛ بعضی چیزا رو می خواستم با خودم حل و فصل کنم؛ امیدوارم بودم وقتی بر می گردم با یه برنامه ریزی هم ذهنمو و هم اطرافمو منظم مرتب کنم اما ... اما اون جوری که فکر می کردم پیش نرفت. دارم سعی می کنم حداقل چیزی رو خراب تر نکنم.

فعلاً ...

نوشته شده در سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 14:38 توسط محبوبه| |
دوستان حلال بفرمایین.

قراره نائب الزیاره همه باشم.

باز امام رضا طلبیدن ... حتماً یه خیری توشه ...

این همون عکسیه که دو ماه پیش گرفتم:


نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 12:54 توسط محبوبه| |

در کمتر از یه سال بعد از شنیدن خبر شهادت پسرش؛ قند شدید گرفت و فوت کرد.

وقتی جسم پسرش رو خاک کردن؛ خواست بره سر خاک. پسر کوچیکه گفت مامان؛ می برمت فقط یه شرط داره. گریه زاری نکنی. (آخه شوهر و پسرای این خانواده طاقت دیدن گریه آدما رو ندارن؛ خصوصاً اگه عزیزشون باشه.)

مامان می شینه ترک موتور پسر. سر کوچه مزار شهدا که می رسن؛ مادر از داغ عزیزش شروع می کنه به شیون و گریه و زاری. پسر از ناراحتی، مامانو همون جا رها می کنه و می ره. (آره؛ تا این حد طاقت دیدن گریه رو نداشته.)

خانوم پسره (بعد از چندین سال) می گه من شک ندارم مادر شوهرم رو اینا دق دادن. بیچاره غم باد گرفت. نمی ذاشتن گریه کنه؛ چون طاقت دیدن گریه هاشو نداشتن.

____________________________

بابا بذارین آدما راحت اشکاشونو بریزن. آدم وقتی گریه می کنه خیلی سبک میشه... خیلی ...

چرا تا می خوای یکی رو آروم کنی؛ می گی گریه نکن. بذار گریه کنه، هرچند الکی داره اشک می ریزه.

اصلاً کی گفته مرد گریه نمی کنه؟ مگه مرد آدم نیست؟ چرا فرهنگ اشتباه جاافتاده واسمون که مرد گریه نمی کنه؟

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 19:25 توسط محبوبه| |

تولد؛ تولد؛ تولدت مبارک!

خودت بگو با کی هستم دیگه ...



چه لطيف است حس آغازي دوباره،

و چه زيباست رسيدن دوباره به روز زيباي آغاز تنفس...

و چه اندازه عجيب است، روز ابتداي بودن!

و چه اندازه شيرين است امروز...

روز ميلاد...

روز تو!

روزي که تو آغاز شدي!

تولدت مبارک حباب عزیزم

______________________________

پ.ن : کاش بچه های وبلاگی تاریخ تولداشونو توی همین پست بنویسن که روزش که رسید؛ تبریک بگیم ...

نوشته شده در شنبه بیستم تیر 1388ساعت 17:7 توسط محبوبه| |
به خواب فکر می کردم و بیداری ها؛

عادت های نادرست شبانه ...

گریه های ناخواسته ...

لیاقت های نداشته ...

صدایی آمد "شب دراز است ... "

____________________________

پ.ن : دلنوشته است دیگه ... یهو میاد! اون وقته که در عرض کمتر از یه ساعت دو تا مطلب آپ می کنی.

تقصیر بی خوابی هاست؛ خب ببخشین منو

نوشته شده در شنبه بیستم تیر 1388ساعت 0:41 توسط محبوبه| |
بدهکاری ها :

میلاد امام علی (ع) - 13 رجب - پساپس مبارک!

وفات حضرت زینب (س) - 15 رجب - پساپس تسلیت !

_______________________________

به زودی جواب نظرات پست قبلی رو می دم.

اومدم بگم :

سلام

نوشته شده در پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 0:10 توسط محبوبه| |