تبليغاتX
دل نوشته ها


دل نوشته ها

آمده ایم تا با زندگی کردن قیمت پیدا کنیم؛ نه به هر قيمتي زندگي كنيم ...

یه چند روزی میشه که زدم رو فاز کارای دستی.

یه روز از روزای این هفته که از کلاس دکتر اولیا برگشتم، اومدم پیش مامانم و گفتم :

_ می خوام واسه جهیزیه م ظروف مسی بگیرین

+ یعنی چیاشو مسی بگیریم؟

_ همه ی قابلمه ظروف رو.

+ دیوانه ای؟ اون وقت، وقتی رنگشون رفت، می خوای بدی کجا واست سفید کنن؟

_ خب همون جایی که خریدیم.

دو دقیقه بعد :

_ مامان! می خوام دست دوزی کنم. دندونه موشی.

+ باشه، حالا چی رو می خوای دست دوزی کنی؟

_ دستمال؛ دو تا دستمال.

+ حالا چرا دو تا؟

_ یکیش واسه خودم. یکیشم واسه آقامون. :">

+ حالا کی هست؟

_ نیدونم. هر کی که قراره باشه، همون منظورمه.

مامان حق داشتن اون روز بهم شک کنن. برای اولین بار این طوری به صورت جدی در مورد این مسائل حرف می زدم. اما با جوابای من متوجه شدن که امروز دکتر اولیا سر کلاس یه چیزی گفته که من این طوری شدم!

و اما ...

* یه دستمال رو دورشو دندونه موشی کردم و یه قلب کوچولو هم روش گلدوزی کردم. به صورت اتفاقی مجبور شدم بدم آقای دکتر :)) بچه ها گفتن روت شد با اون قلب روش بدی آقای دکتر؟ گفتم حالتی پیش اومد که نمی تونستم دستمالو ندم. :-S اتفاقا آقای دکتر هم یه نگاهی انداختن به قلبه و به روی خودشون نیاوردن :-SS نمی دونستم چی کار کنم خب. (اینقدریکه اون دستمال ه رو واسه دست گرمی دست دوزی کرده بودم، وگرنه دق می کردم.)

* یه گراور هم دست کردم که عکساشو گذاشتم در ادامه ی مطلب. (گراور : کاور A3 )


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه چهارم دی 1388ساعت 16:23 توسط محبوبه| |

  پوشش مشکی را دوست ندارم؛ اما مشکی پوش های امام حسین را دوست دارم ...

دلم سیاه است و اشکی نمی بارد؛ اما اشک ریزان امام حسین را دوست دارم ...

بچه هیئتی نیستم؛ اما بچه هیئتی ها را دوست دارم ...

امسال هنوز روضه امام حسین نرفته ام؛ اما روضه ای ها را دوست دارم ...

امام حسین را نمی شناسم؛ اما امام حسین را دوست دارم ...

ادعایی ندارم؛ اما هر آنچه مربوط به امام حسین باشد را دوست دارم ...

به تازگی یادگرفته م در این زمینه ها آنچه را که هستم بگویم؛ نه آنچه که فکر می کنم هستم!

____________________________

پ.ن : راستش از همون روز اول محرم می خواستم به مناسبت محرم یه آپ داشته باشم اما هیچ چیز به ذهنم نمی اومد.

این عکسا رو محرم پارسال گرفتم.


نوشته شده در چهارشنبه دوم دی 1388ساعت 22:48 توسط محبوبه| |

ناراحت بود، از کاری که به نظرش اشتباه بوده و مرتکب شده. پریشان بود. تاکنون این گونه ندیده بودمش ... بهترین دوستش نبود، کسی که در چنین وضعیتی می توانست به او آرامش دهد ...  و من تنها کسی بودم که در نبود ِ امیر می توانست همدمش باشد، همدلش باشد ... با خودش کلنجار می رفت، عصبی شده بود. محکم پایش را به دیوار کوبید و از ته دل داد زد : "امیـــــــــــــر کجااااااااااااایـــی؟"

 شاید با این حرکت، سنگینی دلش کمتر شد اما سنگینی دل من بیشتر ...

تمام فکرش شده بود که چرا همچین کاری کرده است

و من

تمام فکرم این بود که چگونه او را آرام کنم


گاهی وقت ها هر روشی را هم که به کار ببری، سودمند نخواهی بود. چون در آن وضعیت او "تو" را نمی خواد.

او "امیر" را می خواست ...


و تمام آرزویم این بود که ای کاش نبودم و اشک هایش را نمی دیدم


*برای رفع ابهام :
 امیر دومین دختری است که - به علتی - به اسم پسر صدایش می زنیم. تا حدی که گاهی بدون آن که متوجه باشیم جلو استاد نیز همین گونه او را مخاطب قرار می دهیم.
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم آذر 1388ساعت 21:2 توسط محبوبه| |

یکی از دوستای عزیزم بهم گفت اگه واسه این پست یه نشونه می ذاشتی، هم اون فرد متوجه می شه و هم بقیه دچار سوءتفاهم نمی شن. باید بگم :

نشون به اون نشون که هنوزم سوغاتی، که چند ماه پیش از مشهد برات آوردم، تو یه جعبه ای که خودم ساختم، یه جای امن ه. ضرب المثلیه که می گه : "قسمت کس، کس نخورد". این بسته هم با تمام محتویاتش واسه  ی خودِ خودته.

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت 22:26 توسط محبوبه| |

گاهی آدم دوست داره واسه مخاطب خاص یه مطلب خاص بنویسه. بنویسه و بعضی حرفا رو که دوست داره رو بهش بزنه.

باز یه وقتایی هست، دوست داره این "حرف خاص با مخاطب خاص"، یه رمزی باشه بین خودش و مخاطبش. همچین موقعی، دو چیز باعث میشه نویسنده دچار شعف بیش از حد بشه!

یکی اینه که مخاطبش متوجه بشه اون مخاطب، خودش بوده.

دومی که مهتر از اولی ه؛ اینه که مخاطبش به روی خودش نیاره که متوجه شده. در عوضش ( و این"در عوضش" مهمتر از  دومی ه ) به تبع و تاثیر از اون نوشته؛ رفتارش، برخوردش با نویسنده تغییر بکنه. این دفعه نوبت نویسنده  س که متوجه علت این رفتار یا برخورد بشه. عجب بازی زیبایی!

آخ که اون وقته انگار دنیا رو بهش داده باشن ...

پ.ن1 : چی میشد اگه می فهمیدی این مطلبو برای تو نوشتم؟

پ.ن2 : مطلب خاص رو تعمیم بده به رفتار خاص، شاید بفهمی با تو بودم ... با خودِ خودِ تو!

پ.ن3 : لطفاً ازم نپرسین "تو" کیه؟ حتی "تو"!

"تو" می تونه هر کسی باشه؛ حتی "تو"! (اینم واسه اینکه اگه باورت نمیشه، بشه که : با تو بودم)

پ.ن4 : اگه خودش فهمید، که هیچ. اگه نفهمید هم فدای سرش ...

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388ساعت 22:5 توسط محبوبه| |

بعضی ها خیلی خوب حرف های دل خیلی از آدم ها را بیان می کنند. این هم حرفی از دل :

بیشتر وقت‌ها نداستن نعمت است، وقتی نمی‌دانی، می‌توانی در رویایت برای آدم‌ها شخصیت‌هایی قائل شوی که در واقعیت کیلومترها از آن فاصله دارند، می‌توانی دوست‌شان داشته باشی با اینکه لیاقتش را ندارند، می‌توانی همیشه جایی گوشه قلبت را به آنها اختصاص دهی، در شادی‌هایشان شاد باشی و با غم‌هایشان غمگین، اما وقتی حقیقت مثل آوار بر سرت خراب شود، وقتی چهره‌ی دیگرشان را برایت نمایان کنند، نمی‌دانی تقصیر از آنهاست یا تخمین اشتباهی که در رویا پردازیت زده‌ای.

* پ.ن : سعی دارم از این بعد، فقط از عکسایی که خودم گرفتم توی پست هام استفاده کنم.

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم آذر 1388ساعت 21:35 توسط محبوبه| |

بحث درس معماری اسلامی کشیده شده به مسائل صادرات و واردات :

دانشجو : استاد! از چین تا بندرعباس 47 روز کشتی ها روی آب ند. من موندم این گوسفندایی که از چین وارد می کنن، بیچاره ها رو این 47 روز  روی آب چی کار می کنن؟!!

دانشجو - که بنده باشم! با حسرت - : خوش به حالشون! کاش ما جای اونا بودیم ...

دکتر اولیاء - که از شیطونی های دانشجوی دوم خبر داره در حالی که غش رفته خنده  - : اون وقت بهت می گن گوسفند صادراتی!

تمام دانشجو ها با هم منفجر میشن. دانشجوی دوم ناجورتر از همه دچار انفجار میشه! ( توی دلش داره می گه: آقای دکتر! از شما بعید بودا )

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت 21:10 توسط محبوبه| |

ساعت 8 کلاس شروع شده.

ساعت 9 وارد کلاس میشه.

با صدای بلند میگه "سلام استاد! خسته نباشین."

(من عاشق اعتماد به نفس بعضی از دانشجوهام)

استادم جوابش میده هنوز صبحه، اولشه. خسته نیستم.

(و من عاشق استادایی ام که به روی خودشون نمیارن بعضی دانشجوها خیلی روو دارن)

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 18:10 توسط محبوبه| |

می گه : چی شده بودی؟

می گم : نمی دونم. از آدما خسته شدم. همشون بی معرفتن. یکیشون نمیاد بپرسه تو چته؟ چرا این طوری شدی؟ یکی نمیاد بگه درد ِ دلت چیه؟

می گه : منم که ازت می پرسم، نمی گی که!

می گم : دیدی آدم یه وقتایی یه عالم حرف داره واسه گفتن اما وقتی می خواد بگه، نمی دونه چی بگه؟

می گه : این یعنی اینکه عاشق شدی.

می گم : آخه مگه کسی هم وجود داره که من عاشقش شده باشم؟

با خنده می گه : یه حالت دیگه هم وجود داره. دیوونه ای :دی

با جدیت می گم : اوهوم. دیوونه م.

(من دیوونه م. خودمم می دونم. نه ناراحتم از دیوونگی م. نه ناراحت میشم کسی بهم بگه دیوونه. مگه دیوونه ها چِشونه؟)

با تیکه بهم می گه : نمی خواد تبریک بگی!

می گم : چی رو؟ عید غدیرو؟

می گه : نه. دیروز سومین سالگرد ازدواجمون بود.

می گم : آخه بی معرفت، اون موقع که شما دو تا به هم رسیدین. اینقدر غرق شده بودین که حتی یادت رفت تاریخ ازدواجتونو بهم بگی.

می خنده و من تو دلم آه می کشم از اون روزایی که آرزوی یه لحظه بودنشو می کردم.

می گم : یه چیز بهت بگم؟! شاید باورت نشه ...

می گه : چی؟

می گم : اون اوایل که ازدواج کرده بودی و دیگه بهم سر نمی زدی، تا یه مدت هر شب گریه می کردم. دلم واست تنگ میشد.

می خنده و می گه : از بس که من بدم.

(اما نفهمید اون موقع ها چی بر دل من گذشت. دوست داشتم یه دفعه هم که شده دو تایی بیان و یه احوالی ازم بپرسن. مثل قبل از دواجشون.)

تو دلم دعا می کنم. کاش همیشه خوشبخت بمونین. هر دوتون، در کنار هم.


نمیشه اسمشو گذاشت بی معرفتی. می دونم هر کی که ازدواج می کنه، اولش خیلی سرش شلوغه. یه مدت نیاز داره تا همه ی برنامه های زندگیش برگرده به حالت عادی ...


نوشته شده در سه شنبه هفدهم آذر 1388ساعت 22:16 توسط محبوبه| |

یادتون هست؟ 4 نیمه شب حرکت کردیم. قرار بود استاد از کاشان به جمع ما بپیونده. نذاشتن تا صبح بخوابیم که! آواره مون کردن. 

نیگا! اینا بچه های ما بودن :

منم توی این سفر اعصاب معصاب یُخ!  دیگه صبح این طوری شده بودم

حدوداً 10 صبح رسیدیم کاشان. مستقیم رفتیم باغ فین. کمتر از یه ساعت شد تا استاد اومد. بعد که اومدیم پیشش، گفتم "استاد باغو دیدیم. بچه ها رو جمع کنیم واسمون حرف بزنین؟" استاد همچین این طوری شد که من با خودم گفتم چه خطایی کردم؟!!!

می دونین چی گفت؟ گفت "خانوم "م" یعنی واقعاً باغ فین رو در کمتر از یه ساعت دیدی؟ نه! ندیدی. من مطئنم یه جاییش رو ندیدی!" می خواستم با سر بیام تو صورت استاد. ( بهم میاد اینقدر خشن باشم؟:دی) آخه استاد جان! تو می خوای باغو ببینی؛ چرا منو ضایع می کنی آخه؟

یه نیم ساعت دیگه؛ فقط به خاطر گلِ روی ِ استاد جان! توی باغ گشتیم.

باغ فین به نگاه دوربین محبوب :


پ.ن 1: این عکسایی که به عنوان معرفی تصویری توی وبلاگم می ذارم، عکس های انتخابی ست. نه تمام عکسایی که گرفتم.
از حمام فین هم عکس گرفتم، اما عکس های قابل توجهی نبودن.
پ.ن 2 : سوالی در مورد باغ فین یا عکس ها هست؛ در خدمتم.


نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم آذر 1388ساعت 21:58 توسط محبوبه| |

پسورد : همون پسورد قبلی. هر کی می خواد یا یادش نیست، بهم بگه، بهش بدم.
ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت 21:20 توسط محبوبه|

مطالبم داره مثل یه قطار میشه. به هم پیوسته س.

تو پست قبلی حرف یه قضیه زدم از پسرای کلاسمون و غیرتشون!! که میخوام براتون یه چشمه شو بیام.


 با استاد و بچه های کلاس سفر روستا بودیم. یه سری دانشجوهای دیگه هم توی روستای بیداخوید بودن که همشون پسر بودن.  یکی از پسرامون نزدیک اتوبوس وایساده بود تا همه سوار بشیم و حرکت کنیم. من و یکی دیگه از بچه ها داشتیم می رفتیم سوار اتوبوس بشیم، که یکی از پسرای اون سریِ دانشجوها یه تیکه انداخت بهمون. تیکه انداختن این پسرک همان و خنده کردن   پسرکِ!! کلاس ما همان. *

همچین که دیدم این زد زیرخنده کفرم در اومد. رسیدیم بهش بلند بلند گفتم : "مثل بُز وایساده، کاری که نمی کنه هیچ، تازه خنده هم می کنه." **

یارو کُپ کرد ناجور! داشته با خودش فکر می کرده خانوم " م " که هیچ موقع از این حرفا نمی زد!!  تازه با اون خشونتی که من به کار بردم، فکر کنم بنده ی خدا تا چند دقیقه تو شوک بود.***

_________________________________________

* غیرت پسرای امروزی منو کشته!

** تو همچین موقعیتی اگه یه دختر توقع نداشته باشه پسره به طرفداری ازش در بیاد. لااقل توقع داره که عکس العملی هم نشون نده. نه اینکه در بیاد و هر هر بخنده.

*** نمی گم حرف زشت نمی زنم؛ اونم "بُز". آخه بز که حرف زشت نیست اما اینقدر حواسم هست که نخوام به پسرای کلاسمون حرف زشت بزنم. اون موقع، دیگه خیلی حرصم در اومده بود از این عکس العملش.

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت 19:43 توسط محبوبه| |

تو پست قبلی گفتم یه قضیه از رضا براتون می گم. الوعده وفا!

 وقتی قبر شیخ عبدالله رو دیدیم. برگشتم رو به مصطفی و رضا، گفتم : "بی معرفتا! ما اسم شما رو پرسیدیم، اما شما اسم ما رو نپرسیدین ها!" مصطفی که پسر خیلی آرومی بود، چیزی نگفت. اما رضا که از اولم معلوم بود سرزبونش بیشتره، گفت : "ما چی کار به دختر مردم داریم؟" منو بگو! این طوری شدم : نه گذاشتم و نه برداشتم، گفتم : "بابا غیرت! بابا تعصب!"*

با اینکه اول راه ازش پرسیده بودم، بازم پرسیدم : " تو چند سالته؟" گفت 13. گفتم: "من 7 سال ازت بزرگترم." این طوری گفتم تا شاید دوریالی ش بیافته که منظورم چیه.

چند لحظه مکث کرد، پرسید

- چند سالته؟

- 20 سال

-پس عروس شدی.

- نه. قیافه م به عروس شده ها می خوره؟!!!!

- پس ترشیدی.

باز من این طوری شدم : 

- مگه دخترای اینجا چند سالگی ازدواج می کنن؟!!

- 13-14-15. خواهر منم امسال عروس شد.

- چند سالشه؟

- 15

- خب تو شهر ما این طوری نیست. حتی خیلی از دخترا هستن که از من بزرگترن، اما هنوز ازدواج نکردن. خیلی کم ن کسایی که تو سن 13-14 ازدواج کنن.

نگران بودم نکنه ترشیده باشم!!! که به امید خدا با استدلالی که آوردم مشکل حل شد 
* بازم یه مطلبی یادم اومد در رابطه با همین غیرت و تعصب، تو یه پست دیگه می نویسمش.

نوشته شده در سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 21:19 توسط محبوبه| |

قسمت اول معرفی تصویری روستای کنگ رو دیدین؟ 

و اما ادامه ش :

اطلاعاتی که داشتیم آرامگاه یه شیخ مجرب معروف به "شیخ عبدالله" رو توی کنگ  معرفی کرده بود. که البته  به اشتباه گفته بود شیخ عبدالله همون "پیر هرات" خودمونه. دهیار کنگ بهمون گفت "شیخ عبدالله قُهستانی"ه.

 بسی مشتاق بودم هر طور شده سری به قبر شیخ عبدالله بزنم. پرس و جو کردیم، هر کی آدرس قبر رو بهمون می داد؛ می گفت باید "بلدچی" همراتون باشه. آخرین نفری که بهمون آدرسو داد یه خانومِ جوونی بود .

- دو تایی می خواین برین؟

- آره، چطور مگه؟ مسئله ای هست که باید بدونیم؟

- آخه قبر شیخ توی باغاته، تا اونجا راه زیاده. ممکنه گم بشین. و چون کسی نیست اون طرفا؛ می ترسین. نمی ترسین؟

- نه بابا. نکنه مزاحم اون طرف زیاده؟

- نه؛ هیچ کی نیست اون طرفا، خیلی خلوته، از این نظر می گم می ترسین.

به سمت قبر راه افتادیم. سر راه بچه های روستا از مدرسه آزاد شده بودن .و بر می گشتن خونه هاشون. دو تا پسر بچه ی 12-13 ساله بودن. سلام کردم و پرسیدم راه قبر شیخ عبدالله رو درست می ریم؟ گفت آره، ما خونمون تو راهشه. بیاین با هم بریم.

پسرای خیلی خوبی بودن، رضا و مصطفی. حتی ما رو تا قبر شیخ همراهی کردن. کلی خوشحال شدم که باهامون اومدن. وگرنه حرف خانومه به تحقق می پیوست. هم راه زیاد بود و بلدچی نیاز داشت، هم اینقدر خلوت بود که آدم وحشت می کرد. تمام راه از باغا باید رد می شدیم.

عجب محشر بود منظره ی باغا. روحم تازه شد. طیف رنگِ برگ ِ درختا گسترده بود. جوی آبی که کنار باغ ها رد می شد، به محیط طراوت و زنده گی می داد. نم نم بارونی که می بارید، که دیگه منو از خود بی خود کرده بود ...

اصلاً عکسا رو می ذارم، خودتون قضاوت کنین :

خدایی محشر نیست؟

راست : رضا - چپ : مصطفی

رضا - مصطفی (از داخل اتاقکی که قبر شیخ بود، از رضا و مصطفی عکس گرفتم)

حتماً واستون سواله این همه کوبوندیم و رفتیم قبر شیخ، چرا یه عکس نذاشتم ازش؟! خب آخه اینقدر محقر و خاکی بود که برای عکاسی سوژه خوبی نبود!!!


پ.ن :

مطلب طولانی شد؛ یادم باشه بعداً  یه قضیه از رضا براتون بگم.



نوشته شده در دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 23:43 توسط محبوبه| |

از دستاوردای این سفر برای من همین بس که بیشتر از هر زمانی به ارزش "دوست" پی بردم. هیچ موقع به این فکر کردین که دوست واقعی کیه؟

امام صادق (ع) : هیچ کس را به دوستی مشناس، مگر آن که او را بیازمایی. "او را به خشم آوری و ببینی که آیا این خشم او را از حق به باطل می کشاند"، در "درهم و دنیا" و در "سفر کردن با او".

این پستم به یادم اومد. یادم اومد، اولین دفعه ای که من و مینا همدیگه رو پیدا کردیم، توی سفر بود. سال 85، تهران، اردوی طرح ولایت نخبگان، اردوگاه شهید باهنر. و توی این سفر - متاسفانه - توجه شدم کسایی که "فکر می کردم" دوستم هستن، نیستن. 

می گفت : "تو هیچ موقع این طور نبودی. هیچ موقع ندیدم بد عنقی کنی. هیچ موقع نفهمیدم از دست کسی ناراحت شی، می ریختی تو خودت. اما حالا یه جور ِ دیگه ای."

ناخوش احوال بودم. از نظر روحی و جسمی. چون خودمو می شناسم، به هر کدومشون یه جوری رسونده بودم که من توی این سفر مثل همیشه نیستم. بد عنق م. بد اخلاقم. می دونستم تو همچین موقعیتی دوستام باید هوامو داشته باشن. باید آرومم کنن، در مقابل بدخلقی م صبور باشن. تا نه سفر اونا خراب بشه، نه من. حیف! که فکر می کردم منو می فهمن.

می گفت : "آدم بیشتر از قبل به هم می ریزه. وقتی می بینه کسایی که یه روزی مراعات حالشونو می کردی، هواشونو داشتی. حالا که نیاز داری مراعاتتو بکنن، هواتو داشته باشن، نمی کنن، ندارن."

فهمیدم ماها دوستِ لحظه های خوشِ همدیگه ایم، نه ناخوشی. فهمیدم ماها فقط ادای دوست رو در میاریم.

دلم هوای دوستای واقعیمو کرده. دلم هوای مینا رو کرده. دلم هوای الهامو کرده. هوای عطیه. هوای فاطمه. هوای سعیده. می دونم بفهمن اینقدر به هم ریخته بودم که از صدای هق هقم همه ی بچه های اتاق اومدن بالای سرم و گریه هامو* - که توی 7 سالی که هم مدرسه ای بودیم،  حتی یک نفرم ندید - دیدن، دلشون غصه می گیره.
______________________

* یکی از بزرگترین شکنجه ها برام وقتیه که اطرافیان منو گریون ببینن. دورم جمع شدن که آرومم کنن، اونم از سر ترحم ،نه دوستی. چون اگه دوست بودن، قبل از اینکه منو این طوری شکنجه بدن، آرومم می کردن.


بهترین لحظه های سفر وقتی بود که تو تنهاییم سیر می کردم. و از بین اونا، بهترین لحظه وقتی بود که توی اون سرما رفتم بالای دیوار نشستم و زانوهامو بغل گرفتم و طبیعت زیبا رو تماشا می کردم. اون وقت بود که روحم تازه شد.
بسیار سفر باید، تا پخته شود خامی
پ.ن :
به قولی که داده بودم، وفادارم. فقط خواستم تجربه هامو با دوستای خوبِ وبلاگیم قسمت کنم، وگرنه حالم خیلی بهتره.
نوشته شده در یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 22:39 توسط محبوبه| |

چشم ها را باید شست، جور دیگر باید دید.
واژه ها را باید شست .
واژه باید خود باد، واژه باید خود باران باشد.
چترها را باید بست.
زیر باران باید رفت.
فکر را، خاطره را، زیر باران باید برد.
با همه مردم شهر ، زیر باران باید رفت.
دوست را، زیر باران باید دید.
عشق را، زیر باران باید جست.
زیر باران باید ***سانسور***
زیر باران باید بازی کرد.
زیر باران باید چیز نوشت، حرف زد، نیلوفر کاشت
زندگی تر شدن پی در پی ،
زندگی آب تنی کردن در حوضچه “اکنون”است.

نوشته شده در شنبه هفتم آذر 1388ساعت 20:41 توسط محبوبه| |

آنقدر درگیری های ذهنی، خستگی های روحی و جسمی داشته ای که دوست داری سفر، زیاد بروی. مخصوصاً که "عاشق سفری." سفرهای اطراف استانی ِ کلاسی َت زیاد شده، این ترم. خوشحالی. سفر های خارج استانی که هیچ. تازه از مشهد برگشته ای، قصد سفر کاشان و ابیانه* را داری.

نمی دانم کِی و از چه راهی خستگی ها بیرون می رود! اما امیدوارم برود پیِ کارش و گرنه مجبورم جور دیگری  با او برخورد کنم.

_____________________

* 4 نیمه شب حرکت است. به سوی ابیانه و کاشان. جایی که سهراب می گه  :"اهل کاشانم/ روزگارم بد نیست/ ... " دو روز بیشتر نیست اما همین هم غنیمتی است.

پ.ن 1 : سفر خوبه. تا می تونین برین.

پ.ن 2 : پست قبلی رو یه دور نگاه کن.

پ.ن 3 : "مسافر" سهراب را برای یک دفعه هم که شده بخون. حداقل پست قبل رو یه دفعه کامل بخون.

بعد نوشت : باید از حالا به خودم -خودم- قول بدم که با یه روحیه متفاوت برگردم. :) محبوبم؛ قول می دم دیگه این طوری اذیتت نکنم :-*      قول ِ قول.

نوشته شده در پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 13:7 توسط محبوبه| |

گاهی وقتا آدم می خواد ارتباطات ِشو محدوده بندی کنه. مثلاً میگه فلانی جزء گروه دوستانه اما فلانی از گروه آشناها محسوب میشه. اون وقته که همین محدوده بندی نیاز به یه برخورد و رفتار متناسب با گروه بندی داره. حد و حدود "محاسباتی" تعیین می کنه، همه چیزو می خواد با منطق پیش ببره. احساس کمرنگ میشه. اون وقته که توی ارتباطاتش دچار مشکل میشه. با منطق محاسباتیش به یه عده اجازه صمیمیت بیش از حد می ده، یه عده رو از خودش می رونه.

 اگه آدم بشینه و بخواد با منطق دو دو تا چهار تا با اطرافیانش برخورد کنه، زندگیشو خراب می کنه. اون وقته که نمی تونه آزادنه ارتباطش رو با بعضی ها پررنگ تر یا کمرنگ تر کنه.

حالا خدا نکنه تو این ها رو بدونی و به خاطر شرایط به وجود اومده، مجبور بشی ارتباطت رو با یکی با این منطق پیش ببری.

چندین دفعه تا حالا پیش اومده که آرزو می کردم ای کاش فلان اتفاقی یا بحثی پیش نیومده بود که بخوام ارتباطام رو این طوری دسته بندی کنم. دوست داشتم هر کسی در جای خودش باشه نه در گروه خاصی. همین که انسان ها رو گروه بندی کنی یعنی آدما رو خیلی محدود و ساده دیدی. یعنی این که یه عده از انسان ها اینقدر شبیه به همن که تونستن تو چند تا دسته جا بشن!

به نظر من هر کسی فقط و فقط در دسته!! خودش قرار داره نه در دسته ی جمعیت انسانی.

نوشته شده در چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 13:13 توسط محبوبه| |

سومین روزی بود که مشهد بودیم. مامان زنگ می زنه احوالمو بپرسه، درددل می کنم.  یه حرف قشنگی می زنه که به دلم می شینه : "سختی سفر همیناست دیگه". حرفش آرومم می کنه.

با اینکه این سفر اون طوری که  تصور می کردم خوب نبود اما یه اتفاقشه که به همه ی خوب نبودناش می ارزید. اونم دیدن ستایش؛ یکی از بهترین دوستای وبلاگیم. حس می کردم روحیه هامون به هم نزدیک باشه اما حالا دیگه مطمئن شدم. دیدن ستایش از هر چیزی برام باارزش تر بود. اون شب که پیش هم بودیم، شاید بشه گفت از تمام لحظه های سفرم زیباتر و دلنشین تر بود.

دیگه این سری از حرم عکس نگرفتم. اما یه عکسای نابی از روستای کنگ واستون آوردم. من که کلی روحم تازه شد توی این روستا با این مردم دلگرم و مهمون نواز. عطر نون محلیش هنوز به یادمه. اون باغات رنگ و وارنگش ... wow  خیلی قشنگ بود!

به زودی واستون عکسا رو می ذارم.

سعی کردم تمام بر و بچ وبلاگی رو اونجا یاد کنم. بعضیا خیلی به یادم می اومدن. بعضی ها کمتر اما در کل به یاد همتون بودم.

نوشته شده در دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 10:0 توسط محبوبه| |

سلام

خیلی حرف بود که قرار بود آپ کنم؛ اما حیف که وقت ندارم. دقیق یه ساعت دیگه قطار حرکت می کنه.

انشالله به مشهد برسم، نائب الزیاره همتون هستم. حلال کنید ...

خداحافظ

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 16:46 توسط محبوبه| |

یکی از آشناها قرار بود بهم زنگ بزنه؛ گفتم اول پیامک بزن ، من متوجه بشم شمایی.

پیامکی اومد : "سلام، چطوری؟ خوبی؟" گفتم احتمالاً خودشه. جواب دادم "سلام. ممنون؛ شما؟" بلافاصله زنگ زد :

- سلام

+ سلام؛ احوال شما؟

- ممنون!

+ فلانی هستین؟

- فلانی کیه دیگه؟(دوزاریم افتاد که اونی که منتظر تماسش بودم نیست)

+ شما؟

- سعیدم، ... (اومد ادامه بده که نذاشتم)

+ کار ِتون؟

- می خواستم همین جوری با هم حرف بزنیم.

+ من با هیچ کی "همین جوری" حرف نمی زنم. با اجازه ... (طبق عادت، گاهی قبل از خداحافظی می گم "بااجازه" که ایشون نذاشت ادامه بدم)

- من اجازه نمی دم.

+ خب نده؛ خداحافظ (و بلافاصله قطع کردم، چندین بار ِ دیگه هم زنگ زد، همه رو رد کردم.)


داشتم با خودم فکر می کردم چقدر یه آدم می تونه بیکار باشه که به یه سری شماره همین طوری پیامک بده تا چند تاییشون جواب بدن. بعد زنگ بزنه ببینه طرف دختره یا پسر. بعد که مطمئن شد دختره، شروع کنه حرف زدن. و چقدر باید پررو باشه که طرفش هر چی میگه، حاضر جوابی کنه. مشکل این جور آدما چیه؟

خب آدمِ عاقل؛ مزاحم کسی بشو که پایه باشه. نه هر کسی که به تورت خورد.

دقت کردین از وقتی ایرانسل زیاد شده؛ مزاحم تلفنی ها هم زیاد شده؟ خط همراه اول اینقدر مزاحم نداره که خط ایرانسل این همه مزاحم داره*. مال ِ من که این طوریه، مال شماها چی؟


* به خاطر اینه که همراه اول رو میشه از طریق مخابرات پیگیری کرد، دید مزاحمت کیه اما ایرانسل نه.

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 19:48 توسط محبوبه| |

اینقدر هوس نوشتن داشتم که تمام ورق هایی که از قبل داشتم رو نگاه کردم تا یه چیز پیدا کنم که بتونم در موردش بنویسم. هیچی پیدا نشد! عجب روزگاریه :

وقتایی که یه عالم حرف داری، سوژه مناسب نداری؛ وقتایی که سوژه مناسب داری، حرفی نداری!

اصلاً یه راه حل : پشنهاد سوژه بدین واسه دفعات بعد :)

امشب شدید هوای نوشتن دارم؛

تمام ورق پاره هایم را زیر و رو می کنم

نا امید می شوم

                             سکوت می کنم!

نوشته شده در جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 0:11 توسط محبوبه| |

- روزایی که می خوای بری باشگاه ورزشی، قبل از رفتن به این فکر می کنی که چی بپوشم؟ اون وقته که مثل عزادار ها می شینی رو به روی کمد لباسا و زل می زنی به لباسا تا یکی از اون دور بهت چشمک بزنه.

- قبل از کلاس یه تیکه از ذهنت مشغول اینه که امروزو نمی تونم صبحونه نخورم. اون وقته که مجبوری کیکی، بیسکوییتی چیزی بخری و قبل از کلاس توی راه بخوری.

- وقتی از ورزشگاه بیرون میای، هزار بار خودتو لعن می کنی که چرا به حرف مامان گوش ندادم؟ این همه مامان گفت برو آموزش رانندگی اما گوش نکردی*. شاید اگه گوش داده بودی، الآن مجبور نبودی با خط واحد برگردی خونه. اصلاً کل راه برات عذاب میشه. حس کوفتگی بدجوری بهت هجوم میاره.

- وقتی می رسی خونه، جونِ هیچ کاری رو نداری. انگار کوه کندی. با اینکه شب قبلش خوب خوابیدی، بازم چند ساعت می گیری می خوابی.

- آخ که خدا نکنه درست همون روزی که تو تربیت بدنی داشتی، مامانت هم ازت گله مند باشه**. اوه اوه! اون وقته که مثل امروز من می شی ... دوست داری داد بزنی، مامان من! جان من بی خیال شو، اینقده اذیتم نکن.

+ نتیجه گیری اخلاقی : بد ترین روزا، روزاییه که تربیت بدنی داری

________________________

* مامان چندین بار گفتن با آبجی منیره پاشین برین آموزش رانندگی. میگم منیره تنها بره، من یه موقع که تونستم می رم، دیر نمیشه. جویای علت شدن، گفتم : "فکر کنین منم گواهینامه داشته باشم، بعد حاصلش میشه 2 تا ماشین و 5 تا راننده! اون وقته که اگه یه روزماشین بخوام و نباشه، صدام در میاد. ولی این طوری خیالم راحته که گواهینامه ندارم."

** امروز گیر دادن که کار نمی کنین و من دستِ تنهام تو خونه و ... . بعدم تهدیدم کردن اگه امروز فلان کار و فلان کارو نکنی، نه می ذارم بری چَک چَک (فردا قراره با دانشگاه برم)، نه می ذارم بری مشهد.

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 17:31 توسط محبوبه| |

اسلام و مسلمان بودن تنها به اخلاق و ویژگی های انسانی نیست. به میزان زیادی ساخته های انسانی میزان پایبندی انسان رو به اعتقاداتش نشون میده.

فکر می کنین در ساخته هامون چقدر اسلامی بودن رو نشون می دیم؟ کدوم صنایعمون اسلامی ه؟ کدوم دستاوردامون اسلامی ه؟


من در زمینه کار خودمون مثال میارم :

یزد ما رو در نظر بگیرین. یه آب و هوای گرم و خشک داره. تابستوناش آفتاب های بسیار سوزان و زمستوناش سوز  ِسرما. هر آدمی می دونه که واسه همچین منطقه ای بدترین مصالح، فلزاته. حالا بیاین و ببینین این اخیر چقدر ساختمون در حال ساخت یا ساخته شده داره؛ که جنس مصالح ساختمانی ش "کامپوزیت آلمینیوم"ه. خب مُده دیگه! - چه دلیل محکمی! -

حالا خودتون میزان اتلاف انرژی رو در نظر بگیرین. به علاوه اینکه  ساختمون رو به رویی این ساختمونا؛ تو تابستونا عجب تابش نوری رو باید تحمل کنن.

قانون لا ضرر و لا ضرار فی الاسلام کجا می ره؟


می تونین هزار تا مثال دیگه بیارین. آخه یه مسلمون باید این طوری باشه؟ یه جامعه اسلامی باید این طوری باشه؟

نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 23:33 توسط محبوبه| |

وقتی در عرض شش ماه؛ امام رضا سه دفعه دعوتت می کنن بری به مهمونیشون یعنی این سال؛ یه سال دیگه ایه ...

می گی آقا هوای دل شکسته م رو دارن یا دارن منو شرمنده ی بزرگواری خودشون می کنن؟

هیچ موقع باورم نمی شد لایق همچین سعادتی باشم ...

 امسال، سال دیگه ای بود ... منی که رفتن یا نرفتن به مشهد برام عادی بود، امسال هر دفعه اسم آقا و حرمشونو می شنیدم؛ بغضم می گرفت. از ته دل می خواستم برم.  وقتی این پستِ شهریار رو می خوندم، بغض سنگینی داشتم. به خودم گفتم "خیلی پررو شدی. آقا دو دفعه هواتو داشتن، بازم می خوای بری مشهد، اونم به این زودی. خیلی ها حسرت چند سال یه دفعه شو دارن، اون وقت تو ... "

نمی دونم حکمت این سفرها چیه اما مطمئنم یه چیزی هست که آقا سه دفعه دعوتم کردن. نمی دونم؛ نمی دونم ... امیدوارم اون وظیفه ای که در قبال این سفرها دارم رو بتونم خوب انجام بدم.

واسه درس روستا، من و فائزه -دوستم- روستای کنگ مشهد رو انتخاب کردیم. این شدکه جورکردیم یه چند روزی مهمون آقا باشیم و یه سری به این روستا بزنیم.

کی میتونه بزرگیِ ذوق ِ الآن ِ منو درک کنه؟

________________________

بی ربط نوشت :

من اناری را می کنم دانه و به دل می گویم ، خوب بود این مردم دانه های دلشان پیدا بود

سهراب سڀهری
نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 23:59 توسط محبوبه| |

از شیطنت های نویسنده همین قضیه بس که :

طبق معمول کلاس های سیارِ دکتر اولیا طول کشید و ما در راه بازگشت به دانشکده؛ جمیعاً رفتیم  کلبه تا یه ساندویچ بزنیم تو رگ! توجه داشته باشین که کلبه درست در مرکزی ترین و شلوغ ترین خیابون یزد واقع شده.

چشمتون روز بد نبینه! من و دو تا دیگه از بچه ها در حال حساب کردن بودیم که دیدم بیرون از مغازه خیلی سر صدای بچه ها میاد. چیزی شبیه جیغ و داد! بنده هم اینگونه گشتم    آخه چگونه ممکنه محبوبه در جمع دوستان نباشه و این همه سر و صدا باشه؟!!

سریع خودمو به محل جنایت رسوندم و دیدم عده ای با تشویق ِ دوستمون "آرمیتا" سعی دارن فیلمی دهشتناک!! از او پر کنند و در قبال آن مقداری پول به او دهند.

دعواشون کردم و گفتم یعنی چی این کارا؟!  زشته و عیبه و ... ! چه معنی داره دختر مردم رو با دو ریال پول اغفال می کنین و کلی نصیحت های دیگه! ( آره جونِ خودم! ) و سپس ریسک این عملیات خطیر رو خودم به عهده گرفتم 

حالا اگه گفتین چه فیلمی می خواستن پر کنن؟


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 22:34 توسط محبوبه| |

حکایت مردم ما حکایت ملانصرالدین ه و الاغش!

روزی ملانصرالدین و پسرش با الاغی ازجایی به جای دیگه می رفتن. ملا و پسرش بر الاغ سوار شدن و راه رو طی می کردن. سر راه از دهی عبور می کردند. مردم ده بر او ایراد گرفتن که ای ملا چه سنگدلی که اینگونه بر الاغ نشسته ای و فکر خستگی این زبان بسته را نمی کنی!

ملا از الاغ پیاده شد و تنها پسرش بر الاغ بود. به ده دیگری رسیدند. مردم ده بر او خرده گرفتند که عجب پسر بی ادبی. پدر اینگونه پیاده می رود و پسرک بر الاغ سوار شده!

ملا پسرش را پیاده کرد و خود بر الاغ سوار شد. سر راه از ده دیگری عبور می کردند. مردم ده بر او خرده گرفتند که عجب بی رحمی. پسرش را پیاده می برد و خود بر الاغ سوار شده!

ملا از الاغ پیاده شد و با پسرش پیاده می رفتند. بردهی دیگر عبور می کردند. مردم ده بر او خرده گرفتند که عجب احمقی است؛ الاغی دارد و هر دو پیاده می روند!

________________________

چقدر به عقاید همدیگه احترام می ذاریم؟ چقدر سعی می کنیم همدل باشیم ؟چقدر هوای همدیگه رو داریم ؟ چرا روز به روز به جای اینکه به هم نزدیک بشیم، داریم از هم دورتر می شیم؟

چرا دائم به همدیگه خرده می گیریم؟ چرا سعی نمی کنیم یه کم واسه همدیگه احترام قائل باشیم؟

اگه دقت کنین یه اصطلاحه که خیلی ها به کار می برن : "عقاید هرکسی واسه خودش محترمه" می خوام این اصطلاح رو تصحیح کنم :

"عقاید هر کسی واسه بقیه محترمه "

____________________

*بین ایراد گرفتن و بی احترامی به عقاید دیگران ارتباط وجود داره.

پ.ن : توجه کنین به حوادث سیاسی چند ماهه اخیر  و عواقبش ...

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 21:8 توسط محبوبه| |

یه سوال دارم :

چرا اونایی که حجابشون کامل نیست؛ وقتی نماز می خونن، حجابشونو کامل می کنن؟

اگه از نظر عقلی بخوایم بررسی کنیم:  که خدا از همه محرم تره و هر جا باشیم و با هر لباسی خدا ما رو داره می بینه؛ تو که جلو نامحرما خودتو نمی پوشونی،  پس چرا موقع نماز خودتو می پوشونی؟

بدون هیچ قصدی پرسیدم. واسم سواله واقعاً. میشه جوابمو بدین؟

___________________________

بعد نوشت : این سوال رو از چند تا از اطرافیانم هم پرسیدم اما جوابی نشنیدم جز اینکه : نمی دونم؛ دلیل خاصی نداره.

هنوزم کسی نیست که یه جواب قانع کننده به من بده؟ ( البته مخاطبم اونایی هستن که این پست در وصفشونه )

نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 21:1 توسط محبوبه| |

دوستم می گفت:" در عجبم برای هیچ کدوم از امام ها این اتفاق نیافتاده و درست امامی که حرَمش در ایرانه و امام هشتم، دقیق روز هشتم ماه هشتم سال هزار و سیصد و هشتاد و هشت؛ اونم به شمسی ؛ سالگرد تولدش باشه ... "

عکسای دانشکده

این روزا دانشکده مون خبراس! همه ی سال بالایی ها و سال پایینی ها، فارغ التحصیلا و محصلا، استادا و دانشجوها، همه و همه دور هم جمع شدن تا این روز قشنگ رو به بهترین نحو ممکن سپری کنن. تا خاطره ی زیبایی بشه برای آینده ای که به این روزا فکر می کنن.

___________________________

از مدت ها پیش؛ هرموقع به هشتِ هشتِ هشتاد و هشت فکر می کردم، چیزی که باعث ناراحتیم می شد و میشه؛ ناراحتی یکی از بهترین دوستای وبلاگیم " مسافر " ه. همچنین رفتن " زمزم دل " از دنیای وبلاگ ها.

به خاطر قولی که به خودم داده بودم؛ این فایل صوتی رو تقدیم می کنم به مسافر : شکلات خیلی زیباس.

مسافر جان! می دونم تو این روز، بیش از روزهای دیگه پیر می شی. منو ببخش به جای اینکه آرومت کنم، باعث می شم این روز رو بیشتر گرفته باشی ... اما بدون همیشه کسایی هستن که طاقت دیدن ناراحتیت رو ندارن. امیدوارم به زودی شادی واقعی رو حس کنی.

عرفان جان! می دونم تو هم این روزای بدجور به هم ریخته ای. از نوشته ی آخری هم حال و هوات کامل مشخص بود. تو هم بدون دوستایی داری اینجا که حاضرن هر کاری بکنن تا تو بشی همون عرفان خودمون که همیشه شوخی می کرد و همه رو در هر شرایطی می خندوند. امیدوارم به زودیی زود شادی تمام وجودتو پر کنه.

امیدوارم همگی یه عیدی خیلی خوب از امام هشتم بگیرین ... التماس دعا!

نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 22:20 توسط محبوبه| |

- گاهی یه پیامک می تونه به اندازه همه ی روزایی که دلت گرفته بود؛ شادت کنه :

گرچه ازفاصله ی ماه ز من دورتری / ولی انگار همین جا و همین دور و بری

ماه می تابد و انـگار تویی می خندی / بــاد می آید و انـگار تویی می گذری


- جمله ی قابل تاملی بود :

بعضی روزا آدم بیشتر از یه روز پیر میشه.


- توییت کردم :

مدت هاست چیزی به نام حیا در آدم ها کم شده است. خصوصاً جنس مونث. متاسفم برای خودمون!

______________________

سایه به دو تا بازی دعوتم کرده؛ یادم باشه پست بذارم.

یادم نره یه پست در مورد 8/8/88  بنویسم و اون آهنگی که منو یاد مسافر می ندازه رو بذارم.

نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 23:33 توسط محبوبه| |

یه حس بسیار ناگوار هست به نام تنهایی.

عزیزترین هات مدتیه یادی ازت نمی کنن. نه زنگی نه پیامکی و نه هیچ چیز دیگه ...

این روزا هر جا می خوای بری یا هر کار می خوای بکنی که نخوای تنها باشی؛ باید بری از یکی درخواست کنی باهات باشه.

اینقدر دلت گرفته اس که فقط می خوای یکی باشه که تو بری بغلش و گریه کنی، اون وقته که بدون اینکه حواست باشه چی داری می گی، جلو همه دوستات می گی :

"دوست دارم الآن برم حیاط دانشکده  و بپرم بغل دایی و یه ریز گریه کنم."

وقتی این حرفو می زنی. تازه دوریالیت می افته همه با چشمای گرد شده دارن نگات می کنن. می پرسه مگه با دایی کوچیکه ت خیلی صمیمی هستی؟

می گم : "اتفاقاً هیچ موقع باهاش درددل هم نکردم. الآن فقط از سر بی کسی می خوام برم پیشش. چون داییمه. چون دوسش دارم. چون هیچ کی رو ندارم الآن."

و بازم بعد از یه روز پر مشغله در حالی که خیلی خسته و کوفته ای، داری با دو تا از دوستات می ری خونه که می بینی داری از خودِ واقعی ت میگی. داری میگی که من اونی نیستم که فکر می کنین. من خیلی حساسم، من بههم ریخته م. من فلانم، بهمانم. 

بازم یهو به خودت میای و می بینی داری چیزایی رو می گی که هیچ موقع حاضر نبودی کسی متوجه ش بشه.

فکر کنم کاسه هه خیلی وقته سرریز شده.

نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 22:50 توسط محبوبه| |

رمز مطلبو اگه خواستین، بهم بگین. می دم بهتون. فقط باید یه نشونی ازتون داشته باشم که بهتون بدم. :)

ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 22:30 توسط محبوبه| |

طبق معمول دیروز جمعه بود و رفته بودیم ده. دو تا پسر بچه  توی ده سر راهمون دیدیم که یه نایلون پر کرده بودن از ماهی هایی که از جوب گرفته بودن. دو تاشون خیلی بزرگ بودن و نیمه جون آخه جاشون کم بود، اکسیژن آبشونم کم شده بود. بابا گفت همه ی ماهی ها رو دو تومن ازتون می خرم. یکیشون خیلی روو داشت؛ گفت سه تومن. بابا هم واسه اینکه دل بچه رو شاد کرده باشه، قبول کرد.

از اونجایی که اون دو تا ماهی های بزرگ داشتن نفسای آخرو می کشیدن، بابا از آب انداختشون بیرون تا لااقل قابل خوردن باشن. از اون لحظه که این دو تا رو روی زمین دیدم که دارن وول می خورن تا وقتی که کامل مُردن، داشتم غصه می خوردم. دلم به حالشون سوخته بود. هی می گفتم الهی بمیرم؛ گناه دارن که و ...

میترا گفت : چنان داره غصه می خوره؛ انگار این مرغا و گوشتا و ماهیایی که هر روز می خوریم رو نمی کُشن!

یهو به فکر فرو رفتم که اِوا! راست می گه ها. ماها که هر روز داریم همین حیوونای کشته شده رو می خوریم. پس چطور هیچ موقع اینقدر غصه م نمی شده؟!! واقعاً هیچ موقع به این مسئله فکر نکرده بودم که هر کدوم از این غذاهامون روزی زنده بودن و یکی اینا رو کشته.

ما آدما خیلی دل سنگیم ها؛ علاوه بر حیوونا، هم جنس خودمونو هم می کُشیم!

____________________________

از اونجایی که این پُست خیلی خشن شد؛ یه عکس لطیف می ذارم واسه متعادل شدنش

_________________________

یا اقرار کنین یا یه راه حل دارم واسش که بفهمم این روزا همتون گوگل ریدری شدین و از اونجا وبلاگمو می خونین یا واقعاً بازدید کننده های وبلاگم یهو این همه افت کرده؟

نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388ساعت 21:45 توسط محبوبه| |

دیروز واسه درس "معماری اسلامی" با دکتر اولیاء رفتیم روستای "فهرج". بین درسای استاد بود که یه چند تا بچه اومدن دور و برمون و دائم شیطنت می کردن. البته اونا در عوالم کودکانه خودشون به سر می برن اما باعث به هم ریختن کلاس ما هم می شد. بگذریم؛ چیزی که اونجا خیلی فکرمو مشغول کرده بود این بود که سر و وضع آشفته و کثیف این بچه ها از سر فقره یا بی تفاوتی خانواده هاشون به این مسئله؟

همیشه بعد از کلاسای دکتر، همه کانه قوم تاتار و مغول حمله ور میشیم به خوراکی های همدیگه. دیروز اوضاعمون خیلی خراب شده  بود و کفگیر به ته دیگا رسیده بود که در اوج قحطی زدگی مقداری نون و پنیر جمعیتی رو از خطر مرگ در اثر گرسنگی نجات داد. آقا ما رو بگو کلی خوشحال شده بودیم غذا گیر آوردیم. در یک چشم به هم زدن دیدیم جماعتی اطرافمونو گرفتن واسه سرو این چند لقمه نان و پنیر ناقابل. اول از همه سهم دکتر رو با مناعت تمام جدا کردیم و خدمتشون رسوندیم که از گرسنگی مدهوش نشوند :دی بعد از اون هم دوستان عزیز تر از جان. همین که اومدیم یه لقمه در دهان بگذاریم. دیدیم 5 جفت چشم مسلح دارن به طرف ما شلیک می کنن. من که اصلاً حواسم به این طفلای معصوم نبود یهو دو ریالیم افتاد که بابا از همه مهمتر این بچه هان. خیلی گرسنه شون بودولی روشون نمی شد بیان جلو. واسه هر کدومشون یه لقمه گرفتم و دادم دستشون اما همچنان داشتم به این فکر می کردم که چرا سر و وضعشون این قدر کثیف و آشفته اس؟

اگه گفتین این پنج تا و این عکس منو یاد چی انداخت؟

جون من این دو تا عکس خیلی شبیه به هم نیستن؟

این پست رو یادتونه؟
_________________________
"حامد" توجه همه رو به خودش جلب کرده بود. اومده بود با یه حالت خیلی معصومانه می گفت بهم پول بدین؛ می خوام بستنی بخرم. بچه ها همه نظرشون این بود که نباید به بچه این طوری پول داد. چون یاد می گیره از این به بعد هر کی رو دید، ازش پول بگیره و این خیلی بده. دستشو گرفتم و گفتم بهت پول نمی دم اما با هم می ریم برات بستنی می خرم، بهت می دم. کلی خوشحال شد اما بازم می گفت خب پول بده خودم بخرم. دیدم خیلی اصرار می کنه، بهش گفتم بذار در مغازه که رفتیم؛ پولو می دم به تو، تو بده به فروشنده. اما بازم می گفت نه، الآن پولو بهم بده. پولو بهش ندادم تا برسیم در مغازه. بستنی نداشت؛ گفت یخمک می خوام. گفتم چندتایین با دوستات؟ گفت 7 تا اما فکر کنم همین طوری یه عددی رو گفت که من زودتر واسش بخرم. پولمو از کیفم در آوردم که بدم به آقای فروشنده که دیدم هنوز نگاش به پول منه. گفت بدش به من. گفتم باشه؛ بذار حساب کنم...؛  نذاشت حرفمو تموم کنم که پولو از دستم گرفت و گذاشت توی جیبش. گفتم پس یادت باشه؛ این پولو دادم بهت تا اگه دوستات هنوزم چیزی خواستن یا یخمکا به همه نرسید بیای و واسشون بخری. گفت باشه. یخمکا رو گرفت و دوید طرف خونشون.


من آخر نفهمیدم حامد پولو از روی فقر از من گرفت یا به خاطر بی تفاوتی خانواده ش به این مسائل؟!
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 13:21 توسط محبوبه| |

پیش نوشت :

این روزا دو جفت گوش می خوام. ببخشین؛ دیگه گوشی نیست. مجبورم از گوشای دلنوشته ها استفاده کنم. میشه شما گوشاتونو ببندین؟

___________________________

سال پیش دانشگاهی بود که با یه لبخند رفتم پیش خانوم نجم (مدیر مدرسه مون). در دفتر رو بستم. حرفایی رو که نمی تونستم و نمی تونم جایی بگم زدم. از دفتر که اومده بودم بیرون؛ هنوزم لبخند روی لبام بود اما چشمام قرمز شده بود.

بازم سال پیش دانشگاهی بود. آبجی بزرگا که اون موقع کلاً یزد نبودن. آبجی کوچیکه و مامان بابا هم رفته بودن ده. می دونستم دایی میاد سرکشی م. در عرض همون چند ساعت به اندازه چند ماه دلمو آروم کردم. بازم چشمام قرمز شده بود.

مینا یادته؟ :اون شب بهت زنگ زدم گفتم اگه مشکلی نیست، امشبو مزاحمت میشم. اومدم خونتون. هر کی جز تو بود نمی تونستم دلیل این اومدنم رو بهش بگم. اصلاً حتی نمی تونستم همچین درخواستی ازش داشته باشم. از همون موقع  که اومدم تا اذون صبح  با هم حرف زدیم. از همه چی می گفتیم که فراموش کنم واسه چی اومدم پیشت. فرداشم با مانتوی قبلی تو با هم رفتیم مدرسه، همه می خواستن بدونن چرا من خونه شما بودم. اون شب هم چشام سرخ شده بود.

کنکور رو دادم. رشته ای رو که دوست داشتم رو قبول شدم. از همه چیز راضی بودم. اما بازم نیاز به چله نشینی داشتم. بعد یه مدت چله نشینی رو فراموش کردم. اما هنوزم نیازه هست؛ من به چله نشینی نیاز دارم. با همون شرایطی که تو ذهنمه.

خدایا! یعنی واقعاً یه چله نشینی با اون شرایطی که من می خوام اینقدر سخته؟ یا بنده ت اینقدر حقیره که یه نیگا هم بهش نمی ندازی؟

مینا ... می خوام باهات یه دل سیر حرف بزنم. کاش میشد مثل اون روزا ... می خوام تمام این یکی دو سالی هم که خیلی حرفامو به هیچ کی نزدم، چون هیچ کی تو نبود واسم؛ بزنم. دارم می ترکم. عین همه ی وقتای دیگه که وقتی داشتم می ترکیدم به تو پناه میاوردم.

می خوام بازم بیام پیشت و تا اذون صبح با هم حرف بزنیم.

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 23:38 توسط محبوبه|

هر کسی واسه سبک شدن یا بهتر بگم واسه آرامش در مواقع بحرانی و رنج آور زندگیش راه حلی پیدا می کنه؛ این راه حل یا خواسته است یا ناخواسته.

خیلی ها رو می شناسم که با نوشتن آروم میشن. بعضی ها با قدم زدن. بعضی ها با حرف زدن.  بعضی ها با گوش دادن موسیقی خاص.بعضی ها با اشک ریختن. بعضی ها با راز و نیاز. بعضی ها با تنهایی و سکوت.  بعضی ها با سفر. بعضی ها با دوش گرفتن. بعضی ها با داد زدن. بعضی ها با جار و جنجال. بعضی ها ... خب؛ به تعداد آدما راه رسیدن به آرامش وجود داره!

این روزا کشفیات بزرگی می کنم و این دفعه کشف کردم که من به صورت ناخواسته با حرف زدن آروم می شم.

هر کسی واسه تحمل سختی ها گنجایشی داره. وقتی اندازه سختی ها زیاد بشه، باید یه راهی پیدا کنی واسه جایی که مابقی مشکلات و غم ها می خوان و نداریشون. وقتی حرف می زنم، وقتی جنب و جوشم زیاده، تخلیه می شم. دلم جا باز می کنه واسه بقیه شون. شاید همین باعث شده یه دختر پرحرف و پر شر و شور بشم. حرفام لزوماً حرفای دلم نیستن اما آرومم می کنن. حرف می زنم که فرصت کمتری داشته باشم واسه فکر کردن به تلخی ها. شیطونی می کنم که به جای تلخی ها، شیرینی های زندگی بیشترین لحظاتم رو پر کنه.

می دونی وقتی این دخترک راهی واسه حرف زدن نداشته باشه یا جلو حرف زدنش رو بگیرن چطوری خودشو آروم می کنه؟ بگذریم.

می دونی کاتالیزور این معادله ی "برگشت به زندگی آروم" چیه؟

فکر کردن به زیبایی ها؛ این که هنوزم باور داشته باشی زندگی اگه قشنگه، به خاطر همین تلخی هاشه. به خاطر همین سختی هاشه. اگه توی زندگی ناخوشی وجود نداشت؛ خوشی معنا پیدا نمی کرد. درست عین تاریکی که با روشنایی معنا پیدا می کنه. عین خالی که با  پُر معنا پیدا می کنه. درست عین خیلی چیزای  دیگه که با بودن متضادشون معنا پیدا می کنه.

همه ی اینا رو گفتم که بگم؛ با همه ی سنگینی ِ ناخوشی ها، هنوزم رنگِ خوشی ها در نظرم پررنگ تره. هنوزم به این شعر معتقدم :

زندگـی زیبــاست ای زیبــا پسـند

                          زنـــده اندیشـان به زیبــایی رســند

آن قدر زیباست این بی بازگشت

                          کز برایش می توان از جان گذشت

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 22:11 توسط محبوبه| |

- بهش گفتم هزار با خودش تکرار کنه :

واسه هر کسی و هر چیزی به اندازه ای که ارزش داره، اهمیت قائل شو.

می دونی چقدر تجربه های تلخ و ریز و درشت رو چشیدم تا این جمله رو با تمام وجود حس کنم؟ هنوزم هم در این زمینه لنگ می زنم اما تکلیفمو خیلی بهتر می دونم.

- یه کشفِ بزرگ کردم : هر موقع از نظر روحی به هم ریخته م، تعداد ساعات خوابم بالا می زنه.

- می دونی؛ بعضی چیزا رو فقط باید با بغض قورتشون داد. هرگز نه باید به زبون بیان و نه به چهره.

- یه مشکلی هست که از بچگی هنوز دست از سر زندگیم برنداشته. نمی دونم کی قراره ول کنه منو ... خسته م کرده.

- دلم یه گوش می خواد که بشه بدون در نظر گرفتن هر مسئله ای همه ی حرفا رو بهش بزنه. جز خدا؛ همچین گوشی وجود نداره.

هر آنچه پنهان می ماند؛ ضرورتی می طلبدش 

- آهنگ وبلاگتو خیلی دوست دارم  فاطمه جان

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 21:50 توسط محبوبه| |

نمی دونم اون بی شعوری که مزاحم یه دختر میشه با خودش چه فکری می کنه و قصدش چیه. و البته اون احمقی که شب ایجاد مزاحمت می کنه.

می دونم که هیچ جنس مذکری؛ نگرانی و دلهره یه دختر رو موقعی که یکی مزاحمش میشه، درک نمی کنه.

اگه یه موقع از ترس مزاحمتی که یکی واست ایجاد کرده یا ممکنه ایجاد کنه؛ تا نیم ساعت بعدش قلبت مثل گنجیشک بزنه و اشکت بخواد در بیاد، می فهمی من چی می گم.

اما نمی فهمی. نه. نمی فهمی من چی می گم. باید موقعیتش واست پیش بیاد.

من که حاضر نمی شدم هرگز در مورد مزاحمتایی که واسم پیش میاد به مامان بابا چیزی بگم، با گریه گفتم :"من               دیگه                 دانشگاه                    نِ                می                 رم."

اینقدر اوضام حاد بود که هر دوشون با هم گفتن از این به بعد شبا که خواستی بیای خونه؛ زنگ بزن بیایم دنبالت.

احمق!

__________________________________

نکته انحرافی :

 تو منو گذاشتی رفتی توی روزگار وحشی/ توی کوچه های غربت دنبالم حتی نگشتی


نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 19:36 توسط محبوبه| |

مدتی بود که قصد داشتم فیلم زیاد  ببینم. آخه زیاد اهل فیلم دیدن نبودم. یه دو هفته ای میشه که زدم رو فازِ فیلم :دی یه محیا که ایرانی بوده؛ و بقیه خارجی. فیلم دیدنم دو تاعلت داره؛ یه دونه اش که رازه، یه دونه اش هم به خاطر اینه که فیلم دیدن توی رشته مون بهمون کمک می کنه. اندوخته ی بصری مون رو بالا می بره.

از چند تا دیالوگ محیا خوشم اومد :

- عجیب تر از این ندیدم که 80 ساله گور می کنم اما هنوز باورم نمیشه خودم می میرم.

- مولا میگه: طوری زندگی کن که انگار 100 سال دیگه زنده ای اما طوری با مردم معاشرت کن که انگار همین الآن می میری.

- عمر آینه ها از ما آدما بیشتره؛ اگه نشکنن. اگه بشکنن و تیکه تیکه هم بشن بازم آینه ن. می تونی خودتو توش ببینی. قاب آینه مثل تن آدمه؛ می پوسه، تیکه تیکه میشه ... اما خودِ آینه مثل روح آدمه.

- اونی که می ذارن سر راه دل آدم برا بعضی نشونه س، یه علامته، یه دعوت پنهونیه که آدمو بکشونه به وادی خودش. حالا هر کی بتونه این راهو بهتر طی کنه می ره به وادی های بالاتر. اون وقته که می تونه بفهمه عشق چیه.

- چقدر سخته دوسش داشته باشی، نتونی بگی.

نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 6:25 توسط محبوبه| |

نکات انحرافی :

- U & me ... together ... for ever

-  I love U a million swedish fish


اگه علاقه دارین؛ می تونین مراسم پرشکوه حوض رو در ادامه مطلب ببینین.


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 1:19 توسط محبوبه| |

یادم باشه واسه پستای بعدی :

-  کار نهایی طرح ترم 4 رو بذارم

- از مراسمِ حوضِ دانشکده بگم

- چند تادیالوگِ فیلم محیا رو بذارم

_______________________

لوکوربوزیه: من ترسیم کردن را به حرف زدن ترجیح می دهم؛ زیرا ترسیم کردن سریعتر است و مجال کمتری برای دروغ گفتن باقی می ماند.

نوشته شده در پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 14:27 توسط محبوبه|

هر وقت که هفته دفاع مقدس شروع می شه به یاد تو می افتم و خاطراتی که از تو برام بازگو کردن. زیاد تو رو نمی شناسم ولی می دونم که عاشقانه دوسِت داشتم و همیشه از آرزوهام دیدنِ تو بوده ...

سعی می کنم شنیده هایم را جمع وجور کنم :

پسری که 16 سال بیشتر نداشت؛ پر شور ... و با شیطنت های فراوان که همیشه از خاطراتی که می گویند؛ شیطنت هایش پررنگ تر از خصوصیت های دیگرش است!

تصمیم گرفت جبهه برود؛مثل خیلی از نوجوان های دیگر.

پدرش راضی نبود. مادرش نیز ... آن قدر پافشاری کرد، آنقدر ترفند به کار برد تا مادرش فرم رضایت اعزام به جبهه اش را به دور از چشم پدرش امضا کرد.

روزی که می خواست جبهه برود پدرش حتی حاضر نمیشد بااو خداحافظی کند اما آخر حسِ پدرانه اش اجازه نداد و لحظه ی آخر بدرقه اش کرد ... و اما ... پدرو مادر هرگز فکر نمی کردند 12 سال از پسرشان بی خبر بمانند ...

مفقودالاثر ... واژه ی سنگینی ست؛ البته برای آنان که این واژه را درمورد عزیزشان بشنوند. 12 سال بی خبری؛ نگرانی؛ چشم انتظاری ... هیچکدام از نزدیکانت نمی دانستند روز ششم شهید شده ای و اکنون در کنارشان زندگی می کنی.(مگرنه این است که شهیدان زنده اند؟)

و اکنون 14 سال ست که عروج ملکوتی ات راگرامی میداریم ...

___________________________________

پ.ن1: خاله میگه هنوزم نتونستم باور کنم محسن شهید شده. چون نذاشتن پیکرشو ببینم. چون می گفتن واسه روحیه ت خوب نیست اما هیچ کی نتونست منو درک کنه که برای باور کردنش باید تو رو می دیدم قبل از اینکه تو رو به خاک بسپارن ...

پ.ن2:امسال سالگرد به خاطر نبودِ دایی وسطی و ماه رمضون عقب افتاد. امشب (پنجشنبه) آخرین شبِ مراسمِ روضه خونیه.

پ.ن3: عکس کارِ خودمه.

__________________________________

ب.ن1(بی ربط نوشت) : چند روز تاخیرم به خاطر مشغله ی بیش از حدم بود و اینکه نمی خواستم قبل از اینکه به نظرات قبلیتون جواب ندادم؛ پست جدید رو بذارم. اگه خیلی دیرشد؛ ببخشین.

ب.ن2: پروژه مو تحویل دادم؛ بانمره 18 پاس شدم. سعی می کنم عکس کارای پروژه رو تو پستای بعدی بذارم.

نوشته شده در پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 2:38 توسط محبوبه| |

- ... اماچه رنجی است لذت ها را تنها بردن و چه زشت است زیبایی ها را تنها دیدن و چه بدبختی آزار دهنده ای است تنها خوشبخت بودن! در بهشت تنها بودن سخت تر از کویر است. در بهار، هر نسیمی که خود را بر چهره ات می زند یاد تنهایی را در سرت بیدار می کند. هر گل سرخی بردلت داغ آتشی است. در آن روزها که آفتاب و باران  به هم در می آمیزند، در آن شب های کویر که از آسمان ستاره می بارد و دشت دعوتی را با دل تو تکرار می کند، در سینه ی دشتی افقِ خونین را می نگری و مسافری تنها از پنجره ی کوپه ی قطارش سال نو را در گریبان سپیده تحویل می کند، بیشتر از همه وقت، دشوارتر از همه جا احساس می کنیم در این "مثنوی" بزرگ طبیعت "مصراعی" ناتمامیم، بودنمان انتظار یک "بیت" شدن!

- با درد ها و زشتی ها و ناکامی ها آسوده تر می توان "تنها" ماند، بی درد، بی همدرد، بی غمگسار، بی دوست. این خود یک نوع نواختن دوست است، یک "مهربان بودن" با اوست. در دردها دوست را خبر نکردن خود یک عشق ورزیدن است. تقیه ی درد زیباترین نمایش ایمان است. به محبت خلوصی می بخشد که سخت شیرین است. رنج تلخی است اما هنگامی که تنها می کشیم تا دوست را به یاری نخوانیم، برای او کاری می کنیم و این خود دل را شکیبا می کند، طعم توفیق می چشاند. اما در بهشت چگونه می توان بی او بود؟

- "کسی را برایم بیافرین تا در او بیارامم."                  دردم درد، "بی کسی" بود.

                                                          قسمت هایی از کتاب "هبوط درکویر" دکتر علی شریعتی

__________________________

پ.ن: یه پست قبل این زدم که بعضی دوستان خوندن. حذف شد. علت اساسیش این بود که باز از دستِ خودم دلخور شدم. به خودم قول داده بودم سعی کنم ناراحتی هام و حساسیت هام رو نشون ندم.

گفته بودم که؛ دختر پرتوقع و حساسی م. هم تقصیر دیگرانه و هم نیست!!!

بی ربط به این موضوع و با ربط به تولد وبلاگم :

دوست دارم سر یه فرصت ِ خوب به دونه دونه نظراتتون جواب بدم و تا اونجایی که امکانش هست؛ پیشنهاداتون رو عملی کنم. به خاطر تمام توجه و لطفی که به دلنوشته ها داشتین ؛ یه دنیا ممنون ... یه دشتِ نرگس تقدیمتون ...

نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388ساعت 15:27 توسط محبوبه| |

درست دو ساله می گذره؛ از وقتی که دلنوشته ها متولد شد. دو سال تو خوشی ها و ناخوشی ها همدمم بود. عین مادری که بچه اش رو بزرگ می کنه؛ بزرگش کردم. لباساشو عوض کردم؛ تر و خشکش کردم، بهش غذا دادم، اگه گریه کرد آرومش کردم، اگه خندید باهاش خندیدم. دوساله رازدار و همدممه. خیلی چیزا رو ازم می دونه. خیلی دوسم داره؛ خیلی دوسِش دارم. بچه ام امروز تولدشه. تولد دو سالگیش ... چه زود بزرگ میشه وبلاگ ...

بهش قول دادم امسال یه جشن تولدِ توپ واسش بگیرم. بهم گفت یه تولد خاص می خواد؛ نه عین خیلی تولدای معمولی دیگهکه میان تبریک میگن و می رن؛ گفتم چشم.

می شه تو این مهمونی با کادوهاتون بیاین تا دلِ بچه ام شاد بشه؟

کادوی تولدش جوابِ چند تاسوالیه که ازتون می پرسم:

دوست دارم صادق باشین. روراست و یکرنگ؛ درست عین خودش ...

1. اولین دفعه که بهش سر زدین کی بود؟ چه پستی زده بود؟ چرا نظر دادین؟

2. میشه یه خاطره از دلنوشته ها بهش بگین؛ یه خاطره ای که تو ذهنتون موندگار شده؟

3. دوست داشتین از چی بنویسم که ننوشتم ؟

4. کدوم مطلبش بوده که وقتی خوندین اشکتون سرازیر شد؟

5. کدوم پست بوده که از همه بیشتر خوشحالتون کردیا خندوندتون؟

6. چه حسی نسبت به وبلاگ دلنوشته ها دارین؟

7. اگه بخواین به دلنوشته ها نمره بدین؛ چند می دین؟

________________________

پ.ن1: از شماره گذاری خوشم نمیاد ولی گفتم واسه اینکه به تک تکِ سوالا جواب بدین؛ واستون شماره بزنم که راحت باشین.

پ.ن2: بازم خواهشاً رو راست باشین و جوابتون چه تلخ و چه شیرین؛ صادقانه بگین.

نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 10:24 توسط محبوبه| |

اول - پراکنده نوشت:

- وقتی موقع نماز همه به آقابزرگ اقتدا می کنن؛ لذتی می برم که قابل توصیف نیست ...

- خانواده دایی امروز با رسیدنشون همه رو سوپرایز کردن. بی خبر اومدن یزد ...

- دوست داشتم عید فطری فکرم مشغولِ پروژه نباشه؛ حیف که باید 31 شهریور تحویل بدیم و من بدجور درگیرشم...

_______________________

دوم - اعتراف :

اعتراف می کنم : من دخترِ خیلی حساس و پرتوقعی هستم. ولی از اون جایی که نمی خوام کسی متوجه بشه؛ خیلی وقتا عذاب می کشمو به روم نمیارم. ناراحت میشم؛ چیزی نمی گم. تیکه می ندازن بهم؛ ساکت می مونم. اما ... خدا نکنه یه موقع نتونم تحمل کنم ...

من دختر خیلی حساسی م ولی این دلیل نمیشه نتونم مشکلاتو تحمل کنم یا بار سختی ها رو دوش بکشم. 

- حساسم؛ پرتوقعم ولی دیگران تقصیری ندارن.

- حساسم؛ پر توقعم ولی دیگران هم بی تقصیرنیستن.

آدمِ عجیبی م. گاهی خودمم تعجب می کنم. 

اعتراف می کنم : دختری که اینجامی نویسه؛ خودِ خودِ محبوبه اس. ولی دختری که تو دنیای واقعیه نمی تونه خودِ خودش رو نشون بده. محبوبه ی دنیای واقعی داره سعی می کنه خودِ خودش باشه. سعی می کنه تغییر کنه.

اعتراف می کنم : محبوبه ی دلنوشته ها رو خیلی بیشتر از محبوبه ی دنیای واقعی دوست دارم.

_______________________

می خوام یه بازی راه بندازم؛ دوست ندارم اسم ببرم تا بازی رو شروع کنین اما هر کی که این بازی رو ادامه بده؛ وبلاگشو تو پست بعدی معرفی می کنم. اگه خودتون دست به کار نشین؛ مجبورم اسم ببرما !!!! انشالله خودمم این بازی رو ادامه می دم باز.

بازی از این قراره که هر کسی باید یه تعدادی اعتراف راه بندازه تو وبلاگش ...

دوستانِ وبلاگی؛ بسم الله ...

_____________________

راستی : عید بر همگی مبارک!

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 0:27 توسط محبوبه| |

از پارسال ییهو زدم تو فازِ کتاب خونی و هر روز که می گذشت مطمئن تر میشدم که عجبا! من ساخته شدم واسه کتاب خوندن;)

اینم لیست کتابایی که از اون موقع تا حالا خوندم:

1. پدر، مادر، ما متهمیم!

2. من ِ او

3. خاک های نرم کوشک

4. چراغ ها را من خاموش می کنم

5. شازده کوچولو (البته اینو 2 دفعه دیگه هم خونده بودم)

6. بادبادک باز

7. سینوهه (تقریباً نصفش مونده واسه یه موقع که باز حال داشته باشم ای بوک بخونم)

8. مکتوب

9. ورونیکا تصمیم می گیرد بمیرد

10. لطفاً گوسفند نباشید

11. یک عاشقانه آرام

12. هشت کتاب جبران خلیل جبران

13. روی ماه خداوند را ببوس

14. شهید زین الدین به روایت همسر

15. یوسف و زلیخا

16. شیطان و دوشیزه پریم

17. مجموعه داستان های شل سیلور استاین

18. ستاره متولد اسفند

19. چه کسی پنیر مرا جا به جا کرد؟

20. نشت نشا

21. هدیه

22. پیامبرو دیوانه

23. لهوف

24. آری اینچنین بود ای برادر

25. محاکمه

26. بوفِ کور

27. برای یک روز بیشتر

28. عشقِ خامه ای

29. کافه پیانو

30. همراه آهنگ های بابام

31. زندگانی فاطمه الزهرا(س)

32. مردان مریخی، زنان ونوسی

33. کنار رود پیدرا نشستم و گریستم

34. کیمیاگر

35. اینک شوکران 3

36. علی، انسان تمام

37. اینک شوکران 2

38. اینک شوکران 1

39. دا

40. غرورو تعصب

41. فمنیسم؛ راه یا بی راه؟!

42. حماسه حسینی (اینم نیمه کاره مونده که احتمالاً ادامه شو محرم امسال می خونم)

43. خلاصه تفسیر قرآن نمونه جلد 5 ( انشالله 4 جلد دیگه اش رو هم به زودی میخونم )

_____________________

سعی دارم با تلاش بیشتر امسال هم کتابای بیشتری رو بخونم. البته چند تا کتابه که قراره حتماً بخونم. نهج البلاغه، 4 جلد دیگه ی تفسیر، ادامه ی حماسه حسینی، هبوط در کویر، لطفاً موفقیت را باور کنید، ارمیا، بی وتن، عطیه برتر و ...

کتاب خوب زیاده که اسماشونو نوشتم یادم نره بخونمشون. بازم دوست دارم پیشنهادتون رو بدین و بگین کتابایی که می گین، در چه زمینه ای ان. مقسی!

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 13:42 توسط محبوبه| |

شده یه عالمه حرف داشته باشی اما نتونی یا بهتره بگم نخوای بزنی؟

____________________

به جانِ خودم من بی دردِ عالم نیستم. فقط چیزی نمی گم در موردشون. تعداد معدودی از رنجام خبر دارن؛ اونم هر کدوم یه قسمتیش رو ...

بخدا من بی درد نیستم، بی غم نیستم. منم به اندازه خودم به اندازه ای که خدا بهم لطف داشته مشکل دارم؛ غصه دارم؛ درد دارم.

خیلی بی انصافین ...

__________________

به قسم خوردن اونم به خدا خیلی حساسم. شاید از زمانی که متوجه شدم قسم خوردن یعنی چی، به تعداد انگشتای دستم قسم خدا نخورده باشم.

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 14:36 توسط محبوبه| |

کی می تونه تمام تغییرات وارده رو بشماره؟ تقلبی نکنین ها ... :دی

جواب نظراتتون رو هم وقتی پست بعدی رو زدم؛ همه رو یه جا می دم:)

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 16:23 توسط محبوبه| |

به نام خداوند بخشایشگر مهربان v ما آن (قرآن) را در شب قدر نازل کردیم v و تو چه می‌دانی شب قدر چیست؟! v شب قدر بهتر از هزار ماه است v فرشتگان و روح در آن شب به اذن پروردگارشان هر امری را نازل می‌کنند v شبی است سرشار از سلامت تا طلوع سپیده
____________________

تمام سال سرمون به کار خودمونه و خودمونم نمی فهمیم داریم چی کار می کنیم. تمام شب ها رو به خودمون مشغولیم و نمی دونیم چی می خوایم. سه شب می مونه از بین 354 شب که یه کم حواسمونو جمع می کنیم و می فهمیم چی می خوایم و چی کار داریم می کنیم. نمی دونم با چه رویی این شب این همه درخواست بزرگ و کوچیک داریم!

همیشه شبای قدر که می رسه، این فکر که تو این شبا سرنوشت یه سال َم مشخص میشه توی ذهنمو مشغول می کنه. با خودم می گم باید این شبا رو سنگ تموم بذارم. امسال هم همین طور اما با یه تفاوت. اونم اینکه مگه نه اینکه زندگیمو دارم خودم می سازم؟ مگه نه اینکه هر کسی همون چیزی رو برداشت می کنه که کاشته؟ میام و امسال دعاهامو تغییر می دم :

بحق همین شبای عزیز "اهدناالصراط المستقیم"

_____________________

پ.ن : التماس دعا شدیــــد

در مورد شب قدر می خواین کامل تر بدونین، به اینجا سر بزنین.

نوشته شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 16:17 توسط محبوبه| |

وارد مغازه می شم واسه خرید. یه پسر 3-4 ساله هم درِ مغازه پیش بابا و داداشش هست. تا مغازه دار داره چیزی که نیاز دارمو آماده می کنه، پسر کوچولو توجه ام رو جلب کرده. درست مثل وقتای دیگه ای که بچه می بینم. دارم به حرکاتش دقت می کنم و لبخند می زنم که میاد و کیفم بر می داره می بره اون طرف پیشخون. لبخند می زنم. 

- بابا کیفِ خانومو بر ندار بدون اجازه؛ ببر بهشون پس بده.

- اشکال نداره آقا؛ بذارین راحت باشه.

دارم با خودم فکر می کنم چطوری سر صحبتو با پسر کوچولو باز کنم...

- اسمت چیه؟

- یاسین

تو فکرم، چه اسم قشنگی داره این کوچولو.

- اسم تو چیه؟

- اسمم محبوبه.

کوچولو رفته تو فکر، انگار حساب کتابش جور در نمیاد. بعد چند لحظه؛

- محمود که اسم پسره!!!

در حالی که ریسه می رم؛

-  نه گلم؛ اسمم محــــــــبوبه ست، نه محمود.

می خنده و من بعد از یه سال وقتی این خاطره رو مرور می کنم، لبخند می شینه رو لبام.


نوشته شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 0:56 توسط محبوبه| |


Design By : Night Skin