آمده ایم تا با زندگی کردن قیمت پیدا کنیم؛ نه به هر قيمتي زندگي كنيم ...
و اما روستای زیبای ابیانه، از نگاه دوربین دلنوشته ها : جاده در راه رفت! اولین نما، موقع ورود به قسمت قدیمی روستا جاده اصلی روستا که از اول تا آخر قسمت تاریخی روستا امتداد داره از این به بعد؛ جاده های فرعی، نماهای زیبا و طبیعیت زیبای این روستا رو به صورت انتخابی می بینین : تراس (بالکن) هایی که در تمام روستا تکرار شده اند. ماها توی معماری بهش می گیم موتیف. یکی از دوستای خیلی خوبم؛ الآن میاد اینجا خودشو می بینه و ذوق می کنه :دی دری رو به باغ! نه! اشتباه نگیری! اینا اهالی روستا نیستن. اینا بچه های مان که از سرما پتو پیچوندن دور خودشون. اینم جاده ای که از شروع قسمت قدیمی روستا؛ از کنار روستا به طرف منظره های خیلی زیبا و طبیعی می رفت. تنها کسایی که از بچه هامون رفتن، من بودم و یکی از دوستام که تمام راه رو داشتیم حرفِ دل می زدیم. اینم یکی از نماهاییه که در کنار این جاده دیده میشد. 1. این خونه خیلی بزرگه و 7 تا حیاط داره و دیدن سرسریش حداقل یک ساعت کامل وقت می خواد؛ چه برسه که بخوای از دید معماری نیگاش کنی. 2. دم دمای غروب بود که ما اومدیم بازدید و هنوز نیم ساعت نگذشته بود که هوا تاریک شد و ما رو بیرون کردن. و اما خانه ی عامری ها از نگاه دوربین دلنوشته ها : این بنا - که نمی دونم چیه - در نزدیکی ِ خانه های تاریخی ِ کاشان بود که توی اون غروب منظره خیلی قشنگی ایجاد کرده بود : هنوزم یادتون هست؟ 4 نیمه شب حرکت کردیم، صبح باغ فین رو دیدیم، عصر خانه ی طباطبایی. نوبت خانه ی "بروجردی ها" بود. چون بازدید قبلیمون یه کم طول کشید، نزدیکای غروب رفتیم خانه ی بروجردی ها. نتونستم اونجوری که می خوام عکس بگیرم.* اینم از خانه ی بروجردی ها از نگاه دوربین دلنوشته ها : سقف بسیار زیبای قسمتی از بنا الهی! اینم استادمونه. وقتی رسیدم به ابیانه؛ راجع به استاد قضیه جالبی براتون تعریف می کنم. بازم انعکاسا رو حال کنین : اولی خیلی هنریه! بچه ها اولش نمی فهمیدن چه طوری این طوری عکس گرفتم :دی من عاشق این انعکاس بادگیر توی آبم دوستم گفت این عکسو هیچ جا نذاری ها! برداشت سیاسی میشه. لطفاً برداشت سیاسی نکنین! محشره! قرمزی ِ ماهی ها؛ توی آب که با انعکاس درخت و ساختمون توی آب همراه شده. توی همچین فضایی غروب، خیلی دل انگیز بود! همون درخت بالاییه، با کادر بسته تر. تصویر غروب و طیف رنگی که ایجاد می کنه، توی عکس واسه من خیلی دلپذیره. * از اون بدتر خانه ی عامری ها - که در آینده عکسشو می ذارم - بود که هم توی
غروب رفتیم، هم چون خونه ی خیلی بزرگیه - 7 تا حیاط داره - کمتر از نصف
خونه رو بازدید کردیم، بعد بیرونمون کردن دیگه. **قضیه ی خانه ی طباطبایی ها و بروجردی ها رو می دونین؟ روزی پسری عاشق دختر آقای طبابایی - صاحب خونه ی طباطبایی ها - میشه. پدر دختر مخالفت می کنه. پسره عاشق بوده! دست بردار نبوده. پدره در میاد و میگه خونه ی منو می بینی؟ هر موقع تونستی خونه ای در حد خونه ی من بسازی؛ لایق دخترمی. پسره عاشق بوده! 11 سال زحمت می کشه تا خونه ی بروجردی ها رو بسازه. پسره عاشق بوده! بعد از 11 سال باز می ره سراغ دختره و بادا بادا مبارک بادا ... پسره عاشق بوده! ظهر نمازمون روخوندیم، نهارمون رو گرفتیم و رفتیم یه پارکی نشستیم و همه دور هم نوش جان کردیم بعد از نهار : پیش به سوی خانه های تاریخی اولین خونه ای که دیدیم؛ خانه ی طباطبایی بود. همون جا بسی لذت بردیم از معماری ش و اما خانه ی طباطبایی از نگاه دوربین دلنوشته ها : انعکاس نما در آب ِ حوض کلاً انعکاس در این خونه ها بسیار زیاد و تاثیر گذار و زیبا بود انعکاس بادگیر و بنا در شیشه های اتاق روبرو فضای داخلی اتاق از پشت شیشه روسری های رنگی رنگی! کلی روحم تازه شدن با دینشون، یکیشونو هم خریدم اینم خانوم ِ عکاس بازم انعکاس سقف هشتی اینم از استاد و همکلاس هام یادتون هست؟ 4 نیمه شب حرکت کردیم. قرار بود استاد از کاشان به جمع ما بپیونده. نذاشتن تا صبح بخوابیم که! آواره مون کردن. نیگا! اینا بچه های ما بودن : منم توی این سفر اعصاب معصاب یُخ! حدوداً 10 صبح رسیدیم کاشان. مستقیم رفتیم باغ فین. کمتر از یه ساعت شد تا استاد اومد. بعد که اومدیم پیشش، گفتم "استاد باغو دیدیم. بچه ها رو جمع کنیم واسمون حرف بزنین؟" استاد همچین این طوری شد می دونین چی گفت؟ گفت "خانوم "م" یعنی واقعاً باغ فین رو در کمتر از یه ساعت دیدی؟ نه! ندیدی. من مطئنم یه جاییش رو ندیدی!" می خواستم با سر بیام تو صورت استاد. ( بهم میاد اینقدر خشن باشم؟:دی) آخه استاد جان! تو می خوای باغو ببینی؛ چرا منو ضایع می کنی آخه؟ یه نیم ساعت دیگه؛ فقط به خاطر گلِ روی ِ استاد جان! توی باغ گشتیم. باغ فین به نگاه دوربین محبوب : کنگ در لغت دو معنادارد: - پرندهای
قوی پنجه که در مناطق کوهستانی زندگی میکند. - در دگر معنا از آن به عنوان دژی مستحکم
تعبیر شده است. روستای
کنگ در 28 کیلومتری غرب مشهد و در 19 درجه و 36 درجه عرض و 13 درجه و 59 درجه طول
جغرافیایی در درون دره ای سرسبز خودنمایی می کند. این روستا که جزء دهستان طرقبه
از بخش طرقبه و از توابع شهرستان مشهد است. روستاي كنگ در انتهاي جاده ييلاقي
شانديز ، در یکی از دامنههای شمال شرقی ارتفاعات بینالود و در جوار رودخانه کنگ
واقع شده است و در محور دره رودخانه کنگ قرار دارد. از طرف نیشابور با روستاهای درود و
خرو همسایه است. این روستا به عنوان يكي از روستاهاي هدف گردشگري
مطرح است . اطلاعات خیلی زیادی در مورد این روستا دارم که اگه کسی دوست داره بیشتر بدونه؛ بهم خبر بده، براش بفرستم. معرفی تصویری روستا : با این که اکثر بچه ها به علت پرحرفی استاد (البته در مورد موضوعات درسی و موضوعات جانبی اون) و طول کشیدن کلاساش از کلاسای دکتر ناراضی ان اما من کلاسای دکتر اولیا رو خیلی دوست دارم. اول ترمه و با دکتر اولیا درس برداشت داریم. قراره گروه تایین کنیم و آخر سر علی رغم اینکه دکتر گفته بهتره گروهتون سه نفره باشه؛ یه گروه 4 نفره شدیم. من و مهسا و ملیحه (معروف به ملی) و آقای ... (علیرضا). خونه ای که برداشت* می کنیم باید خونه قدیمی باشه. دکتر خانواده منو می شناسه. خونه ی ننه آقا (مادربزرگ مامانم - مامانِ آقایی) رو پیشنهاد می دم و دکتر تایید می کنن- البته ننه آقا دو سالیه به رحمت خدا رفتن و عموی مامان توی خونه زندگی می کنن - یه جلسه کلاس رو با حضور همه ی بچه ها اون جا تشکیل می دیم. می دونم ترم که تموم میشه؛ تازه ما باید پروژه برداشت رو شروع کنیم و تابستونمون رو پر می کنه. اول تابستون فقط یه دفعه رفتیم برداشت. بعد گروه طرح علیرضا اینا تحویل پروژه داشتن. صبر می کنیم تا آخر تیر. حالا دیگه علیرضا رفته شهرشون و برگشته، قراره پروژه برداشت رو شروع کنیم. مهسا خداحافظی می کنه واسه مالزی. (کارای برداشت اون یه دفعه؛ دست مهساست اما هیچ کدوم حواسمون نیست) داداش ملی هم مراسم ازدواج داره و ملی نمی تونه بیاد. علیرضا می خواد هر چی زودتر پروژه تموم بشه و بره شهرشون. همه می خوایم تا قبل از رمضون دوندگی های پروژه تموم بشه. اینه که مجبوریم دوتایی بریم برداشت؛ با اینکه مجبور شدیم همه چیزو از صفر شروع کنیم. زیرِ تیغِ آفتابِ مرداد ماهِ یزد! از صبح تا غروب باید برداشت کنیم. خستگی زیادی داره اما به نظر من شیرینه. حال و هوای خونه ی عمو اینا؛ رفت و آمداش؛ محله ی قدیمی؛ آدمایی که تو این روزا باهاشون آشنا می شم؛ همه و همه باعث می شه با تمام خستگی ها و کوفتگی ها از پروژه ناراضی نباشم. خصوصاً اینکه وقتی فقط دو نفر هستیم؛ نمی تونم کم کار کنم، پس از خودم ناراضی نمی مونم که کاری نکردم. خلاصه اینکه؛ خیلی خسته می شم؛ اما بدک نیست. مشغولم. برداشت تموم بشه، باید بکوب پروژه طرح رو کار کنم؛ زمین مونده. کاریکاتوری از دکتر؛ کاری از علیرضا ________________________________ پ.ن : برداشت چیست؟ به کلیه ی عملیاتی که برای معرفی یک منطقه انجام می دهیم اعم از عکسبرداری
- متراژ - تهیه مدارک و نقشه ها ( پلان - نما - دیتایل ها - پرسپکتیوها
و ویوهای مختلف ) برداشت گفته می شود ... سکانس اول - دانشگاه - کلاس طراحی معماری 1 استاد : استاد : سکانس دوم - خونه - اتاقم ( دوربینمو بر می دارم، دو سه تا سوژه رو عکس می گیرم ) سوژه دوم : اون فال حافظی*1 که مثل طومار شده و به دیوار
اتاقم زدم سوژه سوم : سه تا شاخه گل رزی*2 که خشک کردم و گذاشتم تو دو
تا بطری Istak
روی میز ترسیم *پ.ن1 : *پ.ن2 : *پ.ن3 : شرمنده اگه کیفیت عکسا پایینه، مجبور شدم کیفیتشو بیارم پایین تا راحت load بشه. واسه ساقی که از art بچه معمارا گفته بود می تونه به ادامه مطلب رجوع کنه تا یکی از art های منو ببینه! قابل توجه اونايي كه تمسخر مي كردن كه معمارا آخرش
چي كاره مي شن؟! نقاشي مي كشن يا بنايي مي كنن؟ فارغ التحصيلان رشته ي معماري در نهايت مي توانند در زمينه هاي زير
ايفاي نقش كنند: که به خاطرش یه چند روزیه که نتونستم آپ کنم. دیروز هم که دیگه آخرش بود. از ۸:۳۰ صبح تا ۱۰:۳۰ شب یه ریز داشتیم روی sheetبندی کار می کردیم که نتیجه اش همین عکسایی هست که می بینین بعدم که تا ۳ بیدار بودم واسه تکمیل کارا! یه ساعتی میشه که کارو تحویل دادیم. خدا می دونه و نتیجه اش امیدوارم هیچ موقع به روز ما نرسین یکی از دوستان خواستن که در مورد معماری یه چیزی بنویسم.به نظرم واقعا به جا بود و ممنون ازشون ! دیدم هر چه در مورد معماری بگم بازم نمی تونم وصفش کنم. یه مختصری است در مورد معماری : غير از هنر كه تاج سر آفرينش است














یادتونه گفتم به پست روستای ابیانه که رسیدم، یه قضیه جالب از استادمون براتون تعریف می کنم؟
من و استاد جلوتر از بقیه داشتیم می رفتیم به طرف بافت قدیمی روستا که یهو دیدم یکی از مغازه دارهای روستا یه مجله خارجی رو گرفت دستش و رو به استادمون داد زد : مستر! مستر! ( Mr! Mr! )
آقا منو می گی که، از خنده داشتم می ترکیدم. مونده بودم یه فرصت گیر بیارم که استاد منو نبینه و یه دل سیر بخندم ... (اما بنده ی خدا حق داشت؛ آخه استادمون واقعاً شبیه خارجی هاست. هم از نظر تیپ، هم چهره)
استاد رفت جلو و گفت : "آقا! من مستر نیستم."
دیگه وقتی قیافه مغازه دار و استاد رو در اون وضعیت دیدم، نمی تونستم خودمو کنترل کنم. برگشتم عقب پیش دوستام و تا جون داشتم خندیدم. بچه ها مونده بودن من چم شده؟!!
من یه چیز می گم؛ شما یه چیز می شنوین. اما اگه اون صحنه رو دیده بودین، شما هم نمی تونستین نخندین!


( البته جامون اینقدر گرم و نرم نبود :دی ).
( البته تنهایی نبودم ها (؛ با اتوبوس، دسته جمعی رفتیم )





دیگه صبح این طوری شده بودم 
که من با خودم گفتم چه خطایی کردم؟!!!
از حمام فین هم عکس گرفتم، اما عکس های قابل توجهی نبودن.
پ.ن 2 : سوالی در مورد باغ فین یا عکس ها هست؛ در خدمتم.
قبرستان روستا - سنگ قبرها از جنس سنگ همون منطقه اس.و علامت های خاصی روشون حک شده.
دور نمای روستا - این عکس رو از طرف قبرستان روستا به خود روستا گرفتم.
پیر مرد - تنها کسی که اون موقع توی قبرستان بود، این پیر مرد بود؛ کلی هم ازش سوال پرسیدم.
مدرسه روستا - آسمونش رو خیلی دوست داشتم.
نون محلی - جاتون خالی یه تیکه شو خوردم، خیلی خیلی خوشمزه بود.
بند رخت - رنگای شادش منو جذب کرد.
راه عبور - این پله ها که از بالای ده تا پایین ده می رفتن، منظره شون بی نظیر بود.
پسرای شیطون - اینقدر این دو تا شیطون بودن که نگو، یه جا که کلی ترسوندن ما رو. بعدم نزدیک بود بریم به آدرسی که اشتباه بهمون دادن.
خانه های روستا - به چیدمان خونه ها دقت کنین، درست عین ماسوله ن.
الاغ! - الاغ ندیده ایم دیگه. 
قبرستان روستا - پنجشنبه رفته بودیم. صبح فقط همون پیر مرده بود، عصر که شد یهو دیدیم یه جمعیت زیادی سیاه پوش جمع شدن توی قبرستون.
پ.ن : سری عکس های زیبای باغات روستای کنگ رو تو یه پست دیگه می ذارم.


معمارا نمی تونن بچه ی آدم باشن.
(درگیری ذهنی من: راست میگه ها، بذار نمونه اش رو پیدا کنم )
معمارا اولاً که باید خاکی باشن دوماً باید همه ی ظرفیت ها
رو تجربه کرده باشن. یه جور دیگه بهتون بگم، باید "لات" باشن البته نه
به معنای منفیش.
( من هنوز درگیر حرف اول استادم که نمونه اش رو در مورد
خودم پیدا کنم )
سوژه اول : CD
هایی که به دیوار اتاقم زدم


_____________________________________
گفته بودم دوستم شب یلدا واسم بگیره.
اولی رو فروزان؛روز تولدم، دومی رو الهام؛ روزی که دعوتش
کردم با بچه ها بیاد خونمون، و سومی رو سعیده؛ شبی که همه ی بچه های کلاس (دوران
دبیرستان) رو دعوت کردم واسه ی افطار بهم هدیه دادن.
ادامه مطلب
از اين فضا بايد 10 تا دست آزاد* مي زدم كه اگه بشه يه 12 تايي دست آزاد مي زنم تا بتونم 10 تا بهترينش رو انتخاب كنم.
فعلاً 6 تاشو مي ذارم اين جا تا بهم كمك كنين و به ترتيب خوب بودن توي نظرات بهم بگين؛ تا بتونم يه كار خوب تحويل بدم.
كيفيت عكسام خوب نيست اما چاره اي نبود ...
پيشاپيش ممنون از كمكتون
1.
____________________________________________
*پ.ن
دست آزاد يه چيزي شبيه طراحيه اما دقيقاً يكي نيستن.
توي رشته معماري يكي از چيزايي كه بايد خوب بلد باشيم، زدن دست آزاده !![]()
![]()

![]()

![]()

![]()

![]()
دور آن هيچ سلطنتي پايدار نيست
و بي شك معماري هنر است،هنر خلق كردن،آفريدن،جهت دادن و مقياس بخشيدن به بي كرانگي فضا و...
معماري تجسم قالبهاي درون بعد ذهن آدمي است به واسطه بعد بخشيدن به فضاي بي انتهاي هستي ،..
معماري حد آسمان وزمين است،حد درون و بيرون، كوچك و بزرگ ، محدود و نامحدود و ...
معماري هنر معني بخشيدن هاست،..
معماري آن كنايه مليحي است كه تجربه سكونت را بر گردش ميتند و خلاصه ....
" معماري واقعيتي است از جنس زندگي"
از سفرمون؛ قسمت کاشان رو براتون نوشتم. صبح روز بعد، به طرف روستای بسیار زیبای ابیانه حرکت کردیم ... (قابل توجه دوست گلم؛ مهتاب که خیلی وقته منتظر این پسته.)
جاده؛ هنگام برگشت!
درست موقعی که توی روستای ابیانه، شروع کردیم به خوردن نهار (به سفارش استاد سالاد امریکایی درست کردیم : تن ماهی، قارچ، ذرت، خیارشور، سس)، برف هم شروع کرد به باریدن ... عجب صحنه ای بود. من که خیلی ذوق کرده بودم. چون عاشق بارش بارون و برفم. اما دیدم عده ای داشتن می گفتن چه شانس بدی داشتیم؛ که هم سرما بود، هم یهو این طوری برف گرفت!!!
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388ساعت
19:34 توسط محبوبه| |
بازم یادآوری : 4 نیمه شب به طرف کاشان حرکت کردیم. صبح باغ فین رو دیدیم. عصر بعد از خانه ی طباطبایی ها و خانه ی بروجردی ها، نوبت به خانه ی عامری ها رسیده بود. خانه ی عامری ها رو به دو علت نتونستیم کامل ببینیم :
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم آذر 1388ساعت
15:0 توسط محبوبه| |
نوشته شده در جمعه بیستم آذر 1388ساعت
20:54 توسط محبوبه| |
یادتونه؟ جمعه 4 نیمه شب حرکت کردیم. وقتی رسیدیم، تا ظهر - جمعه - باغ فین بودیم.
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت
21:25 توسط محبوبه| |
پ.ن 1: این عکسایی که به عنوان معرفی تصویری توی وبلاگم می ذارم، عکس های انتخابی ست. نه تمام عکسایی که گرفتم.
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم آذر 1388ساعت
21:58 توسط محبوبه| |
________________________
نوشته شده در سه شنبه سوم آذر 1388ساعت
10:27 توسط محبوبه| |
نوشته شده در سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت
21:49 توسط محبوبه| |
نوشته شده در یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت
19:40 توسط محبوبه| |
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت
11:47 توسط محبوبه| |
واسه ي يكي از درسامون بايد يه فضاي معماري رو معرفي مي كرديم كه من كارخونه اقبال ( كه الآن شده پارك علم و فناوري ) رو انتخاب كردم.
2.
3.
4.
5.
6.
نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387ساعت
19:43 توسط محبوبه| |
اینم sheetهای نهایی برداشت حیاط مرتاض!
نوشته شده در شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت
13:56 توسط محبوبه| |
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت
23:25 توسط محبوبه| |
