تبليغاتX
دل نوشته ها
دل نوشته ها

آمده ایم تا با زندگی کردن قیمت پیدا کنیم؛ نه به هر قيمتي زندگي كنيم ...

دومین رویستایی که رفتیم؛ روستای "توران پشت" بود.

روستای تاریخی توران پشت در فاصله 60 کیلومتری جنوب شرق شهرستان نفت در ادامه سلسله جبال شیرکوه واقع است. پشت روستا متصل به کوه و مقابل روستا باز و منتهی به دشت وسیع است؛ تاریخ، بنای این روستا را به توران دخت ساسانی نسبت داده است. روستای توران پشت تفت از روستاهای تاریخی، دیدنی و از مناطق آکوتوریسم استان یزد محسوب می‌شود. شیخ جنید، پیرمراد، بقعه سید گل سرخ، قدمگاه منسوب به علی بن موسی‌الرضا(ع)، چهل دختران، بقایای آسیاب آبی و قلعه بزرگ از جمله آثار و اماکن تاریخی این روستاست.

قبرستان چند هزار ساله، با سنگ نبشته‌های قدیمی، چشمه‌ آب گازدار، قلعه جن، محل سکونت میراب 120ساله و غارهای تاریخی از دیگر آثار تاریخی این روستا به شمار می‌رود. با این وجود این روستا هنوز بر هیچ نقشه‌ای ترسیم نگشته و مورد سوء‌استفاده و غارت دزدان و سارقان اشیای باستانی قرار گرفته است.

اینم روستای توران پشت به روایت تصویر (بدون شرح) :


بازم اگه سوالی یه حرفی هست؛ در خدمتم.

نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 23:57 توسط محبوبه| |

دوستم می گفت:" در عجبم برای هیچ کدوم از امام ها این اتفاق نیافتاده و درست امامی که حرَمش در ایرانه و امام هشتم، دقیق روز هشتم ماه هشتم سال هزار و سیصد و هشتاد و هشت؛ اونم به شمسی ؛ سالگرد تولدش باشه ... "

عکسای دانشکده

این روزا دانشکده مون خبراس! همه ی سال بالایی ها و سال پایینی ها، فارغ التحصیلا و محصلا، استادا و دانشجوها، همه و همه دور هم جمع شدن تا این روز قشنگ رو به بهترین نحو ممکن سپری کنن. تا خاطره ی زیبایی بشه برای آینده ای که به این روزا فکر می کنن.

___________________________

از مدت ها پیش؛ هرموقع به هشتِ هشتِ هشتاد و هشت فکر می کردم، چیزی که باعث ناراحتیم می شد و میشه؛ ناراحتی یکی از بهترین دوستای وبلاگیم " مسافر " ه. همچنین رفتن " زمزم دل " از دنیای وبلاگ ها.

به خاطر قولی که به خودم داده بودم؛ این فایل صوتی رو تقدیم می کنم به مسافر : شکلات خیلی زیباس.

مسافر جان! می دونم تو این روز، بیش از روزهای دیگه پیر می شی. منو ببخش به جای اینکه آرومت کنم، باعث می شم این روز رو بیشتر گرفته باشی ... اما بدون همیشه کسایی هستن که طاقت دیدن ناراحتیت رو ندارن. امیدوارم به زودی شادی واقعی رو حس کنی.

عرفان جان! می دونم تو هم این روزای بدجور به هم ریخته ای. از نوشته ی آخری هم حال و هوات کامل مشخص بود. تو هم بدون دوستایی داری اینجا که حاضرن هر کاری بکنن تا تو بشی همون عرفان خودمون که همیشه شوخی می کرد و همه رو در هر شرایطی می خندوند. امیدوارم به زودیی زود شادی تمام وجودتو پر کنه.

امیدوارم همگی یه عیدی خیلی خوب از امام هشتم بگیرین ... التماس دعا!

نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 22:20 توسط محبوبه| |

طبق معمول دیروز جمعه بود و رفته بودیم ده. دو تا پسر بچه  توی ده سر راهمون دیدیم که یه نایلون پر کرده بودن از ماهی هایی که از جوب گرفته بودن. دو تاشون خیلی بزرگ بودن و نیمه جون آخه جاشون کم بود، اکسیژن آبشونم کم شده بود. بابا گفت همه ی ماهی ها رو دو تومن ازتون می خرم. یکیشون خیلی روو داشت؛ گفت سه تومن. بابا هم واسه اینکه دل بچه رو شاد کرده باشه، قبول کرد.

از اونجایی که اون دو تا ماهی های بزرگ داشتن نفسای آخرو می کشیدن، بابا از آب انداختشون بیرون تا لااقل قابل خوردن باشن. از اون لحظه که این دو تا رو روی زمین دیدم که دارن وول می خورن تا وقتی که کامل مُردن، داشتم غصه می خوردم. دلم به حالشون سوخته بود. هی می گفتم الهی بمیرم؛ گناه دارن که و ...

میترا گفت : چنان داره غصه می خوره؛ انگار این مرغا و گوشتا و ماهیایی که هر روز می خوریم رو نمی کُشن!

یهو به فکر فرو رفتم که اِوا! راست می گه ها. ماها که هر روز داریم همین حیوونای کشته شده رو می خوریم. پس چطور هیچ موقع اینقدر غصه م نمی شده؟!! واقعاً هیچ موقع به این مسئله فکر نکرده بودم که هر کدوم از این غذاهامون روزی زنده بودن و یکی اینا رو کشته.

ما آدما خیلی دل سنگیم ها؛ علاوه بر حیوونا، هم جنس خودمونو هم می کُشیم!

____________________________

از اونجایی که این پُست خیلی خشن شد؛ یه عکس لطیف می ذارم واسه متعادل شدنش

_________________________

یا اقرار کنین یا یه راه حل دارم واسش که بفهمم این روزا همتون گوگل ریدری شدین و از اونجا وبلاگمو می خونین یا واقعاً بازدید کننده های وبلاگم یهو این همه افت کرده؟

نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388ساعت 21:45 توسط محبوبه| |

هر کسی واسه سبک شدن یا بهتر بگم واسه آرامش در مواقع بحرانی و رنج آور زندگیش راه حلی پیدا می کنه؛ این راه حل یا خواسته است یا ناخواسته.

خیلی ها رو می شناسم که با نوشتن آروم میشن. بعضی ها با قدم زدن. بعضی ها با حرف زدن.  بعضی ها با گوش دادن موسیقی خاص.بعضی ها با اشک ریختن. بعضی ها با راز و نیاز. بعضی ها با تنهایی و سکوت.  بعضی ها با سفر. بعضی ها با دوش گرفتن. بعضی ها با داد زدن. بعضی ها با جار و جنجال. بعضی ها ... خب؛ به تعداد آدما راه رسیدن به آرامش وجود داره!

این روزا کشفیات بزرگی می کنم و این دفعه کشف کردم که من به صورت ناخواسته با حرف زدن آروم می شم.

هر کسی واسه تحمل سختی ها گنجایشی داره. وقتی اندازه سختی ها زیاد بشه، باید یه راهی پیدا کنی واسه جایی که مابقی مشکلات و غم ها می خوان و نداریشون. وقتی حرف می زنم، وقتی جنب و جوشم زیاده، تخلیه می شم. دلم جا باز می کنه واسه بقیه شون. شاید همین باعث شده یه دختر پرحرف و پر شر و شور بشم. حرفام لزوماً حرفای دلم نیستن اما آرومم می کنن. حرف می زنم که فرصت کمتری داشته باشم واسه فکر کردن به تلخی ها. شیطونی می کنم که به جای تلخی ها، شیرینی های زندگی بیشترین لحظاتم رو پر کنه.

می دونی وقتی این دخترک راهی واسه حرف زدن نداشته باشه یا جلو حرف زدنش رو بگیرن چطوری خودشو آروم می کنه؟ بگذریم.

می دونی کاتالیزور این معادله ی "برگشت به زندگی آروم" چیه؟

فکر کردن به زیبایی ها؛ این که هنوزم باور داشته باشی زندگی اگه قشنگه، به خاطر همین تلخی هاشه. به خاطر همین سختی هاشه. اگه توی زندگی ناخوشی وجود نداشت؛ خوشی معنا پیدا نمی کرد. درست عین تاریکی که با روشنایی معنا پیدا می کنه. عین خالی که با  پُر معنا پیدا می کنه. درست عین خیلی چیزای  دیگه که با بودن متضادشون معنا پیدا می کنه.

همه ی اینا رو گفتم که بگم؛ با همه ی سنگینی ِ ناخوشی ها، هنوزم رنگِ خوشی ها در نظرم پررنگ تره. هنوزم به این شعر معتقدم :

زندگـی زیبــاست ای زیبــا پسـند

                          زنـــده اندیشـان به زیبــایی رســند

آن قدر زیباست این بی بازگشت

                          کز برایش می توان از جان گذشت

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 22:11 توسط محبوبه| |

نکات انحرافی :

- U & me ... together ... for ever

-  I love U a million swedish fish


اگه علاقه دارین؛ می تونین مراسم پرشکوه حوض رو در ادامه مطلب ببینین.


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 1:19 توسط محبوبه| |

هر وقت که هفته دفاع مقدس شروع می شه به یاد تو می افتم و خاطراتی که از تو برام بازگو کردن. زیاد تو رو نمی شناسم ولی می دونم که عاشقانه دوسِت داشتم و همیشه از آرزوهام دیدنِ تو بوده ...

سعی می کنم شنیده هایم را جمع وجور کنم :

پسری که 16 سال بیشتر نداشت؛ پر شور ... و با شیطنت های فراوان که همیشه از خاطراتی که می گویند؛ شیطنت هایش پررنگ تر از خصوصیت های دیگرش است!

تصمیم گرفت جبهه برود؛مثل خیلی از نوجوان های دیگر.

پدرش راضی نبود. مادرش نیز ... آن قدر پافشاری کرد، آنقدر ترفند به کار برد تا مادرش فرم رضایت اعزام به جبهه اش را به دور از چشم پدرش امضا کرد.

روزی که می خواست جبهه برود پدرش حتی حاضر نمیشد بااو خداحافظی کند اما آخر حسِ پدرانه اش اجازه نداد و لحظه ی آخر بدرقه اش کرد ... و اما ... پدرو مادر هرگز فکر نمی کردند 12 سال از پسرشان بی خبر بمانند ...

مفقودالاثر ... واژه ی سنگینی ست؛ البته برای آنان که این واژه را درمورد عزیزشان بشنوند. 12 سال بی خبری؛ نگرانی؛ چشم انتظاری ... هیچکدام از نزدیکانت نمی دانستند روز ششم شهید شده ای و اکنون در کنارشان زندگی می کنی.(مگرنه این است که شهیدان زنده اند؟)

و اکنون 14 سال ست که عروج ملکوتی ات راگرامی میداریم ...

___________________________________

پ.ن1: خاله میگه هنوزم نتونستم باور کنم محسن شهید شده. چون نذاشتن پیکرشو ببینم. چون می گفتن واسه روحیه ت خوب نیست اما هیچ کی نتونست منو درک کنه که برای باور کردنش باید تو رو می دیدم قبل از اینکه تو رو به خاک بسپارن ...

پ.ن2:امسال سالگرد به خاطر نبودِ دایی وسطی و ماه رمضون عقب افتاد. امشب (پنجشنبه) آخرین شبِ مراسمِ روضه خونیه.

پ.ن3: عکس کارِ خودمه.

__________________________________

ب.ن1(بی ربط نوشت) : چند روز تاخیرم به خاطر مشغله ی بیش از حدم بود و اینکه نمی خواستم قبل از اینکه به نظرات قبلیتون جواب ندادم؛ پست جدید رو بذارم. اگه خیلی دیرشد؛ ببخشین.

ب.ن2: پروژه مو تحویل دادم؛ بانمره 18 پاس شدم. سعی می کنم عکس کارای پروژه رو تو پستای بعدی بذارم.

نوشته شده در پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 2:38 توسط محبوبه| |

نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388ساعت 12:14 توسط محبوبه| |

این wallpaper های زیبا؛ تقدیم به شما ...

نوشته شده در شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 19:27 توسط محبوبه|

با این که اکثر بچه ها به علت پرحرفی استاد (البته در مورد موضوعات درسی و موضوعات جانبی اون) و طول کشیدن کلاساش از کلاسای دکتر ناراضی ان اما من کلاسای دکتر اولیا رو خیلی دوست دارم.

اول ترمه و با دکتر اولیا درس برداشت داریم. قراره گروه تایین کنیم و آخر سر علی رغم اینکه دکتر گفته بهتره گروهتون سه نفره باشه؛ یه گروه 4 نفره شدیم. من و مهسا و ملیحه (معروف به ملی) و آقای ... (علیرضا). خونه ای که برداشت* می کنیم باید خونه قدیمی باشه. دکتر خانواده منو می شناسه. خونه ی ننه آقا (مادربزرگ مامانم - مامانِ آقایی) رو پیشنهاد می دم و دکتر تایید می کنن- البته ننه آقا دو سالیه به رحمت خدا رفتن و عموی مامان توی خونه زندگی می کنن - یه جلسه کلاس رو با حضور همه ی بچه ها اون جا تشکیل می دیم. 

می دونم ترم که تموم میشه؛ تازه ما باید پروژه برداشت رو شروع کنیم و تابستونمون رو پر می کنه. اول تابستون فقط یه دفعه رفتیم برداشت. بعد گروه طرح علیرضا اینا تحویل پروژه داشتن. صبر می کنیم تا آخر تیر.

حالا دیگه علیرضا رفته شهرشون و برگشته، قراره پروژه برداشت رو شروع کنیم. مهسا خداحافظی می کنه واسه مالزی. (کارای برداشت اون یه دفعه؛ دست مهساست اما هیچ کدوم حواسمون نیست) داداش ملی هم مراسم ازدواج داره و ملی نمی تونه بیاد. علیرضا می خواد هر چی زودتر پروژه تموم بشه و بره شهرشون. همه می خوایم تا قبل از رمضون دوندگی های پروژه تموم بشه. اینه که مجبوریم دوتایی بریم برداشت؛ با اینکه مجبور شدیم همه چیزو از صفر شروع کنیم.

زیرِ تیغِ آفتابِ مرداد ماهِ یزد! از صبح تا غروب باید برداشت کنیم. خستگی زیادی داره اما به نظر من شیرینه. حال و هوای خونه ی عمو اینا؛ رفت و آمداش؛ محله ی قدیمی؛ آدمایی که تو این روزا باهاشون آشنا می شم؛ همه و همه باعث می شه با تمام خستگی ها و کوفتگی ها از پروژه ناراضی نباشم. خصوصاً اینکه وقتی فقط دو نفر هستیم؛ نمی تونم کم کار کنم، پس از خودم ناراضی نمی مونم که کاری نکردم.

خلاصه اینکه؛ خیلی خسته می شم؛ اما بدک نیست. مشغولم. برداشت تموم بشه، باید بکوب پروژه طرح رو کار کنم؛ زمین مونده.

کاریکاتوری از دکتر؛ کاری از علیرضا

________________________________

پ.ن :

  برداشت چیست؟ به کلیه ی عملیاتی که برای معرفی یک منطقه انجام می دهیم اعم از عکسبرداری - متراژ - تهیه مدارک و نقشه ها ( پلان - نما - دیتایل ها - پرسپکتیوها و ویوهای مختلف )  برداشت گفته می شود ...

نوشته شده در سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 21:49 توسط محبوبه| |

بد نیست یه سری هم به فتوبلاگم بزنین :

http://dellneveshteha.aminus3.com/portfolio


بی نظر جانذارین برین ها!

نوشته شده در جمعه دوم مرداد 1388ساعت 22:57 توسط محبوبه| |

تفسیر شما از این عکس معرفی وبلاگ چیه؟

___________________________

حالم خیلی بهتره.

نوشته شده در پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت 14:13 توسط محبوبه| |
با خودم گفتم یه چرخی توی آرشیو وبلاگم بزنم ببینم مطلب خوبی پیدا می کنم یا نه که اینو پیدا کردم :


هیچ گاه چشمانت را برای کسی که معنی نگاهت را نمی فهمد گریان مکن!

قلبت را خالی نگه دار و اگر هم یک روز خواستی کسی را در قلبت جای دهی سعی کن فقط یک نفر باشد!

به او بگو تو را بیشتر از خدا و کمتر از خودم دوستت دارم! (بعد نوشت : دوستان؛ من خودمم به این جمله خیلی شک دارم. )

زیرا که به خدا اعتقاد دارم و به تو نیاز دارم!



__________________________________
عکس، کار خودمه
نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 14:10 توسط محبوبه| |
هیچ موقع به متولد شدن یک موجود زنده فکر کردین؟!

هر خلقت خدا و هر اتفاقی در این جهان؛ جای تامل داره ...

امروز؛ با 3 تا از همکلاسی هام خونه ی عموی مامانم بودیم، واسه ی یکی از درسامون. از قضا جوجه هاشون داشتن متولد می شدن، منم از فرصت استفاده کردم و ازشون عکس گرفتم :

1.

2.

3.

4.


البته هر کدوم از این جوجه ها با اون یکی فرق داره؛ فقط مراحل مختلف رو نشون می ده.

نوشته شده در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 17:50 توسط محبوبه| |

شب را نوشيده‌ام .

و بر اين شاخه‌هاي شكسته مي‌گريم.

مرا تنها گذار

اي چشم تبدار سرگردان!

مرا با رنج بودن تنها گذار.

مگذار خواب وجودم را پرپر كنم.

سهراب سپهري


_____________________________

بی ربط نوشت :

توی عمرم امتحان به این مزخرفی نداده بودم.

برگه رو گذاشتن جلوم؛ انگار نه انگار که 600-700 صفحه خوندم؛ هیچ چیز یادم نبود. فقط دو نمره از بیست نمره بلد بودم؛ فقط دو نمره!!!

هر چند با کمک دوستام پاس میشم اما ... خاطره اش واسه همیشه تو ذهنم می مونه.

نوشته شده در چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 16:55 توسط محبوبه| |

نمی دونم چرا این شعر شده ورد زبونم؟!


به کجا چنین شتابان ؟


گون از نسیم پرسید


دل من گرفته زینجا

هوس سفر نداری

ز غبار این بیابان ؟


همه آرزویم اما چه کنم که بسته پایم

به کجا چنین شتابان ؟


به هر آن کجا که باشد به جز این سرا سرایم


سفرت به خیر !‌ اما تو دوستی خدا را

چو ازین کویر وحشت به سلامتی گذشتی

به شکوفه ها به باران

برسان سلام ما را


محمدرضا شفیعی کدکنی

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت 13:41 توسط محبوبه| |

این سری می خوام یه پستِ عکسی بذارم از چالیدره.

سد چالیدره یک مکان بسیار دیدنی و زیبا؛ واقع در طرقبه ی مشهد هست. من که وقتی بردنمون اینجا؛ به دوستام می گفتم تمام سفرمون یه طرف؛ این 1-2 ساعتی هم که اینجا آوردنمون یه طرف. محشر بود، حرف نداشت. مشهد رفتین؛ حتماً یه سری چالیدره رو برین که اگه نر ین، چیز بزرگی رو از دست دادین.

اینم از عکسایی که از اونجا گرفتم :

_________________________________


پیشنهاد میشه حتماً دو نفره برین؛ قابل توجه اونایی که دو نفره هستن

برای دیدن اندازه واقعی عکس ها راست کلیک کنید.

نوشته شده در جمعه یکم خرداد 1388ساعت 20:14 توسط محبوبه| |
اول از همه فرارسیدن ایام فاطمیه رو به همه تسلیت عرض می کنم؛ امیدوارم نهایت بهره رو از این زمان ببریم. التماس دعا!

و اما مسابقه شماره 9 :

1.

2.

نوشته شده در جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 12:21 توسط محبوبه| |
و اما؛ بعد از یک وقفه ی کوتاه باز هم یه مسابقه دیگه.

انتخاب با شما :



نوشته شده در پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت 23:31 توسط محبوبه| |
ببخشین اگه دیشب باعث ناراحتی شدم با مطلب غمگینم.

همه چیز خوب است ...

نان هست ،

بابا هست ،

عشق هست ،

زندگی هست ،

و سیــــب ...

___________________________

خب؛ و امـــــا


مسابقه شماره ی پنج ... کدوم عکس رو انتخاب می کنین ؟!


.

.

نوشته شده در دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 16:24 توسط محبوبه| |
بنابر اشتیاق فراوان خوانندگان نسبت به عکس کودکان؛ تصمیم بر آن شد که این دفعه هم موضوع عکس شامل کودکان باشد ...

این شما و این هم مرحله ی سوم مسابقه؛

کدام را انتخاب می کنید آیا؟! :دی




نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 23:52 توسط محبوبه| |

پریشب یه "لاک پشت آبی" خریدم. خیلی دوسِش دارم، اینقدر ریزه میزه است که نگو ... اندازه ی دو تا بندِ انگشت کوچیکه ی من.

موقتاً اسمشو گذاشتم "لاکی" تا یه اسم پیدا کنم که در شان لاکی ام باشه ...

قربونش برم؛ اینقده شیطونه که حد نداره، دائم داره دست و پا می زنه تا شاید بتونه از ظرف بیاد بیرون، آخر سر هم میره کنار دیواره ی ظرف و رو دو تا پاهاش وامیسته. یکی دو بار به خاطر این کارش پشت و رو شد، شانس آورد اون موقع پیشش بودم شیطون ...

یکی دو باز از سر صدای پاهای کوچولوش از خواب بیدار شدم.

خیلی دوسِش دارم.



__________________________________

پ.ن 1 : اسم "لاکی" رو چی بذارم؟

پ.ن 2 : واسه داوری مسابقه به ادامه مطلب سر بزنین.


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 15:0 توسط محبوبه| |

قراره بین من و آقا سینا یه مسابقه عکاسی برگزار بشه و شما داورای مسابقه باشین.

قضیه این جوری شروع شد :

و بعد :


قراره از این به بعد؛ یکی در میون واسه پستامون دو تا عکس رو بذاریم تا شما داوری کنین.

این رو شما تعیین کنین که عکسا رو بذاریم تو صفحه اصلی یا ادامه مطلب. و دیگه اینکه مسابقه در ادامه ی پست اصلیمون باشه یا مطلب اصلیمون رو مسابقه تشکیل بده؟!

اگه نکته دیگه ای هم هست که فراموش کردم، بگین تا توضیح بدم

_________________________________________

پ.ن1 : آقا سینا که اعلام کردن، منم باید اعلام کنم که؛ بنده هم نه عکاس هستم نه اصول عکاسی رو خوب بلدم ...

پ.ن 2 : از همون لحظه های اول بعضیا جانب خودشونو مشخص کردن مثل عرفان ( طرفِ سینا ) و راه آسمانی ( طرفِ من ). بعضیا (ساقی) هم طرف کسی هستن که به نفعشونه ( طرفِ برنده ). آخه آقا سینا یه شروطی گذاشته واسه اونی که برنده شد

پ.ن 3 : به وبلاگ این دو تا دوست عزیزمون هم سر بزنین؛ نبینم تنهاشون بذارینا. هنوز اول کارشونه، دلگرمشون کنین

نوشته شده در جمعه بیست و یکم فروردین 1388ساعت 14:33 توسط محبوبه| |

اگه گفتین این عکس کجاست ؟



خب کی باورش میشه این عکس کمد دیواریِ اتاق من باشه؟!!! ( این رختخوابو خودم گذاشتم توی کمد، تخت خواب نیستا! )

بازم دکوراسیون اتاق رو تغییر دادم تا روحیه ام یه کم بهتر بشه و واقعاً هم که راه حل عجیبی پیدا کردم واسه تغییر حال و احوالم :)

______________________________________

بی ربط :

به خواهش دوست عزیزی مجبور شدم نظرات رو پس از تایید بذارم اما مطمئن باشین همه ی نظرات (به جز اونی که مد نظرمه) رو تایید می کنم ...

گفتم علتشو بگم که یهو خدای نکرده دوستان دلیل بر بی اعتمادی یا جسارت من نذارن.

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 23:24 توسط محبوبه| |
كي گفته من آشپري بلد نيستم؟!!

غذا به اين خوشمزگي  : 

 

مواد لازم:

سيب زميني - پياز - فلفل دلمه اي - گوجه فرنگي - نمك و فلفل و زردچوبه و ادويه


خودم يه پا آشپزم !!!

__________________________________

بي ربط به موضوع :

يكي از خوانندگان وبلاگ بدجور دغدغه ذهنم شده.

روزي حداقل يه بار و حتي بعضي روزها 2-3 دفعه به وبلاگم سر مي زنه؛ اما هيچ اثري از خودش جا نميذاره. (مثلاً همين امروز هم 3 دفعه بهم سر زده ) خيلي دوست دارم بدونم كي هستي ...

نمي دونم چرا با اينكه از اين جور خواننده ها زياد دارم، اين يكي رو خيلي علاقه مندم بشناسم و بدونم كيه؟!!

نوشته شده در شنبه هفتم دی 1387ساعت 22:55 توسط محبوبه| |

نوشته شده در پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت 13:20 توسط محبوبه| |
عيد سعيد غدير خم بر همگي مبارك ( به خصوص سادات )


نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 17:53 توسط محبوبه| |
          

         

         

اينم چند تا عكس از سفرمون به جنوب (دزفول؛شوش؛شوشتر)

نوشته شده در شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 19:52 توسط محبوبه| |



به نظرتون اين گل قهره با ما؟
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 21:53 توسط محبوبه| |
اينم يه عكس حرفه اي!!!!! نتيجه ي شيطونيِ سر كلاس  ؛ درست تو ديد استاد، تازه اونم دو تا استاد


نوشته شده در دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 0:44 توسط محبوبه| |


ممنون از مدير وبلاگ زمزم دل به خاطر اين هديه قشنگشون.
نوشته شده در پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 9:2 توسط محبوبه|
نوشته شده در دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 12:42 توسط محبوبه| |

کسانی از پول خویش بیشترین لذت را می برند که بتوانند بی آن به خوبی سر کنند.


 

نه اينكه مثل اين آقا با ديدن پول اين طوري بشن)


 



نوشته شده در جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 12:45 توسط محبوبه| |
کاش منم می تونستم این جوری فرشته ها رو اسیر کنم

 

____________________________________


بي ربط :

منم عجب دلي دارما؛ الكي خوشه.

نوشته شده در شنبه نهم شهریور 1387ساعت 15:12 توسط محبوبه| |

آب زنید راه راهین که نگار می رسد

مژده دهید باغ را بوی بهار می رسد

.

.

.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

نیمه شعبان بر همگی مبارک

نوشته شده در شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 16:2 توسط محبوبه| |
امروز چند عکس بانمک و ناز واستون می ذارم مطمئنم خوشتون میاد

 

 

 

 

قشنگ بود، نه؟

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 14:36 توسط محبوبه| |
 

 

زندگي رو سخت نگير تا اونم بهت سخت نگيره!

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 14:7 توسط محبوبه| |
این ماهی چقدر بانمکه !  

 

این عکسم به افتخار آبجی میترام که درسش تموم شد ...

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 0:15 توسط محبوبه| |

جاتون خالی شبی خونه ی مادر بزرگم اینا بودیم

این نی نیه منما !!!

نوشته شده در دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 23:49 توسط محبوبه| |

بابا بخند !!!

عین من

دندونامم تازه مسواک زدما ...

نوشته شده در شنبه یکم تیر 1387ساعت 14:55 توسط محبوبه| |

این عکس واسه بچگی هاست.

قضیه از این قرار بوده که دایی مامان بعد از ۸ سال اسارت (اگه اشتباه نکنم) وقتی دیدن این خواهر زاده ها و برادر زاده ها و نوه هاشون ردیف ردیف با هم بازی می کنن خوششون اومده و یه عکس یادگاری ازمون گرفتن.

حالا اگه گفتین من کدومم ؟!

اول حدس بزنین٬ دفعه ی بعد خودم همه رو معرفی می کنم

 

عمرا اگه بتونین حدس بزنین

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

"همه مردم تشنه  دوستی  و محبتند  دوست  دارند محبوب دیگران  باشند."

بحارالانوار ج۱۰۳ ص ۲۳۵

 

نوشته شده در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 15:46 توسط محبوبه| |

 

 

چرا گفتم سه تا گل؟!

خوب معلومه دیگه ...

چون یکیش خودمم

من دچار خودشیفتگی مزمن شدم٬ لطفاً گير ندين.

نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 14:10 توسط محبوبه| |
به هر حال باید از عشق هم گفت دیگه  

این جوری که نمیشه  

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اين حديث هم تقديم به تويي كه اين روزا سخت مشغول كاري. اميدوارم موفق باشي !

 

اما باقر (ع) :

"كسي كه براي بي نيازي از مردم، رفاه خانواده و كمك به همسايگانش در طلب روزي حلال باشد؛ در روز قيامت خداوند را در حالي ملاقات مي كند كه چهره اش مانند ماه شب چهارده مي درخشد."

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 13:43 توسط محبوبه| |

 

نوشته شده در شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 11:41 توسط محبوبه| |
اینم عکس دختر خاله ی گل منه !

این قدر وول خورد که نگو ...

نمی ذاره که عکسشو بگیرم

 

 

اینم عکس عروسکشه !!!

 

 

بازم امشب از شیطون خاله عکس گرفتم که از بین همش این یکی یه کم تکون خوردنش کمتر بود ...

 

 

نوشته شده در جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 0:1 توسط محبوبه| |

 

خوب معلومه دیگه

.

.

.

.

.

.

.

.

.

از طرف مامان مینا

آسون بود . نه؟!

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 17:46 توسط محبوبه| |

این عکس ها هم در ادامه ی عکس های قبلیه!

چون تعداد عكسا زياد بود، حجم وبلاگم سنگين شده بود. اين بود كه به ۴ قسمت تقسيمشون كردم تا بتونين همشونو كم كم ببينين.

پس منتظر ۳ قسمت ديگه اش باشين ...

 

 

 

 

Image

 

Image

 

Image

 

Image

 

Image

 

Image

 

Image

 

Image

 

Image

 

Image

 

Image

 

Image

 

Image

 

Image

 

Image

 

Image

 

Image

 

Image

 

آبجی منیره ام گفت نصفشو بذارم توی ادامه مطلب.

از اونجایی که من دختر خیلی خوبی هستم  به حرفش گوش دادم

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

ب.ن

اما حالا ديگه ادامه مطلب ندارم. ان شاا... بقيه اشو بعدا مي ذارم  

نوشته شده در جمعه سوم خرداد 1387ساعت 17:37 توسط محبوبه| |

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن

دایی جون! خیلی دوست دارم ...

با اینکه می دونم به این جا سر نمی زنی.

همیشه آدمو غافل گیر می کنی ...

نوشته شده در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 23:22 توسط محبوبه| |
این عکس واسه ی استقبال باباییمه وقتی اون وقتا از مکه برگشته بودن.

هر دفعه این عکسو می بینم به وجد میام و می خوام برم پیش بابام و بگم خیلی دوسشون دارم ...

تازگی ها هم هر موقع یه کم پکرم با دیدن این عکس همه چیز یادم میره. خدا خانواده همه رو واسشون نگه داره !

 

(به دلایلی برداشته شد)

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 10:4 توسط محبوبه| |

 

نوشته شده در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 9:9 توسط محبوبه| |
از این عکسا خوشم اومد، باز نگین فلان شده بهمان شده ...

 

 

 

 

نوشته شده در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 9:47 توسط محبوبه| |